آمار بازدید سایت
کاربران آنلاين: ۱
بازديد امروز: ۳
بازديد روز قبل: ۵۱
بازديد هفته: ۱۶۸
بازديد ماه: ۵۸۱
بازديد کل: ۶۲۸۶۱۰۱
آي پي: ۱۹۲.۱۶۸.۰.۱۸۷
بانك موضوعات پژوهشي > اجتماعي > ۱۳۸۹/۰۷/۰۶
۴۸۲ بازدید
 
   

نقدی بر فهم از فرهنگ و تمدن (ایرانی، اسلامی، غربی) در جامعه کنونی ایران (۱)


چکیده
در این نوشتار تاریخ تأثیرپذیری مردم از فرهنگ، آداب و رسوم و اجرای آن و تغییراتی که خود در آن دادند ارائه شده است. در عین حال تغییراتی که بشر برای آسایش خود، که پنداشته درست و منطقی است در آن داده و جامه آنرا با خود یکسان کرده است. همچنین توانسته است که با خلاقیت خود آنرا ایده آل ترین رفتار اجتماعی معرفی نماید. می توان با بررسی تاریخ و اوضاع و احوال امروزی ایران این رشد، یا رکود را در آن دید. در این گذار در سلسله مقالات بعدی این اثرات را به تفصیل مورد بررسی و نقد قرار می دهم. ور سخن پرداز از زر کهن تو بگویی باده گفته است آن سخن باده ای را می بود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور چون عالم را نشان داده بصیر زآن که صبر آمد چراغ و نور صدر
نوبت ما شد چه خیره سر شدیم چون زنان زشت در چادر شدیم (۹-۳۸۹۸-۶)


۱- تعریف و مفاهمه
ابتدا نگاهی به دو واژه فرهنگ و تمدن می اندازیم. سوالی مطرح می شود که آیا تمدن های مختلف باعث بروز فرهنگ های مختلف شده یا عکس این موضوع صادق است. این دو واژه یا جمع پذیر هستند و منافاتی با هم ندارند یا غیر از این است. برای روشن شدن موضوع، حدود و چارچوب را با تعریفی از این دو واژه معین می کنیم.
پیشه و فرهنگ تو آید به تو تا در اسباب بگشاید به تو (۱۶۸۸-۱)
تمدن را می توان، به شكل كلی آن، عبارت از نظمی اجتماعی دانست كه در نتیجه وجود آن، خلاقیت فرهنگی امكان پذیر می شود و جریان پیدا می كند. حال منشاء این نظم اجتماعی خواه دین، قانون ویا زور و حکومتی دیکتاتور یا لیبرال باشد. در این جا تنها چیزی که اهمیت دارد وجود نظم بر جامعه یعنی اینکه هر کس در هر موقعیتی که هست و سمتی را به عهده دارد به دور از تعصب در اجرای قوانین و هم نگری آنرا همان گونه که در چارچوب قانون آمده است اجرا و ارائه نماید.
این کلید صبر را اکنون چه شد
ای عجب منسوخ شد قانون چه شد (۳۸۹۴-۶)
در تمدن چهار ركن و عنصر اساسی می توان تشخیص داد، كه عبارتند از: پیش بینی و احتیاط در امور اقتصادی، سازمان سیاسی، سنن اخلاقی، و كوشش در راه معرفت و بسط هنر.
که رکن های نامبرده یا مربوط به عوام هستند یا به خواص. امور خواص که مربوط به سرمایه داران و متملکان و سردمداران است و عوام که مردم عادی هستند که نقشی در امور پیشین ندارند. البته این نقش بسته به نوع حکومت فرق می کند. در حکومت های مردمی در واقع رهبریت به دست یک نفر سپرده نمی شود بلکه مردم نمایندگانی از خود را در مجمعی دارند که در این مجمع رای نمایندگان رای مردم است. البته ناگفته نماند که خود رای دادن امری است غیر عادلانه، به فرض اینکه شخصی از هیچ امری در اجتماع خود خبر ندارد و آگاهی او از سطح اجتماع پایین است با کسی که آگاهی دارد دارای تناسب در رای می شوند. و رای اکثریت حال هر چه خواهد باشد مورد قبول قرار می گیرد. البته اگر نحو شمارش آراء نیز عادلانه و به دور از تعصبات طرفداران و رهبریت باشد.
ظهور تمدن هنگامی امكان پذیر است كه هرج و مرج و ناامنی پایان پذیرفته باشد، چه فقط هنگام از بین رفتن ترس است كه كنجكاوی و احتیاج به ابداع و اختراع به كار می افتد و انسان خود را تسلیم غریزه ای می كند كه او را به شكل طبیعی به راه كسب علم و معرفت و تهیه وسایل بهبود زندگی سوق می دهد. این هرج و مرج هم درونی است هم بیرونی. از درون شخص تا برون اجتماع و همسایگان سیاسی و منطقه ای. خواه بر نظم از سر تکلیف و اجبار باشد خواه از سر اختیار و رضا.
کی شود بستان کشت و برگ و بر
تا نگردد نظم او زیر و زبر (۲۳۴۴-۴)
مطمئنا وجود نظم تعلق خاطر و آزادی فکر و امنیت را برای انجام اموری به ارمغان خواهد آورد.
رستمان را ترس و غم واپیش برد
هم زترس آن بد دل در خویش مرد (۲۹۱۸-۴)
تمدن تابع عواملی چند است كه یا سبب تسریع در حركت آن می شود، یا آن را از سیری كه در پیش دارد بازمی دارد. در نخستین مرحله، عامل زمینشناختی را مورد مطالعه قرار می دهیم. تمدن را می توان گفت دوره فطرتی است كه میان دو دوره یخچالی فاصله می شود. هرگاه موج سرمایه جدیدی برخیزد، تمام ساخته های بشریت در زیر یخ و سنگ مدفون می شود و دایره زندگی به گوشه ای از كره زمین محدود می گردد. اگر دیو زمین لرزه، كه فقط حسن نیت او به انسان اجازه ساختن شهرها را می دهد، شانه خود را مختصری بجنباند، آنچه رشته ایم پنبه می شود و انسان و هرچه ساخته است در شكم زمین به خواب ابدی فرو می رود. این عوامل تحت کنترل بشر نیست اما می توان در برابر آنها مقابله کرد نه اینکه آنها را متوقف ساخت و از بین برد. می توان با بهره گیری از علم آنرا بی ضرر ساخت.
من به هر شهری رگی دارم نهان
بر عروقم بسته اطراف جهان
حق چو خواهد زلزله شهری مرا
گوید او من بر جهانم عرق را (۵-۳۷۱۴-۴)
نزد آن کس که نداند عقلش این
زلزله هست از بخارات زمین (۳۷۱۹-۴)
اكنون شرایط جغرافیایی تمدن را مورد نظر قرار می دهیم. حرارت مناطق استوایی و فراوانی انگلها، كه نتیجه این حرارت است، از دشمنان سرسخت تمدن به شمار می رود.
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت بی صلا و بی سلام (۶۱۹-۲)
این گونه نواحی سرزمین كسالت و بیحالی و ناخوشی و جوانی یا پیری پیشرس است؛ در این نقاط، هنر و هوش بشری میدان فعالیت پیدا نمی كند؛ تمام نیروها از امور غیرضروری و غیرمفیدی كه مجموع آنها مدنیت را تشكیل می دهد منصرف می شود و بر روی مسئله راضی كردن حس گرسنگی و غریزه تولید مثل متمركز می گردد.
خشم و شهوت مرد را احول کند
ز استقامت روح را مبدل کند (۳۳۳-۱)
باران از ضروریات تمدن است، زیرا آب، حتی بیش از نور آفتاب، در پیدایش زندگی و پیشرفت آن تأثیر دارد.
منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی سرو بی پا بودیم آن سر همه
یک گوهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب (۹۰-۶۸۹-۱)
طبیعت و مزاج اسرارآمیز عناصر ممكن است سبب خشك شدن و مرگ نواحی وسیعی شود كه سابق بر این در آنها، حرف و صنایع پیشرفت قابلی داشته، چنانكه این امر درباره بابل و نینوا اتفاق افتاده است؛ همچنین ممكن است سبب آن شود كه سرزمینهایی همچون انگلستان یا باب پوجت كه از خطوط مواصلات بزرگ دور افتاده اند، نیرومند و صاحب ثروت گردند. پس در واقع عوامل طبیعی در رشد یا انحطاط نسل ها که دارای تمدن خود هستند بسیار موثر است. تغییرات طبیعی می تواند در جهت بهبود یا در جهت نابودی یک نسل عمل کند، البته اگر نسلی بتواند در مقابل حوادث طبیعی رنگ نبازد و شکست نخورد پایدار خواهد ماند و ریشه های خود را در دامان طبیعت مستحکم تر خواهد کرد.
عاقل آن باشد که عبرت گیرد از
مرگ یاران در بلای محتزر (۳۱۱۹-۱)
اگر در زمینی مواد كافی و محصولات غذایی فراوان باشد، اگر رودخانه ها سبب تسهیل وسایل حمل و نقل شود، اگر بریدگی سواحل به اندازه ای باشد كه كشتیهای بازرگانی بسهولت بتوانند در آن سواحل لنگر اندازند، و بالاخره اگر ملتی، مانند ملتهای آتن و كارتاژ و فلورانس و ونیز، در معبر خطوط بزرگ مواصلات جهانی قرار گرفته باشد، در آن صورت، می توان گفت عامل جغرافیایی، كه به تنهایی نمی تواند سازنده تمدن باشد، به چنین سرزمینی لبخند می زند، و ملتی كه در آن سكونت دارد آزادانه پیش می رود و ترقی می كند.اهمیت عوامل و اوضاع و احوال اقتصادی بیشتر است. ممكن است ملتی از تشكیلات سیاسی محكم برخوردار و مالك روحیه اخلاقی عالی باشد، و حتی مانند هندی شمردگان امریكا بهره ای از ذوق صنعتی داشته باشد، ولی هرگاه زندگی او از مرحله شكار تجاوز نكند و امید زیستن او بر پایه لرزان و غیرثابت تعقیب صید متكی باشد، هرگز نخواهد توانست از سدی كه دو عالم تمدن و بربریت را از یكدیگر جدا می سازد عبور كند. ممكن است در یك اجتماع ایلی و قبیله ای- مثل بدویان عربستان- به شكل استثنایی، افراد نیرومند و باهوشی یافت شود كه صاحب مزایای اخلاقی، از قبیل شجاعت و نجابت و كرم، باشند، ولی هرگاه در این اجتماع خمیر مایه نخستین فرهنگ و تمدن، كه تأمین خوراك است، وجود نداشته باشد، تمام هوشها باید به مصرف موفقیت در شكار برسد، یا در راه حیله های تجارتی به كار افتد، و هرگز از این حد تجاوز نمی كند و ظرافت و نازك كاری، و به طور خلاصه هنرهای عالی، كه معرف تمدن است، از آن میان به ظهور نمی رسد.
گرسنه مانده شد بی برگ و عور
می رسیدند از سفر از راه دور (۷۰-۳)
نخستین قدم در راه تمدن، كشاورزی است، و فقط هنگامی كه انسان در سرزمینی، به قصد كشاورزی در آن، و ذخیره كردن غذا برای روز مبادای خود، مستقر شود و آتیه خود را تأمین كند فراغ خاطر و احتیاج متمدن شدن را احساس خواهد كرد؛ هنگامی كه در پناه چنین امنیتی، از حیث آب و خوراك، قرار گرفت، به فكر ساختن كلبه و معبد و مدرسه می افتد؛ آنگاه ممكن است اسبابهایی اختراع كند كه نیروی تولید او را فزونی بخشد، یا سگ و خر و خوك را اهلی كند، و بالاخره به فكر اهلی كردن خویش و تسلط بر نفس برآید و راه آن را پیدا كند كه با نظم و آهنگی كارهای خود را انجام دهد و مدت بیشتری بر روی زمین زیست كند، و فرصت آن را به دست آورد تا میراث فرهنگی و اخلاقی نژاد خویش را برای نسلهای آینده باقی گذارد.
گندمی را زیر خاک انداختند
پس ز خاکش خوشه ها بر ساختند
بار دیگر کوفتندش ز آسیا
قیمتش افزود و نان شد جان فزا (۱-۳۱۷۰-۱)
وقتی فرهنگ عمومی به حد معینی برسد، فكر كشاورزی تولید می شود، و تنها تمدن است كه انسان را به فكر ایجاد مدینه و شهر (city) می اندازد. از یك لحاظ، تمدن با سجیه و خصلت مؤدب بودن و حسن معاشرت یكی می شود، و این حسن معاشرت، خود، صفای اخلاقیی است كه در شهر (civitas) دست می دهد، و خود ساكنین شهر چنین لفظی را وضع كرده اند. در شهر است كه- به حق یا به باطل- نتیجه ثروت و هوشمندی مردم مزارع و دهات اطراف شهر گرد می آید، و در همین جاست كه روح اختراع وسایل آسایش زندگی و تجمل و خوشگذرانی و راحت طلبی را فراهم می سازد. بازرگانان در شهر به یكدیگر می رسند و كالای مادی و فكری خود را با هم مبادله می كنند. در محل برخورد راههای بازرگانی و در شهرهاست كه عقل مردم بارور می شود و نیروی خلاق آن آشكار می گردد. بالاخره، در شهر است كه دسته ای از مردم از غم تولید اشیای مادی می آسایند و به فكر ایجاد علم و فلسفه و ادبیات و هنر می افتند. آری، مدنیت در كلبه برزگر آغاز می كند، ولی در شهر به گل می نشیند و بار می دهد.
ای برادر اندر ما مضی شهریی با روستایی آشنا
روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی
(۷-۲۳۶-۱)
نژاد در ایجاد تمدن تأثیری ندارد؛ تمدن در جاهای مختلف، یا در نزد ملتهایی كه رنگهای گوناگون دارند، آشكار می شود، خواه در پكن باشد خواه در دهلی، ممفیس یا بابل، راونا یا لندن، پرو یا یوكاتان. نژاد تمدن را نمی سازد، بلكه تمدن است كه ملتها را خلق می كند، زیرا اوضاع و احوال جغرافیایی و اقتصادی، فرهنگی را به وجود می آورد، و این فرهنگ نمونه خاصی را ایجاد می كند. فرد انگلیسی تمدن انگلستان را ایجاد نمی كند، بلكه از تمدن انگلستان است كه فرد انگلیسی ساخته می شود. هنگامی كه این فرد انگلیسی به نقطه دوری مانند تمبوكتو می رود و تمدن خود را همراه می برد و در آنجا نیز لباس شب نشینی و شام خوردن مخصوص را می پوشد، این دلیل آن نیست كه تمدن خود را در این نقاط به صورت جدید خلق می كند، بلكه نشانه آن است كه حتی در این نقاط دور افتاده هم نمی تواند از زیر تلسط آن تمدن خارج شود. پس نژاد هر کس از تمدن او ناشی می شود. این تمدن همانطور که ذکر آن رفت تا خصوصی ترین و شخصی ترین بخشهای زیستی بشر رسوخ می کند و با او خواهد بود تا زمانی که فرد بمیرد یا تحت تاثیر تمدن دیگری قرار گیرد خواه این تمدن جدید با اعتقادات قبلی او همسان باشد خواه متضاد. فرد تاثیر پذیر توجیهی عقلانی برای پذیرش تمدن جدید خود دارد که احساس امنیت و راحتی درونی داشته باشد خواه این احساس از روی اختیار باشد یا تلقینی از سوی یک فرد دیگر. اگر شرایط مساوی در نژاد دیگری، جز انگلیسی، شبیه به انگلستان باشد، نتایج مشابهی به دست می آید، و به همین جهت است كه می بینیم ژاپن قرن بیستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجدید می كند. تأثیری كه نژاد در تمدن دارد این است كه پیدایش آن غالباً پس از زمانی است كه ریشه های نژادی مختلف با یكدیگر می آمیزند و بتدریج ملتی كه به صورت نسبی حالت تجانسی دارد از آن میان بیرون می آید.
طبله ها در پیش عطاران ببین
جنس خود را با جنس خود کرده قرین
جنس ها با جنس ها آمیخته
زاین تجانس زینتی انگیخته (۱-۲۸۰-۲)
این شرایط مادی یا زیستی، كه مورد بحث قرار دادیم، برای پیدایش تمدن ضرورت دارد، ولی شروط كافی برای تولد آن به شمار نمی رود؛ لازم است بر آنها عوامل دقیق روانی افزوده شود، و نیز لازم است نظمی سیاسی، ولو بسیار ضعیف و نزدیك به هرج و مرج، مانند آنچه در رم و فلورانس در دوره رنسانس بود، برقرار گردد؛ باید مردم كم كم احساس كنند كه سر هر پیچ راه زندگی، مرگ یا مالیات جدیدی در انتظار آنها كمین نكرده است.
ناگزیر باید وحدت زبانی تا حدود معینی وجود پیدا كند تا مردم بتوانند براحتی افكار خود را با یكدیگر مبادله كنند.
چون زبان های بنی آدم همه
در پی آب است نان و دمدمه (۳۲۶۸-۳)
و نیز لازم است كه قانونی اخلاقی از راه معبد یا خانواده یا مدرسه یا غیر آن برقرار شود، تا كسانی كه در میدان بازی زندگی مشغولند، و حتی آنان كه در خارج به تماشا نشسته اند، آن را بپذیرند، و به این ترتیب، رفتار مردم با یكدیگر تحت انتظام درآید و هدفی در زندگی ایجاد شود. حتی شاید لازم باشد كه در میان مردم، در عقاید اساسی و ایمان به غیب، یا به چیزی كه كمال مطلوب است، وحدتی ایجاد شود، چه در این صورت پیروی از اصول اخلاقی از مرحله سنجش میان نفع و ضرر كار تجاوز می كند و به مرحله عبادت درمی آید، و زندگی، علی رغم كوتاهیی كه دارد، شریفتر و پرفایده تر می شود. در آخر كار باید گفت كه وسایلی تربیتی نیز باید در كار باشد كه، با وجود سادگی و ابتدایی بودن، فرهنگ را از نسلی به نسل دیگر انتقال دهد.
آن درختی را که تلخ و رد بود
وآن درختی که یکش هفتصد بود
کی برابر دارد اندر تربیت
چون ببیندشان به چشم عاقبت (۶-۱۵۶۵-۲)
نسل جدید باید میراث قبیله و سنتهای اخلاقی و زبان و معارف آن را مالك شود- خواه از راه تقلید باشد، خواه به وسیله تعلیم، خواه از راه تلقین- زیرا تنها همین میراث است كه او را از مرحله حیوانی به مرحله انسانی می رساند.
من هم از بهر دوام نسل خویش
جفت خواهم پور خود را خوب کیش
دختر خواهم ز نسل صالحی
نی ز نسل پادشاهی کالحی (۱۹-۳۱۲۰-۴)
از بین رفتن این عوامل- و حتی گاهی فقدان یكی از آنها- ممكن است سبب انقراض تمدن شود: انقلاب زمین شناختی شدید یا تغییر عظیم وضع آب و هوا؛ بیماری همه گیری كه جلوگیری آن از اختیار بشر خارج است و نصف مردم را از بین می برد- همان گونه كه در روم قدیم در زمان حكومت آنتونیها اتفاق افتاد- یا مرگ سیاه (طاعون) كه عامل اساسی از بین رفتن دوره ملوك الطوایفی اروپا گردید؛ استثمار بیش از اندازه زمین دهات به وسیله مردمی كه در شهر زندگی می كنند و به امید قوت و غذایی كه از خارج به آنها می رسد به سر می برند؛ نقصان مواد طبیعی از قبیل سوخت یا مواد خام؛ تغییر مسیر راههای بازرگانی به گونه ای كه كشوری را در بیرون راههای تجارتی جهانی قرار دهد؛ انحطاط عقلی یا اخلاقی كه در نتیجه زیستن در شهرهای پر از لهو و لعب و وسایل تحریك اعصاب دست می دهد، یا نتیجه پشت پا زدن به اصول قدیمیی است كه زندگی مردم بر آن جریان داشته، بدون آنكه بتوانند اصول جدیدی جانشین آن سازند؛ ضعیف شدن نژاد، در نتیجه اختلال اعمال جنسی یا افراط در لذت طلبی یا فلسفه بدبینی، كه سبب خوارشمردن كوشش و فعالیت می شود؛ از میان رفتن افراد برجسته كه نتیجه نازادی و تقلیل تدریجی خانواده هایی است كه بهتر می توانند میراث فرهنگی نژاد را از شر زوال محفوظ بدارند؛ تمركز مرگ آور ثروتها كه نتیجه آن جنگ طبقات و انقلابات خانمانسوز و تباه كننده مایملك عمومی است. همه اینها از عواملی هستند كه ممكن است سبب مرگ و فنای تمدنی شوند، زیرا تمدن نه امری است كه جبلی انسان باشد، و نه چیزی كه نیستی در آن راه نداشته باشد، بلكه امری است كه هر نسلی باید آن را به شكل جدید كسب كند، و هرگاه توقف قابل ملاحظه ای در سیر آن پیدا آید، ناچار پایان آن فرا می رسد. انسان با حیوان تنها اختلافی كه دارد در مسئله تربیت است، و در تعریف تربیت می توان گفت: وسیله ای است كه مدنیت را از نسلی به نسل دیگر منتقل می سازد. همانطور که در ایران این موضوع به طور واضح دیده می شود و ایرانیان بیگانه، خود را ایرانی و در عین حال با تقلید از تمدن ها و فرهنگهای دیگر کشور ها خود را می خواهند به آنها برسانند. چه بسا که این کار توجیه ناپذیر و پیرزنی مقلد، که آنرا عروس کرده اند می باشد. این تقلید خواه در رفتار باشد خواه در سلوک و دین.! تنها نتیجه آن کور بودن دیده و روان است که خود را گم کرده اند و از خود بی هویت شده و هویت و شخصیت خود را با تقلید می خواهند به ظرف آنان که می انگارند در آورند و بگویند ما هم مانند آنانیم. این بی هویتی و الیناسیون در جامعه کنونی در ایران و کشور های همسایه به شدت دیده می شود. مگر با ظاهر سازی می توان دارای خصوصیات آنان شد – چه خوب چه بد و منحرف – این انحراف از خود است نه برگشت به خویشتن. چه بسا در ایران امروز دیده می شود که با آرایش ها و مد های جدید درونی و بیرونی می خواهند فرهنگ را بازسازی کنند. این امکان پذیر نیست زیرا باید هویت و درونیات اشخاص و بیماری الیناسیون آنان مورد بازبینی مو شکافانه قرار بگیرد و دلیل آنرا جستجو کرد و آنرا از ریشه دوا کرد نه سرپوشی برای مدتی چند تجویز کرد تا دیگران فکر کنند که ما هویت خود را حفظ کرده ایم. از طرف دیگر با انکار کردن افراد از نهی ها حداکثر قانون اجرایی را در مورد آنها اعمال می کنیم، نا عادلانه بدون توجه به اینکه حداقل کار قانونی که بر مجریان و افراد مسئول جز وظایف آنان است انجام نمی دهند، همان ها حداکثر اجرای قانون را اجرا می کنند. البته باید گفت که آنچه که تاریخ رقم زده همان است که هست، اما این نتیجه گیری صرف آن نیست که بد بودن تاریخ یک مجموعه نشان قطعی از اشتباه بودن آن قوانین دارد، شاید مجریان قانون و افراد قانون را اشتباه اجرا کرده اند و یا خیلی با تعصب آن را اجرا کرده اند و متاسفانه تعصب در اجرای قانون آنرا به فساد و انحراف می کشد.
چون سبب نبود چه ره جوید مرید
پس سبب در راه می باید بدید
این سبب ها بر نظرها پرده هاست
که نه هر دیدار صنعش را سزاست (۱-۱۵۵۰-۵)
تمدنهای مختلف به منزله نسلهای متوالی روح نژادی به شمار می روند. همان گونه كه روابط خانوادگی و پس از آن خطنویسی سبب اتصال نسلها به یكدیگر می شود و به آن وسیله میراث پدران به فرزندان می رسد، همان گونه نیز فن چاپ و تجارت و تمام وسایل ارتباط تمدنهای مختلف را به یكدیگر اتصال می دهد و از فرهنگ كنونی ما آنچه را مفید است برای فرهنگهای آینده نگاه می دارد. پس بهتر آن است كه پیش از آنكه از میان برویم، تمام دارایی خود را گرد آوریم و آن را به فرزندان خود تسلیم كنیم. می توان گفت دو واژه فرهنگ و تمدن در راستای هم هستند و تضادی با هم ندارند.



۲- عوامل اخلاقی تمدن
چون هیچ اجتماعی بدون آنكه نظمی در آن برقرار باشد قابل دوام نیست، و چون نظامی بدون مقررات و قانون امكان پذیر نمی شود، به این جهت، می توانیم، به عنوان یكی از قوانین تاریخ، این قضیه را بپذیریم كه نیرومندی عرف و عادت، با ازدیاد قوانین، و همچنین نیرومندی غرایز، با ازدیاد افكار و اندیشه ها نسبت معكوس دارند. برای آنكه زندگی مردم با یكدیگر بسامان باشد، ناچار قوانینی ضرورت دارد كه، گرچه برحسب جماعات مختلف تفاوت پیدا می كند، در محیط یك اجتماع باید درباره عموم به موقع اجرا گذارده شود. منشأ تولید این قوانین یا قراردادهایی است كه مردم وضع كرده اند، یا عرف و عادت است، یا اخلاق، یا قوانین موضوعه. قراردادها عبارت از نوعی سلوك و طرز رفتار است كه مردم آنها را برای ادامه زندگی خود نافعتر یافته اند. عرف و عادت عبارت از قراردادهایی است كه در نسلهای متوالی بر وفق سنت انتخاب طبیعی، كه كارش انتخاب بهتر و از بین بردن فاسد و فساد است، مورد قبول یافته و آزمایشهای این نسلهای متوالی حذف و تبدیلهایی در آنها به عمل آورده است. اخلاق تشكیل می شود از عرف و عادتی كه اجتماع آنها را برای خیر و تكامل خود دارای اهمیت حیاتی تشخیص می دهد. در اجتماعات اولیه، كه از قانون نوشته و مدون اثری نیست، همین عرف و اخلاق اساس تنظیم اعمال بشری به شمار می رود و پایداری و پیوستگی نظم اجتماع را تأمین می كند.
بیشتر احوال بر سنت رود
گاه قدرت خارق سنت شود
سنت و عادت نهاده با مزه
باز کرده خرق عادت معجزه
بی سبب گر عز به ما موصول نیست
قدرت از عزل سبب معزول نیست (۶-۱۵۴۴-۵)
چون زمان پیش می رود و اثر جادویی خود را بر این عرف و عادت باقی می گذارد، در نتیجه تكرار، برای فرد، حكم طبیعت ثانی پیدا می كند، كه چون از حدود آنها تجاوز كند احساس ترس و پریشانی و ننگ در وی پدید می شود، و این همان وجدان و ضمیر یا حس اخلاقی به شمار می رود كه در نظر داروین بهترین وسیله تمایز انسان و حیوان از یكدیگر است. این ضمیر اخلاقی، در مراحل تكامل خود كه پیش می رود، علت پیدایش ضمیر اجتماعی می گردد، و به وسیله آن، انسان بخوبی احساس می كند كه وابسته به جماعتی است و باید آن را دوست بدارد و محترم شمارد. اخلاق عبارت است از همكاری فرد با عموم، و همچنین همكاری و تعاون هر دسته ای با دسته و اجتماع بزرگتر. به این ترتیب باید گفت كه پیدایش مدنیت بدون اخلاق امكان پذیر نبوده است. حال این اخلاق از قوانین اجتماعی کسب شده باشد خواه از قوانین الهی و ادیان.
در تو هست اخلاق آن پیشینیان
چون نمی ترسی که تو باشی همان
آن نشانی ها همه چون در تو هست
چون تو ز ایشانی کجا خواهی برست (۱۹-۳۱۲۰-۲)
ظاهر کافر ملوث نیست زاین
آن نجاسات هست در اخلاق و دین (۲۰۹۵-۳)



۱-۲ ازدواج
حکمتی که بود حق را ز ازدواج
گشت حاصل از نیاز و لجاج (۳۴۲۸-۵)
نخستین وظیفه آداب و تقالید اجتماعی، كه سازنده قوانین اخلاقی هر اجتماع است، آن است كه روابط میان دو جنس مرد و زن را بر پایه های متین استوار سازد. چه این روابط پیوسته منشأ نزاع و تجاوز و انحطاط به شمار می رود. اساسی ترین عمل تنظیم این روابط همان ازدواج است، كه می توان آن را به عنوان اتحاد یك جفت زن و مرد، برای بهبود و پیشرفت نسل آینده، تعریف كرد. سازمان ازدواج، برحسب مكان و زمان، همیشه اشكال مختلف پیدا كرده و به هر صورتی كه تصور شود درآمده است؛ این اشكال مختلف از صورتی آغاز كرده است كه در آن مردم اولیه فقط برای توجه به نسلی كه به وجود آمده همسر یكدیگر می شدند، بدون آنكه در زندگی، بین دو همسر اتحادی فراهم آید، و به صورتی رسیده كه در دوره جدید می بینیم: زن و شوهر تنها برای انبازی در معیشت با یكدیگر همسر می شوند، و نسبت به پیدایش فرزند چندان توجهی ندارند. ازدواج از ابداعات نیاكان حیوانی ما بوده است. چنین به نظر می رسد كه در بعضی از پرندگان، حقیقتاً، هر پرنده فقط به همسر خود اكتفا می كند. در گوریلها و اورانگوتانها رابطه میان نر و ماده تا پایان دوره پرورش نوزاد ادامه دارد، و این ارتباط از بسیاری نظرها شبیه به روابط زن و مرد است، و هر گاه ماده بخواهد با نر دیگری نزدیكی كند، بسختی مورد تنبیه نر خود قرار می گیرد. دوكرسپینی در خصوص اورانگوتانهای بورنئو می گوید كه: «آنها در خانواده هایی به سر می برند كه از نر و ماده و كودكانشان تشكیل می شود.» و دكتر ساواژ در مورد گوریلها می نویسد كه: «عادت آنها چنین است كه پدر و مادر زیر درختی می نشینند و به خوردن میوه و پرچانگی می پردازند، و كودكان دور و بر پدر و مادر بر درختها جستن می كنند.» ازدواج پیش از ظهور انسان آغاز كرده است. اجتماعاتی كه در آنها ازدواج مرسوم نباشد بسیار كم است، ولی كسی كه در جستجو باشد می تواند تعدادی از چنین جامعه ها را پیدا كند و حلقه اتصال میان بی نظمی جنسی در پستانداران پست و ازدواج در مردم اولیه را بیابد. در فوتونا، از جزایر هبریز جدید، و در جزایر هاوایی بیشتر مردم اساساً ازدواج نمی كنند؛ مردم قبیله لوبو، زن و مرد، بدون اینكه كمترین توجهی به ازدواج داشته باشند، با یكدیگر نزدیكی می كنند و هیچ قاعده و قانونی در كارشان نیست؛ همین طور برخی از قبایل بورنئو حیات جنسی خود را می گذرانند، بی آنكه متوجه رابطه ای باشند كه دو همخوابه را به یكدیگر متصل می سازد؛ به همین جهت جدا شدن دو همسر در نزد آنان بسیار ساده تر از جدایی یك جفت پرنده است؛ نیز در میان ملتهای قدیم روس «مردان، بدون تفاوت، با زنان مختلف همخوابگی می كردند، به طوری كه معلوم نبود شوهر هر زن كدام مرد است.» كسانی كه راجع به كوتوله های افریقایی (پیگمه ها) تحقیق كرده اند می نویسند كه اینان تابع سازمان همسری نیستند و «بدون هیچ قاعده ای به فرونشاندن غریزه جنسی خود می پردازند»، ولی این «ملی بودن زنان»، كه نظیر كمونیسم اولیه، در مورد زمین و خوراك، به شمار می رود، خیلی زود از میان رفت، به طوری كه اثر آن در زمان حاضر بسیار بدشواری قابل ملاحظه است؛ با وجود این، یادگارهایی از آن در اذهان به صورتهای مختلف باقی مانده است: مثلاً بسیاری از ملتهایی كه به حالت طبیعی به سر می برند چنین می پندارند كه تك شوهری- كه به عقیده آنان احتكار یك مرد برای یك زن است- مخالف طبیعت و اخلاق است؛ این حالت را با ایران کنونی و روابط بین مونث ها و مذکر ها می توان مقایسه کرد.
کس نداند روسپی زن کیست آن
وآن که داند نیستش بر خود گمان (۲۶۶۱-۵)
روسپی باشد که از جولان کیر
عقل او موشی شود شهوت چو شیر(۳۷۱۵-۵)
مثال دیگر، جشنهای آزادی جنسی است كه در مواقع معین برپا می داریم و به صورت موقتی خود را از قیود جنسی می رهانیم (مانند كارناوالها)؛ مثال دیگر این است كه از زن می خواستند، قبل از آنكه شوهر كند، خود را به اولین مردی كه او را می خواسته تسلیم كند؛ این عمل در معبد میلیتا در بابل معمول بوده است؛ اثر دیگر عادتی است كه در ملتهای اولیه موجود بود، و زن خود را به عنوان كرم و بزرگی به وام می دادند؛ دیگر سنتی است كه در اوایل دوره ملوك الطوایفی در اروپا وجود داشت، و شب اول زفاف، حق بهره برداری از زن با ارباب بود، و شاید ارباب در این مورد جانشین حقوق قدیمی قبیله بوده و حق داشته است، پیش از آنكه به داماد اجازه داده شود، بكارت عروس را بردارد.
وآن که ناموسی است خود از زیر زیر
غمزه دزدد می دهد مالش به کیر (۳۸۵۷-۶)
پس از دوره های نخستین، بتدریج، اشكال مختلف اتحاد میان زن و مرد، به عنوان آزمایش و به طور موقت، جای روابط بی بند و بار سابق را گرفت. در قبیله اورانگ ساكای در مالاكا، زن با فرد فرد قبیله مدتی به سر می برد و چون دوره تمام می شد این كار را از سر می گرفت؛ در میان افراد قبیله یاكوت، در سیبریه، و قبیله بوتوكودو، در افریقای جنوبی، و طبقات پست مردم تبت و بسیاری از ملتهای دیگر، ازدواج آزمایشی به تمام معنا بوده، و هر یك از دو طرف هر وقت می خواست، می توانست رابطه را قطع كند، بی آنكه كسی از او جویای علت شود؛ در میان افراد قبیله بوشمن «كوچكترین اختلافی كافی است كه رابطه همسری را از میان بردارد، و زن و مرد، پس از آن، به فكر جستن همسر تازه ای می افتند»؛ چنانكه سرفرانسیس گالتن نقل می كند، «در میان قبیله دامارا، تقریباً هر هفته یك بار، زن شوهر خود را عوض می كند، و من بسیار دشوار می توانستم بفهمم كه شوهر موقت این خانم یا آن خانم در فلان وقت چه كس بوده است.» همین طور در قبیله بایلا «زنان دست به دست می گردند و با موافقت مشترك شویی را ترك گفته نزد شوی دیگر می رفتند. بسیاری زنان جوان هستند كه هنوز از بیستمین مرحله زندگی نگذشته، و تا آن موقع پنج شوهر كرده اند كه همه در قید حیات هستند.» كلمه ای كه در هاوایی معنی ازدواج می دهد در اصل به معنی «آزمودن» است. در میان مردم تاهیتی، تا یكصدسال پیش، ازدواج از هر قیدی آزاد بود و تا هنگامی كه اولادی پیدا نمی شد زن و مرد می توانستند، بدون هیچ سبب، از یكدیگر جدا شوند؛ اگر فرزندی پیدا می شد، زن و شوهر حق داشتند آن فرزند را بكشند، بی آنكه كسی به آنان زبان ملامت بگشاید، و اگر زن و مردی تصمیم می گرفتند كه كودك را بزرگ كنند، ارتباط میان آن دو صورت دایمی پیدا می كرد، و مرد وعده می داد كه در نگاهداری زن از كودك به او كمك كند. ماركوپولو در خصوص قبیله ای از آسیای میانه كه در قرن سیزدهم در ناحیه پین می زیستند (اكنون كریا، در تركستان شرقی چین) می نویسد كه: «اگر مردی بیش از بیست روز از خانه خود دور شود، زن او می تواند، در صورتی كه بخواهد، شوهر دیگر انتخاب كند؛ برمبنای همین اصل، مردان هرجا می رسند زنی اختیار می كنند.» چنانچه دیده می شود. روشهای تازه ای كه ما اكنون در ازدواج و اخلاق اختیار كرده ایم، همه، ریشه های قدیمی دارد. لوتورنو می گوید كه، درباره ازدواج، «تمام آزمایشهای مختلف ممكن در میان قبایل همجی و وحشی صورت پذیرفته، و بسیاری از آنها هنوز هم در میان بعضی از مردم جریان دارد، بدون آنكه افكاری كه در مردم عصر جدید اروپا وجود دارد اصلاً به خاطر آن مردم خطور كرده باشد.» در بعضی از نقاط ازدواج به طور گروهی صورت می پذیرفته، به این معنی كه گروهی از مردان یك طایفه گروهی از زنان طایفه دیگر را به زنی می گرفتند. در تبت، مثلاً، عادت بر آن بود كه چند برادر، چند خواهر را به تعداد خود، به همسری اختیار می كردند به طوری كه هیچ معلوم نبود كدام خواهر زن كدام برادر است؛ یك نوع كمونیسم در زناشویی وجود داشت، و هر مرد با هر زنی كه می خواست همخوابه می شد. سزار به عادت مشابهی در میان مردم قدیم بریتانیا اشاره كرده است. از بقایای این حوادث، عادت همسری با زن برادر، پس از مرگ برادر، را باید شمرد كه در میان قوم یهود و اقوام دیگر شایع بوده و آن همه اسباب زحمت اونان شده است. آیا چه چیز سبب شده است كه مردم تك همسری (تك گانی) را بر آن صورت بی نظم و سامان زندگی اولیه ترجیح داده و برگزیده اند؟ چون در میان اقوامی كه به حال فطری و طبیعی زندگی می كنند هیچ قید و بندی برای روابط جنسی وجود ندارد، یا لااقل برای مدت پیش از ازدواج چنین قیدهایی موجود نیست. بنابراین، نمی توان گفت كه احتیاجات جنسی سبب پیدایش سازمان ازدواج شده باشد، زیرا ازدواج، با محدودیتهایی كه همراه دارد و اشكالات روانشناختیی كه با خود می آورد، هرگز با تسهیلاتی كه كمونیسم جنسی از لحاظ تسكین اشتهای جنسی فراهم می ساخته قابل مقایسه نیست؛ نیز نمی توان گفت كه، در آن زمانهای دور، ازدواج، از لحاظ پرورش فرزند، مزایای بیشتری نسبت به پرورش فرزند به وسیله مادر و خویشاوندانش همراه داشته است. بنابراین، ناچار علت های قویتر اقتصادیی باید سبب پیدایش ازدواج شده باشد، و به اقرب احتمال (و در اینجا باز یادآور می شویم كه، برای شناختن اوضاع و احوال دورانهای بسیار كهن، جز توسل به احتمال و حدس و تخمین چاره ای نداریم.) این علتها با مقررات مالكیت رابطه نزدیك داشته است. ازدواج فردی بی شك از آنجا پیدا شد كه مرد میل داشته است بندگان بیشتری به بهای ارزان در اختیار داشته باشد، و نمی خواست كه دارایی او، پس از مرگش، به فرزند دیگران برسد. چند همسری (چندگانی)، كه عبارت از ازدواج یك فرد با چند فرد غیرهمجنس خود بود، كم كم به صورت چند شوهری درآمد، و یك زن چند شوهر می گرفته است. این كیفیت در قبیله تودا و بعضی از قبایل تبت قابل مشاهده است؛ این عادات معمولا در كشورهایی پیدا می شود كه عدد مردان بر عدد زنان فزونی قابل ملاحظه دارد. ولی مردان بزودی از این عادتها تنها به نفع خود استفاده كردند و صورت دیگر آن را متروك ساختند؛ و اینك چندگانی، تنها، به صورت تعدد زوجات وجود دارد. علمای دینی در قرون وسطی چنین تصور می كردند كه تعدد زوجات از ابتكارات پیغمبر اسلام است؛ در صورتی كه چنین نیست و، چنانكه دیدیم، در اجتماعات اولیه اصل چند همسری روشی متداول و رایج بوده است. عللی كه سبب پیدایش عادت تعدد زوجات در اجتماعات اولیه گشته فراوان است: به واسطه اشتغال مردان به جنگ و شكار، زندگی مرد بیشتر در معرض خطر بود، به همین جهت مردان بیشتر از زنان تلف می شدند، و فزونی عده زنان بر مردان سبب می شد كه یا تعدد زوجات رواج پیدا كند، یا عده ای از زنان به حال تجرد به سر برند، ولی برای مللی كه در میان آنها مرگ و میر فراوان بود ضرورت ایجاب می كرد كه كثرت زاد و ولد جبران كثرت مرگ و میر را بكند؛ به همین مناسبت، نازادی برای زن سرشكستگی به شمار می رفت. علت دیگر آن است كه مرد تنوع را دوست دارد؛ چنانكه سیاه پوستان آنگولا می گویند: «همیشه نمی توان در یك ظرف غذا خورد»؛ به علاوه مردان دوست دارند كه همسرانشان جوان باشند، (این حالت در ایران زا می توان به صورت تفاوت های سنی زیاد میان زوج مشاهده کرد) در صورتی كه در اجتماعات اولیه زنان بسرعت پیر می شدند، و به همین جهت، خود غالباً مردان را به زناشویی جدید تشویق می كردند، تا بتوانند مدت درازتری غذای كودكان خود را تأمین كنند و، در عین حال، فاصله میان دوره های حمل خود را طولانیتر سازند، بی آنكه از میل مردان در تولید نسل و دفع شهوت خود چیزی بكاهند. غالباً دیده شده كه زن اول شوهر خود را ترغیب می كرد تا زن تازه ای بگیرد كه كار او سبكتر شود و زن تازه برای خانواده اطفال دیگری بیاورد و بهره برداری و ثروت زیادتر شود. در نزد آن اجتماعات، طفل ارزش اقتصادی داشت، و زنان را به عنوان سرمایه ای می خریدند كه سود آن، كودكان نوزاد بوده است. در سازمان پدرشاهی، زن و فرزند همچون بندگان مرد به شمار می رفتند و هر چه عدد آنها زیادتر بود نماینده فزونی ثروت مرد محسوب می شد. مرد فقیر با یك زن به سر می برد، ولی این چون ننگی برای وی بود و انتظار روزی را می كشید تا به مقام بلندی كه مردان چند زنه در برابر دیگران داشتند ارتقا پیدا كند. بیشك، تعدد زوجات در اجتماعات اولیه امر مناسبی بوده، زیرا عدد زنان بر مردان فزونی داشته است. از لحاظ بهبود نسل هم باید گفت كه چندگانی برتك گانی فعلی ترجیح داشته است. چه، همان گونه كه می دانیم، اكنون وضع به صورتی است كه تواناترین و محتاط ترین مردان عصر جدید غالباً دیر موفق به اختیار همسر می شوند و، به همین جهت، كم فرزند می آورند. در صورتی كه، در ایام گذشته، تواناترین مردان، ظاهراً، به بهترین زنان دست می یافتند و فرزندان بیشتر تولید می كردند. به همین جهت است كه تعدد زوجات مدت مدیدی در میان ملتهای اولیه، بلكه ملتهای متمدن، توانسته است دوام كند، و فقط در همین اواخر و در زمان ماست كه رفته رفته دارد از كشورهای خاوری رخت برمی بندد. در زوال این عادت عواملی چند دخالت كرده است: زندگانی كشاورزی، كه حالت ثباتی دارد، سختی و ناراحتی زندگی مردان را تقلیل داد و مخاطرات كمتر شد؛ به همین جهت عده مرد و زن تقریباً مساوی یكدیگر شد و، در این هنگام، چند زنی، حتی در اجتماعات اولیه، از امتیازات اقلیت ثروتمندی گردید، و توده مردم به همین جهت با یك زن به سر می برند و عمل زنا را چاشنی آن قرار می دهند. در صورتی كه اقلیت دیگری، خواه ناخواه به عزوبت تن می دهند و با این محرومیت زمینه را برای ثروتمندانی كه چند زن می گیرند مهیا می سازند. هر چه عدد مرد و زن به یكدیگر نزدیكتر می شد، حس غیرت مرد نسبت به زن خود، و حرص زن برای نگاهداری شوهر، بیشتر می گردید، چه، از لحاظ تساوی عده، برای اغنیا گرفتن زن های متعدد به آسانی میسر نمی شد، مگر آنكه زنان یا نامزدهای دیگران را غصب كنند. در بعضی ازمواقع اتفاق می افتاد كه شوهران این زنان را از پا درمی آوردند تا بر زنان ایشان دست یابند؛ با چنین اوضاع و احوال، تعدد زوجات فقط برای كسانی میسر می شد كه زرنگ تر و چاره سازتر بودند. بتدریج كه ثروت در نزد یك فرد به مقدار زیاد جمع می شد و از آن نگرانی پیدا می كرد كه چون ثروتش به قسمتهای زیاد منقسم شود سهم هر یك از فرزندان كم خواهد شد، این فرد به فكر می افتاد كه میان «زن اصلی و سوگلی» و «همخوابه» های خود فرق بگذارد، تا میراث، تنها، نصیب فرزندان زن اصلی شود- ازدواج تا نسل معاصر در قاره آسیا تقریباً بدین ترتیب بوده است. كم كم زن اصلی مقام زن منحصر به فرد را پیدا كرد و زنان دیگر، یا محبوبه های سری مرد شدند، یا اصلا از میان رفتند. هنگامی كه دین مسیح ظهور كرد، چندگانی از بین رفت و، لااقل در اروپا، زن منحصر به فرد صورت اساسی و رسمی ازدواج را تشكیل داد؛ ولی باید دانست كه این نوع زناشویی امری مصنوعی است كه در دوره تاریخ مدون ایجاد شده و به سازمان طبیعی ابتدای پیدایش تمدن ارتباطی ندارد. ازدواج در میان ملل اولیه، هر صورتی كه داشته، تقریباً امری اجباری بوده است؛ مرد بی زن مقام و منزلتی در جامعه نداشت و ارزش او برابر نصف مرد بود. همچنین مرد ناچار بود كه از غیر عشیره خود زن بگیرد (برون گانی)، و ما نمی دانیم كه آیا علت این بوده كه آن مردم، با عقل ساده ای كه داشتند، این مسئله را درك كرده بودند كه ازدواج با اقارب نتایج بد دارد یا آنكه می خواستند، با وصلت میان جماعتهای مختلف، اتحاد سیاسی مفیدی ایجاد كنند و اگر اتحادی وجود داشته آن را قویتر سازند و، به این ترتیب، سازمان اجتماعی را تقویت كنند و خطر جنگ را تقلیل دهند. نیز ممكن است كه ربودن زن از قبیله دیگر، برای همسری، در میان مردم علامت كمال مرد بوده باشد، با اینكه مرد جوان چون نزدیكان خود را همیشه می دیده از توجه به آنها روگردان می شده و چشم به دختران همسایه می دوخته و رو به قبیله دیگر می آورده است. به هر صورت، علت هر چه باشد، وضع ازدواجها در اجتماعات اولیه چنین بود و اگر فراعنه با بطالسه و اینكاها این رسم را شكستند و در زمان آنان خواهر و برادر با یكدیگر در آمیختند، قواعد قدیم در میان رومیان به قوت خود باقی ماند- قانون جدید نیز بر همین اساس است و ما، خود، دانسته یا ندانسته، تا امروز از این عادت قدیمی تقلید می كنیم و به آن مقید هستیم. آیا چگونه یك مرد زن خود را از میان افراد قبیله دیگر به چنگ می آورد؟ در آن هنگام كه سازمان مادرشاهی روی كار بود، مرد ناچار باید به قبیله زن برود و در آنجا زندگی كند. بتدریج كه نظام پدرشاهی قوت می گرفت، داماد حق آن را پیدا می كرد كه زن خود را بردارد و به قبیله خویش ببرد، منتها به این شرط كه مدتی درخدمت پدر زن خود كار كند؛ چنین بود كه یعقوب پیغمبر، برای آنكه زنان خود لیئه و راحیل را به چنگ آرد، مدتی برای لابان كار كرد. غالباً مرد سعی می كرده است كه زن خود را با اعمال زور به اختیار درآورد و از كاركردن برای پدر زن فرار كند، این گونه زن گرفتن (از طریق ربودن زن) امتیازی برای مرد به شمار می رفت، چه از یك طرف كنیزی به رایگان تحصیل می كرد و از طرف دیگر غلام بچگانی برای او پیدا می شد، و هر چه تعداد این قبیل فرزندان فزونی می یافت فرمانبرداری و پیوستگی زن نسبت به مرد شدیدتر می شد. چنین ازدواجی كه به صورت ربودن صورت می گرفت عمومیت نداشته، ولی گاه به گاه اتفاق می افتاده است- در میان هندی شمردگان آمریكای شمالی، زنان در جزو غنایم جنگی به شمار می رفتند.(این حالت را می توان در اسلام نیز دید) این عمل به قدری رواج داشت كه در بسیاری قبایل زن و شوهر هر یك به لغتی سخن می گفتند كه دیگری آن را نمی فهمیده است؛ در میان اسلاوهای روسیه و صربستان، تا قرن گذشته، ازدواج با ربودن زن هنوز رواج داشت و از بازمانده همین عادت است كه هنوز در جشنهای عروسی، داماد تشریفاتی را انجام می دهد كه به ربودن عروس بسیار شباهت دارد. به هر صورت، این عمل یكی از صورتهای جنگ پایان ناپذیر میان قبایل بود و غیرمعقول به شمار نمی رفت، و همین عمل سرچشمه نزاعی دایمی است كه میان زن و مرد وجود دارد و جز شبهای معدود، و در مواقع خوابهای عمیق، فرو نمی نشیند. هنگامی كه ثروت زیاد شد، مردم كم كم دریافتند كه اگر به پدر عروس هدیه یا مقداری پول از طرف نامزد زناشویی پرداخته شود، بهتر از آن است كه به خاطر به دست آوردن زن در نزد قبیله دیگر به بیگاری روند، یا برای ربودن او خود را به دردسر اندازند و جنگ و خونریزی را سبب شوند. از همین جاست كه خریدن زن از والدین او قاعده رایج زناشویی در میان اجتماعات اولیه گردید.( شیر بها در ایران به همین منزله است). شكل متوسطی از زناشویی در جزیره ملانزی دیده می شود؛ و آن این است كه پس از ربودن عروس، با پرداخت مبلغی مال به خانواده او، زناشوییی را كه از راه سرقت انجام شده مشروع و قانونی می سازند؛ در گینه جدید، مرد عروس خود را می رباید و پنهان می شود و، در عین حال، دوستان خود را نزد خانواده عروس می فرستد تا قیمت عروس را با آن طی كنند. تعجب در این است كه چگونه یك عمل خلاف اخلاق با پرداخت مبلغی مال صورت صحیح پیدا می كند و از زشتی می افتد‍! (امروزه در ایران با نام مهریه، شیر بها این رسوم ادامه یافته است). از یك مادر قبیله مائوری حكایت می كنند كه زار زار می گریسته و به مردی كه دخترش را ربوده لعنت می فرستاده است، هنگامی كه داماد نزد او می آید و یك پتو به عنوان هدیه به وی می دهد، می گوید: «این چیزی است كه می خواستم، و برای همین بود كه می گریستم.» ولی معمولا قیمت عروس بیش از یك پتو بوده است: در میان قبیله هوتنتوت، یك گاو نر یا ماده؛ در قبیله كرو، سه گاو و یك گوسفند؛ در قبیله كافرها، از شش تا سی گاو، بر حسب مقام خانواده عروس؛ و در میان توگوها، هدیه ای نقدی معادل ۶ دلار، و هدیه ای جنسی به ارزش ۶ دلار. خرید و فروش زن در تمام افریقا رایج است، و در چین و ژاپن هنوز صورت عادی دارد؛ در هندوستان قدیم، و در نزد یهودیان قدیم، در امریكای مركزی پیش از زمان كریستوف كلمب، و در پرو نیز شایع بوده، و هم امروز نمونه هایی از آن در اروپا دیده می شود. این نوع ازدواج در واقع نتیجه سازمان پدرشاهی خانواده به شمار می رود، چه پدر مالك دختر بود و حق هرگونه تصرف را نسبت به آن داشت و، غیر از قیود بسیار ناچیز، هیچ مانعی نمی توانسته او را از كاری كه می خواهد بكند بازدارد؛ هندی شمردگان اورینوكو می گویند كه نامزد بایستی پولی را كه پدر خرج تربیت دختر خود كرده است به او بپردازد. در بعضی از كشورها، دختر را در میدانهای عمومی نمایش می دادند تا مگر از میان مردان كسی خواستار و خریدار او شود؛ مردم سومالی چنین عادت دارند كه دختر را بیارایند و او را، سواره یا پیاده، در میان بوهای خوش عطر و عود حركت دهند تا دامادهای داوطلب تحریك شوند و بهای بیشتری بپردازند. از آماری كه در دست است هیچ برنمی آید كه زنی از چنین نوع زناشویی شكایت داشته باشد، بلكه كاملا قضیه برعكس است و زنان به بهایی كه در مقابل خریداری آنان پرداخته می شده افتخار می كردند و زنی را كه بدون فروخته شدن تن به ازدواج با مردی می داد تحقیر می كردند، چه در نظر آنان ازدواجی كه بر بنیان عشق و محبت صورت می گرفته و مسئله پرداخت وجه در كار نبوده، همچون كسبی نامشروع بوده، كه بدون پرداخت چیزی منافعی عاید شوهر می گردیده است. از طرف دیگر، رسم چنان بود كه پدر عروس، در مقابل هدیه یا پولی كه از داماد می گرفت، هدیه ای نیز به او می داد، كه رفته رفته مقدار آن ترقی كرده و به اندازه هدیه داماد رسیده است. پس پدران ثروتمند از آن پیشتر رفته، بر مبلغ هدیه افزودند تا دختران خود را بهتر به شوهر بفرستند؛ به این ترتیب است كه قضیه همراه كردن جهیز با عروس به میان آمد؛ در واقع این دفعه پدر عروس است كه داماد را می خرد، یا لااقل دو عمل خرید پهلو به پهلوی یكدیگر سیر می كند. تقریباً در تمام این حالات مختلف ازدواج، بویی از عشق رمانتیك استشمام نمی شود؛ درست است كه از بعضی حالات بسیار نادر زناشویی عاشقانه در میان قبایل پاپوا، در گینه جدید، و سایر ملتهای اولیه نام می برند، ولی این پیوندها را هرگز نمی توان به عنوان ازدواج متعارفی تلقی كرد. در آن دورانهای سادگی اولیه، مردان از آن جهت ازدواج می كردند كه كارگر ارزانی به دست آورده باشند و به شكل سودآوری پدر شوند و غذای شبانه روزی خود را تأمین كنند؛ لاندر می گوید: «در قبیله یاریبا امر زن گرفتن از طرف بومیان با بی علاقگی تلقی می شود، چنانكه گویی این كار با چیدن یك خوشه گندم نزد آنان برابر است، چه عشق و محبت در میان آنان وجود خارجی ندارد. چون ارتباطات جنسی پیش از ازدواج ممنوع نیست، به این جهت، مرد هرگز در مقابل خود منعی نمی بیند و عشقی نمی تواند ایجاد و رفته رفته تقویت شود و به شكل میل شدید برای دست یافتن به زن معین جلوه كند. به همین دلیل، یعنی به علت آنكه جوان هر وقت بخواهد بلافاصله می تواند دفع شهوت كند، دیگر علتی نمی ماند كه جوان بنشیند و در سر ضمیر خود، نسبت به احساسی از وی كه تحریك شده و نتوانسته است فرو بنشاند، بیندیشد و محبوبه طرف میل خود را بزرگ و عالی تصور كند، و از آن میان عشق رمانتیك پیدا شود. این نوع عشق ورزی ثمره مدنیت پیشرفته است، كه در آن، در مقابل خشنود ساختن شهوات انسانی، به وسیله دستورات اخلاقی، سدهایی كشیده شده، و از طرف دیگر، در نتیجه زیادی ثروت، بعضی از زنان و مردان به تجملات و نازك اندیشیهای عشق رمانتیك می پردازند. ملتهای اولیه فقیرتر از آن بوده اند كه عشق را دریابند، و به همین جهت در آوازهای آنان كمتر به اشعار عاشقانه برمی خوریم. هنگامی كه مبلغان دین مسیح كتاب مقدس را به زبان قبیله آلگانكین ترجمه می كردند نتوانستند در آن زبان لغتی پیدا كنند كه به جای كلمه «عشق» بگذارند؛ كسانی كه در مورد افراد قبیله هوتنتوت تحقیقات كرده اند می نویسند كه: «زن و مرد در هنگام ازدواج نسبت به یكدیگر سرد هستند و توجهی به حال یكدیگر ندارند»؛ همین طور در ساحل طلای افریقا «میان زن و شوهر هیچ گونه آثار محبت دیده نمی شود»؛ در نزد بومیان استرالیا نیز وضع به همین قرار است. رنه كایه، از بحث با یك زنگی سنگالی می گوید: « از او پرسیدم چرا هرگز با زنان خود شوخی نمی كنی؟ وی در جواب گفت كه اگر چنین كنم زمام اختیارشان از كفم بیرون خواهد رفت» امروزه در ایران جزء نصیحت های مادر به پسر خود است که با زن خود زیاد شوخی نکن!!. وقتی از یكی از بومیان استرالیا پرسیده بودند كه برای چه ازدواج می كنی، او صادقانه جواب داده بود كه زن می گیرم تا برای من خوردنی و آشامیدنی و هیزم تهیه كند و هنگام كوچ كردن بار بكشد. از بوسه ای كه هیچ فرد امریكایی خود را از آن بی نیاز نمی داند، مردم اولیه هیچ خبر ندارند، یا آن را چیز قابل تنفری می دانند. به طور كلی یك فرد «وحشی» نسبت به امر ازدواج با وضع فلسفی خاصی می نگرند كه، از لحاظ متافیزیكی و دینی، نظر او با نظر حیوان عادی چندان تفاوت ندارد؛ این عمل چیزی است كه درباره آن نمی اندیشد و اهمیت آن در چشم وی مانند اهمیت غذا خوردن است. وی در این كار دنبال ایدئالیسم و خیالپرستی نمی رود و برای زناشویی جنبه قدسیت قایل نمی شود و كمتر در هنگام انجام مراسم عروسی تهیه تشریفات می بیند؛ اگر حقیقت را بخواهیم، این قضیه برای او یك قضیه تجارتی است. او هیچ شرم ندارد كه در مورد انتخاب همسر ملاحظات عملی را حاكم بر عواطف خویش قرار دهد، بلكه اگر، به عكس این، خود را مجبور ببیند شرمنده می شود؛ وی، اگر به اندازه ما مغرور باشد و بتواند شرم حضور را كنار بگذارد، حتماً از ما خواهد پرسید كه چطور می شود كه رابطه جنسی، كه به اندازه طول مدت یك برق درنگ می كند، زن و مردی را یك عمر به یكدیگر پیوند دهد و آنها نتوانند یكدیگر را ترك گویند؟ ازدواج، در نظر مرد اولیه، به عنوان اساس تنظیم روابط جنسی مورد توجه نیست، بلكه بنیان آن بر تعاون اقتصادی قرار می گیرد، و به همین جهت، مرد از زن، بیش از زیبایی و خوش ادایی، می خواسته كه سودمندتر و كاری تر باشد، و خود زن نیز این درخواست طبیعی را با میل می پذیرفته است (ولو اینكه زیبایی و جمال نیز مورد نظر بود)؛ مرد وحشی واقع بین، اگر بنا بود غیر از این باشد و ازدواج، به جای آنكه سودی برای وی بیاورد، سبب زیانش گردد، هرگز به ازدواج حاضر نمی شد؛ ازدواج نزد آنان شركت سودآوری است و هرگز عنوان خوشگذرانی در خلوت را ندارد، به این ترتیب، زن و مرد وسیله ای به دست می آوردند كه با هم به سر برند و بیش از موقعی كه هر یك به تنهایی زندگی می كردند استفاده و خیر ببرند. هر وقت كه در دوران تاریخ نقش اقتصادی زن در عمل زناشویی از بین رفته، بنیان ازدواج فرو ریخته و پاره ای از اوقات، همراه این عمل، خود مدنیت نیز متلاشی شده است.
جنبش اهل فساد آن سو بود
که زنا و غمزه و ابرو بود (۲۹۳-۴)
به این سوال می رسیم که آیا مهریه در ایران باستان در امر ازدواج وجود داشته است یا با پیدایش ادیان (مثلا اسلام و ورود آن به ایران) این رسم شکل گرفته است؟؟ در ایران امروز با مبالغ بالای مهریه دقیقا همان وضع اقتصادی و کار جویی زن که در کنار مرد است ایجاد می شود.


۲-۲ اخلاق جنسی
سروسامان بخشیدن به روابط جنسی همیشه مهمترین وظیفه اخلاق به شمار می رفته است، زیرا غریزه تولیدمثل، نه تنها در حین ازدواج، بلكه قبل و بعد از آن نیز مشكلاتی فراهم می آورد، و در نتیجه شدت و حِدت همین غریزه، و نافرمان بودن آن نسبت به قانون، و انحرافاتی كه از جاده طبیعی پیدا می كند، بی نظمی و اغتشاش در سازمانهای اجتماعی تولید می شد. نخستین مشكلی كه پیش می آید راجع به روابط بین زن و مرد پیش از ازدواج است، و اینكه آیا این روابط باید مقید به قیودی باشد یا نه؟ حیات جنسی، حتی در میان حیوانات نیز، آزاد و نامحدود نیست، و اینكه حیوان ماده، جز در مواقع معین، نر را به خود نمی پذیرد معلوم می دارد كه حیات جنسی در عالم حیوانات بسیار محدودتر از انسان است كه شهوت فراوان دارد. چنانكه بومارشه می گوید: اختلاف انسان با حیوان در آن است كه بدون گرسنگی غذا می خورد، بدون تشنگی می آشامد، و در تمام فصول سال به اعمال جنسی می پردازد. در عین حال، در میان ملل اولیه، مانند حیوانات، این قید موجود است كه در ایام حیض با زنان نزدیكی نمی كنند، و چون از این بگذریم باید گفت كه روابط جنسی در میان ملل اولیه تا حدود زیادی آزاد است و تابع هیچ قید و بندی نیست. در میان هندی شمردگان امریكای شمالی، دختران و پسران جوان آزادانه با یكدیگر می آمیزند، و این عمل به هیچ وجه مانع ازدواج آنان نمی شود؛ نیز در قبیله پاپوا، در گینه جدید، حیات جنسی در سن كم شروع می شود، و قاعده ای كه تا پیش از زناشویی مورد عمل است كمونیسم جنسی است. این آزادی پیش از ازدواج، در قبیله سویوت سیبری و قبیله ایگوروت فیلیپین و میان اهالی بیرمانی شمالی و در نزد كافرها و بوشمنهای افریقا و قبایل نیجریه و اوگاندا و گرجستان و جزایر ماری، آندامان، تاهیتی، پولینزی، آسام و غیر آنها نیز وجود دارد. نباید انتظار داشت كه در چنین اوضاع و احوالی آثار عمیق روسپیگری در اجتماعات اولیه دیده شود. روسپیگری، گرچه از «حرفه های كهن که امروزه به صورت صنف در آمده» است، نسبتاً تازه پیدا شده و تاریخ ظهور آن از زمان پیدایش مدنیت و مالكیت خصوصی و از بین رفتن آزادی عمل جنسی پیش از زناشویی دورتر نمی رود؛ آری، گاه گاهی، در اینجا و آنجا، دخترانی به نظر می رسیدند كه خود را می فروختند تا جهیزی فراهم كنند، ( و امروزه این دختران به این بهانه در دبی خود را می فروشند) یا پولی برای پیشكش كردن به معابد به دست آورند، ولی این كار هنگامی صورت می گرفت كه دستورات اخلاقی این عمل را همچون فداكاری اجباری برای مساعدت كردن به والدین یا سیر كردن خدایان گرسنه تلقی كرده باشد. (توجیه عقلانی بر عمل انجام شده ای که خلاف عرف و رفتار اجتماعی است که در آن قوانین وضع شده است، در ایران امروزی می توان به خود فروشی دختران به شیخ های عرب حاشیه نشین اشاره کرد.) مفهوم عفت نیز از آن چیزهاست كه تازه پیدا شده است. آنچه دختر بكر در زمانهای اولیه از آن نگرانی داشت از كف دادن بكارت نبود، بلكه از آن می ترسید كه مبادا شایع شود فلان دختر نازاست. ( امروزه گفته می شود که دختر مالی نیست که کسی به آن نگاه کند و آن را به دوستی بر گزیند) غالباً چون زنی پیش از ازدواج فرزندی می آورد، این عمل بیشتر به شوهر رفتن وی كمك می كرد؛ چه آنگاه معلوم می شد كه این زن عقیم نیست و فرزندانی خواهد آورد كه وسیله جلب مال و ثروت برای پدرشان خواهند بود. حتی اجتماعات اولیه، پیش از ظهور مالكیت خصوصی، به دختر بكر با نظر تحقیر می نگریستند و این را دلیل عدم توجه مردان می دانستند؛ در ایران امروزی نیز اگر دختری دوست پسر نداشته باشد یا در مراحل بالاتر رابطه جنسی با جنس کخالف خود و موافق خود در نظر اهل عمل نداشته باشد با لقب بی تمدن، یا بی کلاس خوانده می شود. در قبیله كامچادال، اگر داماد عروس خود را بكر می یافت برآشفته می شد و «مادر عروس را از اینكه دختر خود را بكر به تصرف وی داده به باد دشنام می گرفت»؛ در بسیاری از موارد، بكر بودن مانع ازدواج می شد، چه بار سنگینی بر دوش شوهر می گذاشت؛ یعنی باید برخلاف تحریمی كه وجود دارد خون یكی از افراد قبیله خود را بریزد، به همین جهت غالباً دختران، قبل از رفتن به خانه شوهر، خود را به فردی بیگانه از قبیله تسلیم می كردند تا این مانع ازدواج را از پیش پایشان بردارد. در تبت، مادران با كمال جدیت دنبال كسی می گردند كه مهر بكارت از دخترانشان بردارد، و در مالابار، خود دختران از رهگذران خواهش می كنند كه كسی این جوانمردی را در حق آنان انجام دهد، «چه تا چنین نشود، قادر به رفتن به خانه شوهر نخواهند بود.» در بعضی از قبایل، عروس ناچار است پیش از رفتن به حجله زفاف، خود را به مهمانانی كه در عروسی حاضر شده اند تسلیم كند؛ در بعضی دیگر، داماد شخصی را اجیر می كند كه بكارت عروس او را بردارد. در فیلیپین مأمور خاصی برای این كار وجود دارد كه حقوق خوبی می گیرد و كارش آن است كه به نیابت از داماد با عروس بخوابد و بكارت او را زایل كند. آیا چه شده است كه بكارت، كه روزی قبح و گناهی محسوب می شد، امروز جزو فضایل به شمار می رود؟ بدون شك، هنگامی كه مالكیت خصوصی در جریان زندگی فرمان فرما گردید، در امر بكارت هم این تحول به وقوع پیوست. هنگامی كه مرد مالك زن شد می خواست كه این مالكیت برای مدت پیش از ازدواج هم امتداد پیدا كند؛ به همین جهت، لازم شد كه زن در دوران پیش از ازدواج هم عفت را برای شوهر و مالك آینده خود نگاه دارد. هنگامی كه خریداری زن معمول گردید، قیمت زن بكر از زن دیگری كه ضعف اراده نشان داده و بكارتش را از كف داده بود بیشتر شد، و این خود نیز، به ارزش و اخلاقی بودن عفت و بكارت كمك كرد؛ بكارت در این هنگام نشانه امانت و وفاداری زن نسبت به شوهر شد، چه مردان به چنین امانتی محتاج بودند تا ترس و نگرانی آنان، از اینكه اموالشان به بچه های نامشروع برسد، مرتفع گردد.
ای عدو شرم اندیشه بیا
که دریدم پرده شرم و حیا (۶۱۴-۶)
ولی مردان هرگز در صدد آن نیفتاده اند كه چنین قیودی را خود نیز مراعات كنند؛ در تمام تاریخ، حتی یك نمونه نمی توان یافت كه اجتماعی از مرد خواسته باشد كه تا هنگام ازدواج عفت خود را حفظ كند. در هیچ یك از زبانهای عالم نمی توان لغتی یافت كه معنی آن «مردبكر» باشد. هاله بكارت همیشه بر گرد سر و صورت دختران دیده شده، و از بسیاری جهات، سبب خرد كردن و از پا در آوردن آنان شده است. در طایفه طوارق، كیفر دختر یا خواهری كه پا از جاده عفاف بیرون نهاده مرگ بوده است، سیاهان نوبه و حبشه و سومالی در آلات تناسلی دختران حلقه هایی می گذاشتند، و به این ترتیب، برای جلوگیری از عمل جماع، آنها را قفل می كردند، و چنین چیزی تا امروز در بیرمانی و سراندیب وجود دارد. در بعضی از جاها، دختران را در واقع حبس می كردند تا از گول خوردن و گول زدن مردان، پیش از عروسی، در امان بمانند. در بریتانیای جدید، والدین ثروتمند، در مدت پنج سال بحرانی جوانی، دختران خود را در كلبه هایی زندانی می كنند و پیرزنان پاكدامنی را به زندانبانی می گمارند؛ دختران حق خروج از این كلبه ها را ندارند و تنها اقارب نزدیك می توانند آنان را ببینند. بعضی از قبایل جزیره بورنئو نیز عمل مشابهی دارند. میان این كارها و چادری كه مسلمان و هندوان به سر زنان خود می كنند بیش از یك گام فاصله نیست؛ این حقیقت یك بار دیگر ما را متوجه می سازد كه فاصله میان «مدنیت» و «وحشیت» بسیار كم است. حجب نیز، مانند توجه به بكارت، هنگامی پیدا شد كه پدر بر خانواده مسلط گردید؛ هنوز قبایل فراوانی هستند كه از برهنه بودن تمام بدن خود هیچ خجالت نمی كشند؛ حتی بعضی از پوشیدن لباس عار دارند. در مهمانی های امروزی اگر لباس عریانی یا بدن نما نباشد باعث شرمساری و خجالت صاحب آن می شود. و گفته می شود که زیباست . و هنگامی كه لیوینگستن از مهمانداران سیاه افریقایی خود درخواست كرد كه، چون زنش قرار است بیاید، لباس بپوشد، همه به خنده افتادند؛ هنگامی كه ملكه قبیله بالوندا از لیوینگستن پذیرایی می كرد از فرق سر تا نوك انگشتان پا برهنه بود. از طرف دیگر، در میان عده كمی از قبایل، چنین رسم است كه عمل جنسی را بدون شرم در مقابل یكدیگر انجام می دهند. در ایران مهمانی هایی ترتیب می دهند و نام این عمل سکس را ضربدری می نامند. نخستین مرتبه كه زن حجب را احساس كرد آن وقت بود كه فهمید، در هنگام حیض، نزدیك شدن او با مرد ممنوع است؛ همچنین، هنگامی كه ترتیب خریداری زن برای زناشویی رایج شد و بكر بودن دختر سبب استفاده پدر گردید، در نتیجه دور ماندن زن از مرد و مجبور بودن به حفظ بكارت، این حس در وی ایجاد گردید كه باید عفت خود را حفظ كند. این نكته را باید افزود كه، در دستگاه ازدواج به وسیله خریداری همسر، زن خود را اخلاقاً موظف می داند كه از هر رابطه جنسی كه از آن به شوهر وی نفعی نمی رسد خودداری كند، و از همینجا احساس حجب و حیا در وی پیدا می شود. اگر لباس تا این زمان به علت زینت و حفظ بدن ایجاد نشده باشد، روی همین احساس، وارد میدان زندگی می گردد. در نزد بسیاری از قبایل، زن هنگامی لباس می پوشد كه شوهر كرده باشد، این در واقع علامت مالكیت شوهر نسبت به وی می باشد و مانعی است كه دیگران را از وی دور می سازد. مرد اولیه با این عقیده مؤلف كتاب جزیره پنگوئنها موافق نیست كه می گوید: لباس سبب زیاد شدن فسق و هرزگی می شود. به هر صورت باید دانست كه عفت با لباس پوشیدن هیچ رابطه ای ندارد؛ سیاحان افریقایی می گویند كه در آنجا اخلاق با مقدار لباس نسبت معكوس دارد. واضح است كه آنچه مردم از انجام دادن آن شرم دارند بسته به محرمات اجتماعی و عادات و آدابی است كه در قبیله رواج دارد. تا گذشته بسیار نزدیك، زن چینی از نشان دادن پا، و زن عرب از ظاهر ساختن چهره، و زن قبیله طوارق از آشكار كردن دهان خود خجلت زده می شدند، در صورتی كه زنان مصر قدیم و زنان هندوستانی قرن نوزدهم و زنان جزیره بالی در قرن بیستم، تا پیش از آمدن سیاحان شهوت پرست، از بیرون انداختن پستانهای خود هیچ گونه شرم و خجالتی احساس نمی كردند. از اینكه اخلاق با زمان و مكان تغییر می پذیرد، نباید نتیجه گرفت كه اخلاق فایده ای ندارد، و اگر بخواهیم بسرعت سنن اخلاقی اجتماع خود را تخطئه كنیم و دور بریزیم، باید نخست دلیل قاطعی اقامه كنیم بر اینكه نسبت به تاریخ و حقایق آن دانش كافی داریم، و باید بدانیم كه اطلاع مختصر به علم مردم شناسی انسان را به خطر می اندازد. آری، اساساً این نكته صحیح است كه به گفته مسخره آمیز آناتول فرانس «اخلاق مجموعه ای از هوا و هوسهای اجتماع است؛» و چنانكه آناخارسیس یونانی گفته: چون تمام عادات و تقالیدی را كه جماعتی مقدس می دانند گرد آوریم و از میان آنها آنچه را جماعتهای دیگر غیراخلاقی می دانند حذف كنیم، چیزی باقی نمی ماند. با وجود این، هیچ معلوم نیست كه اخلاق بی فایده و بیهوده باشد، بلكه از این میان معلوم می شود كه نظم اجتماع به بسیاری از وسایل حفظ می شود كه اخلاق هم یكی از آنهاست؛ اگر صحنه زندگی را به میدان بازی تشبیه كنیم، همان گونه كه حریفان بازی، ناچار، باید قواعد بازی را بدانند تا بازی جریان پیدا كند، فرد فرد مردم هم باید بدانند كه در اوضاع و احوال جاری زندگی چگونه با همكاران خود رفتار كنند. به همین جهت باید گفت كه اتحاد كلمه افراد یك اجتماع، در قبول دستورات اخلاقی خاص برای معاشرت و معامله با یكدیگر، از لحاظ اهمیت، دست كمی از محتویات و مضامین این دستورات ندارد. هنگامی كه در آغاز جوانی، پیش خود، به نسبی بودن تقالید و اخلاق متوجه می شویم و بی پروا بر آنها می تازیم و سر از اطاعت آنها می پیچیم، در واقع، ناپختگی خود را نشان داده ایم؛ چون ده سال دیگر از عمرمان می گذرد، نیك متوجه می شویم كه در قوانین اخلاقی مورد قبول اجتماع، كه نتیجه آزمایش نسلهای متوالی است، آن اندازه حكمت و فرزانگی نهفته است كه استاد دانشگاهی نمی تواند آنها را در كلاس به دانشجویان تعلیم كند. دیر یا زود متوجه می شویم – و از این توجه خود به شگفتی می افتیم – كه حتی آنچه را هم نمی توانیم بفهمیم حق است. نظامات و قراردادها و سنن و قوانینی كه در یكدیگر آمیخته و بنیان اجتماع را تشكیل می دهد ساخته و پرداخته صدها نسل و بیلیونها فكر است، و هرگز یك فرد نباید متوقع باشد كه، در حیات كوتاه خود، حقایق آنها را دریابد، تا چه رسد به اینكه كسی این توقع را برای بیست سال ابتدای عمر خود داشته باشد. بنابراین، حق داریم، در پایان این مقال، چنین نتیجه بگیریم كه: اخلاق، با آنكه نسبی است، ضرورت دارد و هرگز از آن بی نیاز نخواهیم بود. عادات و سنن اساسی قدیمی اجتماع نماینده انتخابی طبیعی است كه انسان، در طی قرون متوالی، پس از گذشتن از اشتباهات بی شمار كرده، و به همین جهت باید گفت حجب و احترام بكارت، با وجود آنكه از امور نسبی هستند و با وضع ازدواج از راه خریداری زن ارتباط دارند و سبب بیماریهای عصبی می شوند، پاره ای فواید اجتماعی دارند و برای مساعدت در بقای جنس یكی از عوامل به شمار می روند؛ حجب، برای دختر، همچون وسیله دفاعی است كه به او اجازه می دهد تا از میان خواستگاران خود شایسته ترین آنان را برگزیند، یا خواستگار خود را ناچار سازد كه پیش از دست یافتن بر وی به تهذیب خود بپردازد. موانعی كه حجب و عفت زنان در برابر شهوت مردان ایجاد كرده، خود، عاملی است كه عاطفه عشق شاعرانه را پدید آورده و ارزش زن را در چشم مرد بالا برده است. پیروی از سیستمی كه به بكارت اهمیت می دهد آن آسانی و راحتی را كه در اجرای آرزوهای جنسی پیش از ازدواج داشته، و همچنین مادر شدن پیش از موقع را از میان برده و شكافی را كه میان پختگی اقتصادی و پختگی جنسی وجود دارد – و با پیشرفت تمدن به شكل سریعی وسیع می شود – كم كرده است. همین طرز تصور درباره بكارت، بدون شك، سبب می شود كه فرد از لحاظ جسمی و عقلی نیرومندتر شود و دوران جوانی و تربیت و كارآموزی طولانی تر گردد و، در نتیجه، سطح تربیتی و فرهنگی بشر بالاتر رود. با پیشرفت مالكیت خصوصی، زنا، كه سابق بر آن از گناهان صغیره به شمار می رفت، در زمره گناهان كبیره قرار گرفت؛ نصف ملتهای اولیه ای كه می شناسیم به زنا اهمیت چندان نمی دهند. هنگامی كه مرد به مالكیت خصوصی رسید، نه تنها از زن وفاداری كامل می خواست، بلكه، بزودی، به این نكته متوجه شد كه زن نیز ملك اوست؛ حتی وقتی هم زن خود را، از راه مهمان نوازی، به همخوابگی مهمان وامی داشت این عمل را از آن رو می كرد كه زن را، از لحاظ جسد و روح، ملك خود می دانست؛ زنده سوزی مرحله نهایی این طرز تفكر بود؛ زن را مجبور ساختند با سایر اشیای مرد، پس از مردن وی، در قبر برود و با او دفن شود. در رژیم پدرشاهی، مجازات زنا با مجازات دزدی یكسان بود – گویی زنا نیز تجاوزی نسبت به مالكیت محسوب می شد – و این مجازات كه در قبایل اولیه چیز قابل ذكری نبود، تا پاره كردن شكم زن زناكار، در میان بعضی از هندی شمردگان كالیفرنیا، درجات مختلف پیدا می كرد. در نتیجه آنكه، طی قرون متوالی، زنان بر اثر اقدام به زنا مجازات های سخت چشیده اند، اینك حس وفاداری زن نسبت به شوهر حالت استقراری پیدا كرده و جزو ضمیر اخلاقی وی گردیده است. كسانی كه به جنگ با قبایل هندی شمردگان امریكا رفته بودند، از شدت وفاداری زنان نسبت به شوهران خود، دچار شگفتی شده اند؛ بسیاری از سیاحان آرزو كرده اند روزی بیاید كه زنان اروپا و امریكا، از لحاظ وفاداری و عفت، به پای زنان قبایل زولو و پاپوا برسند. در میان مردم پاپوا وفاداری برای زن كار آسانی است، چه، در نزد آنان، مانند اغلب ملتهای اولیه، برای طلاق دادن اشكال فراوان وجود ندارد. در میان هندی شمردگان امریكا بندرت اتفاق می افتد كه همسری میان دو نفر بیش از چند سال دوام كند، و چنانكه سكولكرافت می نویسد: «اغلب مردان تا به سن پیری برسند زنان متعدد می گیرند و حتی فرزندان خود را نمی شناسند. آنان «اروپاییان را، كه در تمام زندگی به یك زن قناعت دارند، مسخره می كنند، و به نظر ایشان روح بزرگ مرد و زن را آفریده است تا خوشبخت باشند، به همین جهت، هرگز شایسته نیست كه زن و شوهری، اگر با یكدیگر سازگار نباشند، تمام عمر را با هم به سر برند.» مردان قبیله چروكی، هر سال، سه یا چهار بار تجدید فراش می كنند، و مردم جزایر ساموآ كه محافظه كارترند سه سال با همسر خود به سر می برند. هنگامی كه كشاورزی رواج یافت و تثبیت زندگی بیشتر شد، دوره زناشویی طولانی تر گشت. در رژیم پدرشاهی، طلاق دادن زن با اصول اقتصادی سازگار نمی شد، چه، در این صورت، مرد كنیزی را كه برای آقای خود سودآور بود از چنگ می داد. هنگامی كه خانواده واحد بهره خیز اجتماع گردید و افراد آن، به معاونت یكدیگر، به استثمار زمین پرداختند، طبعاً هرچه تعداد افراد خانواده بیشتر بود ثروت آن نیز فراوانتر می شد؛ به همین جهت، كم كم متوجه شدند كه نفع در آن است كه رابطه زن و شوهر آن قدر ادامه یابد تا كوچكترین پسران بزرگ شود؛ ولی چون زن و شوهر به چنین سنی می رسیدند، دیگر حال آن كه به فكر عشق تازه ای بیفتند نداشتند و، در نتیجه یك عمر كار كردن و زحمت كشیدن با یكدیگر، زندگی آن دو متصل و غیرقابل انفكاك می شد. آنگاه كه انسان به زندگی صنعتی در شهرها معتاد، و در نتیجه، از عده افراد خانواده و اهمیت آن كاسته شد، دوباره طلاق فزونی یافت و به حدی رسید كه اكنون وجود دارد. به طور كلی، در طی دوره های تاریخ، همیشه مردان خواهان زیادی فرزند بوده و، به همین جهت، مادری را از امور مقدس به شمار آورده اند، در صورتی كه زنان، كه بار سنگین حمل و زادن را می كشند، در ته دل با این تكلیف دشوار مخالف بوده و وسایل مختلف به كار برده اند تا هرچه بیشتر از سختیهای مادر شدن بركنار بمانند. مردم اولیه معمولا به این فكر نبودند كه تعداد ساكنان یك منطقه بیش از اندازه زیاد نشود؛ هنگامی كه شرایط زندگی به حال عادی بود، فرزند زیادتر سبب رسیدن به سود بیشتری می شد، و اگر مرد تأسف می خورد از آن بود كه زنش، به جای پسر، دختر برایش می آورد. در مقابل، زن می كوشید كه سقط جنین بكند، یا از پیدا شدن فرزند جلوگیری به عمل آورد؛ آیا می توان باور كرد كه این عمل اخیر، در زنان اولیه نیز، مانند زنان این زمان، گاهگاه به وقوع می پیوسته است؟ مایه كمال تعجب است كه عللی كه زن «وحشی» را برای جلوگیری از باردار شدن وادار می كرد، همانهایی است كه زن «متمدن» امروز را به این كار برمی انگیزد؛ این علل و محركات عبارت است از: فرار از پرورش فرزند؛ حفظ نیرومندی جوانی؛ فرار از ننگی كه با پیدا شدن فرزند نامشروع برای زن حاصل می شود؛ و گریختن از مرگ؛ و چیزهایی نظیر اینها. ساده ترین وسیله ای كه زن برای جلوگیری از مادر شدن به كار می برد این بود كه مرد را، در دوران شیر دادن به كودك، كه غالباً چندین سال طول می كشید، به خود راه نمی داد؛ گاه اتفاق می افتاد – همان گونه كه در میان بعضی از هندی شمردگان چین رایج است – كه زن، تا پیش از آنكه طفلش به ده سالگی برسد، از مادر شدن مجدد امتناع ورزد؛ در جزیره بریتانیای جدید، زنان نمی گذاشتند كه زودتر از دو تا چهار سال پس از ازدواج بچه دار شوند؛ در قبیله گوآیكوروس، در برزیل، به شكلی عجیب، تعداد افراد رو به نقصان است؛ این از آن جهت است كه زنان تا پیش از سی سالگی حاضر به مادر شدن نیستند؛ در بین مردم پاپوا، سقط جنین بسیار شایع است و زنانشان می گویند: «بچه داری بار سنگینی است، ما از بچه سیر شده ایم، زیرا نیروی ما را از بین می برد»؛ زنان قبایل مائوری یا گیاهانی را استعمال می كنند، یا در رحم خود تغییراتی می دهند كه از شر بچه آوردن و زادن بیاسایند. ( این امور را اگر با شیوه های امروزی مقایسه کنیم تفاوتی نکرده ایم به غیر از مدرنیزه کردن آنها). اگر اقدام زن به سقط جنین به نتیجه نرسد، كشتن طفل نوزاد وسیله ای عالی برای آسایش او به شمار می رود. بسیاری از قبایل فطری كشتن طفل را، در صورتی كه ناقص یا بیمار یا از زنا به دنیا بیاید، یا هنگام ولادت مادرش را از دست بدهد، مجاز می دانند. مثل این است كه انسان هر دلیلی را، برای آنكه تعداد مردم با وسایل تعدی آنان متناسب بماند، جایز می داند. بعضی از قبایل اطفالی را كه به گمان ایشان در اوضاع و احوال نامسعود به دنیا آمده اند می كشند: در قبیله بوندئی بچه ای را كه با سر به دنیا بیاید خفه می كنند؛ مردم قبایل كامچادال طفلی را كه هنگام طوفان متولد شود می كشند؛ قبایل جزیره ماداگاسكار كودكی را كه در ماههای مارس یا آوریل یا روزهای چهارشنبه و جمعه یا در هفته آخر هر ماه به دنیا بیاید، یا در هوای آزاد می گذارند تا بمیرد، یا او را زنده زنده می سوزانند، یا در آب خفه می كنند. در پاره ای از قبایل، چون زن دوقلو بزاید، این را برهان زناكاری او می دانند، چه به نظر آنان ممكن نیست یك مرد، در آن واحد، پدر دو طفل باشد؛ به همین جهت یكی از آن كودكان، یا هر دو محكوم به مرگ هستند. كشتن كودك نوزاد از آن جهت در قبایل بدوی رواج داشته كه در مسافرتهای طولانی آنان اسباب زحمت می شده است: در قبیله بانگرانگ، در استرالیا، نصف اطفال را حین ولادت می كشتند، و در قبیله لنگوآ، در پاراگه، به هیچ خانواری اجازه نمی دادند كه، در مدت هفت سال، بیش از یك فرزند پیدا كنند، و آنچه را بیش از این به دنیا می آمد از بین می بردند؛ مردم قبیله آبیپون همان كار را می كردند كه اكنون فرانسویان می كنند، یعنی هر خانواده بیش از یك پسر و یك دختر نگاه نمی داشت، و هرچه را بیش از این پیدا می شد فوراً به قتل می رسانیدند؛ در بعضی از قبایل، چون خطر قحطی رو می كرد یا تهدید می نمود، نوزادان را از بین می بردند، و در پاره ای از مواقع آنان را به مصرف خوراك می رسانیدند. معمولاً دختر را بیشتر می كشتند، و احیاناً او را آن اندازه زجر می دادند تا بمیرد، به این خیال كه روح وی، چون دوباره به دنیا بیاید، در جسد پسری خواهد بود. عمل بچه كشی هیچ قبحی نداشته و اسباب پشیمانی نمی شد، زیرا، چنانكه ظاهر است، مادران، در لحظاتی كه بلافاصله پشت سر زایمان است، هیچ گونه محبت غریزیی نسبت به كودكان خود ندارند. اگر چند روز از تولد طفل می گذشت و او را نمی كشتند، سادگی و ناتوانی او عاطفه پدری و مادری را در والدین برمی انگیخت و دیگر از خطر كشته شدن رهایی پیدا می كرد. بسیاری از اوقات، كودك، در میان مردم اولیه، آن اندازه از پدر و مادر خود محبت و مهربانی می دید كه در میان مردمی كه در مدنیت پیشرفته ترند نظیر آن دیده نمی شود. نظر به كمی شیر و غذاهای نرم و سبك دیگر، دوره شیرخوارگی با شیر مادر از دو تا چهار سال ادامه پیدا می كرد و حتی گاهی این مدت به دوازده سال می رسید. یكی از سیاحان از كودكی نام می برد كه پیش از آنكه از شیر گرفته شود معتاد به استعمال دخانیات بوده است. غالباً طفلی، كه با اطفال دیگر مشغول بازی بوده، دست از كار می كشیده تا مادرش به او شیر بدهد. زن سیاهپوست در حین كار فرزند خود را بر پشت می بندد و، چون بخواهد او را شیر دهد، گاهی اتفاق می افتد كه پستان را از روی شانه به دهان او می گذارد. با آنكه پدران نسبت به فرزندان خود اهمال شدید داشتند، تربیت آنان نتیجه بد نمی داد، زیرا به این ترتیب طفل ناچار می شد كه، در سنین اولیه عمر، نتیجه احمقی و وقاحت و ماجراجویی خود را بچشد؛ به همین جهت، هرچه تجربه او بیشتر می شد، علمش به زندگی نیز فزونتر می گشت. در اجتماعات فطری، دوستی پدر و مادر نسبت به فرزند، و همچنین دوستی فرزند نسبت به والدین، بسیار شدید است. در اجتماعات اولیه، كودكان در معرض خطرها و بیماریهای گوناگون قرار دارند و، به همین جهت، مرگ و میر در میان آنها فراوان است. دوره جوانی، در این گونه اجتماعات، كوتاه بود، زیرا ازدواج بسیار زود انجام می گرفت، و از همان وقت مشقتهای زن و شوهری پیدا می شده و هر فرد ناچار بوده است، هرچه زودتر، خود را برای كمك به اجتماع و دفاع از آن آماده كند. زنان را نگاهداری فرزند از پا در می آورد، مردان را تهیه احتیاجات زندگانی این فرزندان؛ هنگامی كه زن و مرد از تربیت آخرین كودك خود می آسودند، همه نیروی خود را از دست داده بودند؛ به این جهت، نه در ابتدای جوانی و نه در آخر آن، هیچ وقت، فرصتی به دست نمی آمد كه فردی شخصیت خود را آشكار سازد. توجه فرد به خودش، مانند آزادی، تجمل و زینتی است كه از مختصات تمدن به شمار می رود؛ در فجر تاریخ بود كه عده ای كافی، مرد و زن، از ترس گرسنگی و توالد و تناسل و كشتار رستند و توانستند ارزشهای عالی فراغت و بیكاری، یعنی فرهنگ و هنر، را برای جهان متمدن ابداع كنند.


 


 



۳-۲ اخلاق اجتماعی
یكی از كارهای پدر و مادر آن است كه قوانین اخلاقی را به فرزندان خود منتقل كند. طفل به حیوان نزدیكتر است تا به انسان، و بتدریج كه میراث اخلاقی و عقلی اسلاف را جذب می كند، روح انسانیت نیز خرده خرده در او تقویت می شود. از جنبه زیست شناسی باید گفت كه كودك برای مدنیت ساخته نشده، زیرا غرایز وی او را برای اوضاع و احوال ثابت و اساسی خاصی مهیا ساخته است كه بیشتر با زندگی در جنگل سازگار است. هر عملی كه از لحاظ اخلاق زشت محسوب می شود، روزی در میدان تنازع بقا عنوان فضیلت داشته، و زمانی كه اوضاع و احوالی كه آن را موجب می شده از بین رفته، این فضیلت هم عنوان رذیلت پیدا كرده است؛ بنابراین، رذیلت شكل پیشرفته ای از رفتار نیست، بلكه عبارت از بازگشتی است كه انسان به طرز سلوك و رفتار قدیمی می كند كه جانشین آن، رفتار تازه ای شده است. یكی از هدفهای اساسی قانون گذاری اخلاقی آن است كه تمایلات طبیعی بشر را، كه تغییرناپذیر یا تقریباً تغییرناپذیر است، با احتیاجات زندگانی اجتماعی، كه دایماً در تغییر است، متناسب و هماهنگ سازد. آزمندی، نفع پرستی، خیانت كاری، بیرحمی و غصب حق دیگران، در طول دوران نسلهای متوالی، برای حیوان و انسان همچون امور نافعی بوده اند و، با تمام قوانین و اصول تربیت و اخلاق و دین، هنوز ریشه كن كردن آنها امكان ندارد. شك نیست كه بعضی از آنها حتی امروز هم برای حفظ حیات سودمند است؛ حیوان از آن جهت شكم خود را تا گلو از غذا پر می كند كه نمی داند چه وقت دیگر به خوراك دسترسی پیدا خواهد كرد؛ همین شك داشتن و ایمن نبودن از آینده است كه سبب پیدا شدن آزمندی شده است. در قبیله یاكوت، گاه اتفاق می افتد كه مردم، در ظرف مدت یك روز، بیست كیلوگرم گوشت می خورند؛ درباره اسكیموها و بومیان اصلی استرالیا هم حوادثی نقل می كنند كه كمی با این تفاوت دارد. اطمینان اقتصادی، كه از نتایج مدنیت است، هنوز آن اندازه جدید است كه نمی تواند این آزمندی طبیعی را بكلی از میان بردارد؛ به همین جهت است كه انسان به گرد آوردن پول یا متاعهای دیگری حریص است كه در روز احتیاج بتواند با آنها آذوقه و قوت و غذا تهیه كند. آزمندی برای مشروبات به پای آزمندی به خوراكی نمی رسد، زیرا اكثر اجتماعات انسانی در اطراف منابع آب قرار گرفته است. با وجود این، نزدیك است كه آشامیدن مشروبات الكلی عمومیت پیدا كند، و این از آن جهت نیست كه می خواهند رفع تشنگی كنند، بلكه بیشتر برای آن است كه می خواهند با آن خود را گرم سازند، یا بدبختیهای خود را به دست فراموشی بسپارند؛
باده از ما مست شد نه ما از او
قالب از ما هست شد نه ما از او(۱۸۱۵-۱)
باده غمگینان خورند و ما زمی خوش دل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش (غزل ۱۲۴۷)
گاهی نیز از آن سبب به مشروبات الكلی متوسل می شوند كه آب آشامیدنی در دسترس ندارند. خیانتكاری به اندازه آزمندی و شكمبارگی سابقه تاریخی ندارد، زیرا زمان پیدایش گرسنگی بر زمان روی كار آمدن مالكیت خصوصی بسیار پیشی داشته است؛ شاید امانت و شرافت وحشیان اولیه، در آن زندگی ساده ای كه دارند، بیش از همه مردم متمدن باشد؛ چنانكه كولین درباره قبیله هوتنتوت می گوید: «قولی كه می دهند در نزد آنان مقدس است و هیچ یك از كارهایی كه اروپاییان از راه فساد و خیانت می كنند در میان آنان دیده نمی شود.» بدبختانه این امانت ساده، با پیشرفت وسایل ارتباط، كه سرتاسر دنیا را به یكدیگر اتصال داده، از بین رفته، و وسایل اروپایی فنون دقیق حقه بازی و خیانت ورزی را به قبایل هوتنتوت نیز آموخته است. به طور كلی، باید گفت كه خیانتكاری با مدنیت متولد می شود، چه در این هنگام است كه تردستی و چابكی مورد ستایش قرار می گیرد، چیزهای دزدیدنی فراوان می شود، و تعلیم و تربیت نیروهای عقلی را به راههای خوب و بد مسلط می سازد. در همان حین كه مالكیت خصوصی میان ملل اولیه پیش رفت، دزدی و دروغ نیز، پا به پا، همراه آن بود. تعدی و تجاوز به اندازه آزمندی و شكمبارگی در میان بشر سابقه دارد؛ جنگ به خاطر دست یافتن به غذا و ملك همیشه زمین را آغشته به خون داشته است و پیوسته، چون زمینه تاریكی، از پشت فروغ لرزان و ناپایدار مدنیت مشاهده می شود. مرد اولیه از آن جهت بیرحم و سنگ دل بوده است كه چاره ای جز این نداشته است؛ زندگی چنان او را بار آورده بود كه همیشه بازویش برای زدن آماده، و قلبش برای كشتن سخت و بی پروا باشد. یكی از صفحات سیاه تاریخ مردم شناسی آنجاست كه شخص می بیند چگونه مردم اولیه به شكنجه كردن عادت داشته و زن و مردشان از عذاب كردن دیگران مسرور می شده اند. این قساوت و بیرحمی، بیشتر، نتیجه جنگهای فراوان آن زمان بوده است؛ در داخل قبیله، اخلاق مردم این اندازه بد و سخت نبوده است و حتی با غلامان خود با همان لطفی كه مردم متمدن به آن عادت دارند رفتار می كرده اند. ولی چون لازم بوده است كه در زمان جنگ مردم بسختی یكدیگر را بكشند و از پا درآورند، كشتن، بتدریج، برای آنان حكم عادتی پیدا می كرد و در زمان صلح نیز از آن دست برنمی داشتند؛ زیرا یك مرد اولیه چنین فكر می كرد كه هر نزاع، لامحاله، باید به كشته شدن یكی از دو طرف پایان پذیرد. در بسیاری از نقاط، حتی هنگامی كه كسی فردی از افراد قبیله خود را می كشت، آن اندازه كه در نزد ما مرسوم است، مورد تعقیب و سرزنش قرار نمی گرفت. فوئجیان قاتل را از قبیله می رانند تا آنكه، بتدریج، مردم عمل او را فراموش كنند و بتواند به خانه بازگردد؛ كافرها روی قاتل را با دوده سیاه می كنند و از قبیله بیرونش می رانند؛ اما، چون مدتی گذشت، تبهكار خود را می شوید و دوباره صورت را با رنگ قهوه ای مخصوص قبیله رنگ می كند و به میان آنان بازمی گردد و مثل سابق زندگی می كند؛ وحشیان فوتونا، همچون وحشیان واقعی خود ما، قاتل را در زمره پهلوانان به شمار می آوردند. در میان بعضی از قبایل، رسم چنان است كه تا مردی كسی را، بحق یا بناحق، نكشته باشد هیچ زنی حاضر به زناشویی با وی نمی شود؛ از همین جاست كه عادت شكار سر، هنوز، در میان بومیان جزیره فیلیپین برقرار مانده است. در قبیله دایاك، چون كسی از چنین شكاری بازگردد هر چند تن از دختران دهكده را كه بخواهد می تواند به زنی انتخاب كند، و دختران با آغوش باز او را می پذیرند، چه خود را با داشتن چنان همسری مادر فرزندان شجاع و نیرومند می دانند. هرجا كه خوراك گران و نایاب باشد، حیات بشری ارزان می شود. اسكیموهای جوان پدر و مادر خود را، هنگامی كه سخت پیر شده باشند و كاری از دستشان برنیاید، با دست خود می كشند؛ كسی كه از انجام این كار سر باز زند چنان است كه گویی وظیفه فرزندی را انجام نداده است. حتی زندگی خود شخص هم، در نظر مرد اولیه، ارزش فراوان ندارد و با چنان آسایش خاطری به انتحار تن درمی دهد كه نظیر آن فقط در میان مردم ژاپن دیده می شود. هنگامی كه شخصی، در نتیجه سوءرفتار دیگری، خود را بكشد یا ناقص كند، شخص متعدی نیز باید چنان كند، وگرنه از اجتماع رانده خواهد شد. چنانكه دیده می شود، خودكشی برای رهایی از ننگ و عار سابقه طولانی دارد. برای آن كار بهانه های بسیار جزئی كفایت می كند: بعضی از زنان هندی شمردگان امریكای شمالی فقط از آن جهت خود را كشته اند كه شوهرانشان آنان را سرزنش كرده بودند؛ و جوانی از جزیره تروبریاند تنها به این علت خودكشی كرده است كه زنش همه توتونهای وی را كشیده بود. یكی از كارهای اساسی تمدن آن بوده است كه، در انسان، صرفه جویی را به جای آزمندی، استدلال را به جای تعدی و غصب حق، مراجعه به محكمه را به جای كشتن، و فلسفه را به جای خودكشی برگزیده است؛ آن روز كه شخص قوی حاضر شد ضعیف را، به میانجیگری قانون، بخورد پیشرفت عظیمی در مدنیت حاصل شد. اگر اجتماعی به افراد خود اجازه دهد همان عملی را كه در مقابل اجتماعات دیگر انجام می دهند، در میان خود نیز معمول دارند، چنین جامعه ای، بزودی از میان خواهد رفت؛ اولین شرط ایستادگی و رقابت كردن در مقابل جامعه های دیگر آن است كه، در میان خود اجتماع، تعاون و همكاری برقرار باشد. هنگامی كه سازمان همكاری برقرار می شود، تنازع بقا از بین نرفته، بلكه از فرد به اجتماع انتقال یافته است؛ در شرایط متساوی، میان دو اجتماع، آن یك بیشتر می تواند با دیگری رقابت كند كه حس سازگاری با یكدیگر در میان افراد آن بیشتر باشد. به همین جهت است كه هر جامعه دستورات اخلاقی خاص دارد و سعی می كند افراد را با آن بار بیاورد و به این ترتیب از حدت جنگ طبیعی برای زیستن، كه در نفس افراد موجود است، بكاهد؛ در این صورت صفات و سجایایی كه برای بقای اجتماع مفید تشخیص داده می شود عنوان فضایل اخلاقی پیدا می كند، و سجایای مخالف به عنوان رذایل اخلاقی شناخته می شود. چنین است كه انسان، تا حدی وارد جماعت می شود و اجتماعی می گردد، و یك حیوان عنوان شارمند پیدا می كند. ایجاد عواطف و احساسات اجتماعی در ضمیر یك فرد «وحشی» چندان دشوارتر از تلقین همین عواطف به قلب یك انسان عصر جدید نبود، اگر تنازع بقا سبب ترویج كمونیسم بوده، همان طور، جنگ برای مالكیت هم سبب توجه فرد به شخص خود شده است. شاید انسان اولیه بیش از انسان امروز حاضر و مستعد به قبول همكاری اجتماعی بود، زیرا، از یك طرف، خطرهایی كه او را هنگام تنها بودن تهدید می كرد بیشتر و، از طرف دیگر، داراییش كمتر، و به همین جهت اسباب جدایی او از اجتماع نیز كمتر بوده است. درست است كه انسان فطری آزمند و خشن بوده، در عین حال بخشنده و خوش قلب نیز بوده و، بآسانی، هرچه داشته حتی با بیگانگان قسمت می كرده و به مهمانان خود هدایایی می بخشیده است. هر خواننده می داند كه كرم مرد فطری و اولیه تا به حدی است كه زن یا دختر خود را به عنوان هدیه، به مهمان خود می بخشد، و اگر كسی چنین پیشكشی را رد كند مایه كمال تأثر او می گردد و هم صاحب خانه و هم زن او، هر دو ناخشنود می شوند؛ این، خود، یكی از مشكلاتی است كه مبلغان دین مسیح گرفتار آنند. طرز معامله ای كه روز دوم ورود با مهمانی می شود نتیجه آن است كه وی، در شب و روز اول ورود خود، چگونه این آداب را مراعات كرده باشد. چنین می نماید كه احساس مرد اولیه نسبت به زن خود احساس مالك نسبت به مملوك است، نه احساس عاشق نسبت به معشوق. او اگر غیرتی دارد فقط از این لحاظ است؛ به همین جهت، فرق نمی كند كه زنش، پیش از آنكه به خانه او بیاید، دیگران را نیز «دیده باشد»؛ از اینكه با مهمان وی همخوابه شود هم رنجی به دل مرد راه نمی یابد؛ ولی چون ببیند كه زنش، بدون اجازه او، در بستر كسی می خوابد، از لحاظ مالكیت، افروخته و غضبناك می شود و حس غیرتش به جوش می آید. در افریقا دیده شده كه بعضی از شوهران زنان خود را به بیگانگان عاریه می دهند تا كاری كه دارند بگذرد. قواعد تعارف و خوشامدگویی، در اغلب ملل عقب افتاده، همان قدر پیچیده است كه در ملل متمدن؛ هر جماعتی اسلوب خاصی برای سلام كردن و اجازه مرخصی خواستن دارد. هنگامی كه دو نفر یكدیگر را ملاقات می كنند بینیهای خود را به یكدیگر می زنند، یا یكدیگر را می بویند، یا هر یك دیگری را، بآهستگی و از روی لطف، مورد ضرب مختصر قرار می دهد؛ ولی، چنانكه دیدیم، هرگز یكدیگر را نمی بوسند. بعضی از قبایل، كه به خشونت معروف هستند، هنوز هم از لحاظ ادب بر متوسط مردمان معاصر ترجیح دارند. اهالی قبیله دایاك، كه سر آدمی را شكار می كنند، در خانواده خود «ملایم و صلح جو هستند»؛ در نظر هندی شمردگان امریكای مركزی، سفیدپوستان، كه هنگام مكالمه بلند سخن می گویند و حركات و اطوار عجیبی از خود نشان می دهند، تربیت صحیح ندارند و فرهنگ كافی ندیده اند. كم ملتی را می توان یافت كه خود را برتر از دیگران تصور نكند. هندی شمردگان امریكا خود را ملت برگزیده ای می دانند كه روح بزرگ آن را، برای آنكه سرمشق انسانیت باشد، خلق كرده است. افراد یكی از قبایل هندی شمردگان خود را «انسانهای منحصر» می نامند، و قبیله دیگر به خود لقب «انسان انسانها» می دهد؛ مردم كارائیب می گویند: «تنها ما ملت هستیم.» اسكیموها چنین تصور می كردند كه مردم اروپا از آن جهت به جزیره گروئنلند آمده اند كه از ایشان آداب و فضایل را بیاموزند. به همین جهت بوده است كه انسانهای اولیه هرگز به خاطرشان نمی گذشته است كه، در معامله با سایر مردم، همان مقرراتی را كه درباره افراد قبیله خود داشته اند مراعات كنند؛ این مردم بصراحت اعتراف می كنند كه وظیفه اخلاق آن است كه اجتماع خاص ایشان را در مقابل سایر جماعتها نیرومندی بخشد، قواعد اخلاقی و محرمات تنها باید در مورد افراد قبیله رعایت شود، و با مردم دیگر هر عملی مباح است، مگر آنكه مهمان باشند. از پیشرفت اخلاق در تاریخ، بیش از آنكه بهبود مقررات اخلاقی منظور نظر باشد، این جنبه مورد توجه است كه دایره ای كه این مقررات در آن به مورد اجرا درمی آید وسیعتر شود. با آنكه مقررات اخلاقی قدیم و جدید، از لحاظ مضمون و محتویات و طرز اجرا، با یكدیگر تفاوت زیاد دارند، دشوار است كه بتوان گفت اخلاق جدید عالیتر از اخلاق قدیم است. چیزی كه هست، جز در حالتهای استثنایی، میدان تطبیق قواعد اخلاقی جدید بسیار دامنه دارتر است و عده زیادتری از مردم را شامل می شود، ولو اینكه این دامنه دار شدن دارد بتدریج تقلیل پیدا می كند. رفته رفته كه قبایل در جزو واحدهای بزرگترین به نام دولت جمع شده اند، قواعد اخلاقی از مرزهای قبیله به خارج نفوذ كرده است، و، هنگامی كه دولتها در نتیجه ترقی وسایل ارتباط یا بر اثر احساس خطر مشترك به یكدیگر نزدیك شده اند، اصول اخلاقی از مرزهای دولتها به یكدیگر سرایت كرده و كار به جایی رسیده است كه یك دسته از مردم مقررات اخلاقی خود را به تمام اروپا و، پس از آن، به همه نژاد سفید، و در پایان كار به نوع بشر، تحمیل كرده اند. شك نیست كه در هر دوره مردمانی بوده اند كه دنبال كمال مطلوب می گشته و آرزو داشته اند كه هركس همه مردم را چون نزدیكان و همسایگان خود دوست بدارد؛ شاید اندرزها و مواعظ ایشان همیشه به هدر می رفته است، ولی تعداد چنین مردم، و حتی نسبت عددی آنان به روزگار ما، بسیار زیاد شده است؛ هرچند دیپلوماسی و سیاست با اخلاق سازشی ندارد، در تجارت بین المللی مقرراتی اخلاقی وجود دارد، چه اگر چنین نباشد و قیود و قوانین و اعتمادی در كار نیاید، امر تجارت به راه نخواهد افتاد. تجارت، كه با عمل دزدان دریایی آغاز شده، به كمك اخلاق، به منتها درجه ترقی خود رسیده است. جامعه ها بندرت مقررات اخلاقی خود را به صورت واضح، بر بنیان روشن نفع اقتصادی و سیاسی اجتماع استوار ساخته اند؛ چه فرد، بنا بر طبیعت خود، معمولاً حاضر نیست كه منافع شخصی خود را تابع منافع اجتماع قرار دهد، یا به قواعد خشك و خسته كننده ای گردن نهد كه سرپیچی از آنها ظاهراً هیچ گونه مجازاتی را در پی ندارد. به همین جهت، برای آنكه اجتماع پاسبانی نامرئی ایجاد كند و تمایلات اجتماعی را در مقابل تمایلات افراد برانگیزد و حس خوف و رجا را در میان توده تحریك كند، از دین، كه البته اختراع اجتماع نیست، استفاده كرده است. استرابون، جغرافیادان پیر، نوزده قرن پیش از این، خوب در این باره داد سخن داده است: یك فیلسوف در برابر گروهی از زنان، یا در مقابل مجموعه در هم آمیخته ای از مردم، هرگز نمی تواند امیدوار باشد كه، با نیروی استدلال، حس وقار، تقوا و ایمان را به آنان تزریق كند؛ برای اینكه موفق شود، وی ناچار است كه از خوف دینی استفاده كند؛ و برای آنكه چنین حس ترس و بیمی انگیخته شود، باید به اساطیر و عجایب متوسل گردد.
صاعقه، سپر، تریدنس (نیزه سه شاخه)، گرزهای آتشین، مارها، و غیره، همه از اساطیر است، و در علم الاهی قدیم چیزی جز همین اساطیر دیده نمی شود؛ ولی مؤسسان دولتها از همین وسایل به عنوان عفریتهایی استفاده كرده و مردمان ساده دل را با آنها ترسانیده اند. حقیقت علم اساطیر همین است كه ذكر شد، و چون همین اساطیر، گذشته از اهمیت تاریخی، نقش بزرگی در زندگانی اجتماعی و مدنی داشته اند، پیشینیان آنها را از وسایل تربیت اطفال قرار داده، بعدها دامنه استفاده از آنها را به زمان جوانی نیز رسانیده، و چنان اندیشیده اند كه، با كمك امور شعری و خیالی، می توانند در تمام دوره های زندگی وسایل تهذیب و تربیت را فراهم آورند. اینك، پس از گذشتن آن دوره طولانی، تاریخ و فلسفه بهترین وسیله پرورش نسلها به شمار می رود؛ مع ذلك، باید به خاطر داشت كه فلسفه فقط برای عده معدودی مفید فایده است، در صورتی كه آنچه در توده خلق مؤثر می افتد همان شعر است. به این ترتیب است كه دین هاله تقدیسی بر گرد مقررات اخلاقی ایجاد می كند، زیرا هرچه اسرارآمیز و مافوق الطبیعه باشد وزن و آبرویی دارد كه اشیای متعارفی، كه همه آنها را می شناسند و تاریخ پیدایش آنها را می دانند، چنان وزنی ندارد. آنچه بیشتر بر مردم حكومت می كند نیروی خیال است نه قوه علم. اكنون وقت آن رسیده است كه بپرسیم: آیا سرچشمه واصل دین همین فایده اخلاقی بوده است یا چیزی دیگر؟



۳- دین
زهد تقوا را گزیدم دین و کیش
زآن که می دیدم اجل را پیش خویش (۴۴۱-۶)
امتحان گر کنی در راه دین
هم تو گردی ممتحن ای بی یقین (۳۷۴-۴)
مصلحت در دین ما جنگ شکوه
مصلحت در دین عیسی غار و کوه (۴۹۴-۶)
اگر دین را به معنی «پرستش نیروهای برتر از طبیعت» تعریف كنیم، از همان ابتدای بحث باید این نكته را در نظر بگیریم كه بعضی از ملتهای اولیه، ظاهراً، هیچ گونه دینی نداشته اند. بعضی از كوتوله های افریقایی (پیگمه ها) هیچ نوع عبادت و شعایر دینی ندارند و، در نزد آنان اثری از توتم و بتها و خدایان دیده نمی شود، مردگان خود را بدون هیچ تشریفات به خاك می سپارند و هرگز به فكر آن نمی افتند؛ اگر به گفته های سیاحان گوش بدهیم – كه البته خالی از مبالغه هم نیست – این طوایف، در میان خود، حتی خرافاتی هم ندارد. كوتوله های كامرون فقط به خدایان شر عقیده دارند و هرگز در صدد آن نیستند كه با اجرای اعمالی این خدایان را راضی نگاه دارند، چه به نظر آنان این كارها در جلب رضایت خدایان هیچ تأثیری ندارد. قبیله وداه، در جزیره سیلان، به خدایان و جاودانی روح عقیده دارند، ولی برای این خدایان نه عبادتی انجام می دهند و نه قربانیی می كنند؛ هنگامی كه از آنان درباره خدا سؤال شود، با حیرتی، نظیر آن كه به یك فیلسوف عصر جدید دست می دهد، می گویند: «آیا بر تخته سنگی است، یا بر تپه ای از تپه های موریانه، یا روی درختی؟ من كه هرگز او را ندیده ام!» هندی شمردگان امریكای شمالی تصور خدایی را دارند، ولی به پرستش او نمی پردازند و، همچون اپیكور، خدا را دورتر از آن می دانند كه به كار انسان كاری داشته باشد. یك هندی شمرده از قبیله آبیپون كلمه ای گفته كه ممكن است باعث شگفتی فیلسوفی شود؛ وی گفته است كه: «پدران و نیاكان ما، كه همیشه می خواستند بدانند كه دشت و صحرا آب و علف كافی برای حیواناتشان دارد یا نه، عادت كرده اند كه، جز به سطح زمین، به جای دیگر كاری نداشته باشند. آنان هرگز به این اندیشه نیفتاده اند كه در آسمانها چه می گذرد و آفریننده و فرمانروای ستارگان كیست.» هر وقت از یك اسكیمو سؤال شده است كه زمین و آسمان را كه آفریده است، وی جواب داده كه: «من در این باب اطلاعی ندارم.» كسی از یكی از افراد قبیله زولو پرسید كه: «تو پیوسته می بینی كه آفتاب طلوع و غروب می كند و درخت می روید، آیا می دانی این كارها را چه كسی انجام می دهد؟» و او در جواب گفت كه: «هرگز! ما این چیزها را می بینیم ولی نمی دانیم از كجا آمده است؛ به نظر می رسد كه آنها از پیش خود درست شده باشد.» با وجود این، مطالبی كه ذكر كردیم جزو حالات نادر است، و این اعتقاد قدیمی كه دین نمودی است كه عموم افراد بشر را شامل می شود، با حقیقت توافق دارد. این قضیه، در نظر شخص فیلسوف، یكی از قضایای اساسی تاریخ و روانشناسی به شمار می رود؛ او به دانستن این نكته قانع نمی شود كه همه ادیان از مطالب لغو و باطل آكنده است، بلكه به این مسئله توجه دارد كه دین از قدیم الایام با تاریخ همراه بوده است. آیا منبع این تقوایی كه به هیچ وجه از دل انسان زدوده نمی شود در كجا قرار دارد؟
این نماز و روزه و حج و جهاد
هم گواهی دادن است از اعتقاد (۱۸۳-۵)



۱-۳ سرچشمه های دین
ز این خیال رهزن را یقین
گشت هفتادو دو ملت اهل دین (۲۶۵۶-۵)
همان گونه كه لوكرتیوس، حكیم رومی، گفته، ترس نخستین ما در خدایان است؛ و از میان اقسام ترس، خوف از مرگ مقام مهمتری دارد.
سر موتوا قبل موت این بود
کز پس مردن غنیمت ها رسد
غیر مردن هیچ فرهنگی دگر
در نگیرد با خدای ای حیله گر (۷-۳۸۳۶-۶)
حیات انسان اولیه در میان هزاران مخاطره قرار داشته و خیلی كم اتفاق می افتاده است كه كسی با مرگ طبیعی بمیرد؛ پیش از آنكه پیری برسد، بیشتر مردم، در نتیجه حمله های متجاوزانه دیگران یا بیماریهای مهلك از دنیا می رفته اند. به همین جهت بود كه انسان اولیه نمی توانست باور كند كه مرگ یك حادثه و نمود طبیعی است، و به همین دلیل، همیشه برای آن علتی فوق طبیعی تصور می كرد. در اساطیر ساكنان جزیره بریتانیای جدید، چنین است كه مرگ نتیجه اشتباهی از خدایان است. كامبینانا، خدای خیر، به برادر احمق خود كوروووا گفت: «به زمین فرود آی و به مردم بگوی تا از پوست خود درآیند و از مرگ رهایی یابند، پس از آن به ماران بگوی كه از امروز مرگ آنها حتمی است»؛ ولی كوروووا اشتباه كرد و سر جاودانی را به ماران گفت و خبر مرگ را به انسان رسانید. بسیاری از قبایل چنین می پندارند كه مرگ نتیجه جمع شدن و كوچك شدن پوست است، و اگر انسان می توانست پوست خود را عوض كند جاودانه زنده می ماند. ترس از مرگ، و احساس شگفتی از حوادثی كه بر حسب تصادف ایجاد می شود، یا انسان نمی تواند علت آنها را درك كند، و امیدواری به كمك خدایان و شكرگزاری در مقابل خوشبختی هایی كه برای انسان حاصل می شده، همه، عواملی بوده است كه اعتقادات دینی را سبب شده است. آنچه بیشتر مایه تعجب انسان می شد و در نظر وی اسرارآمیز جلوه می كرد، مسائل مربوط به جنس و خواب دیدن و تأثیر موجودات سماوی بر روی زمین و انسان بوده است؛ انسان اولیه از اینكه، در خواب، اشباحی به نظرش می رسید، مخصوصاً وقتی اشباح كسانی كه به یقین می دانسته مرده و از دنیا رفته اند در خواب بر او تجلی می كردند، سخت در اندیشه و شگفتی فرو می رفت و دچار ترس و وحشت می شد. او مردگان خود را با دست خود در خاك می گذاشت تا از بازگشت آنان در امان بماند، و مخصوصاً همراه مرده غذا و احتیاجات دیگر وی را داخل گور می كرد كه نیازی به بازگشت نداشته باشد و زندگان از شر او در امان بمانند؛ گاهی وارث مرده خانه ای را كه مرگ در آن رو كرده بود برای مرده می گذاشت و از آنجا نقل مكان می كرد؛ در بعضی از جاها، انسان اولیه در دیوار خانه سوراخی می كرد و مرده را از آنجا بیرون می برد و سه دور با سرعت دور خانه می گرداند و از آنجا دور می كرد و به خاك می سپرد، به این امید كه روح راه بازگشت به خانه را گم كند و دیگر هرگز نتواند به آنجا سر بزند.(این شکل از رفتار را می توان در ایران امروزی دید و همچنین در میان مسلمانان). نظایر چنین حوادثی، كه انسان اولیه با آنها برمی خورد، او را به این فكر می انداخت كه هر موجود زنده باید روح یا نیروی اسرارآمیز دیگری داشته باشد كه می تواند در هنگام بیماری یا خواب با مرگ از بدن خارج شود.
غیرت عقل است بر خوبی روح
پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح
با چنین پنهانیی کاین روح راست
عقل بر وی این چنین رشکین چراست (۹-۶۸۸-۶)
در كتاب اوپانیشادها، از كتابهای هندی قدیم، چنین آمده است كه: «هرگز شخص خوابیده را بسختی از خواب بیدار نكنید، چه ممكن است روح راه بازگشت به بدن را گم كند، كه چاره آن بسیار دشوار است.» نه تنها انسان دارای روح است، بلكه هر چیز برای خود روحی خاص دارد؛ جهان خارجی مرده و بی احساس نیست، بلكه موجودی است كه كاملاً نشاط زندگی در آن جریان دارد؛ فلاسفه قدیم می گفتند كه اگر چنین نباشد، بسیاری از نمودهای طبیعت، از قبیل حركت خورشید، صاعقه های مرگبار، و زمزمه درختان غیرقابل تعبیر می ماند. به این ترتیب، انسان، پیش از آنكه اشیا را بدون شخصیت و مجرد در نظر بگیرد، برای آنها شخصیتی قایل بود؛
روح های منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند (۴۰۱-۱)
به عبارت دیگر، دین پیش از فلسفه بر روی زمین طلوع كرده است. جانگرایی برای اشیا جنبه شاعرانه دین و جنبه دینی شعر را تشكیل می دهد. ساده ترین شكل این تصور در سگی قابل مشاهده است كه چون برگی با حركت خفیف باد در مقابل او روی زمین پیش می رود با دهشت به آن می نگرد، گویی چنان می پندارد كه روحی آن را به جنبش درآورده است؛ و عالیترین درجه این تصور، همان است كه شاعری هنگام سرودن قصیده ای آشكار می سازد. به نظر انسان اولیه – و در نظر شاعران سراسر روزگار – كوهها، رودخانه ها، سنگها، درختان، ستارگان، خورشید، ماه و آسمان، همه، چیزهای مقدسی هستند و مظهر خارجی نفوس باطنی و غیرمرئی می باشند. در نزد یونانیان قدیم، آسمان خدایی به نام اورانوس بوده است، ماه خدایی دیگر به نام سلنه، زمین خدایی دیگر به نام گئا، دریا خدایی دیگر به نام پوسیدون، و پان خدای همه جنگلها. در نظر طوایف ژرمن قدیم، جنگلها پر بوده است از جنیان و پریان و غولان و شیاطین و جادوان؛ اثر این موجودات خیالی را در موسیقی واگنر و نمایشنامه های ایبسن می توان بخوبی مشاهده كرد. كشاورزان ساده دل ایرلندی هنوز به جن و پری عقیده دارند، و شاعران و نویسندگان ایرلندی این مراتب را در آثار خود رعایت می كنند. در این طرز تصور روحانی، نسبت به اشیاء، زیبایی و حكمت خاصی وجود دارد؛ مثل این است كه انسان چنین میل دارد، و از آن شاد می شود، كه با اشیا نیز مانند موجودات جاندار معامله كند. یكی از نویسندگان بسیار حساس معاصر طبیعت را برای روح حساس چنین تعریف می كند: طبیعت، در صورت كلی خود، به شكل مجموعه بزرگی از موجودات زنده مشخص از یكدیگر جلوه گر می شود كه حیات در بعضی از آنها آشكار است و در برخی دیگر پنهان؛ در همه آنها عنصر روحانی و عنصر مادی، هر دو، موجود است، و همین آمیزش روح و ماده است كه سر عمیق وجود را تشكیل می دهد…. عالم پر از خداست! از هر ستاره و از هر تخته سنگ وجودی تجلی می كند و ما را به دریافت نیروهای فراوانی كه با نیروهای خدایی شباهت دارد موفق می سازد؛ بعضی از اینها نیرومند است و بعضی دیگر ناتوان؛ پاره ای باشكوه است و پاره ای ناچیز؛ ولی همه چیز در میان آسمان و زمین به طرف یك مقصد اسرارآمیز حركت می كند.
بلبلی زاین جا برفت و بازگشت
بهر صید این معانی باز گشت (۸-۲)
هر کسی که او دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش (۴-۱)



۲-۳ معبودهای مختلف دینی
تا کنون معبود و مسجود جهان
بوده ای گردی کمینه بندگان
در هزار آتش شدن زاین خوش تر است
که خداوندی شود بنده پرست (۳۰-۲۷۲۹-۴)
چون برای هر چیز روحی تصویر شود، به عبارت دیگر خدایی در آن نهفته باشد، عدد اشیای پرستیدنی نامعدود می شود. این خدایان بیشمار را می توان در شش دسته قرار داد: آسمانی، زمینی، جنسی، حیوانی، انسانی، و الاهی. طبیعی است كه نمی توان گفت نخستین موجودی كه مورد پرستش قرار گرفته چه بوده، و شاید ماه در زمره آنهایی باشد كه مقام اولویت را داشته اند؛ همان گونه كه ما اكنون در افسانه های خود از «مردی كه در ماه به سر می برد» یاد می كنیم، اساطیر قدیم نیز ماه را همچون مردی تصور می كرده است كه زن را از راه به در می كرده و، هر ماه یك بار، او را به حالت حیض می انداخته است. ماه خدای محبوب زنان به شمار می رفته و آن را به عنوان خدای حامی خود می پرستیده اند؛ قرص رنگپریده آن مقیاس اندازه گیری زمان بوده و چنین تصور می كرده اند كه ماه بر اوضاع جوی حكومت دارد و باران و برف را همین قرص از آسمان فرو می فرستد؛ حتی، مطابق اساطیر، قورباغه ها نیز برای باریدن باران به درگاه او تضرع می كرده اند. درست نمی دانیم چه زمانی خورشید، برای حكومت آسمان، جانشین ماه شده است؛ شاید آن هنگام كه كشاورزی جانشین شكارورزی گردید و مردم دریافتند كه حرارت خورشید سبب حاصلخیزی زمین می شود و دوره گردش آن وسیله تنظیم موسم كاشت و برداشت است این حادثه اتفاق افتاده باشد.
قالب خاکی فتاده بر زمین
روح او گردان بر این چرخ برین (۳۷۸۷-۲)
در این هنگام، زمین به عنوان الاهه ای مورد توجه قرار گرفت كه اشعه سوزان خورشید آن را آبستن می كند، و از همین وقت مردم خورشید را، چون پدر هرچه زنده است، مورد پرستش قرار دادند؛ از همین مقدمه بسیار ساده، آفتابپرستی در دیانتهای بت پرستانه قدیم وارد گردید، و بیشتر خدایانی كه از آن پس روی كار می آمدند حالت تجسم و تشخصی از خورشید به شمار می رفتند. آناكساگوراس، حكیم یونانی، را مردم فهمیده یونان از آن جهت تبعید كردند كه عقیده داشت خورشید خدا نیست، بلكه قرص آتشینی است به بزرگی جزیره پلوپونز؛ هاله هایی كه نقاشان قرون وسطی بر گرد سر و صورت قدیسان رسم می كردند اثری از همین خورشیدپرستی قدیمی بوده است؛ امپراطور ژاپن هم، اكنون در نظر ملت خود، خورشید مجسم شده بر روی زمین به شمار می رود. هیچ خرافه ای از خرافات عصر قدیم نیست كه رنگی از آن در زندگی امروز كره زمین وجود نداشته باشد. تمدن ساخته سست بنیاد اقلیتی است كه بنیان آن را بر روی تجمل بنا كرده اند، در صورتی كه توده ها، هزار سال هم، زندگیشان بر یك نهج جریان پیدا می كند. همه ستارگان، مانند خورشید و ماه، یا محتوای خدا، یا خود خدایی بوده و به امر یك روح درونی به گردش خود ادامه می داده اند. با ظهور مسیحیت این ارواح عنوان فرشتگانی را پیدا كردند كه راه راست را به مردم نشان می دهند؛ كپلر، با آن همه فرزانگی، هرگز منكر آنها نشد. خود آسمان خدای بزرگی بود كه با كمال تضرع به عبادت آن می پرداختند، زیرا آن را سبب نزول باران یا بند آمدن آن می دانستند. در نزد بسیاری از قبایل اولیه، برای نامیدن آسمان و الوهیت كلمه واحدی به كار می رفته است؛ لفظ «خدا»، در نزد طوایف لوباری و دینكا، معنی «باران» نیز می دهد؛ مغولان خدای بزرگ را تنگری می نامیدند، كه به معنی آسمان هم بود؛ در چین نیز كلمه تی همین حال را داشته است؛ در هندوستان ودایی خدا را به نام دیئوس پیتار می نامیدند، كه معنی «بابا آسمان» می دهد؛ نزد یونانیان، نام خدا زئوس به معنی آسمان و «گردآورنده ابرها»، بوده است؛ در میان ایرانیان، كلمه اهورا معنی «آسمان آبی» داشته است؛ هم اكنون چه فراوانند كسانی كه از «آسمان» درخواست حمایت می كنند! هسته مركزی علم اساطیر نیز اتحاد و ازدواج بارور زمین و آسمان بوده است. زمین، خود، نیز یكی از خدایان بوده و بر هر یك از اوضاع اساسی آن خدایی حكومت می كرده است؛ برای درختان هم، درست مانند انسان، روحی قایل بوده و انداختن آن را با كشتن یكی می دانسته اند؛ هندی شمردگان امریكا غالباً شكست و انحطاط خود را نتیجه آن می دانسته كه سفیدپوستان درختان را بریده و از این راه ارواح محافظ آنان را از بین برده اند. در جزایر مولوك به درختان شكوفه دار همان گونه نظر می كردند كه به زنان آبستن؛ و برای اینكه آزاری به آنها نرسد در مجاورت آنها بانگ بلند نمی كرده و آتش نمی افروخته اند، تا مبادا سقط جنین كنند و میوه های نارسیده بریزد؛ در جزیره آمبون كسی حق ندارد نزدیك مزرعه برنجی كه در حال گل است سر و صدا كند؛ به این خیال كه، اگر چنین شود، از محصول، چیزی جز كاه به دست نخواهد آمد. مردم «گل» قدیم درختان بعضی از جنگلهای مقدس را می پرستیدند، و دروئیدها برای گیاه انگلی خاصی كه به درخت بلوط می پیچد احترام خاصی می گذاشتند؛ هنوز هم، در انگلستان، برای چیدن این گیاه، تشریفات و شعایر خاصی به كار می رود. قدیمیترین عقیده دینی در قاره آسیا، تا آن اندازه كه می توان به آن اطلاع حاصل كرد، عبارت بوده است از پرستش درخت و رودخانه و كوه. بسیاری از كوهها مقدس بوده و جایگاه خدایانی به شمار می رفته است كه صاعقه ها را ایجاد می كرده اند؛ زمین لرزه وقتی حاصل می شده كه خدایی، خسته یا خشمناك، شانه خود را بالا می انداخته است؛ مردم فیجی زلزله را نتیجه آن می دانند كه خدای زمین، در خواب، از این پهلو به آن پهلو می شود؛ مردم ساموآ، هنگامی كه زمین تكان می خورد، آن را گاز می گیرند و به خدایی به نام مافوئی متوسل می شوند كه آرام بگیرد و زمین را خرد و متلاشی نسازد.
نزد آن کس که نداند عقلش این
زلزله هست از بخارات زمین (۳۷۱۹-۴)
تقریباً همه جا، زمین را «مادربزرگ» می نامند؛ در لغت انگلیسی، كه عقاید ابتدایی لاعن شعوری در آن تجمع یافته است، شباهت میان كلمه ماده (materia) و مادر (mater) قابل توجه است. عشتر و كوبله، دمتر و كوس، آفرودیته و ونوس و فریبا مجسم شده های نسبتاً جدید الاهه قدیمی زمین به شمار می روند، كه همه باروری خود را به زمین داده اند و سبب بیرون آمدن خیر و بركت از آن شده اند؛ آنچه درباره زادن و شو كردن و مرگ و بازگشت پیروزمندانه این الاهگان در اساطیر گفته می شود، همه، رمزها و تعلیلهایی است برای پیدایش گیاه و خشك شدن آن، و اینكه پس از مدتی دوباره سبز می شود و تجدید حیات می كند. ماده بودن این خدایان نشانه رابطه قدیمیی است كه میان كشاورزی و زن، در روزگاران دور، وجود داشته است؛ هنگامی كه كشاورزی شكل اساسی و فرمانروای زندگی بوده، الاهه نمو نبات بر همه خدایان دیگر پیشی داشته است. غالب خدایان ابتدایی از جنس لطیف بودند، و هنگامی كه خانواده پدرشاهی بر سر كار آمد خدایان نر جانشین آنها شدند. همان گونه كه روح عمیق شاعرانه انسان اولیه سری الاهی در نمو گیاه می دید، باردار شدن جنین زن و ولادت را نیز از تأثیر موجودی برتر از طبیعت می شناخت. انسان «وحشی» از موجود ذره بینی نطفه مرد و تخمك زن آگاهی ندارد و تنها چیزی كه می بیند همان آلات تناسل مرد و زن است، كه مشتركاً در عمل تولید مثل دخالت دارند؛ به همین جهت به آنها نیز رنگ خدایی می دهد. چون همان گونه كه عمل باروری تخم گیاه در زمین صورت می بندد، عمل تولید مثل انسان نیز در این آلات اتفاق می افتد، ناچار به تصور او، در جوف آنها ارواحی وجود دارد كه این نیروی خلاقی را كه در جوف آنها نهفته و از شگفت انگیزترین عجایب به شمار می رود هدایت می كند، و قطعاً قدرت الاهی است كه به این صورت مجسم درآمده و باید مورد پرستش قرار گیرد. تقریباً تمام ملتهای قدیمی، هر یك به شكلی، آلات تناسلی را می پرستیده اند؛ آنها كه بیشتر در این عمل آداب و شعایری داشته اند، برخلاف آنچه در بدو امر به نظر می رسد، و ملتهای عالیتر و پیشرفته تر، همچون مردم مصر، هند، بابل، آشور، یونان، و روم، بوده اند. در آن زمانها، نقش جنسی خدایان بسیار مورد توجه بوده است؛ نه از آن جهت كه به جنبه قبیح آن نظر داشته اند، بلكه بدان سبب كه، از این راه، عنایت خود را به حاصلخیزی زمین و زن آشكار می ساخته اند. بعضی از جانوران، همچون گاو نر و مار، از آن جهت مورد پرستش بوده اند كه ظاهراً در تولید مثل نیروی الاهی داشته یا لااقل مظهری از این قوه به شمار می رفته اند. در داستان بهشت و آدم و حوا، مار علاقه جنسی را به عنوان اصل تمام بدیها نمایش می دهد و آشكار می سازد كه بیداری حس جنسی آغاز معرفت نیك و بد است و شاید رمزی باشد برای نشان دادن رابطه ای كه میان سادگی عقل و سعادت و نعیم فردوس موجود است و ضرب المثل شده است. تقریباً می توان گفت كه هر حیوانی، از سوسك مصری گرفته تا فیل هندی، در یك گوشه زمین، روزی به عنوان خدا مورد پرستش بوده است. هندیان اوجیبوا حیوان خاص مورد پرستش خود را توتم می نامیده و قبیله خود و هر یك از افراد آن را نیز چنین نام می داده اند؛ علمای مردم شناسی این اسم را مأخذ قرار داده، پرستش اشیا را، به طور كلی، توتم پرستی نامیده اند؛ این توتمها، معمولا، حیوان و، احیاناً، به صورت گیاه می باشند. در میان قبایل مختلف هندی شمردگان امریكای شمالی و افریقا و قبیله دراویدی هندوستان و قبایل استرالیا، انواع مختلف توتم یافت می شود كه ظاهراً با یكدیگر هیچ گونه رابطه ای ندارند. توتم، كه رنگ دینی داشته، برای متحد ساختن افراد قبیله با یكدیگر عامل مؤثری بوده است؛ همه چنین می پنداشتند كه به وسیله توتم با یكدیگر ارتباط دارند یا همه از آن به وجود آمده اند. افراد قبایل ایركوئوی، كه در واقع بدون آنكه خود بدانند معتقد به عقاید داروین هستند، چنین تصور می كنند كه از زناشویی زنان با خرس، گرگ و آهو به وجود آمده اند. توتم، كه عنوان شعار و رمزی داشته، علامت مفیدی برای خویشاوندی ملتهای اولیه بوده، و پس از آن، رفته رفته، از جنبه دینی خود خارج شده، عنوان علامت خوشبختی یا نظر قربانی پیدا كرده؛ یا، همچون شیر و عقاب، وارد علامت پرچمهای پاره ای از دول گشته؛ یا مانند گوزن علامت جمعیتهای برادری شده؛ و یا به صورت حیواناتی بی زیان نماینده استواری فیل مآبانه یا جنبش لجوجانه بعضی از احزاب سیاسی شده است. اینكه، در ابتدای ظهور دین مسیح، كبوتر، ماهی و بره حالت رمزی برای این دین داشته، خود، آثاری از توتم پرستی قدیمی بوده است، حتی حیوان بیقدر و منزلتی چون خوك زمانی توتم یهودیان به شمار می رفته است. غالب اوقات، توتم از محرمات محسوب می شد و كسی حق دست زدن و خوردن آن را نداشت، مگر اینكه خود خوردن آن نوعی از مناسك دینی باشد؛ این چنان بود كه انسان، در مواردی، خدای خود را به عنوان عبادت می خورد. مردم قبیله گالا، در حبشه، در ضمن تشریفات دینی خاص، ماهی مخصوصی را كه می پرستند می خورند و می گویند: «هنگامی كه آن را می خوریم، احساس می كنیم كه روح در ما وارد می شود و نفوذ می كند.» مبلغان مسیحی، كه اولین مرتبه برای تبلیغ در نزد این قبایل می رفتند، متعجب شدند كه چگونه در میان این مردم آدابی شبیه به قداس مسیحیان وجود دارد. احتمالا بنیان توتم پرستی، مانند بسیاری دیگر از عبادات، بر روی ترس نهاده است؛ انسان به واسطه نیرومندی جانوران، آنها را می پرستیده و به خیال خود، به این ترتیب، وسایل خوشنودی آنها را فراهم می ساخته است. هنگامی كه شكار جنگلها را از حیوانات وحشی پاك كرد و اطمینان خاطر نسبی، مخصوص زندگانی كشاورزی، فراهم گردید، رفته رفته حیوانپرستی كمتر شد؛ شاید خدایان انسانی اولیه، كه جانشین خدایان حیوانی شده اند، همان صفات درندگی حیوانی را داشته اند؛ انتقال خدایی از عالم حیوان به عالم انسان، در داستانهای تحول خدایان، بخوبی واضح است، و كسانی چون اووید و نظایر او این داستانها را به همه زبانها سروده، و گفته اند كه خدایان حیوانی به صورت انسان مبدل شده اند و بالعكس؛ صفت حیوانی خدایان هرگز آنها را ترك نگفته و، مانند بوی اصطبلی كه چون كاخ روستایی بر آن بنا شود باز همراه آن است، هرگز از میان نرفته است. حتی در آثار هومر، كه بسیار پیشرفته و مترقی است، یكی از خدایان، به نام گلائوپوكیس آتنه چشم جغد دارد، و خدای دیگر، هره بوپیس، چشم گاو. خدایان مصری و بابلی، كه صورت انسان و تنه حیوان دارند، همین مرحله انتقال از عالم حیوانی به عالم انسانی را نشان می دهند و این حقیقت را آشكار می سازند كه بسیاری از خدایان انسانی روزی به صورت جانوران بوده اند. با وجود این، بسیاری از خدایان انسانی ظاهراً مردگانی بوده اند كه در نتیجه نیروی تخیل زندگان، پس از مرگ، حالت پهلوانی پیدا كرده اند. خود ظاهر شدن مردگان در خواب كافی بوده است كه سبب تقدیس و پرستیده شدن آنها بشود؛ زیرا عبادت، اگر بچه ترس نباشد، لااقل، همزاد و برادر آن هست. ( عبادت فایده جویانه از ترس نازل شدن عذاب). مردانی كه در زمان حیات خود نیرومند بوده اند و ترسشان در دل دیگران جای می گرفته است، پس از مرگ، مورد پرستش واقع می شدند؛ در بسیاری از زبانهای اولیه، كلمه ای كه به معنی خداست، در واقع، «مرد مرده» معنی می دهد؛ هم امروز، كلمه انگلیسی (spirit) و كلمه آلمانی (geist)، در آن واحد، هم به معنی روح هستند و هم به معنی شبح. یونانیان قدیم، همان گونه كه مسیحیان به قدیسین خود تبرك می جویند، به مردگان خود تبرك می جستند. اعتقاد به حیات دیگری برای مردگان، كه البته علت پیدایش آن همان خواب بوده است، به اندازه ای شدید بوده كه غالباً برای مردگان، به معنی حقیقی كلمه، پیغام می فرستاده اند: چون رئیس قبیله می خواست به یكی از اموات پیغامی بفرستد، آن پیغام را بر غلامی می خواند و بلافاصله سرغلام را می برید، و اگر تصادفاً قسمتی از آن فراموش شده بود، این قسمت را به غلام دیگر می گفت و او را به اولی ملحق می كرد؛ به این ترتیب، بر نامه اول خود حاشیه ای می نوشت. روحپرستی بتدریج پیش رفت تا صورت نیاپرستی را به خود گرفت؛ همه مردم از مردگان می ترسیدند و می كوشیدند وسایل خشنودی آنان را فراهم آورند، تا مبادا زندگان را مورد لعنت خود قرار داده و زندگی را برایشان تلخ سازند. این نوع نیاپرستی چنان درست شده بود كه، از یك سو، باعث تحكیم مقامات اجتماعی می گردید و، از طرف دیگر، روح محافظت بر جریانات و نظامات قدیمی را زنده نگاه می داشت؛ به همین ترتیب، در سرتاسر جهان انتشار یافت و، در مصر و یونان و روم، به اوج خود رسید – و هنوز با كمال قوت در چین و ژاپن برقرار است. به علاوه بسیاری از ملل هستند كه جز نیاكان خود چیزی را نمی پرستند و هیچ خدایی را نمی شناسند. با وجود اینكه نسلهای آینده به این نوع توجه به اسلاف روی خوشی نشان نمی دهند، این نوع دیانت، برای محكم ساختن روابط خانواده، اثر فراوانی داشته و، در بسیاری از اجتماعات اولیه، همچون چهارچوبه ای بوده كه افراد را در درون خود نگاه می داشته است؛ همان گونه كه اجبار، رفته رفته، سبب ایجاد تمایل ارادی می شود، ترس نیز، بتدریج، تغییر شكل یافته، به صورت محبت درآمده است؛ پرستشی كه مردم نسبت به اسلاف خود می كردند، و از ترس آغاز شده بود، بعدها جای خود را به حس احترام و تقدیس مردگان داد. و، در آخر كار، به صورت ورع و تقوای دینی درآمد. همه خدایان را رسم چنین است كه از صورت غولان آغاز می كنند و در پایان به شكل پدری مهربان در می آیند؛ و چنین است كه، با مرور زمان و پیدایش اطمینان و امنیت و وجدان اخلاقی، از توحش اولیه خدایان كاسته می شود و خرده خرده به صورت كمال مطلوبهایی درمی آیند. همین كه خدایان بسیار دیر به حالت مهربانی و شفقت رسیده اند دلیل بر آن است كه مدنیت با كمال كندی پیش می رود. توجه به خدایی بشری آخرین مرحله یك تطور و تكامل طولانی به شمار می رود، و پس از آنكه انسان از مراحل مختلف روح پرستی گذشت، این مرحله كم كم آشكار شد. ظاهراً چنین به نظر می رسد كه بشر، پس از پرستش نیروهای مبهم و اسرارآمیز، متوجه قوای آسمانی و نباتی و جنسی گردیده، و بعد از آن نوبه حیوانات، و در آخر كار زمان نیاپرستی رسیده است. به عقیده مسیحیان، مفهوم خدا به عنوان «پدر» نیز از پرستش آبا و اجداد سرچشمه گرفته و مفهوم اولیه آن چنین بوده است كه انسانها، به معنی زیست شناسی كلمه، از خدایان متولد شده اند و تنها روحشان مخلوق خدایان نبوده است؛ به همین جهت، در علم الاهی زمانهای قدیم، حد فاصل مشخصی، از لحاظ ماهیت، میان انسانها و خدایان دیده نمی شود؛ مثلا یونانیان قدیم نیاكان خود را خدا، و خدایان را نیاكان خود تصور می كردند. مرحله دیگری كه بعد از این پیش آمده آن بوده است كه، از میان مخلوط بیشمار نیاكان، مردان و زنان مشخصی را، كه امتیازات خاص داشته اند، انتخاب و جنبه خدایی آن را بیشتر تقویت كرده اند؛ به همین جهت است كه بسیاری از پادشاهان، حتی پیش از مرگ خود، به درجه خدایی رسیده اند. هنگامی كه به این مرحله از تكامل می رسیم، مدنیت وارد دوره تاریخی خود شده است.
مادر بت ها بت نفس شماست
زآن که آن بت مار و این بت اژدهاست (۷۷۵-۱)


۳-۳ آداب دینی
کو ره پیغامبری و اصحاب او
کو نماز سبحه و آداب او (۲۰۶۷-۶)
هنگامی كه انسان اولیه عالمی از ارواح برای خود ساخت، بدون آنكه ماهیت واقعی و تمایلات آنها را بداند، در صدد برآمد كه خشنودی آنها را جلب كند و از آنها در امور خود استمداد جوید؛ به این ترتیب است كه بر جانگرایی برای اشیا، كه ریشه دیانت اولیه است، عامل دیگر سحر و جادو افزوده شده است، و این سحر به منزله روح شعایر دینی به شمار می رود. مردم پولینزی چنین می پندارند كه در جهان اقیانوسی پر از نیروی سحرآمیز وجود دارد به اسم مانا؛ و جادوگر كسی است كه بر این اقیانوس دست دارد و از آن در حل مشكلات برخوردار می شود. روشهایی كه در ابتدا برای جلب كمك ارواح و، پس از آن، خدایان به كار می رفته «روش تقلیدی» بوده است؛
زآن که بر دل نقش تقلید است بند
رو به آبِ چشم بندش را برند
زآن که تقلید آفت هر نیکوی است
کَه بود تقلید اگر کوه قوی است (۶-۴۸۵-۲)
به این معنی كه هر كاری را كه انسان می خواسته خدایان انجام دهند، نظیر آن را می كرده و ظاهراً می خواسته است خدایان را به تقلید از خود وادار سازد؛ مثلا، اگر می خواستند باران ببارد، جادوگر آب بر زمین می پاشید، و برای آنكه بهتر تقلید شده باشد آب را از روی درختی به زمین می ریخت؛ از قبیله كافرها چنین حكایت می كنند كه، هنگامی، خشكسالی آن قبیله را تهدید كرد، مردم آن از كشیش مبلغی خواستند تا چتر خود را باز كند و بر سر بگیرد و به كشتزار رود؛ در سوماترا زن نازا مجسمه طفلی درست می كند و در بغل می گیرد، به این امید كه هرچه زودتر جنینی در شكم او ظاهر شود. در مجمع الجزایر بابار، در مالزی، زنی كه آرزوی مادر شدن دارد عروسكی با پارچه قرمز درست می كند و پستان به دهان او می گذارد و اذكار سحری خاصی را، در ضمن، می خواند؛ پس از آن، كسانی را نزد مردم دهكده می فرستد تا همه جا این خبر را منتشر كنند كه وی باردار شده است و دوستان وی برای تبریك نزدیك او بیایند؛ و حقاً باید گفت كه تنها واقعیت لجوج است كه می تواند درخواست معصومانه این زن بیچاره را رد كند. در قبیله دایاك، در بورنئو، هنگامی كه جادوگر می خواهد درد زادن را بر مادری آسان سازد، خود وی، در مقابل آن زن حركات وضع حمل را انجام می دهد، به این خیال كه با نیروی سحر خود او را وادار به تقلید سازد و بچه به دنیا گام نهد؛ گاهی شخص ساحر سنگی به شكم خود می بندد و، در ضمن كار خود، آن را به جای طفل پایین می اندازد، تا جنین هم دریابد و پایین آید. در قرون وسطی، برای جادو كردن شخصی، صورت مومی او را می ساختند و در آن سوزن فرو می كردند؛ هندی شمردگان پرو عروسكی را به عنوان مجسمه شخص مورد نفرت می سازند و آن را می سوزانند و به این كار خود نام سوزاندن روح می دهند. توده مردم عصر حاضر نیز، در خرافه پرستی خود، دست كمی از این مردم اولیه ندارند. روش تلقین از راه سرمشق دادن، مخصوصاً در مورد حاصلخیز كردن زمین، زیاد به كار می رفته است. دانشمندان زولو چون مردی در جوانی می مرد، آلات تناسلی او را می بریدند و، آن را پس از بریان و خشك كردن، می كوبیدند و به شكل گرد درآورده، بر روی مزارع می پاشیدند. در نزد بعضی از ملتها رسم چنان است كه از میان خود، برای فصل بهار، شاه و ملكه ای انتخاب می كنند و آن دو را در یك مجلس علنی به یكدیگر تزویج می كنند، به این امید كه مزارع عبرت گیرند و شكوفه كنند و بارور شوند؛ حتی در بعضی نواحی، عروس و داماد را وادار می كنند كه عمل زناشویی را آشكارا در مقابل همگان انجام دهند، تا طبیعت هیچ بهانه ای نداشته باشد و منظوری را كه از آن دارند بخوبی فهم كند. در جاوه، كشاورزان مخصوصاً در مزارع برنج با زنان خود همخوابگی می كنند تا محصول فراوان به دست آورند. این همه برای آن بوده است كه آن مردم ساده از تأثیر ماده نیتروژن در حاصلخیزی زمین هیچ گونه اطلاعی نداشتند و بدون آن كه بدانند گیاهان هم نر و ماده ای دارند، باروری زمین را به بارور شدن زنان تشبیه می كردند؛ اینكه در زبان انگلیسی لغت واحدی برای دو قسم میوه انسانی و گیاهی موجود است، خود، نماینده روح شاعرانه نخستین نیاكان ما به شمار می رود. غالباً در هنگام بذرافشانی، جشنهای خاصی گرفته می شد، و زن و مرد، بدون مراعات هیچ قاعده ای، با هم می آمیختند. از برپا داشتن این جشنها سه چیز منظور نظر بوده است: یكی آنكه، به این ترتیب، یادی از گذشته خود می كردند و هنگامی را به خاطر می آوردند كه همه از آزادی روابط جنسی برخوردار بودند؛ دیگر اینكه فرصتی به دست می آوردند تا زنهایی را كه شوهرانشان عقیم بودند باردار كنند؛ سوم آنكه در ابتدای بهار به زمین بفهمانند كه از محافظه كاری زمستانی بیرون آید و بذرهایی را كه به آن می سپارند خوب در خود پرورش دهد و، چند ماه بعد، محصول فراوانی به بار آورد. چنین جشنهایی در میان ملل فطری، مخصوصاً در قبیله كامرون كنگو، و در میان كافرها و قبایل هوتنتوت و بانتو دیده می شود؛ درباره این قبیله اخیر رولی، كه از مبلغان دینی است، چنین می گوید: جشن درو بسیار شبیه به جشنهای باكوس در نزد یونانیان قدیم است… ممكن نیست كسی این مراسم را به چشم ببیند و شرمنده نشود… نه تنها اباحت جنسی ملعون در مورد كسانی كه تازه دین مسیح را پذیرفته اند اجرا می شود، بلكه غالباً صورت اجباری دارد و هركس را كه به تماشای آنان بایستد وادار می كنند، در این عمل اباحی شنیع، با آنان شركت جوید. روسپیگری با كمال آزادی رواج پیدا می كند و قبح عمل زنا برداشته می شود؛ این، در نتیجه محیطی است كه فراهم می شود. هیچ مردی كه در آنجا حاضر است حق ندارد كه با زن خود عمل جنسی انجام دهد. اعیادی مشابه این جشنها در روزگارانی از تمدن، كه تاریخ مدون دارد، نیز مشاهده می شود: مانند جشنهای باكانالیا، در یونان؛ جشن ساتورنالیا در نزد رومیان؛ در قرون وسطی، جشن دیوانگان در فرانسه؛ جشن بهار در انگلستان؛ و تقریباً امروز، در همه جا، كارناوال. در بعضی نواحی، از جمله در نزد مردم پاونی و هندی شمردگان گوایاكیل، شعایر كشاورزی صورت غیر جالبتری داشته است؛ مردی را می كشتند و خونش را هنگام بذرافشانی بر زمین می پاشیدند تا محصول بهتر به دست آورند – بعدها این قربانی به صورت قربانی حیوانی درآمده است. هنگامی كه محصول می رسید و موسم درو می شد، آن را تعبیری از تجدید حیات مرد قربانی شده به شمار می آوردند و، به همین جهت، پیش از كشته شدن و پس از آن، برای مرد قربانی شده جنبه خدایی قایل شده، او را تقدیس می كردند. از همینجاست كه افسانه ای تقریباً عالمگیر درباره مرگ خدا در راه بندگانش، و تجدید حیات پیروزمندانه وی، پیدا شده است. شاعری نیز در تزیین و زیبا ساختن سحر و جادو تأثیر خود را داشته و آن را به نوعی از علم الاهی تبدیل كرده است. اساطیر مختلف مربوط به خورشید، به شكل متناسبی، با شعایر كشاورزی درهم آمیخته و نتیجه چنان شده است كه افسانه مرگ خدا و زندگی دوباره وی نه تنها مرگ زندگی گیاهی، در زمستان، و تجدید آن را، در فصل بهار، تعبیر می كند، بلكه دو انقلاب شتوی و صیفی، و نتایج آن دو را كه عبارت از كوتاه یا بلند شدن روز است، نیز شامل می شود؛ در این میان، در آمدن شب را جزئی از این داستان غم انگیز تصور می كنند و چنین می پندارد كه خورشید هر روز یك بار می میرد و یك بار زنده می شود؛ هر غروب به منزله احتضار خورشید است و هر بامداد به منزله زنده شدن مجدد آن. چنین به نظر می رسد كه قربانی كردن انسان، كه از اقسام مختلف آن بیش از یك نمونه را در اینجا نیاوردیم؛ تقریباً در میان همه ملتها شایع بوده و هر روز در ناحیه ای دیده شده. در جزیره كارولینا، در خلیج مكزیك، مجسمه فلزی بزرگی از یكی از خدایان مكزیكی یافته اند كه در جوف آن بقایای انسانی دیده شده؛ بدون شك، این بقایا مربوط به انسانهایی بوده است كه به عنوان هدیه برای خدایان سوزانده شده اند. همه ما نام مولك را شنیده ایم كه فنیقیان و كارتاژیان و سایر ملل سامی قربانیهای انسانی به آن تقدیم می كرده اند. هم امروز این عادت در میان مردم رودزیا دیده می شود. بدون شك، این عمل نتیجه آن بوده است كه مردم به آدم خواری عادت داشته و چنین می پنداشته اند كه خدایان نیز گوشت انسان را دوست دارند. این كیفیت پس از آنكه آدمخواری از بین رفته برقرار مانده است. با وجود این، در نتیجه تكامل اخلاقی بشر، این شعایر دینی تغییر یافته و خدایان نیز رفته رفته از لطافت اخلاقی بندگان خود تقلید كرده و، به همین جهت، گوشت حیوان را به جای گوشت انسان پذیرفته اند؛ چنین بوده است كه، در اساطیر یونانی، آهویی جای قربانی شدن ایفیگنیا را گرفته و قوچی به جای اسماعیل ذبیح قربانی شده است. با گذشت زمان، حتی گوشت حیوان نیز برای خدایان حالت حرمت پیدا كرد؛ این از آن جهت بوده است كه كاهنان، خود به غذای لذیذ بیش از خدایان نیاز داشته و فقط امعا و احشا و استخوانهای قربانی را در مذبح به خدایان تسلیم می كرده اند. چون این فكر همه جا رایج بود كه فضایل هر موجودی كه انسان آن را بخورد به وی منتقل می شود، طبیعی است كه مردم كم كم به این اندیشه افتاده اند كه خدایان خود را نیز بخورند. بسیاری از اوقات، شخصی را انتخاب می كرده و او را خوب می پرورده و عنوان خدایی به وی می داده اند تا بعد او را بكشند و خونش را بیاشامند و گوشتش را تناول كنند. هنگامی كه غذای انسان حالت تأمین شده تری به خود گرفت، مهربانی بیشتری به دل انسان راه یافت و، به جای قربانی كردن خدا، به این قناعت ورزید كه چیز مأكولی را به عنوان رمز و مثال او بسازد و آن را بخورد. در مكزیك قدیم مجسمه ای از خدا، با دانه بار و حبوبات، می ساختند و كودكانی را نیز كشته، خونشان را بر آن می پاشیدند و آن را به جای خدا می خوردند؛ چنین تشریفاتی در میان قبایل اولیه دیگر نیز دیده شده است. از مؤمنان تقاضا می شد كه مدتی قبل از خوردن خدا روزه بگیرند؛ در هنگام انجام تشریفات، كاهن اوراد سحری می خواند تا مجسمه خدایی را كه بناست خورده شود به خدای واقعی مبدل سازد. اگرچه سحر از اوهام وخرافات زاییده شده، پایان كار آن به علوم منتهی می شود. قایل شدن جانگرایی برای اشیا سبب پیدایش تعداد زیادی عقاید غیرطبیعی و خارق العاده شده و، از آن میان، نمازها و مناسك عجیب و غریب ظاهر شده است. مردم قبیله كوكی، در حین جنگ، با شجاعت غریبی به كارزار می پرداختند و یقین داشتند كه اشخاصی كه به دست ایشان كشته می شوند در جهان دیگر به بندگی آنان درخواهند آمد، فرد قبیله بانتو، چون دشمن خود را می كشد، سر خویش را می تراشد و بر آن سرگین بز می مالد، به این خیال كه دیگر روح مقتول نتواند به او آزاری برساند. بسیاری از مردم اولیه معتقد بوده اند كه نفرین و لعنت اثر قطعی دارد و «چشم زخم» بدون شك مؤثر است. بومیان استرالیا عقیده دارند كه لعنت ساحر ممكن است كسی را كه با وی صد و پنجاه كیلومتر فاصله دارد به خاك بنشاند. اعتقاد به سحر و جادو در مراحل نخستین تاریخ بشریت پیدا شده و تاكنون هنوز كاملا از میان مردم رخت نبسته است. فتیشیسم – عبادت اشیایی كه برای آنها نیروی ساحری قایل بوده اند – از اعتقاد به سحر سابقه زیادتری دارد و آنچه هم كه از آن برجای مانده شدیدتر است. چون چنین تصور می شود كه بسیاری از حرزها و طلسمها اثر محدود دارد، به این معنی كه هر طلسم برای عمل خاص به كار می رود، به این جهت، بسیاری از افراد دیده می شوند كه بار سنگینی از اقسام طلسمها همراه خود دارند تا در مقابل هر بدبختی كه بخواهد بر آنان هجوم آورد آماده باشند. تقریباً نصف مردم اروپا، همواره، همراه خود طلسمها و نظر قربانیهایی دارند؛ به این خیال كه آنان را از شر نیروهای فوق طبیعت محفوظ نگاه دارد. در هر لحظه، تاریخ به ما نشان می دهد كه استخوان بندی مدنیت چه اندازه نازك و شكننده است و چگونه، معجزه آسا، بر قله آتشفشان مشتعلی از توحش و ظلم و اوهام و نادانی قرار گرفته است – آنچه ما به آن نام اجتماع عصر جدید می دهیم جز پوسته نازكی نیست كه اجتماع قرون وسطایی را، كه با كمال نیرو در میان ما حیات دارد، می پوشاند. فیلسوف به این احتیاجی كه انسان احساس می كند و می خواهد از مافوق طبیعت كمك بگیرد تبسم می كند و به این دل خوش دارد كه، همان گونه كه تصور حیات و روحانیت در اشیا سبب پیدایش شعر گردیده، سحر و جادو نیز وسیله ایجاد هنر نمایشی و علوم شده است فریزر، با مبالغه ای كه از فكر مبتكر درخشان او غریب نمی نماید، می گوید كه: «ریشه پیروزیهای افتخارآمیز علم به موهومات و سخافتهای عالم سحر و جادو می رسد؛ حقیقت این است كه هر وقت جادوگری در انجام منظور خود دچار شكست می شده، در صدد برمی آمده است كه وسیله ای به دست آورد تا به كمك آن بتواند نیروهای فوق طبیعت را به تبعیت از اوامر خود ناچار سازد؛ به این ترتیب بوده است كه خرده خرده نیروهای طبیعی بیشتر مورد توجه قرار می گرفته، ولی ساحر، برای آنكه مقام خود را از دست ندهد و آبروی خود را حفظ كند، اثر این نیروهای طبیعی را پنهان می داشته است تا مردم تصور كنند كه اثر مربوط به همان نیروهای فوق طبیعت است؛ و این درست شبیه به تفكر مردم این زمان است، كه برای نسخه و داروهایی خاصیت سحری قایلند. به این ترتیب است كه از جادوگری، بتدریج، پزشكی، شیمی، استخراج فلزات، و علم هیئت به وجود آمده است. باید گفت نخستین عاملی كه مستقیماً از ساحری به وجود آمده كاهن یا عالم روحانی است. بتدریج كه آداب و مناسب دینی فراوانتر و پیچیده تر می شد، مرد عادی دیگر نمی توانست همه آنها را به خاطر بسپارد و به آنها عمل كند. به همین جهت، دسته خاصی از مردم كارشان منحصر به این می شد كه به وظایف دینی و آداب آن قیام كنند. كاهن یا روحانی نیز، مانند ساحر، می توانست از راه قطع رابطه روح با جسد، و دریافت وحی، و به وسیله اذكار و ادعیه مجرب و مستجاب، خود را به اراده ارواح و خدایان نزدیك كند، و از این اراده برای منظورهای بشری استفاده نماید. چون این علم و این نیرومندی خاص در نظر مردم اولیه دارای كمال اهمیت بود، و چنین تصور می كردند كه نیروهای عظیم فوق طبیعت در سر هر پیچ راه زندگی انسان وجود دارد و در سرنوشت او مؤثر است، در نتیجه، قدرت رجال دین با دستگاه دولت برابر گردید. چنین است كه، از دیرباز تا زمانهای معاصر، كاهن یا كشیش یا روحانی همیشه در فرمانروایی و زمامداری رقیب نیرومند مرد جنگی بوده و، گاهی این و زمانی آن، بر مردم حكومت می كرده است؛ بهترین مثال این حقیقت را در تاریخ مصر و یهود و اروپای قرون وسطی می توان مشاهده كرد. باید دانست كه كاهن دین را ایجاد نكرده، بلكه، همان گونه كه مرد سیاسی از تمایلات فطری و عادات بشری استفاده می كند، وی نیز دین را برای مقاصد خود مورد استفاده قرار می داده است؛ عقیده دینی اختراع یا حیله و بازی خدمتگزاران معابد و مساجد نیست، بلكه سازنده آن فطرت انسان است كه دایماً در تجسس است و ترس و اضطراب و آرزو و احساس تنهایی او را پیوسته برمی انگیزد و می خواهد به جایی تكیه كند. درست است كه كاهن یا روحانی ، از لحاظ باقی نگاه داشتن مردم در موهومات و خرافات، و منحصر داشتن پاره ای از علوم به خود، مقصر به شمار می رود، این را هم باید گفت كه وی خرافات را در منطقه معینی محدود نگاه داشته و غالباً مردم را به چشم پوشی از آن تحریك كرده است؛ همین كاهن و روحانی و مرد دین است كه مبادی تعلیم و تربیت را به مردم تلقین كرده و انبار و وسیله اتصال میراث فرهنگی دایم التزاید بشری بوده است؛ وی، هنگامی كه ضعیف در چنگال قوی اسیر بوده و راه چاره ای نداشته، خاطر ضعیف را تسلا بخشیده است؛ بالاخره، او عاملی است كه با دست وی دین سبب تقویت هنر شده و بنای سست بنیاد اخلاق را باستونی از عالم مافوق طبیعت سرپا نگاه داشته است. اگر كاهنی یا روحانی در میان مردم پیدا نمی شد، حتماً خود مردم چنین شخصی را برای خود خلق می كردند.



۴-۳ دین و اخلاق
ز اعتقاد سست پر تقلیدشان
وز خیال دیده بی دیدشان (۲۷۶۹-۶)
دین با دو وسیله از اخلاق پشتیبانی می كند كه یكی از آنها اساطیر است و دیگری محرمات. اساطیر عاملی است كه اعتقاد به امور فوق طبیعی را ایجاد می كند؛ و همین اعتقاد سبب می شود كه روشهای اخلاقی كه اجتماع – یا كاهنان – آرزومند بقای آنها هستند برقرار بماند؛ چون فرد توقع دارد كه به ثواب آسمانی برسد و از عقاب آن در امان باشد، ناچار، به قیودی كه اجتماع او، یا بزرگان این اجتماع، بر او تحمیل می كنند گردن می نهد. انسان طبعاً فرمانبردار و مهربان و پاكدامن نیست؛ و پس از ضمیر اخلاقی، كه در نتیجه فشارهای قدیمی برای او پیدا شده، هیچ عاملی نمی تواند مانند ترس از خدایان او را در مقابل فضایلی كه عمل كردن به آنها با طبع وی سازگار نیست به زانو درآورد. نهادهای مالكیت و ازدواج تا حدی با تصور كیفرهای دینی سامان خود را حفظ می كنند؛ هر وقت در امور دینی شك و تردید پیدا شود، این نهادها نیرومندی خود را از دست می دهند. حتی خود دولت، كه مهمترین سازمان اجتماعی ساخته شده با دست انسان است و با طبیعت بشری سازگاری ندارد، بیشتر اوقات، از تقوای دینی و كشیش و كاهن كمك می گیرد. بی دینانی همچون ناپلئون و موسولینی این حقیقت را بسهولت دریافتند؛ به همین جهت می گویند «هر وضعی میل آن را دارد كه با دین بسازد.» اگر رؤسای اولیه نیروی خود را با سحر و جادو زیاد می كردند، حكومت ما هم، امروز، از اینكه هر سال جشنی را برپا می دارد استفاده می كند. مردم پولینزی هرچه را دین حرام كرده است محرمات (تابو) می نامند. در میان اجتماعات اولیه ای كه تا حدی پیش رفته اند، این محرمات دینی همان منزلتی را دارند كه قوانین در میان ملتهای متمدن. محرمات، معمولا، صورت سلبی دارند: بعضی كارها یا بعضی چیزها را مقدس یا نجس می شمارند، و از این هر دو لفظ منظور واحدی در نظر است؛ و آن اینكه دست نباید به این كارها یا اشیا آلوده شود. مثلا تابوت عهد در نزد قوم یهود جزو محرمات بوده، و روایت می كنند كه عزه، چون برای جلوگیری از افتادن تابوت دست خود را به آن زد، در حال، افتاد و هلاك شد. دیودوروس سیسیلی می نویسد كه مصریان قدیم، در سالهای مجاعه، به حالی می افتادند كه یكدیگر را می خوردند، ولی هرگز به حیوانی كه عنوان توتم قبیله را داشت دست دراز نمی كردند. در بیشتر اجتماعات اولیه عده زیادی از این تابوها و محرمات وجود داشته است؛ هرگز كلمات یا نامهای معینی را به زبان نمی آوردند، و ایام یا فصول خاصی عنوان حرام داشته و جنگ در آن اوقات ممنوع بوده است.(ماه های حرام در اسلام). تمام علم و اطلاع مردم اولیه، در مورد حقایق مربوط به خوراك، از این راه بود كه بعضی از انواع غذا حرام شمرده می شد؛ این مردم، بیشتر، از راه تلقینات دینی و محرمات به اصول بهداشت آشنایی داشتند، نه از طریق علمی و طب غیردینی. در میان ملل اولیه، از لحاظ تحریم، زن رتبه اول را داشته، و در هر آن، با هزاران خرافه، علتی می تراشیدند كه زن را «نجس» و خطرناك و غیرقابل لمس معرفی كنند. این كیفیت قطعاً ساخته شوهران ناكامی است كه زن را سرچشمه هر بدبختی دانسته و این اسطوره ها و افسانه ها را پرداخته اند؛ این داستانها منحصر به دینهای یهود و مسیحی نیست، بلكه در میان اساطیر بت پرستان نیز وجود دارد. مهمترین محرمات، در نزد ملتهای اولیه، مربوط به دوره حیض زن بوده است و هر كس یا هر چیز كه با او در این هنگام تماس پیدا می كرد، اگر انسان بود، فضیلت خود را از دست می داد و، اگر جز انسان بود، فایده اش از بین می رفت. در قبیله ماكوزی، در گویان انگلیس، به زنان حایض اجازه نمی دادند كه در آب شستشو كنند، مبادا آب مسموم شود؛ نیز آنان را از رفتن در جنگلها نهی می كردند، به این تصور كه در این موقع مارها عاشق زنان می شوند و آنان را خواهند گزید. وضع حمل نیز نجس بود و سبب نجاست زنان می شد. و پس از آن لازم بود آداب خاصی به كار رود تا زن از نجاست بیرون آید و طاهر شود. همخوابگی با زن، نه تنها در ایام حیض بلكه در تمام دوران بارداری و شیردادن، میان قبایل اولیه، حرام به شمار می رفت؛ شاید این از ابداعات خود زنان بود تا بتوانند، به این ترتیب، راحتی خود را بیشتر حفظ كنند؛ ولی علتهای اصلی بزودی فراموش می شود و زن، وقتی چشم باز می كند، خود را در نظر دیگران «نجس» می بیند و، كم كم، خود، این نجاست را باور می كند و حیض، و حتی بارداری، را همچون ننگی تلقی می نماید. از همین تحریمات و امثال آنهاست كه حس حیا و گناهكاری و نجاست و ناپاكی روابط جنسی پدیدار شده است؛ نیز از همین هاست كه زهد و عزب ماندن رهبانان و فرمانبرداری و زیردستی زنان در جهان پدیدار گشته است. درست است كه دین شالوده اخلاق نیست، ولی به آن كمك فراوان می كند؛ بسیار اتفاق افتاده است كه، بدون دین، دستورات اخلاقی وجود داشته و، در پاره ای از موارد، به تطور و پیشرفت خود، بدون توجه به دین، یا با وجود مقاومت سخت آن، ادامه داده است. در اجتماعات اولیه، و حتی در بعضی از اجتماعات اخیر، چنانكه ظاهر است، اخلاق نسبت به دین استقلال كامل داشته است؛ در این قبیل موارد، دین به راه و رسم زندگی و رفتار شخص توجهی نمی كرد و كارش منحصر به سحر و آداب خاص و قربانیها بود، و كسی عنوان متدین داشت كه آداب دینی را دقیقاً عمل می كرد و حقی را كه لازم بود می پرداخت. به طور كلی، باید گفت كه دین، علی العموم، مراعات خیر مطلق را نمی كند (زیرا چنین چیزی وجود ندارد)، بلكه منظورش مراعات آدابی است كه بنا به ضرورت اقتصادی یا اجتماعی جعل شده است؛ دین نیز، مانند حقوق و قانون، به زمان گذشته نظر دارد؛ به همین جهت، هنگامی كه اوضاع و احوال تغییر می پذیرد و اخلاق با این اوضاع تطور پیدا می كند، دین غالباً عقب می ماند. مثلاً مردم یونان قدیم، با پیشرفت زمان، به حالی درآمده بودند كه همخوابگی با محارم را منفور می داشتند، در صورتی كه اساطیر آنان پر بود از مدح خدایانی كه با محارم خود نزدیكی داشته اند؛ همچنین، مسیحیان عملا بیش از یك زن نمی گیرند، در صورتی كه در انجیل تعدد زوجات مباح شمرده شده است؛ نیز در هنگامی كه بندگی از دنیا رخت بربسته است، هنوز متدینان می كوشند، با شواهد غیرقابل تردیدی از انجیل، از مجاز بودن بندگی دفاع كنند. هم امروز كلیسا مردانه می كوشد تا از قوانین اخلاقیی كه زندگی صنعتی روی كار آورده و قوانین سابق را نقض كرده است جلوگیری به عمل آورد. در آخر كار، عوامل زمینی (و نه آسمانی) پیروز می شود، و اخلاق خود را خرده خرده با تازه های اقتصادی هماهنگ می كند؛ پس از آن، دین با اكراه به جنبش می افتد و خود را با اخلاق جدید وفق می دهد. به طور كلی، باید گفت كه وظیفه اخلاقی دین عبارت از آن است كه ارزشهای اخلاقی شناخته شده را حفظ كند، و كمتر به آن می پردازد كه اصول اخلاقی جدیدی بیاورد. به همین جهت است كه، در اجتماعات و مدنیتهای عالی، همیشه كشمكشی میان دین و اجتماع برقرار است. دین، در ابتدا، با جادوگری به انسان خسته و منحرف كمك می كند و، هنگامی كه توانست وحدتی در اخلاق و عقیده میان ملت برقرار سازد، به منتها درجه ترقی خود می رسد؛ همین وحدت است كه برای پیدایش دولت و پیشرفت هنر عامل بسیار مؤثر به شمار می رود؛ پس از آن، هنگامی كه دین به دفاع از گذشته خود می پردازد، نزاعی درگیر می شود و دین خودكشی می كند و از میان می رود. دلیل این امر آن است كه هرچه معلومات و معارف زیادتر می شود، اصطكاك آنها با علوم دینی و الاهی، كه بسیار به كندی در تغییر است، شدیدتر می گردد. در این وقت، مردم احساس می كنند كه نظارت رجال دین، در مورد علوم و ادبیات، همچون بندگرانی مانع پیشرفت است؛ در نتیجه، «جنگی میان علم و دین درگیر می شود.» سازمان هایی كه در دست رجال دینی است، همچون امور حقوقی و جزایی و فرهنگی و اخلاقی و ازدواج و طلاق، رفته رفته از نظارت دین سر باز می زند و به شكل سازمانهای دنیایی و غیردینی درمی آید؛ تا حدی كه دین، پاره ای اوقات، آن عملیات را غیردینی و خلاف شرع معرفی می كند. روشنفكران، رفته رفته، اصول دین را پشت سر می گذارند و، كمی پس از آن، قیود اخلاقی دین را نیز می گسلند؛ از این پس، فلسفه و ادبیات عنوان ضدیت با دین را پیدا می كنند. آخر این جنبش به آنجا می رسد كه مردم، با شدت به پرستش عقل می پردازند و تمام اصول و عقاید را با چشم شك و تردید نگاه می كنند. این شك فلج كننده سرتاسر وجود مردم را فرا می گیرد. رفتار بشر، كه دیگر از اتكای به دین برخوردار نیست، دچار هرج ومرج اپیكوری خاصی می شود؛ حیاتی كه مایه تسلیتی از ایمان و عقیده ندارد، هم برای فقیران و بیچارگانی كه از فقر خود آگاهی دارند، و هم برای ثروتمندانی كه ثروت خسته شان كرده است، همچون باری سنگین و غیرقابل تحمل می شود. در پایان كار، اجتماع فرو می ریزد و عقیده دینی را نیز با خود ساقط می كند، و هر دو، برادر وار و هماهنگ، از دنیا می روند. ولی چندی نمی گذرد كه اسطوره جدیدی در میان طبقات مظلوم و ستم كشیده ظاهر می شود و آرزوی بشری را در قالب تازه ای می ریزد، و كوشش بشری با نیروی جدیدی به كار می افتد و، پس از قرنها هرج ومرج، مجدداً مدنیت تازه ای را روی كار می آورد.


 


۴- پارس
مادها، كه نقش مهمی در برانداختن دولت آشور داشته اند، چگونه قومی بوده اند؟ پی بردن به اصل این قوم، بدون شك، امری است كه رسیدن به آن دشوار است؛ تاریخ كتابی است كه همیشه آدمی بایستی از وسط آغاز كند. نخستین اشاره به این قوم در كتیبه ای است كه گزارش حمله شلمنصر سوم به سرزمین موسوم به پارسوا، در كوههای كردستان، (سال ۸۳۷ ق م) بر آن ثبت شده؛ از اخبار چنان بر می آید كه در این ناحیه بیست و هفت امیر و شاه، بر بیست و هفت ولایت كم جمعیت، حكومت می كرده اند؛ مردم این ولایتها را آمادها یا مادها می نامیده اند. مادها از نژاد هند و اروپایی به شمار می روند و محتمل است كه در تاریخ هزار سال قبل از میلاد از كناره های دریای خزر به آسیای باختری آمده باشند. در زند اوستا، كتاب مقدس پارسیان، یادی از این زادگاه قدیمی می شود، و مانند بهشتی توصیف می شود: سرزمینی كه آدمی جوانی خود را در آن گذرانده، مانند خود ایام جوانی، زیباست، به شرط اینكه شخص ناچار نباشد دوباره در آن سرزمین یا در آن ایام زندگی كند. چنان به نظر می رسد كه مادها، در ضمن كوچ كردنهای خود، از بخارا و سمرقند گذشته، و از این نواحی، رفته رفته، رو به جنوب سرازیر شده و پس از رسیدن به پارس، در آن سكونت اختیار كرده بودند. این قوم، در كوههایی كه به عنوان جایگاه خود در ایران انتخاب كرده بودند، مس، آهن، سرب، سیم و زر، سنگ مرمر، و سنگهای گرانبها بدست آوردند. و چون قومی نیرومند بودند و زندگی ساده داشتند، به كشاورزی بر دشتها و دامنه تپه های منزلگاه خود پرداختند و زندگی آسوده ای برای خویش فراهم ساختند. در اكباتان (یعنی محل تلاقی چند راه)، كه در دره زیبایی قرار گرفته و آبی كه از ذوب شدن برف كوهها به دست می آمد سبب حاصلخیزی آن بود، نخستین شاه ایشان دیااكو پایتخت اول خود را بنا نهاد و آن را با كاخی شاهانه، كه بر شهر مسلط بود و نزدیك دو كیلومتر مربع وسعت داشت، آراست. بنا بر روایتی كه در كتاب هرودوت آمده – ولی روایت دیگری آن را تأیید نمی كند – دیااكو از آنجا به قدرت رسید كه به عدالت اشتهار یافته بود؛ و چون به قدرتی كه می خواست رسید، به استبداد و خودكامگی پرداخت. یكی از فرمانهای وی آن بود كه «هیچ كس به حضور شاه بار داده نشود، و مردم تنها به وسیله پیام آورانی مطالب خود را به عرض او برسانند؛ دیگر آنكه كسی حق خندیدن یا آب دهان بر زمین انداختن در برابر شاه را ندارد. هدف وی از مقرر داشتن این تشریفات برای شخص خود… آن بود كه مردم، كه از دیدن وی محروم بودند، طبیعت او را از طبیعت خود جدا بدانند». مردم قانع ماد، كه زندگی طبیعی داشتند، با پیشوایی این شاه نیرومند شدند؛ و بنا بر تأثیر عادت و محیط زندگی خویش، جنگ آزمودگی و تحمل بر سختیهای جنگ پیدا كردند، و به صورت خطری درآمدند كه پیوسته دولت آشور را تهدید می كرد. دولت آشور بارها بر سرزمین ماد حمله كرده، هر بار چنان پنداشته بود كه ماد چنان شكست خورده كه دیگر یارای برابری با آن را ندارد، ولی بعدها معلوم شده بود كه مردم این سرزمین از مبارزه برای بدست آوردن آزادی خسته نمی شوند. بزرگترین پادشاه ماد، هووخشتره، توانست، با ویران كردن شهر نینوا، به این كشمكشها پایان بخشد. این پیروزی، خود، محرك وی شد كه لشكریانش را در آسیای باختری پیش براند و به دروازه های ساردیس برسد؛ و اگر كسوفی واقع نمی شد، هرگز از آنجا باز نمی گشت. دو پیشوا، كه با یكدیگر در حال جنگ بودند، هر دو این پیشامد آسمانی را نذیر آسمانی پنداشتند و با یكدیگر پیمان صلحی بستند، و برای استواری آن جرعه ای از خون یكدیگر نوشیدند. هووخشتره، سال بعد از این حادثه، از دنیا رفت؛ این پس از آن بود كه در زمان پادشاهی خود كشور ماد را، از صورت ایالت تحت تصرف كشور دیگری، به صورت امپراطوری بزرگی درآورد كه آشور و ماد و پارس را شامل بود. یك نسل پس از وی امپراطوری برچیده شد. این دولت مستعجل فرصتی پیدا نكرد كه بتواند در بنای مدنیت سهم بزرگی داشته باشد؛ تنها كاری كه كرد آن بود كه راه را برای فرهنگ و تمدن پارس باز و هموار ساخت. پارسی ها زبان آریایی، و الفبای سی و شش حرفی خود را از مردم ماد گرفتند، و همین مادها سبب آن بودند كه پارسی ها، به جای لوح گلی، كاغذ پوستی و قلم برای نوشتن به كار بردند و به استعمال ستونهای فراوان در ساختمان توجه كردند. قانون اخلاقی پارسی ها – كه در زمان صلح صمیمانه به كشاورزی بپردازند، و در جنگ متهور و بی باك باشند -، و نیز مذهب زردشتی ایشان و اعتقاد به اهورمزدا و اهریمن و سازمان پدرشاهی، یا تسلط پدر در خانواده، و تعدد زوجات و مقداری قوانین دیگر پارس – كه از شدت شباهت با قوانین ماد سبب آن شده است كه در این آیه كتاب دانیال: «تا موافق شریعت مادیان و پارسیانی كه منسوخ نمی شود» ذكر آنها با هم بیاید – همه ریشه مادی دارد. از ادبیات و هنر این قوم یك پاره سنگ یا یك نامه هم بر جای نمانده است. انقراض دولت ماد بسیار سریعتر از تشكیل آن صورت گرفت. اژدهاك یا ایشتوویگو، كه به جای پدر خود هووخشتره به تخت سلطنت نشست، یك بار دیگر این حقیقت را اثبات كرد كه حكومت سلطنتی همچون بازی قماری است، و در وراثت سلطنت، هوشمندی مفرط و جنون، متحد نزدیك به یكدیگر به شمار می روند. این شاه براحتی بر تخت سلطنتی كه به میراث برده بود نشست، و به عیش و نوش و لذت بردن از آنچه نصیب وی شده بود پرداخت. مردم نیز، به تقلید از او، از پیروی دستورهای اخلاقی خشك و روش زندگی ساده و خشنی كه داشتند دست برداشتند و رفته رفته آنها را فراموش كردند؛ ثروت به اندازه ای ناگهانی به چنگ ایشان افتاده بود كه فرصت بهره برداری عاقلانه از آن را نداشتند. مردم طبقات بالای اجتماع بنده مد و زندگی تجملی شده بودند؛ مردانشان شلوارهای قلابدوزی شده می پوشیدند، و زنان خود را با غازه و جواهر می آراستند؛ حتی زین و برگ اسبان را نیز با طلا زینت می دادند. قوم ساده ای كه پیش از آن از راه چوپانی زندگی می كردند، و از سوار شدن بر ارابه های خشكی كه چرخهاشان جز گرده های ناهموار بریده شده از تنه درختان نبود لذت می بردند، اكنون كارشان آن بود كه بر ارابه های گرانبها سوار شوند، و از مجلس جشنی به مجلس دیگر بروند. نخستین شاهان ایشان به دادگستری بر خود می بالیدند، ولی ایشتوویگو، كه روزی نسبت به هارپاگ خشمناك شده بود، دستور داد از تن بی سر و دست فرزند او خوراكی فراهم آوردند و پدر را مجبور كردند كه گوشت تن فرزندش را بخورد. هارپاگ فرمان را اجرا كرد و گفت هر چه شاه امر فرماید مایه شادی او می شود؛ ولی كینه را دردل خود نگاه داشت و بعدها به كمك كوروش برخاست تا ایشتوویگو را خلع كند. كوروش جوان، فرماندار ولایت انشان (شامل خوزستان و بختیاری)، كه در فرمان مادیان بود، علیه شاه زن صفت و ستمگر اكباتان قیام كرد؛ خود مادها از پیروزی وی بر این مردم خودكامه شاد شدند و به شاهی او خشنودی نمودند: و تقریباً هیچ كس با او از در مخالفت در نیامد. تنها یك جنگ كافی بود تا دولت فرمانروای ماد و حاكم بر پارس (ایران) به صورت فرمانبردار یك فرد پارسی درآید؛ پس از آن، دولت پارس رفته رفته كارش به جایی رسید كه تمام خاور نزدیك را به زیر فرمان خود درآورد.


 



۱-۴ شاهان بزرگ پارس
كوروش یكی از كسانی بود كه گویا برای فرمانروایی آفریده شده اند و، به گفته امرسن، همه مردم از تاجگذاری ایشان شاد می شوند. روح شاهانه داشت و شاهانه به كار برمی خاست؛ در اداره امور به همان گونه شایستگی داشت كه در كشور گشاییهای حیرت انگیز خود؛ با شكست خوردگان به بزرگواری رفتار می كرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهربانی می كرد. پس، مایه شگفتی نیست كه یونانیان درباره وی داستانهای بیشمار نوشته و او را بزرگترین پهلوان جهان، پیش از اسكندر، دانسته باشند. مایه تأسف آن است كه از نوشته های هرودوت و گزنوفون نمی توانیم اوصاف و شمایل وی را طوری ترسیم كنیم كه قابل اعتقاد باشد. مورخ اول، تاریخ وی را با بسیاری داستانهای خرافی درهم آمیخته، و دومی كتاب خود كوروپایدیا (=تربیت كوروش) را همچون رساله ای در فنون جنگ نوشته، و در ضمن آن خطابه ای در تربیت و فلسفه آورده است؛ گزنوفون چندین بار در نوشته خود كوروش را با سقراط اشتباه كرده و احوال آن دو را با هم آمیخته است. چون این داستانها را كنار بگذاریم، از كوروش جز شبح فریبنده ای باقی نمی ماند. آنچه به یقین می توان گفت این است كه كوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه پارسیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام می نگریسته اند؛ دیگر اینكه وی مؤسس سلسله هخامنشی یا سلسله «شاهان بزرگ» است، كه در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین سلطنت می كرده اند؛ دیگر آنكه كوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت كه به صورت قشون شكست ناپذیری درآمد؛ بر ساردیس و بابل مسلط شد؛ و فرمانروایی اقوام سامی را بر باختر آسیا چنان پایان داد كه، تا هزار سال پس از آن، دیگر نتوانستند دولت و حكومتی بسازند؛ تمام كشورهایی را كه قبل از وی در تحت تسلط آشور و بابل و لیدیا و آسیای صغیر بود ضمیمه پارس ساخت، و از مجموع آنها یك دولت شاهنشانی و امپراطوری ایجاد كرد كه بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم، و یكی از خوش اداره ترین دولت های همه دوره های تاریخی به شمار می رود. آن اندازه كه از افسانه ها برمی آید، كوروش از كشورگشایانی بوده است كه بیش از هر كشورگشای دیگر او را دوست می داشته اند، و پایه های سلطنت خود را بر بخشندگی و خوی نیكو قرار داده بود. دشمنان وی از نرمی و گذشت او آگاه بودند، و به همین جهت در جنگ با كوروش مانند كسی نبودند كه با نیروی نومیدی می جنگد و می داند چاره ای نیست جز اینكه بكشد یا خود كشته شود. پیش از این- بنا به روایت هرودوت- دانستیم كه چگونه كرزوس را از سوختن درمیان هیزم های افروخته رهانید و بزرگش داشت و او را از رایزنان خود ساخت؛ نیز از بخشندگی و نیكی رفتار او با یهودیان سخن گفتیم. یكی از اركان سیاست و حكومت وی آن بود كه، برای ملل و اقوام مختلفی كه اجزای امپراطوری او را تشكیل می دادند، به آزادی عقیده دینی و عبادت معتقد بود؛ این خود می رساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهی داشت و می دانست كه دین از دولت نیرومندتر است. به همین جهت است كه وی هرگز شهرها را غارت نمی كرد و معابد را ویران نمی ساخت، بلكه نسبت به خدایان ملل مغلوب به چشم احترام می نگریست و برای نگاهداری پرستشگاهها و آرامگاههای خدایان، از خود، كمك مالی نیز می كرد. حتی مردم بابل، كه در برابر او سخت ایستادگی كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وی را نسبت به معابد و خدایان خویش دیدند، بگرمی برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذیرفتند. هر وقت سرزمینی را می گشود كه جهانگشای دیگری پیش از وی به آنجا نرفته بود، با كمال تقوا و ورع، قربانی هایی به خدایان محل تقدیم می كرد؛ مانند ناپلئون، همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمی گذاشت؛ و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تكریم همه خدایان می پرداخت. وی از لحاظ دیگری نیز به ناپلئون شبیه بود، چه مانند وی، قربانی بلندپروازی فراوان خویش شد. هنگامی كه از گشودن همه سرزمینهای خاور نزدیك آسوده شد، درصدد بر آمد كه ماد و پارس را از هجوم بدویانی كه در آسیای میانه منزل داشتند خلاص كند؛ و چنان به نظر می رسد كه در این حمله های خود، تا كنار نهر سیحون در شمال، و تا هندوستان درخاور پیش رفته باشد؛ در همین گیرودارها، و در آن زمان كه به منتهای بزرگی خود رسیده بود، در جنگ با قبایل ماساگت، كه از قبایل گمنام ساكن در سواحل جنوبی دریای خزر بودند، كشته شد. كوروش نیز، مانند اسكندر، امپراطوری بزرگی را به چنگ آورد، ولی پیش از اینكه فرصت سازمان دادن به آن پیدا كند، اجل آن امپراطوری را از چنگش بیرون آورد. نقص بزرگی كه بر خلق و خوی كوروش لكه ای باقی گذاشته آن بود كه گاهی بیحساب قساوت و بیرحمی داشته است. این بیرحمی به پسر نیمه دیوانه وی كبوجیه به ارث رسید، بی آنكه از كرم و بزرگواری پدر چیزی به او رسیده باشد. وی پادشاهی خویش را با كشتن برادر و رقیب خویش، به نام بردیا (به یونانی،: سمردیس)، آغاز كرد؛ پس از آن، به طمع رسیدن به ثروت فراوان مصر، به آن سرزمین هجوم برد و حدود امپراطوری پارس را تا رود نیل پیش برد. در این كار كامیاب شد، ولی چنانكه ظاهراست سلامت عقل خویش را بر سر این كار گذاشت. در راه رسیدن به شهر ممفیس با دشواری فراوان روبه رو نشد، ولی قشونی كه برای تسخیر واحه عمون فرستاده بود، همه، در بیابان تلف شدند؛ نیز قشونی كه برای گرفتن (كارتاژ) قرطاجه فرستاده بود دچار شكست شد؛ این از آن جهت بود كه ناویان ناوگان پارس، كه همه از مردم فنیقیه بودند، از حمله كردن به مستعمره فنیقی سرباز زدند. كبوجیه كه چنین دید از جا در رفت و فرزانگی و گذشت پدر را فراموش كرد. دین همه مصریان را ریشخند كرد، و با خنجر خویش گاو مقدسی را كه مصریان می پرستیدند (آپیس) از پای درآورد. به این كار نیز بسنده نكرد، بلكه نعش های مومیایی شده شاهان را از گورها بیرون كشید و به لعنتهای قدیمیی كه برای نبش كنندگان قبور شده بود هم توجهی نكرد؛ معابد را با پلیدی آلود و فرمان داد تا بت هایی را كه در آنها بود بسوزانند. گمان وی آن بود كه با چنین كارها مردم مصر از بند خرافات و اوهام رهایی خواهند یافت. چون دچار حمله بیماری شد- كه شاید آن بیماری نوبه های صرعی بوده است- برای مصریان شكی نماند كه این بیماری كیفری است كه خدایان به او داده اند؛ از آن پس دیگر هیچ مصریی در راستی و درستی دینی خویش شك نداشت. كبوجیه، برای آنكه زشتیهای حكومت مطلقه را هر چه بیشتر آشكار سازد، همان كاری را كرد كه ناپلئون بر اثر حمله های دلدرد سخت خویش انجام می داد؛ به این معنی كه خواهر و همسر خود ركسانه را كشت و پسر خود پركساسپس را به تیر زد، و دوازده نفر از بزرگان پارسی را زنده به گور كرد، و به كشتن كرزوس فرمان داد و پس از آن پشیمان شد، و چون دانست كه حكم او را اجرا نكرده اند خوشحال شد، ولی كسانی را كه از اجرای آن تن زده بودند كیفر داد. در آن هنگام كه به پارس باز می گشت خبر یافت كه غاصبی بر تاج و تخت دست یافته و در همه جا مردم، با افروختن آتش انقلاب، از این مدعی تخت و تاج حمایت می كنند. از این لحظه نام كبوجیه در تاریخ پنهان می شود؛ بنا به بعضی از روایات، چون این خبر به وی رسید، خودكشی كرد. آن غاصب مدعی بود كه همان بردیا برادر شاه است كه با معجزه ای از خشم برادرش كبوجیه و كشته شدن رهایی یافته است. ولی حقیقت امر این است كه وی یكی از روحانیان متعصب و از پیروان دین مجوسی قدیم بود كه می خواستند آیین زردشتی را، كه دین رسمی دربار پارس بود، از میان بردارند. پس از آن، شورش دیگری در سرزمین پارس برپا شد كه در نتیجه آن مرد غاصب از تخت سلطنت فرو كشیده شد؛ كسانی كه در این شورش دست داشتند هفت نفر از بزرگان كشور بودند؛ پس از آن از میان خود یكی را، به نام داریوش پسر هیشتاسپ، به سلطنت برگزیدند؛ پادشاهی بزرگترین شاهنشاهان پارس با همین خونریزی آغاز شد. در كشورهای خاور زمین، پیوسته وراثت تاج و تخت با فتنه و آشوب در كاخ سلطنتی همراه بود، چه هر یك از بازماندگان شاه درگذشته در آن می كوشید كه خود زمام سلطنت را به دست گیرد؛ در عین حال، در مستعمره ها نیز انقلاباتی رخ می داد، زیرا كه مردم این نواحی فرصت اختلافات داخلی را غنیمت می شمردند و درصدد بازیافتن آزادی از دست رفته خود برمی آمدند. غصب شدن تاج و تخت سلطنت، و كشته شدن بردیای غاصب، دو فرصت گرانبهایی بود كه ولایتهای تابع شاهنشاهی پارس در برابر خود داشتند؛ به همین جهت فرمانداران مصر و لیدیا طغیان كردند، و در آن واحد شوش و بابل و ماد و آشور و ارمنیه و سرزمین سكاها و بسیاری از ولایات دیگر سر به شورش برداشتند. ولی داریوش همه را به جای خود نشانید و در این كار منتهای شدت و قساوت را به كار برد. از جمله، چون پس از محاصره طولانی بر شهر بابل دست یافت، فرمان داد كه سه هزار نفر از بزرگان آن را به دار بیاویزند، تا مایه عبرت و فرمانبرداری دیگران شود؛ داریوش با یك سلسله جنگهای سریع توانست ولایاتی را كه شورش كرده بودند، یكی پس از دیگری، آرام كند. چون دریافت كه این شاهنشاهی وسیع هر وقت دچار بحرانی شود بزودی از هم پاشیده خواهد شد، زره جنگ را از تن بیرون كرد، و به صورت یكی از مدبرترین و فرزانه ترین فرمانروایان تاریخ درآمد و سازمان اداری كشور را به صورتی درآورد كه تا سقوط امپراطوری روم پیوسته به عنوان نمونه عالی از آن پیروی می كردند. با نظم و سامانی كه داریوش مقرر داشته بود، آسیای باختری به چنان نعمت و آرامش خاطری رسید كه تا آن زمان، در این ناحیه پرآشوب، كسی چنان آسایشی را به خاطر نداشت. آرزویش آن بود كه پس از آن با صلح و صفا بر آنچه در اختیار دارد فرمان براند، ولی سنت و مقدر چنان است كه در امپراطوریها هرگز آتش جنگ مدت درازی فرو ننشیند؛ دلیل این مطلب آن است كه بلاد تسخیر شده باید مكرر در مكرر از نو مسخر شود، و پیروزمندان، در ملت خود، هنر جنگیدن و در اردو و میدان جنگ به سر بردن را زنده نگاه دارند؛ چه در هر آن ممكن است زمانه نقشی تازه برآرد و امپراطوری تازه ای در برابر امپراطوری موجود قیام كند. در چنین اوضاع و احوال، اگر جنگی خود به خود پیش نیاید، ناچار باید آن را بیافرینند؛ به همین جهت بر نسلهای متوالی واجب است كه بر دشواریهای جنگ و خونریزی خو كنند، و از راه تمرین و تجربه دریابند كه چگونه از كف دادن جان و مال در راه نگاهداری میهن را آسان شمارند. شاید تا حدی همین دلیل بود كه داریوش را بر آن داشت كه از تنگه بوسفور و رود دانوب بگذرد، در جنوب روسیه تا رود ولگا پیش براند و به تأدیب سكاهایی كه پیوسته در اطراف شاهنشاهی وی تاخت و تاز می كردند بپردازد؛ یا اینكه بار دیگر از افغانستان و دهها سلسله جبال عبور كند و به دره رود سند برسد و صحنه های پهناوری را، با جمعیت فراوان و مال بیشمار، برشاهنشاهی خویش بیفزاید. ولی، برای حمله وی به یونان، باید در جستجوی دلیلی قویتر از این باشیم. هرودوت می خواهد به ما بقبولاند كه علت حمله و اقدام به این كار بدون نتیجه و زیان بخش وی آن بود كه یكی از زنان او به نام آتوسا در بستر او را فریفت و به این كار واداشت؛ ولی بهتر آن است كه چنان باور داشته باشیم كه، شاهنشاه پارس از آن نگران بود كه ممكن است، از میان كشور- شهرهای یونان و مستعمرات آن، یك امپراطوری فراهم شود، یا میان آنها پیمانی بسته شود و تسلط پارس را بر باختر آسیا در خطر اندازد. در آن هنگام كه ایالت یونیا سر به شورش برداشت، و از اسپارت و آتن به آن كمك رسید، داریوش، با آنكه به جنگ خرسندی نداشت، ناچار دست به كار جنگ شد. همه داستان گذشتن وی از دریای یونان (اژه)، و شكست خوردن قشون او در جلگه ماراتون، و بازگشت نومیدانه وی به پارس را می دانند. چون بار دیگر خود را آماده حمله به یونان كرد و خواست ضربه دیگری به آن وارد كند، ناگهان دچار بیماری شد و ناتوان گشت و دیده از این جهان فرو بست.



۲-۴ روش زندگی و صناعت پارسیان
دولت شاهنشاهی پارس، كه در زمان داریوش به منتها درجه بزرگی خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یا خشثرپاون [ به یونانی،= ساتراپ نشین] می شد و مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، یونیا، كاپادوكیا، كیلیكیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باكتریا، جایگاه ماساگتها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراطوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری، كه در زیر فرمان یك نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود. پارسی كه در آن روزگار بر چهل میلیون ساكنان این نواحی حكومت كرد همان ایرانی نیست كه اكنون می شناسیم، و داریم بلكه ناحیه كوچكی در مجاورت خلیج فارس بود كه در آن زمان به نام «پارس» خوانده می شد و اكنون آن را «فارس» می نامند. سرزمین پارس سرای بیابانهای بیحاصل و كوههای فراوان بود؛ رودخانه فراوان نداشت و در معرض گرمای سوزان و سرمای كشنده بود و به همین جهت بود كه درآمد زمین، به تنهایی، كفاف زندگی دو میلیون ساكنان آن را نمی كرد، و ناچار باید كسری را از راه بازرگانی و كشورگشایی تأمین كنند. مردم كوه نشین اصلی سرزمین پارس، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی، و شاید از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشكار می شود كه با آن دسته از نژاد آرین كه از افغانستان گذشته و طبقه حاكمه را در سرزمین هند تشكیل داده بودند نسبت نزدیكی داشته اند. داریوش اول خود را در نقش رستم چنین معرفی كرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از نژاد آریایی». زردشتیان وطن نخستین خود را به نام «ایران- وئجه» یعنی وطن آریاییها می نامند. استرابون كلمه «آریانا» را برای سرزمینی استعمال كرده است كه تقریباً با آنچه امروز به نام «ایران» می نامیم، تفاوتی ندارد. چنان به نظر می رسد كه پارسیان زیباترین ملتهای خاور نزدیك در روزگارهای باستانی بوده اند. تصاویری كه در آثار تاریخی برجای مانده نشان می دهد كه آن مردم میانه بالا و نیرومند بوده و، بر اثر زندگی كردن در نقاط كوهستانی، سختی و صلابت داشته اند، ولی ثروت فراوان سبب لطافت طبع آنان بوده است؛ در سیمای ایشان آثار تقارن مطبوعی دیده می شود، و مانند یونانیان بینی كشیده داشته اند، و در اندام و هیئت ایشان آثار نجابت مشهود بوده است. غالب ایشان لباس هایی مانند لباس های مردم ماد بر تن می كردند؛ بعدها خود را به زیورآلات مادی نیز می آراستند. جز دو دست، بازگذاشتن هر یك از قسمتهای بدن را خلاف ادب می شمردند، و به همین جهت سر تا پای ایشان با سربند یا كلاه، یا پاپوش پوشیده بود. شلواری سه پارچه و پیراهنی كتانی و دو لباس رو می پوشیدند، كه آستین آنها دست ها را می پوشانید، و كمربندی بر میان خود می بستند. این گونه لباس پوشیدن سبب آن بود كه از گزند گرمای شدید تابستان و سرمای جانكاه زمستان در امان بمانند. امتیاز پادشاه در آن بود كه شلوار قلاب دوزی شده با نقش و نگار سرخ می پوشید، و دكمه های كفش وی به رنگ زعفرانی بود. اختلاف لباس زنان با مردان تنها در آن بود كه گریبان پیراهنشان شكافی داشت. مردان موی چهره را نمی ستردند و گیسوان را بلند فرو می هشتند؛ بعدها به جای آن گیسوان عاریه رواج پیدا كرد. چون در دوران شاهنشاهی ثروت مردم زیاد شد، زن و مرد به زیبایی ظاهر خود پرداختند؛ جهت آراستن صورت، غازه و روغن به كار می بردند، و برای آنكه درشتی چشم و درخشندگی آن را نشان دهند، سرمه های گوناگون استعمال می كردند. به این ترتیب، در میان آنان طبقه خاصی به نام «آرایشگران» پیدا شد كه یونانیان آنان را «كوسمتای» می نامیدند و كارشناس در هنر آرایش بودند و كارشان تزیین ثروتمندان بود. پارسیان در ساختن مواد معطر مهارت فراوان داشتند، و پیشینیان چنان معتقد بودند كه گردها و عطرهای آرایش را نخستین بار همین مردم اختراع كرده بودند. شاه همیشه با جعبه ای از مواد معطر برای جنگ بیرون می رفت و، خواه پیروز می شد، خواه شكست می خورد، پس از هر كارزار با روغنهای خوشبو خود رامعطر می ساخت. پارسیان، در اثنای تاریخ دراز خود، به زبانهای گوناگون سخن می گفته اند. فارسی باستانی زبان دربار و بزرگان قوم در زمان داریوش اول به شمار می رفت؛ این زبان با زبان سانسكریت پیوند بسیار نزدیكی دارد، و این، خود، نشان می دهد كه آن دو زبان لهجه هایی از زبانی قدیمیتر بود ه اند؛ این هر دو لهجه از خویشان بسیار نزدیك زبان انگلیسی به شمار می روند. از لغت فرس قدیم دو شاخه زند، یعنی زبان زند اوستا، و شاخه پهلوی بیرون آمد؛ از همین شاخه است كه زبان فارسی كنونی برخاسته است. در آن هنگام كه پارسیان به كار خط نویسی پرداختند، برای نوشتن اسناد خود، خط میخی و الفبای هجایی آرامی را به كار بردند. پارسیان هجاهای سنگین و دشوار بابلی را آسانتر كردند و عدد علامات الفبایی را از سیصد به سی و شش رسانیدند؛ این علامات، رفته رفته، از صورت مقاطع هجایی بیرون آمد و شكل حروف الفبای میخی را به خود گرفت. ولی باید دانست كه خط نویسی را پارسیان سرگرمی زنانه می پنداشتند، و كمتر دربند آن بودند كه از عشق ورزی و جنگاوری و شكار دست بردارند و به كار نویسندگی اشتغال ورزند و اثری ادبی ایجاد كنند. مرد عادی معمولا بیسواد، و به این بیسوادی خرسند بود و تمام كوشش خود را در كار كشت زمین مصروف می داشت. كتاب مقدس «اوستا» كشاورزی را ستوده و آن را مهمترین و والاترین كار بشری دانسته است، كه خدای بزرگ اهورمزدا از آن بیش از كارهای دیگر خشنود می شود. قسمتی از اراضی ملك مردم بود، و خود به كشاورزی در آن می پرداختند؛ گاهی این خرده مالكان جمعیتهای تعاونی كشاورزی متشكل از چند خانوار تشكیل می دادند و به صورت دسته جمعی به كاشتن زمینهای وسیع می پرداختند؛ قسمت دیگر از اراضی متعلق به اشراف و زمینداران بزرگ بود، كه دهقانان، در برابر قستی از درآمد زمین، به كشت و زرع در آنها مشغول بودند؛ قسمتی را نیز بندگان بیگانه (كه هرگز درمیان آنان ایرانی وجود نداشت) كشاورزی می كردند. برای شخم كردن زمین، گاو آهن چوبی به كار می بردند، كه به آن نوك آهنی بسته بودند و با گاو كشیده می شد. آب را از نقاط كوهستانی به وسیله قنات به زمینهای خود می آوردند. محصول عمده كشاورزی، كه مهمترین ماده غذایی نیز محسوب می شد، گندم و جو بود، ولی مردم گوشت فراوان نیز می خوردند و شراب زیاد می نوشیدند. كوروش به سربازان خود شراب می داد. مباحثه جدی درامور سیاسی آنگاه در مجامع پارسی ها صورت می گرفت كه اهل مجلس مست باشند، چیزی كه بود، بامداد روز بعد، در نقشه های طرح شده تجدید نظر می كردند. یكی از نوشابه های ایرانیان قدیم مشروبی بود به نام هومه كه آن را به عنوان قربانی طرف توجه به خدایان تقدیم می كردند، و چنان گمان داشتند كه هر كس از آن بنوشد، به جای روشن شدن آتش خشم و انگیختگی، تقوا و عدالت در او بیدار می شود. صناعت در پارس رواج و رونقی نداشت؛ پارسی ها به آن خشنود بودند كه اقوام خاور نزدیك به حرفه ها و صناعات دستی بپردازند و ساخته های دست خودرا، همراه باج و خراج، برای ایشان بفرستند. در كارهای حمل ونقل ابتكاری فراوانتر از كارهای صنعتی داشتند؛ مهندسان پارسی به فرمان داریوش اول، شاهراه هایی ساختند كه پایتخت ها را به یكدیگر مربوط می كرد. درازی یكی از این راه ها، كه از شوش تا ساردیس امتداد داشت، دو هزار و چهارصد كیلومتربود، طول راه ها را با فرسخ اندازه می گرفتند، و به گفته هرودوت، «در پایان هر چهار فرسخ منزلگاه شاهی و مهمانخانه های با شكوه وجود داشت، و راه ها همه از جاهای امن و آباد می گذشت.» در هر منزل اسب های تازه نفس آماده بود تا برید (چاپار) بی معطلی به راه خود ادامه دهد؛ به همین جهت بود كه برید شاهی فاصله شوش تا ساردیس را در همان زمانی می پیمود كه اكنون اتومبیلها می پیمایند، یعنی در مدتی كمتر از یك هفته- در صورتی كه مسافران عادی آن زمان این فاصله را نود روزه می پیمودند. از نهرهای بزرگ با كرجی عبور می كردند، ولی مهندسان پارسی توانایی آن را داشتند كه درموقع حاجت بر رودخانه فرات یا برتنگه داردانل پلهای محكمی بزنند تا صدها فیل ترسناك با ایمنی از روی آنها عبور كنند. در آن زمان راه دیگری نیز بود كه از كوههای افغانستان می گذشت و پارس را به هندوستان می پیوست؛ همه این راهها سبب آن شده بود كه شهر شوش انبار میان راه ثروت عظیم خاور زمین باشد؛ این ثروت، در آن زمان دور نیز، به اندازه ای فراوان بود كه عقل بسختی آن را باور می كند. اساس ساختمان این راهها آن بود كه برای هدف های جنگی و دولتی به كار رود و تسلط حكومت مركزی و جریان اداری كارها را تسهیل كند، ولی در عین حال سبب آن شد كه كار بازرگانی و حمل و نقل كالاها نیز آسان شود و عادات و افكار از ناحیه ای به ناحیه دیگر انتقال یابد؛ در ضمن، خرافات متداول میان مردم، كه گریزی از آنها در زندگی روزانه نیست، از همین راه، بین اقوام مختلف مبادله می شد. از جمله باید گفت كه فرشتگان و شیاطین به وسیله همین راهها از افسانه های پارسی به افسانه های یهودی و مسیحی راه یافت. دریانوردی در میان پارسیان به آن درجه كه حمل و نقل خشكی به دست آن مردم ترقی پیدا كرده بود نرسید. پارسیان ناوگان مخصوص به خود نداشتند، بلكه ناوگان فنیقی را یا به اجاره می گرفتند یا، با مصادره كردن، از آن در منظورهای جنگی خویش استفاده می كردند. داریوش اول ترعه بزرگی میان دریای سرخ و رود نیل حفر كرد تا از این راه، به وسیله رود نیل، خلیج فارس را با دریای مدیترانه اتصال دهد، ولی اهمال جانشینان وی سبب شد كه این كار عظیم دستخوش ریگ های روان شود و راه ارتباط قطع گردد. خشیارشا به قسمتی از نیروهای دریایی خود فرمان داد كه برگرد افریقا گردش كنند، ولی این ناوگان، پس از عبور از برابر «ستونهای هركول» و دور زدن قسمتی از افریقا، بی نتیجه بازگشتند. كارهای بازرگانی بیشتر در دست مردم غیرپارسی مانند بابلیان و فنیقیان و یهودیان بود، چه پارسی ها بازرگانی را كار پستی می شمردند و بازار را كانون دروغ و فریب می دانستند. طبقات ثروتمند به این می بالیدند كه می توانند بیشتر نیازمندی های خود را، از مزرعه یا دكان، خود مستقیماً به خانه بیاورند، بی آنكه انگشتان خود را به پلیدی خرید و فروش آلوده كنند. در ابتدای كار، مزد و وام و سود سرمایه را با كالا می پرداختند، و بیشتر چهارپایان و دانه بار به این منظور به كار می رفت؛ بعدها از لیدیا سكه های پول به پارس آمد، و داریوش سكه «دریك» را با سیم و زر ضرب كرد و نقش خود را بر آن گذاشت؛ نسبت دریك طلا به دریك نقره مثل نسبت۵ ، ۳ به ۱ بود؛ این، خود، آغاز پیدا شدن نسبتی است كه هم اكنون میان واحد نقره و واحد طلا، در سكه های زمان حاضر، وجود دارد. ناچار بود كالای موردنیاز شاه را تهیه و تسلیم كند؛ مثلا مردم دانه باری را كه برای خوراك سالانه ۱۰,۰۰۰ نفر لازم بود می فرستادند؛ اهالی ماد ۱۰۰,۰۰۰ گوسفند تقدیم می كردند؛ ارمنیان سی هزار كره اسب و بابلیان پانصد غلام اخته كرده. جز اینها، منابع دیگری نیز بود كه خزانه مركزی از آنها نیز اموال فراوان تحصیل می كرد. برای اینكه اندازه آن ثروت هنگفت معلوم شود، همین اندازه كافی است كه بدانیم، در آن هنگام كه اسكندر بر خزانه های سلطنتی پارس دست یافت، مبلغ عظیم ۱۸۰,۰۰۰ تالنت در آنها یافت، كه به پول این زمان در حدود ۱۰ میلیارد ریال می شود، در صورتی كه داریوش سوم هنگام فرار از مقابل اسكندر ۸۰۰۰ تالنت را نیز با خود برده بود. با وجود آنكه دستگاه اداری شاهنشاهی پارس خرج فراوان داشت، باید گفت كه این دستگاه شایسته ترین تجربه در سازمان حكومت شاهنشاهی است كه خاورمیانه، پیش از پیدا شدن امپراطوری روم، شاهد آن بوده است؛ این امپراطوری اخیر نیز سهم بزرگی از انتظام سیاسی و اداری شاهنشاهی قدیم ایران را به میراث برد. اگر چه شاهان اخیر بیرحمی و تجمل پرستی فراوان داشتند، و در بعضی از قوانین آن زمان وحشیتی دیده می شود، و بار مالیات بر دوش مردم بسیار سنگینی می كرده، باید گفت، در برابر همه این معایب، از بركت دستگاه حكومت، نظم و امنیتی موجود بود كه در سایه آن، با وجود مالیاتهای سنگین، مردم ایالتها ثروتمند می شدند. در ایالتها چنان آزادیی وجود داشت كه در ایالتهای وابسته به روشنترین و پیشرفته ترین امپراطوریها نظیر آن دیده نمی شود: مردم هر ناحیه زبان و قوانین و عادات و اخلاق و دین و سكه رایج مخصوص به خود داشتند، و پاره ای اوقات سلسله های محلی بر آنان حكومت می كردند. بعضی از ملتهایی كه، مانند بابل و فنیقیه و فلسطین، خراجگزار پارس بودند، از این وضع كمال خرسندی را داشتند، و چنان می پنداشتند كه اگر كار به دست سرداران و تحصیل داران بومی باشد، بیش از پارسی ها بیرحمی و بهره كشی خواهند كرد. دولت شاهنشاهی پارس، در زمان داریوش اول، از لحاظ سازمان سیاسی، به سرحد كمال رسیده بود؛ تنها امپراطوری روم، در زمان ترایانوس، هادریانوس، و آنتونینهاست كه می تواند همپایه شاهنشاهی پارس به شمار رود.



۳-۴ زردشت
" اینکه مطالبی که از کتاب زردشتیان اکنون آورده شده است صحیح باشد و همان است که بوده است و کپی برداری از کتاب مقدسی نبوده هیچ اعتباری ندارد. الله علم"
بنا بر داستانهای ایرانی، چند قرن قبل از میلاد مسیح، پیامبری در ایران- وئجه، یعنی «وطن آریاییها»، ظهور كرده بود كه مردم زمان او را زره توشتره (= زردشت كنونی) می نامیدند، ولی یونانیان، چون از تلفظ نام فارسی این پیامبر عاجز بودند، نام وی را به صورت زور و آسترس تلفظ می كردند. مطابق روایات، تولد وی رنگ آسمانی داشت، و آن چنان بود كه فرشته نگاهبان وی به درون گیاه «هومه» رفت و، با شیره ای كه از آن گرفته بود، به تن كاهنی كه قربانی مقدس می كرد درآمد؛ در همین زمان شعاعی از جلال آسمانی به سینه دختری فرود آمد كه نسب عالی و شریف داشت. آن كاهن دختر را تزویج كرد، و دو زندانی تن های ایشان، یعنی فرشته و شعاع، درهم آمیختند، و از آن میان زردشت به وجود آمد. در همان روز كه متولد شد به صدای بلند خندید؛ ارواح پلیدی كه برگرد هر موجود زنده ای جمع می شوند ترسناك و پریشان شدند و از كنار وی گریختند. چون سخت دوستدار حكمت و عدالت بود، خود را از اجتماع مردم بیرون كشید و در تنهایی كوهستان زندگی می كرد و خوراكش پنیر و میوه های زمین بود. شیطان خواست تا وی را بفریبد، ولی كامیاب نشد. سینه اش را به ضرب خنجر دریدند و اندرونه وی را با سرب گداخته پركردند، ولی زردشت لب به شكایت نگشود و از ایمان به اهورمزدا، پروردگار نور وخدای بزرگ، دست بر نداشت. اهورمزدا بر وی ظاهر شد و كتاب اوستا، یا «كتاب معرفت حكمت»، را در كف وی گذاشت و به او فرمان داد كه مردم را به آن بخواند و پند دهد. مدت درازی همه او را ریشخند می كردند و آزارش می دادند، تا اینكه شاهزاده ای ایرانی، به نام ویشتاسپ یاهیشتاسپ، سخنان وی را شنید و فریفته آنها شد، و وعده كرد كه دین تازه را میان مردم پراكنده سازد. به این ترتیب بود كه دین زردشتی در جهان پیدا شد. زردشت خود مدت درازی بزیست، تا اینكه برقی از آسمان بر او زد و آن پیغمبر به آسمان صعود كرد. نمی توان گفت كه چه اندازه از این داستان راست است؛ ممكن است یوشعی همانند یوشع بنی اسرائیل وی را كشف كرده باشد. یونانیان معتقد بودند كه وی شخصیتی تاریخی است، و زمان وی را ۵۵۰۰ سال قبل از زمان خود می دانستند؛ بروسوس بابلی زمان وی را نزدیكتر و تاریخ ۱۰۰۰ ق م می داند؛ اما آن دسته از مورخان جدید كه به وجود او عقیده دارند تاریخ حیات وی را میان قرنهای دهم و ششم قبل از میلاد می دانند. در آن هنگام كه زردشت در میان اجداد پارسی ها و مادیها ظهور كرد، دریافت كه مردم جانوران، زمین، آسمان، و نیاكان خود را می پرستند؛ عناصر آن دین باستانی و خدایان آن، با دین هندوان عصر ودایی اشتراك فراوان داشت. بزرگترین خدایان، در دین پیش از زردشتی، میترا خداوند خورشید، و آناهیته، الاهه زمین و حاصلخیزی، و هومه گاو خدایی بود كه مرده و دوباره زنده شده و خون خود را، همچون نوشابه ای كه حیات جاودانی می آورد، به فرزندان آدم بخشیده بود؛ پرستش این خدا در نزد ایرانیان قدیم چنان بود كه شیره مستی آور «هومه» را می نوشیدند، و آن گیاهی بود كه بر دامنه كوههای ایران زمین می رویید. زردشت را این خدایان اولیه و شعایر می خوارگی ناخوش آمد، و بر ضد مغان یا مجوسان، یعنی كاهنانی كه به این خدایان نماز می گزاردند و برای آنها قربانی می كردند، قیام كرد و، با شجاعتی كه از شجاعت معاصران وی- عاموس و اشعیا- كمتر نبود، اعلان كرد كه در جهان جز خدای یگانه، یعنی اهورمزدا، پروردگار آسمان و روشنی، خدای دیگری نیست، و خدایان دیگر مظهر وی و صفتی از صفات او هستند. شاید داریوش اول، كه مذهب زردشت را پذیرفت، چنان می پنداشت كه این دین می تواند الهام بخش ملت و مایه تقویت بنیان حكومت وی باشد؛ به همین جهت، از همان زمان كه به تخت سلطنت نشست، به جنگ با كاهنان مجوس و برانداختن آداب پرستش قدیم پرداخت و دین زردشتی را دین رسمی دولتی قرار داد. كتاب مقدس دین زردشتی مجموعه ای است از كتابهایی كه یاران و مریدان پیغمبر گفته ها و دعاهای وی را در آن جمع آوری كرده بودند، و پیروان متأخر وی به آن نام «اوستا» داده اند. آنچه برای خواننده غیر ایرانی این زمان مایه وحشت می شود این است كه به وی گفته شود مجلدات بزرگی از «اوستا» كه بر جای مانده خود جزء بسیار كوچكی است از آنچه خداوند به پیامبر خود زردشت وحی فرستاده بود. آنچه از این كتاب كهن بر جای مانده، درنظر بیگانگان و كوته فكران، همچون مخلوط پریشانی از دعاها و سرودها و افسانه ها و مراسم دینی و قوانین اخلاقی جلوه گر می شود، كه در جاهای مختلف آن كلمات زیبا و طرز بیان به آن رونق خاص بخشیده و نماینده اخلاص بدون شایبه و بلندی اخلاقی و تقوایی است كه به صورت غنایی جلوه گر می شود. مانند كتاب «عهد قدیم» مسیحیان، تألیف آن شكل التقاطی دارد و گزیده ها را در آن جمع كرده اند. مرد محقق، كه به مطالعه آن بپردازد، در خلال آن خدایان و حتی گاهی كلمات و جمله های كتاب هندی «ریگ- ودا» را می یابد، به حدی كه بعضی از دانشمندان هندی چنان عقیده دارند كه «اوستا» وحی اهورمزدا نیست، بلكه از كتب ودایی اقتباس شده؛ در جاهای دیگری از «اوستا» فقراتی دیده می شود كه ریشه بابلی دارد، مانند فقرات مربوط به آفرینش جهان در شش مرحله (آسمانها، آبها، زمین، گیاهان، جانوران، انسان)؛ پیدا شدن همه افراد آدمی از یك پدر و یك مادر؛ آفرینش بهشتی بر روی زمین؛ خشمگین شدن آفریدگار بر آفریده های خود، و عزم كردن وی بر آنكه طوفانی بر آنان مسلط سازد تا جز گروه اندكی، همه را نابود سازد.(انطباق با کتاب قرآن) ولی عناصر خالص ایرانی كتاب به اندازه ای فراوان است كه مجموع آن رنگ كلی ایرانی پیدا می كند تا یک کتاب جهانی: فكر اساسی در آن ثنویت عالم است، و اینكه در جهان مدت دوازده هزار سال میان اهورمزدا و شیطان، به نام اهریمن، مبارزه درگیر بوده است: بزرگترین فضیلتها پاكی ودرستی است، كه به آدمی زندگی جاودانی می بخشد؛ مردگان را نباید، مانند یونانیان و یهودیان پلید، به گور كنند یا بسوزانند، بلكه باید آنها را به حال خود گذارند تا طعمه سگان و پرندگان شكاری شوند. خدای زردشت، در ابتدای كار، همان «فلك كلی آسمانها» بود. اهورمزدا «سقف جامد آسمان را به جای لباس بر خود پوشیده… و پیكر او روشنی و جلال اعلاست، و ماه و خورشید دو چشم اوست». در زمانهای متأخر كه دین از دست پیغمبران خارج شد و در اختیار سیاستمداران قرار گرفت، خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای درآمد كه عظمت هولناكی دارد. اهورمزدا را، كه آفریننده و مدبر جهان بود، گروهی مقدسات پایین تر از وی در كارگرداندن جهان دستیاری می كردند، كه درابتدا آنها را به صورت اشكال و نیروهای طبیعی مانند آب و آتش و خورشید و ماه و باد و باران تصور می كردند. بزرگترین كاری كه به دست زردشت انجام گرفت آن بود كه خدای خود را به صورتی معرفی می كرد كه برتر از همه این چیزهاست؛ آنچه در كتاب وی آمده، از حیث جلال و شكوه، همسنگ نوشته های كتاب ایوب است: از تو می پرسم، ای اهورا، براستی مرا از آن آگاه فرما. كیست نگهدار این زمین در پایین و سپهر (در بالا) كه به سوی نشیب فرود نیاید؟ كیست آفریننده آب و گیاه؟ كیست كه به باد و ابر تندروی آموخت؟كیست، ای مزدا، آفریننده منش پاك؟ مقصود از این «منش پاك» عقل انسانی نیست، بلكه منظور حكمت الاهی است، كه تقریباً با لوگوس یا «كلمه الله» اختلافی ندارد، و اهورمزدا آن را وسیله آفرینش كاینات قرار می دهد. زردشت برای اهورمزدا هفت جلوه یا هفت صفت بر می شمارد كه عبارت است از: نور، منش پاك، راستی، قدرت، تقوا، خیر، فنا ناپذیری. ولی پیروان وی، چون به شرك و پرستیدن ربهای متعدد عادت داشتند، به این صفات رنگ اشخاص دادند و آنها را امشاسپندان یا قدیسان جاودانی نام نهادند، و چنان معتقد شدند كه این امشاسپندان در زیر نظر اهورمزدا جهان را می آفرینند و بر آن تسلط دارند؛ به این ترتیب بود كه یكتاپرستی عالی مؤسس این دین، در میان مردم، به صورت شرك درآمد؛ این كاری است كه پس از آن در دین مسیحی نیز صورت گرفت. علاوه بر ارواح مقدس امشاسپندان، پارسیان نیز به فرشتگان معتقد بودند و چنان می پنداشتند كه هر كس، از زن و مرد و خرد و كلان، فرشته نگاهبان خاصی برای خود دارد. دینداران چنان باور داشتند كه در كنار این فرشتگان و قدیسان جاودانی، كه آدمی را در آراستن خود به فضایل و رهبری دستگیری می كنند، هفت دیو (شیطان) یا روح پلید نیز در فضا در پروازند و پیوسته بر آنند كه انسان را به گناه ورزیدن و جنایت كردن وادارند، و همیشه با اهورمزدا و مظاهر حق و نیكی در حال جنگ به سر می برند. سر دسته این شیاطین انگره مئین یوه، یا اهریمن فرمانروای تاریكی و حاكم بر عالم سفلا و نمونه اول شیطان پر كاری است كه ظاهراً یهودیان آن را از پارس اقتباس كرده و همچون میراثی به جهان مسیحیت انتقال داده اند. برای آوردن مثالی برای پركاری اهریمن، باید گفت كه آفریننده مارها و حشرات موذی و ملخ و مورچه و زمستان و تاریكی و جنایت و گناه و لواط و حیض و آفات دیگر زندگی را همین شیطان می دانسته اند؛ همین ابداعات شیطان سبب خراب شدن بهشتی شد كه اهورمزدا، در آغاز آفرینش جهان، پدر و مادر نوع بشر را در آن منزل داده بود. چنان به نظر می رسد كه زردشت به این ارواح پلید همچون خدایان باطل می نگریسته، و در واقع آنها را جسد خرافی نیروهای مجردی می دانسته كه سد راه پیشرفت آدمی می شوند؛ ولی پیروان وی آسانتر آن دیدند كه این نیروها را به صورت موجودات زنده تصور كنند. و به اندازه ای در شخصیت دادن به آنها مبالغه كردند كه، پس از مدتی، شماره شیاطین و دیوها در دین پارسیان به چندین میلیون بالغ شد. آنچه زردشت آورده بود، در آغاز كار، با عقیده یكتاپرستی بسیار نزدیك بود؛ حتی در آن زمان كه اهریمن و ارواح وارد این دین شد، به اندازه ای كه دین مسیحی با شیاطین و فرشتگان خود از توحید حكایت می كند، آن دین نیز نماینده توحید بود. در دین مسیحی ابتدایی، همان گونه كه تعصب و خشكی عبرانی و فلسفه یونان قابل ملاحظه است، تأثیر ثنویت و تقابل خیر و شر و اهورمزدا و اهریمن پارسی نیز جلب توجه می كند. شاید اندیشه دین زردشتی درباره خدای جهان چنان بوده است كه خاطر كسانی را كه روح نقادی داشته و به جزئیات امور توجه می كرده اند خرسند می ساخته است. اهورمزدا در واقع نماد مجموع قوایی است كه در جهان برای برپاداشتن حق و عدالت در كارند، و اخلاق فاضله جز از راه همكاری با این قوای خیر فراهم نمی شود. از این گذشته، ثنویت راهی می گشوده كه تناقضات و انحرافات از طریق حق را، كه هرگز فكر یكتاپرستی نمی توانسته است مفسر آن باشد، به صورتی توجیه كنند. اینكه فقهای دین زردشتی، مانند رازوران هند و فیلسوفان مدرسی اروپا، گاهی در این اصرار می ورزیدند كه شر، در واقع و نفس الامر، وجود حقیقی ندارد و مجازی بیش نیست، در حقیقت برای آن بود كه دینی بسازند كه با نقشه ای كه مردم متوسط الحال پیش خود رسم می كنند، و انتظار دارند پایان صحنه جهان به صورت اخلاقی باشد، سازگار درآید. به مردم چنان وعده می دادند كه صحنه آخری زندگی در این عالم – برای آدم عادل و درستكار – با سعادت خاتمه پیدا می كند: پس از چهار دوره سه هزار ساله، كه در آنها غلبه گاهی با اهورمزداست و گاهی با اهریمن، در پایان كار، نیروی بدی شكست می خورد و از جهان بر می افتد؛ حق در همه جا پیروز می شود، و دیگر هرگز شر و فساد وجود نخواهد داشت. در آن زمان، نیكوكاران در بهشت به اهورمزدا می پیوندند، و پلیدان در تاریكی بیرون بهشت فرو می روند و خوراكشان جاودانه سم مهلكی خواهد بود.



۴-۴ اخلاق زردشتی
چون پیروان دین زردشت جهان را به صورت میدان مبارزه میان خیر و شر تصور می كردند، با این طرز تصور خویش، در خیال، محرك نیرومندی بیرون از قوانین طبیعت مقرر می داشتند كه فردا را به كار نیك تشویق می كرد و ضامن اجرای آن بود. نفس بشری ر ا نیز، مانند صحنه جهان، نبردگاه ارواح پاك با ارواح پلید می دانستند؛ به این ترتیب، هر كس در نظر ایشان سربازی بود كه خواه نا خواه در صف خدا یا در صف شیطان می جنگید، و هر كار كه به آن برمی خواست یا از آن خودداری می كرد، خود به خود، به تقویت دستگاه اهورمزدا یا دستگاه اهریمن می انجامید. با این فرض كه انسان برای رسیدن به اخلاق نیك محتاج به تكیه گاه فوق طبیعی باشد، باید گفت كه جنبه اخلاقی دین زردشت عالیتر و شگفت انگیز تر از جنبه دینی و الاهی آن است؛ این طرز تصور به زندگی روزانه آدمی شرافت و مفهومی می بخشد كه از دید قرون وسطایی نسبت به انسان، كه او را چون كرم ناتوانی تصور می كرد، یا از دید جاری در این ایام، كه او را دستگاه مكانیكی متحرك خود به خود تصور می كند، هرگز چنان شرافت و مفهومی برای آدمی فراهم نمی شود. انسان، مطابق تعلیمات مذهب زردشت، همچون پیاده صحنه شطرنج نیست كه درجنگ جهانگیر دائمی بدون اراده خود در حركت باشد، بلكه آزادی اراده دارد، چه اهورمزدا چنان خواسته است كه انسانها شخصیتهای مستقلی باشند و با فكر و اندیشه خود كار كنند، و با كمال آزادی در طریق روشنی، یا در طریق دروغ، گام نهند. چه اهریمن، خود، دروغ مجسم و جاندار، و هر دروغگو و فریبكار بنده و خدمتگزار وی به شمار می رفت. از این طرز تصور كلی قانون اخلاقی مفصل و در عین حال ساده ای به وجود آمد كه بر این قاعده طلایی تكیه داشت كه: «تنها كسی خوب است كه آنچه را بر خود روا نمی دارد، بر دیگران نیز روا ندارد.» به گفته اوستا، انسان سه وظیفه دارد: «یكی اینكه دشمن خود را دوست كند؛ دیگر اینكه آدم پلید را پاكیزه سازد؛ و سوم آنكه نادان را دانا گرداند»، بزرگترین فضیلت تقواست، و بلافاصله پس از آن، شرف و درستی در كردار و گفتار است. در میان پارسی ها رباخواری رایج نبوده، ولی باز پس دادن وام را امر واجب و مقدسی می شمردند. در شریعت اوستا (مانند شریعت یهود) بدترین همه گناهان كفر و الحاد بود. از روی تنبیه های سختی كه درباره ملحدان اجرا می شد، می توان حدس زد كه شك در دین درمیان پارسیان وجود داشته است؛ كسانی را كه از دین باز می گشتند بدون درنگ اعدام می كردند. بخشندگی و مهربانی، كه پروردگار همه را به آن فرمان داده بود، عملا شامل حال كفار، یعنی بیگانگان، نمی شد، چه آنان گروه پس افتاده ای از مردم تصور می شدند كه اهورمزدا تنها محبت سرزمین خودشان را به دلشان انداخته بود تا از هجوم و حمله بر ایران زمین غافل بمانند. به گفته هرودوت، پارسیان، «خود را از هر جهت بهتر و والاتر از همه مردم روی زمین می دانستند»؛ چنان باور داشتند كه ملتهای دیگر به آن اندازه به كمال نزدیكترند كه مرز و بوم ایشان از لحاظ جغرافیایی به سرزمین پارس نزدیكتر باشد، و: «بدترین مردم كسانی هستند كه از پارس دورترند.» این سخنان نغمه هایی را به خاطر می آورد كه این روزها نیز به گوش می خورد و تقریباً همه ملتها چنین تصوری دارند. چون دینداری و تقوا بزرگترین فضیلت بود، نخستین وظیفه آدمی در زندگی آن بود كه خدا را بپرستد و تطهیر و قربانی كند و نماز بگزارد. در دین زردشتی روا نبود كه معبد بسازند یا بت بتراشند، بلكه قربانگاههای مقدسی را بر قله كوهها و در داخل كاخها و مركز شهرها بنا می كردند و، برای ادای احترام به اهورمزدا، یا مقدسات پایینتر از وی، بر بالای آنها آتش می افروختند. خود آتش نیز به عنوان خدایی پرستش می شد و آن را به نام «اتر» می نامیدند، و عقیده داشتند كه فرزند خدای روشنایی است. آتشدان مركز اجتماع خانواده بود، و سعی داشتند كه آتش خانوادگی هیچ گاه فسرده نشود، چه این كار یكی از واجبات دین به شمار می رفت. آتش خاموشی ناپذیر آسمان، یعنی خورشید، را به عنوان مظهر تجسد یافته اهورمزدا یا میترا پرستش می كردند؛ این درست مثل كاری بود كه اخناتون در مصر كرد و پرستش خورشید را رواج داد. در كتاب مقدس زردشتیان چنین آمده است كه: «خورشید صبحگاهی باید كه تا نیمروز تقدیس شود، و خورشید نیمروز را باید كه تا هنگام پسین تقدیس كنند، و خورشید پسین تا شامگاه تعظیم شود… و آنان كه به بزرگداشت خورشید بر نخیزند، كارهای نیكشان در آن روز به حساب نخواهد آمد.» برای خورشید و آتش و اهورمزدا، چیزهای گوناگون، از قبیل گل و نان و میوه و مواد خوشبو و گاو و گوسفند و شتر و اسب و خر و گوزن، و در زمانهای قدیمتر، مانند ملتهای دیگر، آدمیزاد را قربانی می كردند. تنها بوی قربانیها مخصوص خدایان بود، و گوشت آنها نصیب كاهنان و پرستندگان می شد؛ چه، بنا به گفته كاهنان، خدایان جز روح قربانی به چیزی احتیاج نداشتند. عادت قدیم آریایی، كه عبارت از تقدیم كردن شیره مستی آور هومه به خدایان بود، پس از ظهور دین زردشتی نیز تا مدت درازی باقی ماند، گر چه خود زردشت این عادت را ناخوش داشت، و نامی از آن در اوستا نیامده است. كاهنان مقداری از این شراب را می چشیدند و بازمانده آن را میان مؤمنان، كه برای ادای نماز جمع شده بودند، تقسیم می كردند. در آن هنگام كه فقر مانع آن بود كه مردم چنین قربانیهای اشتهاآوری به خدایان پیشكش كنند، از راه دعا و نماز به خدایان تقرب می جستند. اهورمزدا نیز، مانند یهوه، حمد و ثنا را دوست داشت و آن را می پذیرفت؛ به همین جهت، برای بندگان مؤمن فهرست باشكوهی از صفات و نیكی های خود فراهم كرد كه تلاوت آنها به عنوان دعا مورد كمال علاقه پارسی ها بود. هر پارسی پارسا، كه با تقوا و درستی زندگی كرده بود، از روبه رو شدن با مرگ باكی نداشت؛ این مطلب، خود، یكی از رازهای نهفته دین و دینداری است. چنان عقیده داشتند كه استیویهاد، خدای مرگ، هركسی را درهرجا كه باشد خواهد یافت؛ وی همچون جوینده مطمئنی است كه هیچ انسان فانیی نمی تواند از چنگ او فرار كند حتی كسانی كه مانند افراسیاب ترك به زیر زمین پناه برده بودند، از او درامان نماندند؛ وی برای خود قصری آهنین در زیرزمین به بلندی هزار قامت آدمی ساخته، و صدها ستون در آن به كار داشته بود؛ در آن قصر، ماه و خورشید و ستارگانی ساخته بود كه بر بالای آن می گشتند و مانند روز آن را روشن نگاه می داشتند. افراسیاب در آنجا هر چه می خواست می كرد و زندگی را به خوشی می گذرانید. با همه قدرت و جادوی خود نتوانست كه از دست استیویهاد بگریزد و جان به سلامت برد… نیز كسی كه این زمین گرد و پهناور را، كه كرانه های آن بسیار دور است، حفر كند و مانند ضحاك در خاور و باختر عالم در جستجوی زندگی ابدی تلاش كند، هرگز نتیجه ای به دست نخواهد آورد: وی، با همه قوت و قدرتی كه داشت، نتوانست از چنگ استیویهاد فرار كند… استیویهاد غافلگیر و پنهانی به دیدار همه كس می آید، و از هیچ كس مدح و ثنا نمی پذیرد و گول نمی خورد، و به هیچ كس ابقا نمی كند و جان همه را می ستاند. و چون اساس دین بر آن است كه با وعده و وعید همراه باشد، و بیم و امید هر دو كار كند، فرد متدین زردشتی آن گاه می توانست از مرگ نترسد كه همچون سرباز امینی در صف طرفداران اهورمزدا جنگیده باشد. در ماورای مرگ، كه ترسناكترین معما به شمار می رفت، دوزخی و تطهیر گاهی (اعراف) و بهشتی وجود داشت. همه ارواح ناچار بودند كه پس از مرگ از پلی بگذرند كه پلید و پاكیزه را ازیكدیگر جدا می كرد: ارواح پاكیزه در آن طرف پل به «سرزمین سرود» فرود می آمدند و «دوشیزه زیبا و نیرومندی با سینه و پستان برآمده» به آنان خوش آمد می گفت، و در آن جایگاه جاودانه با اهورمزدا در نعمت و خوشبختی به سر می بردند؛ ولی ارواح پلید نمی توانستند از این پل بگذرند، و در گودالهای دوزخ سرازیر می شدند؛ هر چه بیشتر گناه ورزیده بودند، گودال دوزخی آنان ژرفتر بود. این دوزخ تنها عنوان جهان سفلا را نداشت، كه بنا بر غالب دینهای قدیم همه مردگان، از خوب و بد، بدون تفاوت به آن فرو می رفتند، بلكه گودال تاریك و ترسناكی بود كه ارواح گناهكار تا ابد در آن شكنجه می دیدند. اگر نیكیهای كسی بر بدیهای او می چربید، آن اندازه شكنجه می دید كه از گناهان پاك شود، و اگر گناه فراوان و كار نیك كم داشت، دوازده هزار سال عذاب می دید و پس از آن به آسمان بالا می رفت. بنا به عقیده زردشتیان، پایان جهان نزدیك است و ظهور زردشت آغاز دوره سه هزارساله اخیر جهان است؛ پس از آنكه، درزمانهای مختلف، سه پیغمبر از صلب زردشت ظهور كنند و تعلیمات او را در سراسر جهان منتشر سازند، روز بازپسین فرا می رسد؛ دوره سلطنت اهورمزدا می شود، و اهریمن و تمام نیروهای بدی وی از میان می رود. در آن هنگام ارواح پاكیزه زندگی تازه ای را، در جهانی كه خالی از شر و تاریكی و درد و رنج است، آغاز می كنند. «مردگان برانگیخته می شوند و جان به تن های مرده می آید و نفس به سینه ها باز می گردد… سراسر عالم مادی از پیری و مرگ و تباهی و انقراض رهایی می یابد و برای همیشه چنین می ماند.» در اینجا نیز، مانند مرده نامه مصری، به تهدید روز عظیم رستاخیز و حساب برمی خوریم؛ چنان به نظر می رسد كه این فلسفه روز محشر، در آن زمان كه پارسیان بر فلسطین تسلط پیدا كردند، به یهودیان انتقال پیدا كرده باشد. این خود وسیله بسیار مؤثری بود كه كودكان را می ترسانید تا پیوسته در فرمان پدر و مادر خویش باشند؛ چون یكی از هدفهای دین آن بوده است كه وظیفه دشوار اطاعت خردسالان از سالخوردگان را آسانتر سازد، به همین جهت، باید قبول كنیم كه علمای دین زردشتی در وضع قواعد و اصول دین خود مهارت فراوان داشته اند. به طور كلی، باید گفت كه دین زردشتی دینی عالی بود كه، نسبت به سایر دینهای معاصر، با خود كمتر جنبه جنگ طلبی و خونخواری و بت پرستی و خرافه جویی داشت، و به همین جهت روا نبود كه به این زودی از جهان برافتد. در زمان داریوش اول، این دین نماینده روحی ملتی بود كه در اوج عزت و اقتدار خویش به سر می برد. ولی مردم، بیش از آنكه دوستدار منطق باشند، به شعر عشق می ورزند، و اگر اساطیر و افسانه هایی در كار نباشد ملتها از میان می روند. به همین جهت بود كه میترا و آناهیته، خدای خورشید و ماه، خدای رویش و حاصلخیزی و تناسل و روابط جنسی نیز برای خود پرستندگانی داشتند، و در كنار اهورمزدا خدای رسمی باقی ماندند؛ اسامی آنها در زمان اردشیر دوم دوباره در نوشته های سلطنتی پیدا شد. از آن به بعد نام میترا روز به روز بزرگتر و نیرومندتر می شد، و نام اهورمزدا رو به زوال می رفت. چون قرن اول میلادی فرا رسید، پرستش میترا (= مهر)، خدای جوان و زیبا، كه برگرد صورت او هاله ای از نور تصور می شد و نماینده یكی بودن اصل قدیمی آن با خورشید به شمار می رفت، در سراسر امپراطوری روم رواج یافت؛ انتشار همین آیین مهرپرستی بود كه سبب برپا داشتن عید میلاد مسیح در میان مسیحیان گردید. اگر زردشت فناپذیر بود، در آن هنگام كه مجسمه های آناهیته یا آفرودیته ایرانی را، چند قرن پس ازوفات خود، در بسیاری از شهرهای شاهنشاهی ایران می دید، بسیار شرمنده می شد. نیز بدون شك بر وی سخت ناگوار بود كه ببیند بسیاری از كتابهای وحی شده به وی را مغان و بزرگان دین به صورت طلسمهایی برای شفای بیماران و اسباب غیبگویی و جادو درآورده اند. پس از مرگ زردشت، دستگاه كهن مذهبی «مردان حكیم» یا مغان بر وی و تعلیماتش مسلط شدند، و با وی همان كاری كردند كه روحانیان همه مذاهب، در پایان كار، با زندیقان و گردنكشان می كنند، و آنان را در تعلیمات و اصول دین خود حل می كنند؛ در ابتدا زردشت را وارد سلسله مغان كردند و پس از آن وی را به دست فراموشی سپردند. آن مغان با زهد و تحمل سختی، و بس كردن به یك زن، و پیروی از صدها آداب و شعایر مقدس، و خودداری از خوردن گوشت و قناعت كردن به لباس های ساده و دور از خودنمایی چنان شدند كه، حتی در نظر بیگانگان، و از جمله یونانیان، به حكمت اشتهار پیدا كردند و تأثیر كلام و نفوذ نامحدودی نسبت به هموطنان خود به دست آوردند. شاهان پارسی شاگرد ایشان بودند، و تا با آنان مشورت نمی كردند به كارهای مهم بر نمی خاستند. مغان به چند طبقه قسمت می شدند؛ طبقات بالا مردان حكیم بودند، و طبقات پایینتر به كارهای غیبگویی و جادوگری و ستاره بینی و خوابگزاری می پرداختند؛ كلمه انگلیسی «Magic» كه به معنی جادوگری است، از نام آنان مشتق شده است. عناصر زردشتی دین پارسی سال به سال رو به زوال بود. گرچه در زمان سلسله ساسانیان (۶-۶۵۱ میلادی) این دین از نو رونقی پیدا كرد، ظهور اسلام و حمله تركان به ایران بكلی آن را از میان برد. اكنون آیین زردشتی، جز در میان گروه اندكی در ایران، و هندوستان، در جای دیگر دیده نمی شود. این مردم باقیمانده، با كمال اخلاص، كتابهای مقدس خود را حفظ می كنند و به مطالعه و تحقیق در آنها می پردازند؛ آتش و آب و خاك و باد را به عنوان چیزهای مقدس ستایش می كنند، و برای آنكه مردگانشان، با دفن شدن در زمین یا سوخته شدن در هوا، سبب پلیدشدن خاك و هوا نشوند، آنها را در «دخمه ها» به اختیار مرغان شكاری می گذارند. این زردشتیان اخلاق عالی و سجایای نیكو دارند، و خود گواه زنده ای هستند بر اینكه دین زردشتی چه تأثیر بزرگی در تكامل تمدن نوع بشر داشته است.
۵-۴ آداب و اخلاق پارسیان
آنچه مایه شگفتی می شود این است كه مردم ماد و پارس، با وجود آن دینی كه داشتند، تا چه حد بیرحم بودند. بزرگترین شاه ایشان، داریوش اول، در كتیبه بیستون چنین می گوید: «فرورتیش دستگیر شد و او را نزد من آوردند. گوشها و بینی و زبان او را بریدم و چشمهای او را درآوردم. او را در دربار من به غل و زنجیر كردند تا همه مردم او را ببینند. بعد او را به اكباتان بردم و به دار آویختم… و اهورمزدا یاری خود را به من عطا كرد. به اراده اهورمزدا قشون من بر قشونی كه از من برگشته بود پیروز شد و چیترتخم را گرفته نزد من آوردند. من گوشتها و بینی او را بریدم و چشمهای او را بركندم. او را در دربار من در غل و زنجیر داشتند، و تمام مردم او را دیدند. بعد به امر من در اربل او را مصلوب كردند.» داستانهایی كه پلوتارك، در سرگذشت اردشیر دوم و حوادث اعدامی كه به فرمان وی صورت گرفته، نقل می كند، نمونه های خونینی از اخلاق شاهان پارس را در دوره اخیر آنان نشان می دهد. بر كسانی كه خیانت می ورزیدند هیچ گونه رحمت و شفقتی روا نمی داشتند: این گونه اشخاص، و پیشوایان ایشان را به دار می آویختند. پیروانشان را چون بنده می فروختند و شهرهاشان را چپاول می كردند و پسرانشان را اخته می ساختند، و دخترانشان را به اسیری می بردند و می فروختند. ولی عدالت و حق مقتضی آن نیست كه، در باره یك ملت، تنها از اعمال و رفتار شاهان آن قضاوت شود؛ فضیلت چیزی نیست كه مانند اخبار تاریخی روایت شود، و نیكان و پاكان، مانند ملتهای خوشبخت، تاریخی ندارند. حتی شاهان نیز، در پاره ای از موارد، از خود اخلاق نیك نشان می دادند، و چنان بود كه میان یونانیان پیمانشكن به درستی عهد معروف بودند. چون پیمانی می بستند به آن استوار می ماندند، و به این می بالیدند كه هرگز وعده ای را كه داده اند خلف نمی كنند. آنچه از تاریخ پارسی ها با ستایش و تحسین باید ذكر شود این است كه بندرت اتفاق می افتاد كه فرد پارسی برای جنگ با پارسی ها به مزدوری گرفته شود؛ در صورتی كه هر كس می توانست یونانیان را برای جنگ با خودشان اجیر كند. برخلاف آنچه از خواندن تاریخ آمیخته به خون و آهن این قوم به نظر می رسد، باید گفت كه اخلاق و رفتارشان این اندازه سختی وخشونت نداشته است. پارسی ها در سخن گفتن صریح و در دوستی استوار ومهمان نواز و بخشنده بودند، و بر رعایت آداب معاشرت، تقریباً به اندازه مردم چین، مواظبت داشتند. چون دو نفر، كه از حیث رتبه با یكدیگر برابر بودند، به هم می رسیدند، یكدیگر را می بوسیدند؛ و اگر كسی به شخصی بلندمرتبه تر از خود برمی خورد، پشت دو تا می كرد و به او احترام می گذاشت. در مقابل اشخاص كوچكتر گونه خود را برای بوسیدن پیش می آوردند؛ برای مردم متعارفی، تواضع مختصری كافی بود. چیز خوردن در كنار راه را سخت ناپسند داشتند؛ بینی گرفتن وآب دهن انداختن درمقابل دیگران را بد می دانستند. تا زمان خشیارشا، درخوردن و نوشیدن سادگی فراوان داشتند، و جز یك بار در روز خوراك نمی خوردند و جز آب خالص چیز دیگری نمی نوشیدند. پاكیزگی را، پس از زندگی، بزرگترین نعمت می دانستند، و چنان می پنداشتند كه كار نیكو چون از دست ناپاك سرزند ارزشی ندارد؛ «چه انسان، اگر در برانداختن فساد [ میكروب ها؟] قیام نكند، فرشتگان در جسم او منزل نخواهند كرد.» كسانی را كه سبب پراكنده شدن بیماریهای واگیردار می شدند سخت كیفر می دادند. در جشنها، همه مردم با لباس های پاك سفیدی حاضر می شدند. در شریعت او، مانند دو شریعت برهمایی و موسوی، آداب و رسوم تطهیر و جلوگیری از پلیدی بسیار بود. در كتاب مقدس زردشت، فصلهای مطولی است كه همه از قواعد مخصوص پاكی جسم و جان بحث می كند. در آن كتاب آمده است كه چیدن ناخن و مو، و نفس كشیدن از دهان، همه، پلیدی است، و ایرانی فرزانه باید از آنها پرهیز كند، مگر اینكه قبلا آنها را پاك كرده باشند. كیفر گناهان جسمانی در شریعت زردشت، مانند شریعت یهودی، بسیار سخت بود. استمنای با دست را با شلاق زدن مجازات می كردند؛ كیفر لواط و زنا آن بود كه زن یا مردی را كه مرتكب چنین گونه اعمال می شدند «بكشند، زیرا از مار خزنده و گرگ زوزه كش بیشتر مستحق كشتن هستند.» از آنچه هم اكنون از نوشته های هرودوت نقل می كنیم معلوم می شود كه، بنابر معهود، میان گفتار و كردار تفاوت بوده است؛ گفته هرودوت چنین است: «پارسیان ربودن زنان را، به وسیله زور و قدرت، كار ناپاكان و بدان می دانند؛ ولی در فكر انتقام برآمدن، پس از ربوده شدن زنی، كار احمقان است؛ و آنان را از یاد بردن كار فرزانگان؛ چه واضح است كه اگر خود زنان به این كار مایل نباشند، هرگز كسی نمی تواند آنان را برباید». و در جای دیگر می گوید: «پارسیان امرد بازی را از یونانیان آموخته اند»؛ اگر چه نمی شود به آنچه این خبرنگار عجیب آورده اعتماد كرد، از سرزنشهای سختی كه «اوستا» درباره عمل لواط می كند، تا حدی گفته هرودوت تأیید می شود: «اوستا» در چند جا تكرار می كند كه این گناه زشت قابل آمرزش نیست و «هیچ چیز آن را پاك نمی كند.» البته شریعت زردشت چنان نبود كه بی شوهر ماندن دوشیزگان وزن نگرفتن پسران عزب را تشویق كند، ولی تعدد زوجات و اختیار كردن همخوابگان و كنیزكان مجاز شمرده می شد؛(مقایسه کنید با احکام اسلامی) و این از آن جهت بود كه در یك اجتماع، كه اساس آن بر سپاهی گری و نیروی نظامی قرار دارد، احتیاج به آن هست كه هر چه ممكن است تعداد فرزندان زیادتر شود. «اوستا» در این باره چنین می گوید: «مردی كه زن دارد بر آن كه چنین نیست فضیلت دارد، و مردی كه خانواده ای را سرپرستی می كند بر آن كه خانواده ندارد فضیلت دارد، و مردی كه پسران فراوان دارد بر آن كه چنین نیست فضیلت دارد، و ثروتمند برتر از مردی است كه ثروت ندارد؛» اینها همه مقیاسهایی است كه مقام اجتماعی متعارف میان ملتهای مختلف را تعیین می كند. خانواده در نظر آنان مقدسترین سازمان اجتماع به شمار می رفت. زردشت از اهورا پرسیده بود كه: ای مقدس دادار گیتی جسمانی، آیا دوم خوشترین جای زمین كجاست؟ پس اهورمزدا گفت: … هر آینه جایی كه مرد مقدس خانه ای بسازد كه دارای آتش و گاو و گوسفند و زن و فرزند و اهل بسیار باشد. پس از آن، گاو و گوسفند بسیار و آرد بسیار علف بسیار و سگ بسیار و زنان بسیار و بچه های بسیار و آتش بسیار و اسباب زندگی خوب بسیار باشد.» حیوان، و مخصوصاً سگ، جزء لایتجزای خانواده به شمار می رفت؛ همان گونه كه در قسمت آخر ده فرمان موسی نیز چنین بود. اگر جانوری آبستن بود و جایی نداشت، بر نزدیكترین خانه واجب بود كه از آن پرستاری كند. اگر كسی خوراك فاسد یا بسیار داغ به سگی می خورانید، به او كیفر سخت می دادند؛ هر كس «ماده سگی را، كه سه سگ با او نزدیكی كرده بود، می زد» با هزار و چهارصد تازیانه مجازات می شد. گاو نر را، به واسطه قوه بارور كردن فراوانی كه داشت، احترام می كردند، و برای ماده گاو دعاها و قربانیهای خاص داشتند. چو ن فرزندان به سن رشد می رسیدند، پدرانشان اسباب كار زناشویی ایشان را فراهم می ساختند. دامنه انتخاب همسر وسیع بود، زیرا چنانكه روایت شده ازدواج میان خواهر و برادر، پدر و دختر، و مادر و پسر معمول بوده است. كنیزك و همخوابه گرفتن عنوان تجملی داشت كه تنها مخصوص ثروتمندان بود. اعیان و اشراف، چون برای جنگ به راه می افتادند، پیوسته دسته ای از این همخوابگان با خود همراه می بردند. شماره كنیزكان حرم شاهی را، در دوره های متأخر شاهنشاهی، میان ۳۹ و ۳۶۰ گفته اند، چه در آن زمان عادت بر این جاری شده بود كه، جز در مورد زنان بسیار زیبا، هیچ زنی از زنان حرم دوبار همخوابه شاهنشاه نمی شد. در زمان زردشت پیغمبر، زنان، همان گونه كه عادت پیشینیان بود، منزلتی عالی داشتند: با كمال آزادی، و با روی گشاده، در میان مردم آمد و شد می كردند؛ صاحب ملك و زمین می شدند و در آن تصرفات مالكانه داشتند و می توانستند، مانند اغلب زنان روزگار حاضر، به نام شوهر، یا به وكالت از طرف وی، به كارهای مربوط به او رسیدگی كنند. پس از داریوش، مقام زن، مخصوصاً در میان طبقه ثروتمندان، تنزل پیدا كرد. زنان فقیر، چون برای كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ كردند، ولی، در مورد زنان دیگر، گوشه نشینی زمان حیض، كه برایشان واجب بود، رفته رفته ادامه پیدا كرد و سراسر زندگی اجتماعی ایشان را فرا گرفت، و این امر، خود، مبنای «پرده پوشی» در میان مسلمانان به شمار می رود. زنان طبقات بالای اجتماع جرئت آن نداشتند كه، جز درتخت روان روپوشدار، از خانه بیرون بیایند؛ هرگز به آنان اجازه داده نمی شد كه آشكارا بامردان آمیزش كنند؛ زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را، ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقشهایی كه از ایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زن دیده نمی شود و نامی از ایشان به نظر نمی رسد. كنیزكان آزادی بیشتری داشتند، چه لازم بود از مهمانان خواجه خود پذیرایی كنند. زنان حرم شاهی، حتی در دوره های اخیر نیز، در دربار تسلط فراوان داشتند و، در كنگاش كردن، با خواجه سرایان، و در طرح ریزی وسایل شكنجه، با شاهان رقابت می كردند. فرزند داشتن نیز، مانند ازدواج، از موجبات بزرگی و آبرومندی بود. پسران برای پدران خود سود اقتصادی داشتند و در جنگها به كار شاهنشاه می خوردند؛ ولی دختران طرف توجه نبودند، چه به خانه ای، جز خانواده خود، می رفتند و كسانی، جز پدرانشان، از ایشان بهره مند می شدند. از گفته های ایرانیان قدیم در این باره یكی این است كه: «پدران از خدا مسئلت نمی كنند كه دختری به ایشان روزی كند، و فرشتگاه دختران را از نعمتهایی كه خدا به آدمی بخشیده به شمار نمی آورند.» شاهنشاهی هر سال برای پدرانی كه پسران متعدد داشتند هدایایی می فرستاد- تو گویی بهای خون آن فرزندان را از پیش می پرداخت. زنان شوهردار یا دوشیزگانی را كه از راه زنا باردار می شدند و در صدد سقط جنین بر نمی آمدند، ممكن بود ببخشند؛ چه، بچه انداختن در نظر ایشان بدترین گناه بود و مجازات اعدام داشت. در یكی از تفسیرهای زردشتی قدیم، به نام «بندهشن»، وسایل جلوگیری از باردار شدن ذكر شده، ولی مردم را از توسل به آنها برحذر داشته است؛ از جمله مطالبی كه در آن كتاب آمده یكی این است: «درباره امر توالد و تناسل در كتاب مقدس چنین آمده است كه چون زن از حیض پاك شود، تا ده شبانه روز آماده آن است كه، چون با مردی نزدیكی كند، باردار شود.» فرزندان تا سن پنج سالگی به اختیار مادر، و از پنج تا هفت سالگی تحت سرپرستی پدر بودند، و در این سن به مدرسه داخل می شدند. تعلیم و تربیت غالباً منحصر به فرزندان اعیان و ثروتمندان بود. و این كار معمولا به وسیله كاهنان صورت می گرفت. یكی از اصول رایج آن بود كه محل مدرسه نزدیك بازار نباشد، تا دروغ و دشنام و تزویری كه در آنجا رایج است مایه تباهی حال كودكان نشود. كتابهای درسی، «اوستا» و شرحهای آن بود؛ مواد درسی شامل مسائل دینی و طب و حقوق می شد؛ درس را از راه سپردن به حافظه فرا می گرفتند، و بندهای طویل را از بر می كردند و مكرر می خواندند. پسران طبقات پایین اجتماع دردسر درس خواندن نداشتند و تنها سه چیز را می آموختند: اسب سواری، تیراندازی، و راستگویی. تعلیمات عالی تا سن بیست یا بیست و چهار سالگی ادامه می یافت، و به بعضی از فرزندان اشراف تعلیمات مخصوصی می دادند كه برای فرمانداری استانها و تصدی مشاغل دولتی مهیا شوند؛ ولی آنچه برای همه مشترك بود فرا گرفتن فنون جنگ بود. زندگی دانشجویان در مدارس عالی بسیار دشوار بود، شاگردان صبح زود بیدار می شدند، مسافت زیادی را می دویدند، بر اسبان سركش سوار می شدند و بسرعت می تاختنند؛ دیگر از كارهای این مدارس شناوری، شكار جانوران، دنبال كردن دزدان، كشاورزی و درختكاری، و طی كردن مسافتهای درازی در گرمای شدید تابستان یا سرمای جانگزای زمستان بود؛ آنان را چنان پرورش می دادند كه بتوانند تغییرات و سختیهای اقلیم را نیكو تحمل كنند و با خوراك خشن ساده بسازند و، بی آنكه سلاح و لباسشان تر شود، از رودخانه ها بگذرند. این گونه تعلیمات بوده است كه، در لحظاتی كه فردریش نیچه می توانست تنوع و درخشندگی فرهنگ و تمدن یونان قدیم را فراموش كند، اسباب سرور خاطر او را فراهم می آورد.



۶-۴ علم و هنر در میان پارسیان
چنان به نظر می رسد كه پارسیان، جز هنر زندگی، هیچ هنری به فرزندان خود نمی آموخته اند. ادبیات در نظر ایشان همچون تجملی بود كه به آن كمتر نیازمند بودند، و علوم را همچون كالاهایی می دانستند كه وارد كردن آنها از بابل امكان پذیر بود؛ گرچه تمایلی به شعر و افسانه های خیالی داشتند، این كار را بر عهده مزدوران و طبقات پست اجتماع می گذاشتند، و لذت سخن گفتن و نكته پردازی و لطیفه گویی در گفت و شنید را برتر از لذت خاموشی و تنهایی و مطالعه و خواندن كتاب می شمردند. شعر را، بیش از آنكه از روی نوشته بخوانند، از راه آوازخوانی می شنیدند؛ با مردن خنیاگران، شعر نیز از میان رفت. پزشكی در ابتدا وظیفه كاهنان بود؛ آنان چنین می پنداشتند كه شیطان ۹۹,۹۹۹ بیماری آفریده، و هر یك از آنها را باید به وسیله مخلوطی از سحر و جادو و مراعات قواعد بهداشت درمان كنند. در معالجه بیماران، توجه به ادعیه و اوراد بیش از توجه به دارو بود، به این اعتبار كه تعویذ و ورد، اگر سود نداشته باشد، بیزیان است و مریض را نمی كشد، و درباره داروها نمی توان چنین گفت. باوجود این، در آن هنگام كه ثروت پارس زیاد شد، فن پزشكی غیر دینی رواج پیدا كرد؛ چنان بود كه، در زمان اردشیر دوم، سازمان منظمی برای پزشكان و جراحان پیدا شد؛ مزد آنان را قانون، مطابق مقام اجتماعی بیماران، تعیین كرد- این كاری بود كه قانون حموربی نیز پیش از آن كرده بود. علمای دینی را می بایستی برایگان معالجه كنند؛ درست همان گونه كه در میان ما معمول است، پزشكان تازه كار حرفه خود را با معالجه كافران و بیگانگان آغاز می كردند، چه هر پزشكی، در آغاز كار خود، ناچار بود یك یا دو سال بر روی مهاجران و فقیران آزمایش كند. این، خود، فرمان «پروردگار نور» بود: ای مقدس دادار گیتی جسمانی، اینان كه مزداپرستند برای آموختن پزشكی می روند. آیا نخست در مزداپرستان آزمایش كنند یا در دؤپرستان؟ پس اهورمزدا گفت: پیش از مزداپرستان در دؤپرستان آزمایش كنند. نخست یك دؤپرست را جراحی كند؛ اگر او بمیرد، دؤپرست دوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، دؤپرست سوم را جراحی كند؛ اگر او هم بمیرد، آن كه[می خواهد پزشك بشود] ابدالآباد ناقابل [ كار پزشكی] است. پس از آنكه [ناقابل كار پزشكی شد] نباید به مزداپرست دوا بدهد، نباید مزداپرست را جراحی كند، و نباید مزداپرست را در جراحی زخم كند؛ پس اگر به مزداپرست دوا دهد، و اگر مزداپست را جراحی كند؛ و اگر مزداپرست را جراحی كرده، زخم كند، مجازاتش [همان مجازات] كسی است كه عمداً به كسی زخم وارد آورد. كسی كه [می خواهد پزشك بشود] یك دؤپرست را جراحی كند، و او [ مریض] خوب شود، و او دؤپرست دوم را جراحی كند، و او [ مریض] خوب شود، و او دؤپرست سوم را جراحی كند، و او [ مریض] خوب شود، پس آزموده است تا ابدالآباد. پس از [پزشك شدن] به خواهش خود می تواند به مزداپرست دوا دهد، و به خواهش می تواند مزداپرست را جراحی كند. چو پارسیان تمام همت خود رامتوجه برپا ساختن كاخ شاهنشاهی خویش كرده بودند، دیگر وقت و نیروی ایشان برای كاری، جز جنگ و كشتار، كفایت نمی كرد. به همین جهت، در مورد هنر، مانند رومیان، قسمت عمده توجه آنها به چیزی بود كه از خارج ایران زمین وارد می شد. البته ذوق زیباپسندی داشتند، ولی ساختن چیزهای زیبا را برعهده هنرمندان بیگانه، یا بیگانگان هنرمندی كه در داخل خاك ایشان به سر می بردند، می گذاشتند، و پولی را كه برای مزد دادن به این هنرمندان لازم بود از كشورهای تابع خود فراهم می كردند. خانه های زیبا و باغهای خرم و عالی داشتند، كه گاهی به صورت شكارگاه و محل نگاهداری مجموعه های گوناگون جانوران در می آمد؛ در خانه های خود اثاثه گرانبها جمع آوری می كردند؛ از قبیل میزهایی كه روپوش طلا و نقره داشت، یا با این دو فلز گرانبها منبت كاری شده بود؛ و تختهایی كه روپوشهای عالی آنها را از كشورهای دیگر وارد می كردند؛ و فرشهای نرمی كه همه گونه رنگهای زمین و آسمان بر آنها دیده می شد و كف اطاقهای خود را با آن مفروش می كردند. در جامهای زرین شراب می نوشیدند، و میزها و طاقچه های اطاق را با گلدانهای ساخت بیگانگان می آراستند؛ آواز خواندن و رقصیدن را دوست داشتند و از نواختن چنگ و نی و طبل و دف لذت می بردند. گوهرهای گرانبها در نزد ایشان فراوان بود و با آنها از تاج و گوشواره گرفته تا دستبند و كفشهای مرصع می ساختند؛ مردان نیز به زیورآلات علاقه مند بودند و گوش و گردن و بازوهای خود را با آنها می آراستند. مروارید و یاقوت و زمرد و لاجورد را از خارج وارد می كردند، ولی فیروزه را از كانهای پارس به دست می آوردند؛ از همین سنگ گرانبها بود كه ثروتمندان مهرهای خود را تهیه می كردند. سنگهای گرانبها را به صورتهای عجیب و غریب می تراشیدند و، به گمان خود، آنها را به صورت دیوان و شیاطین معروف درمی آوردند. شاه بر تخت زرینی می نشست كه آسمانه طلایی بر بالای آن بود و پایه های زرین داشت. تنها در هنر معماری بود كه پارسیان شیوه خاصی برای خود داشتند. در روزگار كوروش، داریوش اول، و خشیارشای اول، گورها و كاخهایی ساخته اند كه باستانشناسان مقدار كمی از آنها را از خاك بیرون آورده اند؛ پس از این نیز دو مورخ خستگی ناپذیر- بیل و كلنگ- چیزهایی را برای ما اكتشاف خواهند كرد كه مایه زیاد شدن حس قدرشناسی ما نسبت به هنر پارسی خواهد بود. اسكندر، برخلاف آنچه در پرسپولیس كرد، قبر كوروش را در پازارگاد برای ما باقی گذاشت. راه كاروانرو اكنون از كنار صفه برهنه ای می گذرد كه روزگاری كاخ كوروش و پسر دیوانه اش بر آن سر به فلك كشیده بود؛ از آن كاخها، جز چند ستون شكسته كه اینجا و آنجا پراكنده شده، یا سر در و سرپنجره ای كه نقش برجسته كوروش بر آنها دیده می شود، چیزی بر جای نمانده است. در نزدیكی این صفه، بر دشت مجاور آن، گور كوروش دیده می شود، كه اثر گذشت قرن های زیادی بر آن مشهود است؛ این قبر سنگی ساده، كه شكل و حالت یونانی دارد، با ارتفاعی نزدیك یازده متر، بر روی سكویی از سنگ قرار گرفته است؛ شك نیست كه این اثر تاریخی بلندتر از آنچه اكنون می نماید بوده و پایه ای متناسب با بزرگی خود داشته است. گور كوروش امروز برهنه و دورافتاده و بی پیرایه به نظر می رسد، و هیئت آن آدمی را به یاد زیبایی گذشته این ساختمان می اندازد، كه از آن تقریباً هیچ اثری بر جای نمانده است؛ سنگهای شكسته و فرو ریخته تنها ما را به این فكر می اندازد كه جسم بیجان، در مقابل تصرفات روزگار، بسیار بیش از آدمیزاد ایستادگی به خرج می دهد. از این بنا، چون مقدار زیادی به طرف جنوب پیش برویم، در نزدیكی تخت جمشید (پرسپولیس)، به «نقش رستم» می رسیم كه در آنجا قبر داریوش اول، همچون معبدی هندی، در دل كوه كنده شده، و دهانه آن به صورتی است كه چون شخص آن را می بیند، به جای دهانه مقبره، مدخل كاخی در نظر وی مجسم می شود. در كنار در، كه زیاد بلند نیست، چهار ستون باریك با سنگ تراشیده شده؛ بر بالای در، نقش برجسته اشخاصی دیده می شود كه مردم كشورهای تابع پارس را نمایش می دهند؛ چنان است كه گویی بر روی بامی ایستاده و شاهنشاه را، كه مشغول پرستش اهورمزدا و ماه است، بر تختی برداشته اند. فكری كه در ساختن این نقش برجسته به كار رفته، و همچنین طریقه اجرای آن، از سادگی و ظرافت حكایت می كند. بناهای باستانی دیگر پارسی، كه از آسیب جنگها و چپاولها و دزدیها و اثر مخرب آب و هوا، در ظرف مدت دو هزار سال، رسته وبرجای مانده، خرابه های كاخهای سلطنتی است. نخستین شاهان پارسی در اكباتان برای خود اقامتگاهی با چوب ارز و سرو، پوشیده شده از صفحات فلزی، ساخته بودند كه تا زمان پولوبیوس (حوالی ۱۵۰ق م) برپا بود، و اكنون هیچ نشانه ای از آنها برجای نمانده است. باشكوهترین آثار ایران باستانی، پلكانهای سنگی و صفه ها و ستونهای تخت جمشید است. در این نقطه، داریوش كبیر، و شاهانی كه پس از وی آمدند، كاخهایی بنا نهادند تا، بدین وسیله، مدتی را كه پس از آن نامشان فراموش می شد درازتر كنند. این پلكانهای بزرگ و باشكوهی كه شخص را از زمین هموار به بالای پشته ای كه كاخها بر آن ساخته شده می رساند، در سراسر تاریخ معماری جهان، هیچ نظیری ندارد. به احتمال قوی، پارسیان این شكل ساختن پله را از پلكانهای مخصوص برجها یا «زیگوراتها»ی بین النهرین، كه برگرد آن برجها می گشته، اقتباس كرده بودند، ولی پلكانهای تخت جمشید خصوصیاتی دارد كه منحصر به خود آن است؛ به این معنی كه به اندازه ای وسیع، و بالارفتن از آنها آسان، است كه ده سوار می توانند پهلو به پهلو از آنها بالا روند. این پله ها همچون مدخل باشكوهی است، و ما را به صفه ای می رساند كه میان شش تا پانزده متر از سطح زمین بلندتر است؛ آن صفه در حدود پانصدمتر طول و سیصد متر عرض دارد، و كاخهای شاهی را بر روی آن ساخته بودند. در آنجا كه پله ها از دو طرف به یكدیگر می رسد، دروازه سنگی بزرگی دیده می شود كه در دو طرف آن، دو مجسمه گاو بالدار با سر آدمی نصب شده و زشت ترین آثار باز مانده هنر آشوری را نمایش می دهد. در طرف راست این دروازه، شاهكار بناهای پارسی قرار داشته، كه اكنون به نام «كاخ چهلستون» خوانده می شود؛ و آن تالار بزرگی بوده است كه به زمان خشیارشای اول ساخته شده و، با اطاقهای متصل به آن، مساحتی در حدود ۹۰۰۰ متر مربع را فرا می گرفته است؛ اگر برای وسعت بنا اهمیتی قائل باشیم، باید گفت كه این كاخ از معبد پهناور كرنك و از هر كلیسای اروپایی، جز كلیسای میلان، بزرگتر بوده است. برای رسیدن به این تالار بزرگ از پله های دیگری می گذریم كه در دو طرف آن، برای زینت، دیوارهای سنگی كوتاهی قرار دارد، و بر آنها نقش برجسته های بسیار عالی دیده می شود كه بهترین نقش برجسته هایی است كه تا كنون در ایران به دست آمده. از هفتاد و دو ستونی كه در كاخ خشیارشا برپا بوده، اكنون در میان ویرانه ها، هنوز سیزده تای آنها سرپاست و، مانند تنه درختان خرما در میان واحه ای خشك، وحشت آور به نظر می رسد، این ستونهای شكسته از آن دسته از كارهای بشری به شمار می رود كه تقریباً به سرحد كمال رسیده است و از نظایر خود در مصر قدیم و یونان بلندتر است، و ارتفاع غیر متعارفی نوزده متر را دارد. تنه این ستونها چهل و هشت ترك ناودانی دارد، و پایه آنها به صورت كاسه زنگی است كه برگهای وارونه آنها را پوشانیده است. سرستونها غالباً شكل گلهای پیچیده «یونی» را دارد، و بر بالای آن دو پارچه سنگ، كه به صورت سرو گردن دو گاو نر تراشیده شده، پشت به پشت واقع است، كه حمالهای سقف بر روی آنها قرار می گرفته. شك نیست كه حمالهای سقف چوبی بوده است، زیرا این ستونهای ظریف و شكننده، كه از یكدیگر فاصله زیاد دارند، هرگز تحمل بار بسیار سنگین تخته سنگهای بزرگ پیشانی را نداشته اند. دور درها و پنجره ها را با سنگ سیاه صیقلیی ساخته بودند كه مانند چوب آبنوس درخشندگی داشت؛ دیوارها آجری بود، ولی، با سفالهای لعابدار خوشرنگ درخشان، روی آنها را با نقش گلها و جانوران پوشانده بودند. جنس ستونها و مجردیها و پله ها از سنگ آهكی سفید زیبا یا مرمر كبود سخت است. پشت «چهل ستون»، و در طرف خاور آن، «تالار صد ستون» قرار داشته. از این تالار، جز یك ستون و از اره های خارجیی كه حدود آن را نشان می دهد، چیزی بر جای نمانده است. شاید این دو كاخ زیباترین بناهایی باشد كه در جهان قدیم و جدید به دست آدمیزاد ساخته شده است. اردشیر اول و اردشیر دوم در شوش كاخهایی ساختند كه از آنها جز آثار شالوده چیزی بر جای نیست. بنای آن كاخها با آجر بود و روی آنها را با زیباترین سفال لعابدار پوشانده بودند. در ضمن كاوشهای شوش، «نقش دیواری تیراندازان» به دست آمده، كه به احتمال قوی صورت «جاودانان»، یعنی جانداران و پاسبانان خاص شاهنشاه، را نمایش می دهد. در ضمن تماشای این نقش، چنان به نظر می رسد كه این تیراندازان با شكوه، بیش از آنكه قصد جنگ داشته باشند، خود را آراسته اند تا در جشنی درباری شركت كنند. جامه هایی بر تن دارند كه با رنگ درخشان خود توجه را جلب می كند؛ پیچ و خم موهای سر و رویشان مایه شگفتی می شود؛ با غرور و نیرومندی خاصی نیزه های خود را، كه نشانه منصب رسمی ایشان است، به دست گرفته اند. نقاشی و پیكرتراشی، در شوش و سایر پایتختهای پارس، عنوان هنر مستقلی نداشت، بلكه از شاخه های معماری به شمار می رفت؛ به همین جهت، بیشتر مجسمه ها كار دست هنرمندانی بود كه، برای همین كار، آنان را از آشور و بابل و یونان به پارس آورده بودند. در خصوص هنر پارسی چیزی را می توان گفت كه شاید برای هر جای دیگر نیز چنان بوده است؛ و آن اینكه عناصر آن از خارج به عاریه گرفته شده بود. شكل خارجی قبر كوروش از لیدیا گرفته شده؛ ستونهای باریك نظیر ستونهای آشوری است، كه آنها را تكمیل كرده اند؛ ردیف بندی ستونها و نقش برجسته ها، خود، گواهی می دهد كه از تالارهای ستوندار مصر و نقوش آن الهام گرفته شده؛ سرستونهای به شكل جانوران همچون مرضی است كه از نینوا و بابل به پارس سرایت كرده بود. ولی آنچه مایه امتیاز هنر پارسی است، و آن را قائم به ذات و مستقل و مشخص از معماریهای دیگر ساخته، همان جمع شدن این عناصر مختلف و هماهنگ ساختن آنها با یكدیگر بوده است؛ سلیقه اشرافی پارس به ستونهای هولناك و توده های سنگین بین النهرین رقت و لطافتی بخشیده و، از تركیب آنها، درخشندگی و رونق و تناسب و هماهنگی تخت جمشید را به وجود آورده است. وصف این تالارها و كاخها كه به گوش یونانیان می رسید اسباب حیرت و تعجب آن مردم می شد؛ سیاحان پركار و سیاستمداران موشكاف یونانی، از هنرهای ایران و تجملات آن سرزمین، برای همشهریان خودخبرهایی می بردند كه مایه تحریك احساساتشان می شد و آنان را به رقابت با پارس برمی انگیخت. به این ترتیب بود كه یونانیان، هرچه زودتر، سرستونهای دو طرفی و مجسمه سر و گردن جانوران را، كه در كاخهای پرسپولیس بر روی ستونهای بلند و باریك قرار داشت، تغییر شكل دادند و سرستونهای صاف و بی پیرایه ستونهای یونی را ساختند؛ آنگاه با كاستن از درازی ستونها، بر استحكام آنها افزودند و آنها را به صورتی درآوردند كه تحمل حمالهای سنگی یا چوبیی را كه بر روی آنها می گذاشتند داشته باشد. حق این است كه بگوییم برای رسیدن از تخت جمشید به آتن، از لحاظ معماری، یك گام بیشتر فاصله نبود. تمام سرزمینهای خاور نزدیك، كه در شرف خواب مرگ آلود هزار ساله بودند، خود را آماده آن می كردند كه میراث باستانی خویش را در پای یونان بریزند.



۷-۴ انحطاط پارس
شاهنشاهیی كه داریوش تأسیس كرده بود یك قرن بیشتر نپایید. استخوان بندی مادی و معنوی پارس با شكست های ماراتون و سالامیس و پلاته در هم شكست؛ شاهنشاهان كار جنگ را كنار گذاشته، در شهوات غوطه ور شده بودند، وملت به سراشیب فساد و بی علاقگی به كشور افتاده بود. انقراض شاهنشاهی پارس در واقع نمونه ای بود كه بعدها سقوط امپراطوری روم مطابق آن صورت گرفت: در هر دو مورد، انحطاط و تدنی اخلاقی ملت با قساوت شاهنشاهان و امپراطوران و غفلت ایشان از احوال مردم توأم بود. به پارسیان همان رسید كه پیش از ایشان به مادیان رسیده بود، چه، پس از گذشتن دو سه نسل از زندگی آمیخته به سختی، به خوشگذرانی مطلق پرداختند. كار طبقه اشراف آن بود كه شكم خود را با خوراكهای لذیذ پر كند؛ كسانی كه پیشتر در شبانه روز بیش از یك بار غذا نمی خوردند- و این آیینی در زندگی ایشان بود- اینك به تفسیر پرداخته، گفتند مقصود از یك بار غذا، خوراكی است كه از ظهر تا شام ادامه پیدا كند؛ خانه ها و انبارها پر از خوراكهای لذید شد؛ غالباً گوشت بریان حیوان ذبح شده را یكپارچه و درست نزد مهمانان خود برخوان می نهادند؛ شكم ها را از گوشت های چرب جانوران كمیاب پر می كردند؛ در ابتكار خوردنیها و مخلفات و شیرینیهای گوناگون، تفنن فراوان به خرج می دادند. خانه ثروتمندان پر از خدمتگزاران تباه شده و تباهكار بود، و میخوارگی و مستی میان همه طبقات اجتماع رواج داشت. به طور خلاصه باید گفت كه: كوروش و داریوش پارس را تأسیس كردند، خشیارشا آن را به میراث برد، و جانشینان وی آن را نابود ساختند. خشیارشای اول، از لحاظ ظاهر، پادشاهی به تمام معنا بود؛ قامت بلند و تن نیرومند داشت و، بنا به مشیت شاهانه، زیباترین فرد شاهنشاهی خود بود. ولی جهان هنوز مرد خوشگلی كه گول نخورده باشد به خود ندیده؛ همان گونه كه مرد مغرور به نیروی خودی را كه اسیر سرپنجه زنی نشده باشد كمتر می توان یافت. خشیارشا معشوقه های فراوان داشت، و بدترین نمونه فسق و فجور برای رعایای خود بود. شكست وی، در سالامیس، شكستی بود كه از اوضاع و احوال نتیجه می شد، چه آنچه از اسباب بزرگی داشت تنها این بود كه بزرگنمایی خود را دوست داشت، و چنان نبود كه، هنگام رو كردن سختی و ضرورت، بتواند مانند پادشاهان حقیقی به كار برخیزد. پس از بیست سال كه در دسیسه های شهوانی گذراند و در كار ملك داری اهمال و غفلت ورزید، یكی از نزدیكان وی به نام ارتبان یا اردوان او را كشت، و جسد او را با شكوه و جلال شاهانه به خاك سپردند. تنها آنچه در دربار روم زمان تیبریوس صورت گرفته با كشتارها و خونریزیهای وحشت آوری كه در دربار ایران قدیم اتفاق افتاده، قابل مقایسه است. كشنده خشیارشا را، اردشیر اول، كه پس از پادشاهی درازی خشیارشای دوم به جای او نشست، كشت. وی را، پس از چند هفته، نابرادریش سغدیان كشت، كه خود، شش ماه پس از آن، به دست داریوش دوم كشته شد؛ این داریوش، با كشتن تری تخم، و پاره پاره كردن زن و زنده به گور كردن مادر و برادران و خواهران وی، فتنه ای را فرو نشاند. به جای داریوش دوم، پسرش اردشیر دوم به سلطنت نشست كه ناچار شد، در جنگ كوناكسا، با برادرش كوروش كوچك، كه مدعی پادشاهی بود، سخت بجنگد. این اردشیر مدت درازی سلطنت كرد و پسر خود داریوش را كه قصد او كرده بود كشت و، آنگاه كه دریافت پسر دیگرش اوخوس نیز قصد جان او دارد، از غصه دق كرد. اوخوس، پس از بیست سال پادشاهی، به دست سردارش باگواس مسموم شد؛ این سردار خونریز پسری از وی را، به نام ارشك، به تخت نشانید و، برای اثبات حسن نیت خود نسبت به وی، برادر او را كشت؛ چندی بعد، ارشك و فرزندان خرد وی را نیز به دیار عدم فرستاد و دوست مطیع و مخنث خود كودومانوس را به سلطنت رسانید؛ این شخص هشت سال سلطنت كرد و لقب داریوش سوم به خود داد؛ هموست كه در جنگ با اسكندر، هنگامی كه سرزمین و پادشاهی او در حال احتضار بود، كشته شد. در هیچ دولتی، حتی در دولت های دموكراسی امروز، كسی را سراغ نداریم كه در فرماندهی از این شخص بی كفایت تر بوده باشد. طبیعت دستگاههای امپراطوری و شاهنشاهی چنان است كه هرچه زودتر مضمحل شود، چه نیرویی كه در مؤسسان آن بوده دیگر در كسانی كه آن را به میراث برده اند وجود ندارد؛ و این درست هنگامی است كه ملتهای سر كوفته نیروهای خود را تجدید كرده و درصدد آنند كه آزادی از دست رفته را بازیابند. نیز این طبیعی نیست كه ملتهایی كه از حیث زبان و دین و اخلاق و سنن با یكدیگر اختلاف دارند، مدت درازی به یكدیگر پیوسته بمانند و صورت وحدت خود را حفظ كنند. چنین وحدتی بنیان و شالوده ای ندارد كه بتواند مانع از بین رفتن آن باشد؛ ناچار باید هرچند یك بار، با به كار بردن نیرو، این پیوستگی و وحدت ساختگی را حفظ كنند. پارسی ها، در دوره دویست ساله شاهنشاهی خود، كاری نكردند كه از تباین و اختلاف میان ملتهای زیر فرمان ایشان بكاهد، یا از تأثیر بد نیروهای گریز از مركزی كه سبب از هم پاشیده شدن شاهنشاهی بود جلوگیرد؛ به این قانع بودند كه برآمیخته ای از ملتها حكومت كنند، و هرگز در صدد آن بر نیامدند كه از آنها دولت حقیقی واحدی به وجود آورند. به این جهت، نگاهداری وحدت شاهنشاهی پارس سال به سال دشوارتر می شد؛ هر چه از سختی شاهنشاهان می كاست، بر طمع فرمانداران محلی می افزود و جرئتشان بیشتر می شد و كسانی را كه از طرف شاه، برای اشتراك در حكومت، به ولایات فرستاده شده بودند یا با ترساندن بنده و مطیع خود می ساختند یا به سیم و زر می فریفتند. آنگاه این فرمانداران به میل خود به هر جا می خواستند لشكر می كشیدند و مال فراوان به دست می آوردند و گاه به گاه بر ضد شاه قیام می كردند. شورشها و جنگهای متوالی سبب از بین رفتن مردان زنده پارس شد؛ مردان محتاط و ترسو بر جای مانده بودند، و این ترتیب روح زندگی و نشاط در قشون شاهنشاهی فسرده بود؛ و آنگاه كه با اسكندر رو به رو شدند، معلوم شد كه جز گروهی بزدل نیستند. كسی در بند تمرین دادن به قشون و بهبود بخشیدن به سلاح جنگی ایشان نبود؛ سرداران سپاه از تازه های فنون جنگی آگاهی نداشتند. چون آتش جنگ افروخته شد، این سرداران بزرگترین خبطها را مرتكب شدند، و سپاه غیر متجانس پارس، كه بیشتر افراد آن تیرانداز بودند، هدف خوبی برای نیزه های بلند مقدونیان و دسته های زرهدار به هم پیوسته آن شد. اسكندر نیز به لهو و لعب می پرداخت، ولی این پس از آن بود كه پیروز شد؛ اما فرماندهان قشون پارس كنیزكان خود را همراه آورده بودند، و كمتر كسی در میان ایشان یافت می شد كه به جان و دل به جنگ آمده باشد. تنها سربازان واقعی در قشون پارس مزدوران یونانی بودند. از همان روز كه خشیارشا در سالامیس شكست خورد، معلوم بود كه روزی یونانیان دولت پارس را به مبارزه خواهند كشید. یك طرف راه بزرگ بازرگانیی كه باختر آسیا را به مدیترانه می پیوست در تصرف پارس بود، و طرف دیگر آن را یونانیان در اختیار داشتند؛ و آنچه از قدیم در طبع آدمی بوده، و وی را به طمع كسب مال می انداخته، خود سبب آن بوده است كه روزی چنین جنگی بین یونان و پارس درگیر شود. به محض اینكه یونانیان كسی چون اسكندر را پیدا كردند، كه بتوانند در زیر پرچم او متحد شوند، به این كار برخاستند. اسكندر، بی مقاومتی، از هلسپونت (= داردانل) گذشت، چه آسیاییان قشون مركب از ۳۰,۰۰۰ پیاده و ۵۰۰۰ سواره وی را به چیزی نمی گرفتند. سپاهی ۴۰,۰۰۰ نفری از پارس كوشید تا اسكندر را در مقابل رود گرانیكوس متوقف سازد؛ در این نبرد، از یونانیان ۱۱۵ مرد، و از پارسی ها ۱۰,۰۰۰ كشته شد. اسكندر تا مدت یك سال رو به جنوب و خاور پیش می آمد و بعضی شهرها را می گرفت، و پاره ای دیگر در برابر وی سر تسلیم فرود می آوردند. در این اثنا، داریوش سوم اردویی ۶۰۰,۰۰۰ نفری از سربازان و ماجراجویان برای خود فراهم ساخته بود؛ برای عبور كردن چنین سپاهی، از پلی كه با كشتیها بر روی فرات بسته بودند، پنچ روز وقت لازم بود؛ دستگاه سلطنت را ششصد استر و سیصد شتر حمل می كرد. چون دو لشكر در ایسوس به یكدیگر برخوردند، با اسكندر بیش از ۳۰,۰۰۰ مرد جنگ نبود، و داریوش، از تیره بختی و نادانی، میدانی را برای جنگ برگزیده بود كه جز معدودی از سپاه بیشمار وی نمی توانستند به كارزار برخیزند و باقی سربازان بیكار ماندند؛ چون آتش جنگی فرو نشست، معلوم شد كه یونانیان ۴۵۰ كشته داده اند و از ایرانیان ۱۱۰,۰۰۰ كشته شده، كه بیشتر ایشان هنگام فرار از ترس به این پایان سیاه و ننگین رسیده بودند. اسكندر سخت در پی فراریان افتاد و به قولی، بر پلی كه از كشتگان ساخته شده بود، از نهری گذشت. داریوش زن و مادر و دو دختر و ارابه و چادر مجلل خود را به جا گذاشت و ننگ فرار را تحمل كرد. اسكندر با بانوان پارسی چنان برزگوارانه رفتار كرد كه مورخان یونانی درشگفتی مانده اند؛ به این بس كرد كه یكی از دختران داریوش را به زنی بگیرد. اگر به گفته كوینتوس كورتیوس باور داشته باشیم، باید بگوییم كه مادر داریوش به قدری اسكندر را دوست داشت كه چون از مرگ او با خبر شد آن اندازه چیز نخورد تا مرد. پس از آن، فاتح جوان، برای آنكه سلطه و نظارت خود را بر سراسر آسیای باختری مستقر كند، با فراغ خاطری كه متهورانه می نمود آرام گرفت؛ نمی خواست پیش از آنكه پیروزیهای خود را سروسامانی بدهد و خط ارتباطی مطمئنی برای خویش فراهم كند، از جایی كه رسیده بود پیشتر برود. مردم بابل، مانند اهالی اورشلیم، به شكل دسته جمعی، برای خوشامد گفتن به اسكندر، از شهر خود بیرون آمدند و شهر را ، با هر چه طلا داشتند، به وی تقدیم كردند. اسكندر با خوشرویی پیشكشیهای ایشان را پذیرفت و دستور داد معابد ایشان را، كه خشیارشا از روی بی تدبیری خراب كرده بود، تعمیر كنند؛ این خود، مایه خوشحالی و خرسندی مردم شد. داریوش به وی پیغام فرستاد و پیشنهاد صلح كرد و وعده داد كه اگر مادر و زن و دو دخترش را به وی بازگرداند، ده هزار تالنت طلا به اسكندر بدهد، و یكی از دخترهای خود را به او تزویج كند و تسلط وی را بر تمام نواحی واقع درمغرب فرات به رسمیت بشناسد؛ درمقابل، چیزی از اسكندر نمی خواهد، جز این كه از جنگ دست بازدارد و با او دوست باشد. پارمنیون، فرمانده دوم قشون یونان، با شنیدن این پیشنهادها گفت كه «اگر من به جای اسكندر بودم با كمال خرسندی این پیشنهادهای عالی را می پذیرفتم و با كمال شرافتمندی خود را از تصادف شكست مصیبت باری كه ممكن است پیش بیاید دور نگاه می داشتم». اسكندر كه این سخن را شنید، گفت: «اگر من هم پارمنیون بودم چنین می كردم.» ولی، چون وی پارمنیون نبود و اسكندر بود، در جواب داریوش گفت كه پیشنهادهای او معنی ندارد، چه وی، (یعنی اسكندر) فعلا آنچه را داریوش پیشنهاد می كند در تصرف دارد، و هر آن بخواهد می تواند دختر شاهنشاه را به همسری خویش انتخاب كند. داریوش چون دانست كه امیدی به بسته شدن صلح با چنین مرد زبان آور بی ملاحظه ای نیست، از روی كمال بی میلی، به گرد آوردن سپاهی پر شماره تر از سپاه نخستین برخاست. تا آن زمان اسكندر بر صور مسلط شده و مصر را به املاك خویش افزوده بود؛ پس از آن متوجه شاهنشاهی بزرگ شد و رسیدن به شهرهای دور آن را وجهه همت خویش قرار داد. لشكریان وی، بیست روز پس از بیرون آمدن از بابل، به شهر شوش رسیدند، و اسكندر، بی مقاومتی،، بر آن مستولی شد؛ سپس چنان بسرعت به جانب پرسپولیس به راه افتاد كه نگاهبانان خزاین مملكتی فرصت آن پیدا نكردند كه اموال موجود را در جای امنی پنهان كنند. در اینجا اسكندر كاری كرد كه در زندگی پر از كارهای باشكوه وی لكه ننگی بر جای گذاشت؛ و آن اینكه، برای فرو نشاندن آتش هوس یكی از معشوقه های خود، به نام تائیس، در كاخهای پرسپولیس آتش زد. به سپاهیان خود پروانه غارت كردن شهر را داد و به اندرز پارمنیون، برای خودداری كردن از چنین كار زشتی گوش نداد. پس از آنكه دل لشكریان خود را با مالهای غارتی و عطایای خود به دست آورد، رو به شمال به راه افتاد تا برای آخرین بار با داریوش رو به رو شود. داریوش از ولایات پارس، و بالخاصه ولایات خاوری، قشونی به شماره یك میلیون نفر فراهم آورده بود، كه مركب بود از: پارسیان، مادیان، بابلیان، سوریان، ارمنیان، كاپادوكیاییان، باكتریاییان، سغدیان، آراخوسیاییان، سكاها، و هندوان. افراد این قشون دیگر تنها به تیر و كمان مسلح نبودند، بلكه زوبین و نیزه و زره نیز داشتند و بر اسب و فیل سوار بودند، و به چرخهای ارابه هاشان داسهایی بسته شده بود تا دشمنان را مانند گندم مزرعه درو كند؛ آسیای پیر، با این نیروی عظیم، آخرین تلاش خود را می كرد كه در مقابل اروپای جوان از هستی خویش دفاع كند. اسكندر با ۷۰۰۰ سوار و ۴۰,۰۰۰ پیاده در گوگمل با این مخلوط ناهمرنگ بی نظام برخورد، و نبرد درگرفت؛ او، با برتری سلاح و شجاعت و فرماندهی صحیح خویش، توانست در ظرف مدت یك روز شیرازه سپاه داریوش را از هم بگسلد. داریوش بار دیگر در صدد گریختن از میدان جنگ برآمد، ولی فرماندهان وی این فرار دوم را ناخوش دانستند و وی را ناگهانی، درسراپرده اش كشتند. اسكندر، از كشندگان شاه پارس هر كه را به دست آورد، كشت و نعش داریوش را با احترام به پرسپولیس فرستاد، تا مانند شاهان هخامنش به خاك سپرده شود؛ و این خود بیشتر سبب شد كه پارسی ها نیكخویی و جوانمردی او را بپسندند و زیر پرچمش گرد آیند. اسكندر كارهای پارس را به سامان رسانید و آن را یكی از استانهای دولت مقدونیه ساخت، و پادگان نیرومندی برای نگاهداری آن بر جای گذاشت؛ آنگاه به جانب هند رهسپار شد.


منبع:
حامد گنجعليخان حاکمي
www.mydocument.ir


نام
پست الکترونيک
پيام شما