آمار بازدید سایت
کاربران آنلاين: ۱
بازديد امروز: ۸۷
بازديد روز قبل: ۴۲۴
بازديد هفته: ۲۱۸۲
بازديد ماه: ۱۰۵۶۴
بازديد کل: ۶۱۹۷۷۶۲
آي پي: ۱۹۲.۱۶۸.۰.۱۸۶
واژه نامه هاي تخصصي > ترمينولوژي حقوقي > ۱۳۸۷/۱۲/۲۲
۵۸۲ بازدید
 
   

ح


حابس
(مدنی- فقه) حبس یكنوع ازعقود احسان است نظیر وقف و با آن فرق دارد همانطوركه وقف كننده را واقف مى گویند حبس كننده را حابس مى نامند. (رك. حبس)


حاجیات
(فقه) هرعمل وتصرفى كه انسان براى توسعه وگشایش امور خود و رفع حرج بآنها محتاج است مانند شكارى كه براى معاش نباشد. عمل و تصرف مزبور براى حفظ ضروریات پنجگانه (رك. ضروریات پنجگانه) نیست وانسان میتواند با تحمل نوعی از مشقت یا گذشت از آنها چشم بپوشد.


حادثه غیر مترقبه
(مدنی) ترجمه اصطلاح Cas Fortuit است و از حقوق مدنی فرانسه اقتباس شده است مترادف فرس ماژر(قوه قاهره) است (رك. قوه قاهره)


حابس
(فقه) كارمندى كه از طرف حكومت بكارهاى راجع بدخل و خرج مملكت گماشته مى شد.


حاشیه
رك. نسب (ضابطه نسب)


حافظ
شض امینى كه در اجراء احكام یا اسناد مال توقیف شده بدست او بامانت سپرده میشود (ماده ۳۶ -۳۷- ۳۹ تا ۴۲ آئین نامه اجراء اسناد رسمى و ماده ۶۴۵ - ۶۴۷ اصول محاكمات قدیم)


حاكم
(فقه) الف - قاضى را گویند. درهمین معنی مقررات جدید كشور هم این اصطلاح را بكار برده است (اصل ۸۳ متمم قانون اساسى)
ب - بمعنی دلیل حاكم (رك. حكومت)
ج - كسیكه در دعوى محكوم له واقع شده در اینصورت طرف او را محكوم گویند پس حاكم و محكوم یعنى محكوم له و محكوم علیه این معنی در اصطلاحات قضائى كنونى هم بهمین ترتیب استعمال میشود.
د- فقیه جامع الشرائط كه علاوه برسمت قضاء وسمت دادستان سمت محتسب بمعنى عام آنرا دارا بوده و داراى صلاحیت ادارى وسیعى است. (مدنی – دادرسى) الف - دادرس دادگاه شرع (حكم تمیزى شماره ۳۷۸۳ مورخ ۳۰- ۸ - ۱۹ شعبه یك درمورد ماده ۷۹ قانون مدنی)
ب - حاكم بمعنى قاضی دادگاه شهرستان (حكم تمیزى شماره ۲۷۸۳ مورخ ۳۰ - ۸ - ۱۹ راجع بمرجع تقاضاى عزل قیم و مرجع رسیدگى بخیانت متولى و درخواست ضم امین)
ج - بمعنى مجموعه اى ازمناصب دادستان شهرستان وحاكم دادگاه شهرشان (ماده ۷۹ قانون مدنى و ماده هشتم قانون اوقاف ۳ - ۱۰- ۱۳۱۳ و ماده ۶۱ نظامنامه قانون اخیر مصوب ۱۳- ۲- ۱۳۱۴ و ماده ۱۰۸ قانون امور حسبى)
د - دادرس دادگاه (ماده ۱۱۸۷ قانون مدنی)
ه - دفتر دادگاه (ماده ۳۸۷ قانون مدنى و۷۱۰ دادرسی مدنی) (حقوق ادارى) نماینده وزارت كشور درحوزه شهرستان (بند هفتم ماده ۶۴۵ دادرسى مدنى) و بهمین معنى در كلمه نائب الحكومه بكار رفته است. بمعنى اعم از فرماندار و بخشدار هم بكار رفته است (تبصره سوم از ماده سوم قانون توسعه معابر ۱۳۱۲ كه فعلا منسوخ است) 
* در امور حسبى على القاعده حاكم مجهول بر دادستان شهرستان است و خلافش محتاج بدلیل است (ماده ۵۶ قانون مدنی)


حاكم جور
(فقه) كسیكه منصبى از مناصب مربوط بمشاغل عمومى را بدون اینكه مشمول اذن شرعى باشد تصدى كند.


حاكم شرع
(فقه) پیشواى دین و نواب عام وخاص او كه بحكومت منصوب شوند.


حاكم شهـر
(حقوق ادارى) اصطلاح قدیمى است و بجاى شهردار استعمال مى شد (قانون بلدیه ۱۳۲۵ قمرى منسوخ)


 (دلیل) حاكم
رك. حكومت


(شرائط) حاكم
(فقه) یعنى امورى كه داشتن آنها در قاضی لازم است مانند اجتهاد - عقل - بلوغ - ایمان - عدالت و مانند این ها از رندى پرسیدند اصول دین چند تا است گفت: هفت تا توحید و نبوت ومعاد و عدل و امامت و رحم ومروت! شاید اگر بجد نتوان گفت بر مشرب رندى بتوان گفت كه علاوه برشرائطى كه براى حاكم گفته اند در هر حال دو شرط دیگرلازم است: كیفیت در حكومت و ظرفیت در حاكم.


حاكمیت
(حقوق اساسی) قدرت سیاسى دولت كه در دست حكومت مى باشد. (بین الملل عمومى - حقوق عمومى) استقلال مطلق وآن صفتی است كه بموجب آن دولتى تحت سلطه دولت دیگر قرار نگرفته باشد.


حاكمیت اراده
(مدنى) مرادف استقلال اراده است. (رك. استقلال اراده)


حالت حقوقى
(مدنى) حالاتی كه موضوع یك حكم قانونی باشند و قصد، عنصر سازنده آنها نمى باشد مانند حجر، بلوغ، جنون، صغر، اسم، تابعیت وغیره مثلا اتلاف درقانون مدنی (ماده ۳۲۸ ق- م) كه متوقف برتحقق قصد نیست یك حالت حقوقى بمعنى بالا بشمار مى رود. اصطلاح بالا در مقابل عمل حقوقى بمعنى عام استعمال مى شود (رك. عمل حقوقى)


 حبس
(حقوق مدنی) نوعى از عقود احسان است (بعضى از فقهاء آنرا عقد  نمى دانند )كه با وقف از جهات ذیل فرق دارد:
۱- ملك محبوس از مالكیت حبس كننده خارج نمیشود هرچند كه براى حبس مدت  معین نشود (و این را حبس مطلق گویند)  در اینصورت مادام كه عین باقى است نمیتوان از حبس عدول كرد مثلا اگر اتومبیلى را حبس كنند براى مدرسه اى و اتومبیل بعدا فرسوده شود و اوراق گردد مصالح اتومبیل ملك حابس خواهد بود وحال اینكه وقف چنین نیست.
۲- میتوان براى حبس مدت معین نمود ولى در وقف نمیتوان مدت معین كرد. در این صورت مال محبوس پس از انقضاء مدت به ملكیت كامل مالك یا ورثه عودت مى كند.
۳- اگر حبس مالى كنند و مدت معین ننمایند به محض فوت حابس ملك جزء تركه شده وحبس از بین میرود حبس باین معنى قسیم وقف وعمرى و رقبى و سكنی است (ماده ۴۱ببعد قانون مدنی) حبس كننده را حابس گویند و مال مورد حبس را محبوس نامند و كسیكه حبس بنفع او شده محبوس علیه نامیده میشود. ممكن است محبوس علیه شخصى حقیقى یا حقوقى باشد ویا شخص نباشد مانند حبس بنفع مدرسه یا مسجد. اختلاف وقف و حبس بطور اجمال در ماده ۲۷ قانون ثبت ۱۳۱۰ و ماده ۱۹ قانون اصلاح قانون مالیات برارث ونقل و انتقالات بلاعوض مصوب ۲۳- ۱۲- ۳۵ دیده میشود. (حقوق جزا) سلب آزادى و اختیار نفس درمدت معین یا نامحدود بطوریكه در زمان آن، حالت انتظار ترخیص وجود نداشته باشد و اگر حالت انتظار وجود داشته باشد آنرا توقیف گویند نه حبس (ماده ۱۰۸- ۱۱۴ قانون ثبت و ماده ۵۹ قانون تسریع محاكمات) گاهى بجاى توقیف بغلط كلمه حبس بكار رفته است (ماده ۷۴۳ دادرسى مدنی) (آئین دادرسی مدنی) سلب آزادى تن محكوم علیه كه در مدتهاى قانونی پس ازابلاغ حكم (یا ابلاغ اجرائیه ثبتى) طوعأ آنرا اجراء ننموده ودرموعد قانونى عرضحال اعسار بدادگاه صلاحیتدار تقدیم ننموده است این نوع حبس درقانون اسلام هم وجود دارد: لى الواجد یحل عقوبته و عرضه (حدیث)


حبس ابد
(قانون جزا) حبس در مدت عمرمحكوم را گویند و در فقه حبس دائمى و حبس مخلد درهمین معنى بكار رفته است.


حبس انضباطى
(حقوق ادارى) حبسى كه بصورت كیفر انضباطى مقررشود ماده ۲۴ قانون كیفر بزه هاى مربوط براه آهن مصوب ۱۳۲۰ (رك. تخلف انضباطى - كیفر انضباطى)


حبس با خدمت
رك: حبمى باكار


حبس با كار
(جزا) حبسى كه محكوم علیه بحبس ،مجبور بانجام كارهائى كه براى او معین مى شود باشد. در مقابل حبس مجرد وحبس عادى (بدون كار) بكار رفته است دراصطلاح دیگر حبس با خدمت نامیده میشود (ماده ۲۸۹- ۲۹۸ قانون دادرسى و كیفر ارتش) (رك. حبس عادى - اعمال شاقه)


حبس تادیبى
(جزا) حبسهائی كه برای جرائم جنحه مقرر شده باشد (رك. جنحه)
حبس تكدیرى
(جزا) حبسى كه براى امورخلافى مقرر شده باشد (رك. خلاف)


حبس دائم
(جزا) مرادف حبس ابد است (رك. حبس ابد)


حبس عادى
(جزا) در مقابل حبس باكارو حبس مجرد استعمال میشود (ماده ۲۸۹-۴۲۱ - ۲۹۸ قانون دادرسى وكیفر ارتش)


حبس عام المنفعه
(مدنى- فقه - ثبت) حبس مال بنفع عامه مانند حبس اتومبیل برای دانشجویان دانشگاه یا حبس قنات بنفع موقوفه دانشگاه. در مقابل حبس مال بنفع شخص یا اشخاص محصور معین بكار رفته است (ماده ۹۹- ۱۰۰ آئین نامه قانون ثبت ۱۳۱۷)


حبس غیر قانونى
(حقوق جزا) سلب آزادى و بازداشت محكوم بمنظور اجراء مجازات پس از حكم قطعى، حبس قانونی است. اگر محكوم بر خلاف قانون زائد بر میزان مجازات بطور عمد نگهداشته شود یا نسبت به محكومى كه مجازات حبس او شمول مرور زمان گردیده یا عفو ویا اجراء شده مجازات حبس درباره او بطور عمد اعمال شود حبس غیر قانونی است.


حبس مؤبد
(مدنی- وقف) حبسى كه مدت دائم براى آن معین شده باشد و در واقع قسمى از حق انتفاع است كه مدت آن دائم است و آن مانند وقف است ومادام ك عین باقى است ازمنافع آن بهره برده میشود (ماده سوم قانون اوقاف) بعضى عقیده دارند كه حبس مقید به تأیید وقف است. (جامع الشتات - صفحه ۳۶۱) رك. وقف منقطع الآخر


حبس مخلد
(جزا) مرادف حبس ابد است (رك. حبس ابد)


حبس مطلق
رك. حبس


حبوه
(مدنی- فقه) عطیه اى است از مال میت كه استثناء شده و بفرزند ذكوری كه از سایر اولاد ذكور میت بزرگتر باشد داده میشود خواه بالغ باشد خواه نه. ارقام حبوه از این قرار است:
الف - لباس میت كه لااقل یكبار استعمال كرده باشد.
ب- قرآن و قاب آن
ج- شمشیر و غلاف آن
د - انگشتر
فقهاء مقدار حبوه را (با اختلاف نظر- هائی كه درباره كمیت وكیفیت آن هست) جزء تركه ندانسته و از موانع ارث میشمارند (ماده ۹۱۵ قانون مدنی)
 
حجب
(بروزن ضرب) در اصطلاحات فقه و قانون مدنى حالت و ارثى است كه بواسطه بودن وارث دیگرى از بردن ارث كلا یا بعضا محروم میشود (ماده ۸۸۶ - ۸۸۸ قانون مدنی). بین حجب در ارث و منع از ارث (از حیث لغوى) عام و خاص مطلق است یعنى هر حجبى منع است ولى هر منعى حجب نیست مثلا تولد از زنا از موانع ارث است ولى ازحاجب هاى ارث نیست.


حجب حرمانى
(فقه – مدنی) حجبى كه بكلى وارثى را از ارث محروم كند مانند حجب طبقه اول نسبت بطقبه ثانی وطبقه ثانی نسبت بطبقه سوم (ماده ۸۸۷ قانون مدنی) اقرباء طبقه سوم از روی همین قسم ححب، حاجب ولاء عتق مى باشند و ولاء عتق، حاجب ضامن جریره و ولاء ضامن جریره حاجب ولاء امامت محسوب است. ونیز در طبقه دوم، ابوینی حاجب حرمانی ابی است. در مقابل حجب نقصانی بكار مى رود. (رك. حجب نقصانی)


 


حجب نقصانى
(فقه - قانون مدنی) حجى است كه سهم (فرض) وارث را از حداعلى به حد ادنی تنزل دهد خواه خود حاجب را بهره اى از ارث باشد (مانند اولاد كه حاجب ابوین نسبت به زائد بر سدس مى باشند یا زوج و زوجه را از نصیب اعلى به نصیب ادنی تنزل مى دهند) خواه نه مانند اخوه و اخوات میت كه مادر خود را از ثلث به سدس تنزل مى دهند (ماده ۸۸۷ قانون مدنی)


حجت
(فقه) الف - دلیل را گویند.
ب- قیاس و استقراء وتمثیل را گفته اند. قیاس استقراء او تمثیل اقسام حجة بها التحصیل (كامل المیزان)
ج - درعلم درایه به راوى حدیثى گفته میشود كه بعلت موثق بودنش باحادیث او استناد میشود واین كلمه ازعباراتی است كه در مقام تعدیل راوى گفته میشود. (رك. تعدیل)


حجر
(مدنی- فقه) نداشتن صلاحیت در دارا شدن حق معین (یا حقوق معین) و نیز نداشتن صلاحیت براى اعمال حقى كه شخص آنرا دارا شده است حجر نامیده میشود. اولى را ((عدم اهلیت تمتع)) و دومى را ((عدم اهلیت استیناء)) گویند. این دو اصطلاح مخصوص حقوق مدنی است.


حجر خاص
(مدنی) درمورد پاره اى از محجورین اصل عدم حجر است در امور او مگردر خصوص مواردى كه قانون معین مى كند  مانند حجر ورشكسته زیرا او نسبت باعمال قضائی كه در زندگى براى خود ما به نیابت از غیر میكند على الاصول محجور نیست فقط در موارد مخصوص كه قانون صریحا او را محجور كرده محجور مى باشد، برخلاف صغیر و سفیه.


حجر عام
(مدنی) در مورد بعضى از محجورین (مانند سفیه و صغیر ممیز) اصل این است كه درهمه كارهاى حقوقى محجورند و موارد عدم حجر(مانند تملك بلاعوض) استثنائى ومحتاج بتصریح قانون است.


(اسباب) حجر
(فقه) اسباب حجر عبارت است از: صغر- جنون- فلس- سفه - پاره اى از امور دیگر (مانند اخذ مال غاصب بعنوان بدل حیلوله ومال مورد رهن كه راهن از بعضى از تصرفات درآن محجوراست) همین امور در حقوق مدنی هم از اسباب حجر است جز فلس كه بجاى آن اعسار و ورشكستگى سبب حجر است و اعسار اعم از فلس است. رقیت و مرض مشرف بموت در فقه (بنظر بعضى) از اسباب حجراست نه درقانون مدنی.


حد
(فقه) الف - در لغت بمعنى منع و بند است و در اصطلاح مجازات مصرح در قانون جزا است این مجازات بدنی بوده و حداقل و حداكثر ندارد.
ب- در اصطلاح دیگر حد بمعنى مطلق مجازات است خواه مصرح در قانون جزا باشد یا باختیار قاضى بوده باشد (تعزیر) درهمین اصطلاح است كه گفته اند: الحدود تدرء بالشبهات یعنى بصرف شك دروقوع جرم یا تحقق عناصر آن اصل برائت جارى میشود.
ج - بمعنی قانون الزامى (امرونهى) است چنانكه درقرآن آمده است (و الحافظون لحدود الله) مقصود از حدود امرونهى و قانونی است.
د - گاهى حد درمعنى عامى استعمال میشود كه شامل حد بمعنى اخص (معنى اول) و تعزیر و قصاص و دیات میباشد.


حد اصغر
(فقه) مجازات شلاق در جرم زنا را گویند (رك. حد اكبر)


حد اكبر
(فقه) مجازات زناى محصنه را گویند كه رجم (سنگسار كردن) است. (رك. رجم)


حد تام
(فقه) یا حد كامل، مجازات بدنى مصرح در قانون جزا است كه حداقل و حداكثر ندارد و این همان حد بمعنی اخص است. (رك. حد)


حد غیر تام
(فقه) به تعزیرگفته میشود (رك. تعزیر)
حد كامل
(فقه) مرادف حد تام است (رك. حد تام)


حد محض
(فقه) هرگاه جرم در مورد خصوص حق الله باشد حد را حد محض گویند مانند حد شرب مسكر.


حد مختص
(فقه) حدى كه فقط راجع به حق الله یا راجع به حق الناس باشد در مقابل حد مشترك استعمال میشود.


حد مشترك
(فقه) حدى كه هم جنبه حق الله وهم جنبه حق الناس داشته باشد مانند حد سرقت. این درحقوق جدید نظیر دعوى كیفرى است كه هم جنبه عمومى وهم جنبه خصوصى داشته باشد.


حد ناقص
(فقه) مرادف تعزیر است (رك. تعزیر)


حدیث
(درایه) مرادف خبر است (رك. خبر)


حدیث حسن
رك. صحیح بالعرض- حسن


حدیث رفع
(فقه) به حدیث ذیل اطلاق میشود: ((رفع عن امتى تسعة اشیاء الخطاء والنسیان وما استكرهو اعلیه ومالایعلمون وما لایطیقون وما اضطروا الیه والطیره و الحسد و الوسوسة فى الخلق مالم ینطق بشفتیه)) از ظاهر این حدیث استفاده میشود كه درسایر مذاهب اگركسى كارى از روى خطاء یا فراموشى ویا اكراه ویا جهل ویا اضطرار میكرد مؤاخذه مى شد و ماخوذ بعمل خود بود علاوه بر این بآنها تكالیف خارج از طاقت مى شد و اگر حسد می ورزیدند معاقب بودند و یا فال بد اگر میزدند كیفرمی دیدند وو... ولى این امور از ملت اسلام برداشته شد (تقریرات اصول نائینى - جزء سوم - ص ۱۲۲) ماخوذ بودن باكراه و یا تحمیل تكلیف مالایطاق باقتضاء عدل خداوند ظاهرا نباید درمیان سایر امم اعمال شده باشد و بهرحال در ذیل این حدیث قرائنى هست كه صحت انتساب آنرا به معصوم(ص) مورد تامل قرار میدهد هرچند كه اصحاب درآن تامل نكرده اند.


حدیث قدسى
(فقه) حدیثى كه درآن كلام خداوند تعالى نقل شود كلامى كه وسیله تحدى (مانند قرآن كریم) نباشد (درایه شیخ بهائی  صفحه دوم)


(سند) حدیث
(درایه) سلسله راویان یك حدیث را گویند.


(طریق) حدیث
(درایه) سند حدیث را گویند یعنى سلسله راویان حدیث.


حر
(فقه) كسیكه مالك نفس خود میباشد هیچكس نمى تواند از خود سلب حریت كند... (ماده ۹۶۰ ق - م) این اصطلاح درمقابل رق (بتشدید قاف) استعمال شده است.


حراج
(دادرسی مدنى – ثبت) فروش مال (و یا اموال) در حضور جمع بوسیله عرضه آن بجمعیت باین ترتیب كه پیشنهاد كننده  بالاترین قیمت مشترى (برنده حراج) محسوب است (ماده ۷۰۷ قانون اصول محاكمات حقوقى ۱۳۲۹ قمرى) حراج ومزایده فرق دارند ولى غالبا بغلط بجاى هم بكار مى روند. رك. مزایده


(حق) حراج
رك. حق حراج



(مالیات) حراج
رك. حق حراج


حرام
در لغت بمعنى ممنوع است و در ماههاى (ذوالقعده - ذوالحجه - محرم - رجب) جنگ ممنوع بود (البته با اجانبى كه در این مدت، جنگ را در مقررات خود ممنوع میدانستند.) حرام كه با حلال بكار رود شامل الزامات قانونی (واجب و حرام) مى باشد. در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


(تحلیل) حرام
(فقه) تراضی و توافقى كه بموجب آن، امر مصنوعى مورد تعهد فعل قرار گیرد مانند اینكه تعهد كند كه مال غیر را سرقت كند این تعهد باطل است (الصلح جائز بین المسلمین الاصلحا احل حراما)


(مال) حرام
(فقه) مالى كه ازطریق نا مشروع بچنگ آمده باشد.


حربى
(فقه) كافرى كه متدین بدین اسلام - مسیح - یهود - زرتشت نباشد و او را كافر حربی وكافرغیر كتابى هم گویند و بطور اختصار غیركتابى نیزگفته اند.


حرز
(فقه) الف - هر موضعى كه غیرمالك بدون اذن او حق ورود درآنرا نداشته باشد.
ب - هر موضعى كه محدود بوده وغیرمالك حق دخول درآنرا بدون اذن ندارد بشرط اینكه موضع مزبور بسته و مقفل باشد. هتك حرز شرط تحقق جرم سرقت در فقه مى باشد (ماده ۲۲۶ قانون جزا) رك. هتك حرز


(هتك) حرز
(جزا) از حرزتعریف ناقصى بطورضمنى درماده ۲۲۶ قانون جزا شده و هتك حرز عبارت است از خراب كردن یا سوراخ كردن یا شكاف دادن یا از جاى كندن وسائل محصوركردن (دیوار- نرده - پرچین - سیم خاردار و مانند اینها) یا حفاظت (مانند صندوق وقفسه محفوظ) بطور ضمنى معنى حرز روشن میشود و مفهوم عرفى آن هم همین است.


حرم
(فقه) خاك مكه و قسمتى از اطراف آنرا گویند (در تقسیمات سیاسی خاك اسلام این امر داراى آثارى بوده است از نظرعبور ومرور وتوقف و سكونت اتباع خارجه)


حرمت
(فقه) منع و نهى را گویند ارتكاب حرام مستلزم مجارات است.


حرمت ابدى
(مدنی - فقه) درباب نكاح حالتى است قانونی در رابطه زن ومرد (اعم ازاینكه سابقه ازدواج بین آنها بوده ویا نبوده باشد) كه با وجود آن حالت آن زن و مرد نتوانند بصورت زوج و زوجه باهم زندگى كنند و حالت مزبور هرگونه رابطه نكاح را بین آن دو نفر برای همیشه طرد مى كند مانند حرمت مادر ملوط بر لاطى و حرمت ابدى دخترى كه عقد شده (پیش از رسیدن به نه سالگى) و افضاء شده باشد و موارد دیگر.


حریم
(مدنی- فقه) مقدارى از اراضی اطراف ملك و قنات و نهر و امثال آن است كه براى كمال انتفاع از آن ضرورت دارد (ماده ۱۳۶ قانون مدنی) و حریم در حكم ملك صاحب حریم است وتملك و تصرف درآن كه با طبیعت حریم منافات دارد بدون اذن مالك درست نیست. حریم ملك تبعى است یعنى از توابع ملك است و مالك میتواند از حق خود درحریم بلاعوض یا در مقابل اخذ عوض صرفنظر  كند. حریم اختصاص به چاه وقنات و خانه و مزرعه و باغ ندارد بلكه دهات هم حریم دارند و در حریم ده از حق تعلیف دواب وكندن بوته ها و مانند این امور بهره مى برند. فروش حریم دهات كه در بعضى شهرها مانند تهران دیده شده وجه شرعى و عرفى ندارد.


حریم درخت
(مدنى – فقه) حریم درخت در زمین موات بقدر وصول ریشه ها و شاخه ها (در آخرین حد رشد آن) و معبر آمد وشد صاحب درخت براى آبیارى و رسیدگى بآن و استفاده از آن مى باشد (جامع الشتات - صفحه ۶۰۲ – ۶۱۳)



حریم ده
(مدنی- فقه) مقصود از ده اراضى ملكى آن اعم از بائر و دائر و آیش و زیر كشت و اراضى دیمكارى است كه از راه احیاء براى كشت دیم آماده شده باشد. بنابراین حریم عبارت خواهد بود از سایر اراضى (جزآنچه كه در بالا گفته شد) اطراف یك ده كه اهالى ده براى تعلیف اغنام و احشام و سوخت و سایر انتفاعات مكمل (بمقیاس تعریف ماده ۱۳۶ قانون مدنی) ازآن اراضی همگى استفاده مى كنند. و بغلط بآنها اراضی مشاعى ده گفته میشود در صورتیكه مشاع بر ملك اطلاق میشود نه بر حریم. و عنوان حریم در این مورد با موات جمع میشود و ثبت حریم ده از اغلاط و بلكه ازحیل است!


حساب
برشمارى كالاها و وجوه به كمك ارقام و اعداد، و فن مربوط بآن فن حسابدارى است كه معروف است.


حساب جارى
حسابی كه مشترى بانك در آن دارد كه پولى از جانب مشترى بعنوان آن حساب نزد بانك امانت گذاشته میشود و تدریجا ممكن است مبلغى بآن افزوده كند یا بوسلیه چك ازآن برداشت نماید.


حساب جارى مخصوص
حسابى است براى مشترى بانك كه قائم به اعتبارى است كه بانك بمشتری داده است و شبیه حساب جارى عادى مى باشد.


(ریز) حساب Decompte
صورت جزء حساب را گویند.


حسابدارى Comptabilite
الف -عمل منظم نگهداشتن حسابها
ب- اداره اى كه به حسابها رسیدگى میكند. (رك. حساب)


حسن
(فقه) الف- حدیثى است مقبول كه روات آن در هر طبقه (تا معصوم) امامى ممدوح (بدون اینكه تعدیل وتوثیق شده باشند) باشند و اگر تمام روات سلسله حدیث عادل باشند فقط یكنفر امامى ممدوح (غیرعادل) باشد بازآن حدث را حدیث حسن (نزد امامیه) نامند (رك. صحیح بالعرض)
ب - گاهى ممكن است یك حدیث از آخرسلسله (از طرف صدراسلام) تا نقطه معینى (درسلسله روات) امامى ممدوح غیرعادل باشند و ازآن نقطه ببعد بعضا یا كلا امامى ممدوح عادل نباشند (یعنى حدیث ازآن نقطه ببعد حالت ضعیف یا مقطوع یا مرسل را دارا باشد) در اینصورت حدیث تا آن نقطه حسن است (درایه شهید - صفحه ۲۴- ۹۸) بنظر بعضى صرف ممدوح امامى (غیر عادل) كافى نیست كه حدیثى حسن باشد بلكه باید تصریحى بر ضعیف بودن راوى نشده باشد زیرا اى بسا ممدوحى كه تصریح بر ضعف او شده است پس در حدیث صحیح، عدل راوى ظاهر و اتقان وضبط اوكامل است ولى در حدیث حسن چنین چیزى شرط نیست (درایه والد شیخ بهائى - صفحه ۸۰) بهرحال فقهاء شیعه نیز مانند فقهاء عامه بحدیث حسن عمل مى آن گردد مانند عموم نص دیگرویا وجود حدیث دیگر و مانند آنها.


حسن نیت
(مدنی) وضع فكرى كسیكه اقدام بعمل حقوقى از روى اشتباه مى كند و تصور مى كند كه عمل او بر وفق قانون است وحال اینكه موافق قانون نیست و مقنن در مقابل عواقب زیان آور آن عمل حقوقى درحدود معینى او را حمایت مى كند مانند صاحب یدى كه تصور مى كند با مالك واقعى معامله كرده ومال را از او گرفته و حال اینكه با غاصب معامله كرده است (ماده ۵۴۹ - ۱۱۴۱- ۲۲۶۵ قانون مدنی فرانسه و ماده ۳۰۴ قانون مدنى ایران) یا كسیكه روى زمین غیر ساختمان مى كند باعتقاد اینكه ملك او است (ماده ۵۵۵ قانون مدنی فرانسه) درحقوق ما حسن نیت قبول نشده و بهمین جهت مقنن ایران ماده ۳۰۱ ببعد قانون مدنى ما را مقید بضمانت اجرائى كرده است كه با فقه امامیه متناسب است و حال اینكه خود آن مواد را ازحقوق مدنی فرانسه گرفته است و تازه گرفتن آن مواد هم ضرورت نداشت زیرا ماده ۳۰۸ ببعد قانون مدنى ما رفع نیاز مى كرد.


حشفه
(مدنی- فقه) ازمحل ختان (ختنه گاه) ببالا ازآلت رجولیت. ومقصود از التقاء ختانان نهان شدن حشفه است در آلت انوثیت. و این حد از دخول منشاء ترتب آثار حقوقى وكیفرى است. ازنظر حقوقى درحال حاضر بین مقررات شرعى وعرفى فرق نبوده و ضابطه همین است. ۱۷۱۸- حصر وراثت درعرف عام بجاى تصدیق حصر وراثت (با حذف مضاف) بكار مى رود (رك. دعوى انحصار وراثت)



حصه
(فقه- مدنی) سهم مشاع را گویند. (ماده ۸۰۸ ق- م)


حضانت
(مدنی – فقه) در لغت بمعنى پروردن است در اصطلاح عبارت است از نگهدارى مادى و معنوى طفل بتوسط كسانیكه قانون مقرر داشته است وقائم باركان ذیل است: الف - حضانت مخصوص ابوین و اقرباء طفل است و بین اقرباء رعایت طبقات ارث نمیشود.
ب - نسبت به ممتنع از نگهدارى طفل، حضانت تكلیف است و نسبت بدیگران حق است (ماده ۱۱۶۸ قانون مدنی)
ج - حفظ مادى (جسم) وتربیت اخلاقى و معنوى طفل مناسب شئون او.
د - اهلیت قانونی براى حضانت (ماده ۱۱۷۳- ۱۱۷۴ قانون مدنی)


حطیطه
رك. صلح (صلح حطیطه) - دین (تعجیل دین مؤجل)


حق
(فقه) درمعانى زیر بكار مى رود:
الف - امورى كه در قانون پیش بینى شده اگر افراد مجاز باشند كه بقصد خود برخى از آنها را تغییر دهند این امور قابل تغییر را ((حق)) گویند مانند مدلول ماده ۳۸۷ ق - م كه از نظر ما قابل اسقاط است یعنى طرفین عقد بیع مى توانند ضمن عقد بیع، شرط اسقاط ضمان تلف مبیع قبل از قبض را بین خود بنمایند. حق باین معنى درمقابل حكم بكارمى رود. (رك. حكم)
ب - نوعى از مال است و در اینصورت در مقابل عین، دین، منفعت، انتفاع بكارمى رود چنانكه گویند مالكیت عین، مالكیت دین، مالكیت منفعت، مالكیت انتفاع ، مالكیت حق مانند مالكیت حق خیار و مالكیت حق تحجیر.
(مدنى) الف - حق بمعنى دوم بالا در حقوق مدنی كنونی هم گاهى بكار مى رود ولى حق بمعنى اول دراصطلاحات كنونى كمتر استقبال شده است و بجاى آن ((قانون تفسیرى)) (رك. قانون تفسیرى) بكار مى رود.
ب- قدرتی كه از طرف قانون بشخصى داده شد حق نامیده میشود در فقه درهمین معنى كلمه سلطه را بكار مى برند (رك. سلطه) حق باین معنى داراى ضمانت اجراء است و آنرا  ((حق تحققى)) و ((حقوق موضوعه)) و ((حقوق مثبته)) نیزگفته اند.


حق آب وگل
در معانی ذیل بكار مى رود:
الف - حقوق زارعانه (رك. حقوق زارعانه) تبصره ماده ۱۵ آئین نامه سازمان آب و برق خوزستان مصوب ۱۱-
۳- ۳۹
ب - در اصطلاح عامیانه بمعنى سرقفلى بكار رفته است (رك. سرقفلى)


حق آبونمان
رك. آبونمان


حق اجراء
مرادف حق الاجراء است (رك. حق الاجراء) تبصره ماده ۱۳۱ قانون ثبت.


حق اجرائیه
مرادف حق الاجراء است (تبصره ماده ۱۳۱ قانون ثبت) (رك. حق الاجراء)


حق اختراع
حق انحصاری ساختن و فروش وانتفاعات براى مكتشف و سازنده امر تازه در شعب مختلف صنعت یا كشاورزى (ماده ۲۶ قانون ثبت علائم مصوب ۱- ۴- ۱۳۱۰)


حق اختصاص
(مدنى – فقه) ممكن است چیزى قانونا یا عرفا جنبه مالیت خود را ازدست بدهد ولى با این حال تعلق به كسى داشته باشد در اینصورت اختیارآن شخص را برآن چیز ((حق اختصاص)) گویند مثلا خیابانى را از میان خانه هاى اشخاص عبور میدهند وجز قسمت كمى اززمین شخص معینى جزء خیابان میگردد بطوریكه آن قسمت از زمین كه جزء خیابان نشده آنقدرناچیز است كه بدرد هیچ كارى نمى خورد و قابل خرید وفروش نیست یعنى از مالیت ساقط گردیده است با این وصف همان زمین كم اختصاص بصاحب قبلى آن داردو حق او برزمین مزبور حق اختصاص نامیده میشود وكسى نمیتواند درآن قسمت با او مزاحمت كند.


حق اخراج ازملكیت
(مدنى- فقه) بموجب این حق مالك میتواند ملك خود را از ملكیت خود بیكى ازطرق ناقله (مانند بیع- صلح) خارج كند یا ازآن اعراض كند یا آنرا تلف كند.


حق ارتفاق
(مدنى- فقه) و آن حقى است براى شخص درملك دیگرى (ماده ۹۳- ق- م) بواسطه مالكیت در ملك معین مانند حق العبور و حق المجرى و مانند اینها.


حق استثمار
(مدنی) حقی كه بموجب آن مالك میتواند ازمنافع ملك خود بهره مند شود مثلا آنرا اجاره دهد.


حق استرداد
(مدنی – ثبت) حقى است كه بموجب آن مدیون در معاملات با حق استرداد (رك. معامله با حق استرداد) میتواند با رد طلب بستانكار خود مال مورد وثیقه را تحت تصرف كامل خود درآورد. ذكر كلمه (استرداد) كه موهم نقل مال از طرف مدیون به دائن است بیمعنى است زیرا در معاملات با حق استرداد درواقع نقل مال وجود ندارد و بیع شرط كه بارزترین فرد این گونه معاملات است امروزه مملك نیست و ناقل مبیع نمى باشد (صدر ماده ۳۴ مكرر قانون ثبت)


حق استعمال
(مدنى) حقى كه بموجب آن مالك بتواند ازعین ملك خود بهره مند گردد مانند ساختن خانه در روى زمین خود.


حق استیفاء
(مدنی) حق اجراء واعمال حقى كه اجراء كنند حق قبلا آن حق را بموجب قانون دارا شده است مثلا صغیرحق اجراء و اعمال حقوقى را كه دارا است ندارد و باید ولى قانونی او حقوق وی را بمرحله اجراء و اعمال بگذارد. عبارت ((حق اعمال حق)) صریحتر از حق استیفاء بنظر میرسد.


حق اشتراك
مرادف وجه اشتراك است (رك. آبونمان)


حق اعتبارى
(فقه) حقى است كه فقط شخص یا اشخاص معینى كه حق مزبور علیه آنها است مكلف برعایت آن هستند مانند حق زوج بر زوجه و بالعكس وحق بستانكار بربدهكار. در مقابل حق عینى بكار مى رود (رك. حق عینى) در حق عینى همه اشخاص مكلف برعایت حقوق صاحب حق هستند چنانكه اگر كسى مالك خانه اى است همه افراد باید حق مالكیت او را محترم بشمرند ولى اگر كسى از دیگرى بدهكار است این بدهكار است كه باید حق بستانكاررا محترم بشمرد و درموقع معین، طلب او را بدهد و تصور اینكه دیگران هم محترم برعایت این حق بستانكار باشند معنى ندارد.


حق اقامه دعوى
(حقوق عمومی) حقى كه بموجب آن هر شخص بتواند براى استیفاء حقوق خود یا دفع تجاوز دیگران به مراجع تظلم عمومی (دادگاهها) شكایت كرده و رسیدگى را بخواهد.


حق انتفاع
(فقه – مدنى) وآن حقى است كه بموجب آن، شخص مى تواند از مالى كه عین آن ملك دیگرى است یا مالك خاصی ندارد استفاده كند (ماده ۴۰ ق – م) مانند عمرى و رقبى و سكنى (ماده ۴۱ ق – م ببعد) ومانند حق استفاده از پارك شهر و ماهى گیرى در بعضى از رودخانه ها كه بصورت تفریح انجام میگیرد.


حق انحصار
نوعى مالیات است كه دولت از مصرف كنندگان كالاهاى معینى (كه قبلا تولید یا خرید و فروش یا حمل و نقل آنها را بانحصار خود درآورده است) علاوه بر قیمت واقعى آن دریافت مى كند. سابقا این حق را ((عوائد خاصه)) مى نامیدند كه پادشاه دریافت مى كرد.


حق اولویت
(مدنی – فقه) یكنوع حق عینى است كه ازجهت سبقت شخص نسبت بآن عین كه درمعرض حیازت جمعیتى معین قرارگرفته است بیدا میشود مانند حق اولویت ناشى از تحجیر در اراضى موات و حق اولویت در صندلى هاى نصب شده در پارك شهر براى كسى كه روى آنها نشسته است و امثال اینها (ماده ۱۴۲ ق- م)



حق اولویت رعیتى
از اصطلاحات قدیمى است و فعلا كلمه رعیت كه ازبدترین تعبیرات است منسوخ است. معنی اصطلاحى آن دركلمه ((حقوق زارعانه)) دیده شود.


حق ایصاء
(مدنى- فقه) وآن حقى است كه ولى قهری بوصى خود میدهد تا بتواند ثالثى را براى بعد از زوت خود (فوت وصی) وصى نماید (ماده ۱۱۹۰ ق- م) ولى تا وقتی كه این حق را نداده باشند اصل این است كه وصی مزبور حق تعیین وصى دیگر را ندارد.


حق بیمه
وجهى كه بیمه گزار به بیمه گر درعقد بیمه میدهد. (رك. بیمه)


حق پناه
(بین الملل عمومى) حق ورود كشتیهاى جنگى متخاصمین به آبهاى ساحلى دول بیطرف و استفاده از بنادر ولنگرگاههاى آنان را گویند.


حق تبعى
(مدنى) حقى كه عارض بر مال دیگرى است مثلا خانه اى كه راه عبور آن ازملك دیگرى است حق العبور آن خانه یك حق تبعى است كه عارض برآن خانه است حق تبعى بتنهائی مورد معامله قرار نمیگیرد و مالیت ندارد از این قبیل است حقابه ملك (رك. حقابه) و حق سرقفلى یا كسب و پیشه و بهمین جهت حق سرقفلى به تنهائى براى اجراء اجرائیه دادگاه یا اجرائیه ثبتى قابل توقیف نیست.


حق تحققى
در اصطلاحات حقوق كنونى ایران حقى است كه داراى ضمانت اجراء باشد. این اصطلاح در مقابل حقوق طبیعى - حقوق فطرى بكار مى رود. درهمین مورد حقوق موضوعه - حقوق مثبته هم بكاررفته است.


حق تشرف
ملكى كه در اثر اجراء قانون توسعه معابر و از بین رفتن ملك جلو یا ازبین رفتن جلوملك، مشرف بمعبر شود ارزش بیشترى پیدا مى كند وبه شهردارى كه سبب پیدایش این ارزش و مرغوبیت شده حق میدهد كه بابت این وضع مالى (وجه نقد مطابق حق شهرداری را حق تشرف مى گویند (ماده پنجم قانون توسعه معابر ۱۳۱۲ كه منسوخ بقانون توسعه معابر ۱۳۲۰ شده و در ماده هشت این قانون اضافه شده كه اگر ملك مشرف بخیابان هم بر اثر توسعه خیابان مرغوب شود براى شهردارى حق تشرف پیدا میشود. در سال ۱۳۴۲ هم مقرراتی درهمین زمینه بصورت تصویب نامه وضع شده است) درقانون تملك زمین ها براى شهرسازى مصوب ۱۷- ۳- ۳۹ از حق تشرف به اضافه ارزش تعبیر شده است (ماده هفت)
 
حق تعقیب
(مدنی) یا Droit de suite وآن حقى است برای صاحب حق عینى كه میتواند باستناد آن حق، مال خود را دردست هر كس كه بیابد بگیرد. صاحب حق ارتفاق هم میتواند این حق راعلیه مالك مالى كه حق ارتفاق بضرر او است اعمال نماید.


حق التعلیف
رك. حق علفچر


حق تقاعد
رك. تقاعد


حق تقدم
شبیه حق اولویت است (رك. حق اولویت) كه مقنن ما در مورد حق كسیكه كلمه اى را بعنوان اسم خانوادگى مقدم بردیگران براى خود گزیده و از این طریق حقی پیدا كرده است (ماده ۳۹ قانون ثبت احوال) مقرر داشته است و نیز درمورد حق خرید متروكه حق تقدم در خرید مصرح است (ماده ششم قانون توسعه معابر ۱۳۲۰ منسوخ بقانون توسعه معابر  ۱۳۲۰) و نیز این اصطللاح در ماده ۱۹ متمم بودجه سال ۱۳۱۴ راجع بحق تقدم وزارت دارائى براى وصول بدهكاریهاى اشخاص بدولت بكار رفته است هم چنین در ماده واحده قانون اجازه ضبط اموال متجاسرین آذربایجان وكردستان وتصفیه مطالبات و خسارات اشخاص مصوب ۱۴- ۳ - ۱۳۳۹ همین اصطلاح بكار رفته است.



حق تمبر
نوعى از مالیات است كه از طریق الصاق تمبر ازمؤدى گرفته میشود (ماده ۴۰ ببعد قانون مالیات بر درآمد مصوب ۱۰ - ۵ - ۳۴ مجموعه ۱۳۳۴- صفحه ۲۳۰)


حق تمتع
(مدنی) حق دارا شدن حق معین (یا حقوق معین) را گویند چنانكه گویند بیگانه حق تملك اموال غیر منقول را ندارد یعنى حق تمتع ندارد. در مقابل حق استیفاء استعمال شده است. عبارت ((حق دارا شدت حق)) صریحتر از حق تمتع است كه مفهوم آن با حق استیفاء اشتباه میشود.


حق التولیه
(مدنی – فقه) سهمى از منافع موقوفه كه معمولا واقف براى حق الزحمه متولى قرار میدهد ولو اینكه واقف ومتولى یكنفر باشند (ماده نهم قانون اوقاف ۳ -۱۰-۱۳۱۳)


حق ثابت
رك. حق متزلزل


حق الثبت
حقوق دولتى كه بابت ثبت ملك در دفتر املاك یا ثبت معاملات یا ثبت حق اختراع یا علات وغیره ازمتقاضى ثبت دریافت میشود (ماده ۱۸ نظامنامه قانون ثبت و ماده ۱۱۸ ببعد قانون ثبت ۱۳۱۰)


حق جزئى
(مدنی – فقه) هر حقى كه شخص معین در موضوع معین داشته باشد مانند حق مالكیت بر مال معین. حق فردى وحق شخصى نیز درهمین معنى بكار رفته است.
 
حق جوابگوئى
مؤسسات دولتى و عمومى و افراد مردم اعم ازمأمورین رسمی و غیره هرگاه در روزنامه یا مجله مطالبى مشتمل برتهمت و افتراء یا اخبار بر خلاف واقع نسبت بخود مشاهده كردند حق دارند جواب آن مطالب را كتبا براى روزنامه یا مجله بفرستند و آن روزنامه یا مجله مكلف است این گونه توضیحات و جوابها را درهمان صفحه و باحروفیكه مطالب اصلى را چاپ كرده است مجانا بطبع برساند مشروط براینكه جواب از دو برابر اصل مطلب تجاوز ننماید و متضمن توهین بكسی نباشد. در صورتیكه روزنامه یا مجله علاوه برجواب مذكور مطالب و یا توضیحات مجددی چاپ نماید حق جواب  گوئی مجدد بطریق مذكور در فوق براى معترض محفوظ خواهد بود. (ماده ۹ لایحه قانونی مطبوعات - مصوب ۸-  ۵ - ۳۴ مجموعه ۱۳۳۴- صفحه ۱۹۷)


حق حاكمیت
(حقوق اساسى) مقصود قوه قانونگذارى وقوه مجریه وقوه قضائیه است كه اركان حاكمیت را تشكیل مى دهند.


حق حال
(مدنى – فقه) حقى است كه صاحب آن بتواند بدون انتظار گذشتن زمانی آنرا مورد استفاده قرار دهد مانند حق مستأجر برعین مستاجره بعد ازعقد اجاره بشرطى كه براى تسلیم عین مستاجره بمستأجر مهلت معین نشده باشد. این اصطلاح در مقابل حق مؤجل بكار مى رود (رك. حق مؤجل)


حق حبس
(مدنی- فقه) درعقود معوض هریك از طرفین بعد ازختم عقد حق دارد مالى را كه بطرف منتقل كرده باوتسلیم نكند تا طرف هم متقابلا حاضر بتسلیم شود بطورى كه درآن واحد (یدابید) تسلیم و تسلم بعمل آید واین عمل تسلیم و تسلم مقارن را فقهاء تقابض گویند (ماده ۳۷۷ قانون مدنى و ملاك آن) حق حبس از مظاهر بارز قاعده عدل وانصاف است.


حق حراج
(ثبت) مالى كه دولت (مراجع قضائی) بابت حراج (درموارد حراج) مطابق تعرفه قانونى از محكوم علیه یا متعهد مى گیرد (ماده ۹۴ آئین نامه اجرائى ۱۳۲۲) حق حراج ازنظرماهیت نوعى از مالیات است بهمین جهت آنرا مالیات حراج هم مى گویند (ماده ۳۴ قانون ثبت ۱۳۱۰)


حق حضانت
(مدنی – فقه) حق نگهدارى وتربیت طفل را گویند كه بپدر یا مادر یا اقرباء مطابق مقررات داده شده است. (رك. حضانت)


حق حضور
(حقوق ادارى) وجهی كه بمأمور دولت یا غیر مامور دولت بابت حضور در وقت معین براى انجام كارى بحسب جلسات پرداخت میشود. همین وجه نسبت باشخاص كوچكتر بصورت دستمزد داده میشود. (رك. كمك هزینه - پاداش - فوق العاده - اضافه حقوق)


حق خیار
(مدنی – فقه) اختیار ابقاء و ازاله عقدى كه بجهتى ازجهات قانونى درحالت تزلزل است. مانند عقدى كه یكى از خیارات در آن قرار داده شده است بحكم قانون (مانند خیارمجلس) یا بتراضی طرفین (مانند خیار شرط).


حق دائم
(مدنى- فقه) حقى است كه محدود بزمان نیست مانند حق مالك درمورد حق عینى برمنقول یا غیرمنقول. این اصطلاح درمقابل ((حق موقت)) بكار برده میشود. (رك. حق موقت)


حق دینى
(مدنى- فقه) حقى است كه شخص بعهده دیگرى دارد مانند حق بستانكار بر بدهكار. مرادف این اصطلاح، حق ذمی وذمه مى باشد.


حق ذمى
(مدنی- فقه) حقى است كه شخص بعهده دیگرى دارد مانند حق بستانكار بربدهكار. در اصطلاح دیگر آنرا ذمه و حق دینى هم گفته اند.


حق رجحان
(مدنی – ثبت) بمعنى حق تقدم است كه مقنن به رسم ادباء تفنن كرده وبا وجود دو اصطلاح حق اولویت و حق تقدم دست بساختن اصطلاح سوم (یعنى حق رجحان) زده است و تفنن در ساختن اصطلاحات درعلم حقوق براى فهم قوانین زیان دارد  (ماده ۳۴ مكرر قانون ثبت) و از روش علمى بدور است. (رك. حق تقدم)


حق ریشه
رك. حقوق زارعانه


حق الزحمه
(حقوق ادارى) وجهى كه بمامور دولت (یا شخصى شاغل در مؤسسات كشورى یا بلدى) علاوه بر حقوق بعنوان كار دیگرى كه از او (علاوه بركار اصلى كه براى آن حقوق میگیرد) خواسته میشود داده میشود. این وجه بطور مستمر مادام كه بكار جدید مشغول است پرداخت میشود درایام مرخصى قابل پرداخت نیست. در حقوق تقاعد تاثیرى ندارد (ماده ۳۳ قانون محاسبات عمومى ۱۰- ۱۲- ۱۳۱۲) درتبصره دوم قانون تشكیل دادگاه اطفال بزهكار مصوب ۱۳۳۸ حق الزحمه درمعنی حق حضور بكاررفته ونماینده تشتت ذهن قانونگذار دراستعمال اصطلاح حق الزحمه وحق حضور و اصطلاحات متقارب و نزدیك بآنها است. (رك. حق حضور- دستمزد - كمك هزینه - پاداش - فوق العاده - اضافه حقوق)


حق سكنى
رك. سكنى


حق السكوت
(جزا) مصداق اخاذى است (رك. اخاذى) و مجرم ازاین طریق طرف را تهدید مى كند كه خبرنا مساعدى راجع بزندگى خصوصى او افشاء خواهد كرد وبواى ترك این فعل وجه یامال دیگرى از او مى گیرد. دربعضى مواقع بعضى از روزنامه ها ممكن است این كار را بكنند ولى ممكن است افشاء مذكور از طریق شفاهى هم باشد و بهر حال یك جرم مطبوعاتی صرف نیست.


حق الشرب
الف - حق استفاده ازآب رودخانه یا نهریا چشمه براى ملك معین.
ب- درتاریخ حقوق ایران مالیاتی بود كه بابت استفاده اشخاص از رودخانه یاقنات دولتى كه مى كردند گرفته میشد.


حق شخصى
(فقه – مدنى) هرحقى كه شخص معین درموضوع معین داشته باشد مانند حق مالكیت برمال معین. حق فردى و حق جزئی نیز درهمین معنى بكار رفته است. (فقه) حقى كه قائم بشخصى باشد و قابل انتقال بغیر نباشد مانند حقوق زوجیت. حق قبول وصیت تملیكى بنظر برخى از حقوق قائم بشخصى موصی له است بهمین جهت اگر موصی له پیش از موصى فوت كند حق قبول وصیت بورثه موصى له منتقل نمیشود. اصل در حقوق این است كه قابل انتقال بغیر باشند تا خلاف آن ثابت شود. در امور مبتنى بر احسان، اصل این است كه قائم بشخص باشد بهمین جهت حق قبول وصیت تملیكى باید قائم بشخص تلقى شود مگر قرینه بر خلاف وجود داشته باشد.


حق شرب
(مدنى – فقه) حق استفاده ملك یا شخص ازآب چاه یا چشمه یا قنات یا نهریا رودخانه براى خوردن یا آبیارى زراعت یا درختان.


حق شفعه
(مدنی- فقه) هرگاه مال غیرمنقول قابل تقسیمى بین دو نفر مشترك باشد و یكى ازدو شریك حصه خود را بقصد بیع بشخص ثالثى منتقل كند شریك دیگرحق (حق شفعه) دارد قیمتى را كه مشترى داده است باو بدهد وحصه مبیعه را تملك كند (ماده ۸۰۸ قانون مدنى)


حق طبع
اختیارچاپ ونشر یك اثر فكرى (مانند كتاب ومقاله وغیره) این حق على الاصول متعلق بنویسنده است كه میتواند آنرا بغیر منتقل كند و ممكن است بطورقهرى بورثه مؤلف منتقل شود.


حق علفچر
یا حق التعلیف عبارت است از اجرت بهره ایكه دارندگان مواشى از چراگاهها مى برند وآن اجرت را به مالك چراگاه مى پردازند (قانون مربوط به صرفنظر كردن بقایاى علفچر سال ۱۳۴۰ وحق علفچر بهاره قسمتى ازمراتع دولتى مصوب ۵-۳-۱۳۴۳) از نكات مهم تاریخى راجع به حق تعلیف این است كه در بسیارى از اراضى موات قبل از مشروطه ارباب سیف و سوط (اعم از عمال دولت و غیره) براى خود حقوق تعلیف برقرارمى كردند ومنافع تعلیف را باجاره باشخاص میدادند و اجاره نامه هاى عادى بین طرفین رد وبدل میشد كه توجه بعنوان و اشخاص مؤجرین این اجاره نامه ها صحت مراتب بالا را اثبات مى كند. بعدا با پیدایش قوانین ثبت املاك ، اعقاب مؤجرین مزبور با ارائه بنچاقهاى بالا (اجاره نامه ها) خود را متصرف بعنوان مالكیت قلمداد كرده و قسمتى از این اراضی را كه وسعت فراوان دارد تصاحب كرده و از احیاء كنندگان واقعى آن اراضی ثمن آنها را گرفته اند. نتیجه اینكه این گونه اسناد دلیل مالكیت نیست مگر قرائن مفید علم بآنها پبوسته شود. (رك. باجگاه)


حق عینى
(فقه – مدنى) حقى است مالى كه متعلق آن عین خارجى باشد مانند مالكیت عین و مالكیت منفعت (براى مستاجر) ومالكیت انتفاع (براى مهمان نسبت به ماكولات) ومالكیت حق (مانند حق ارتفاق وحق تحجیر وحق وثیقه مانند حق مرتهن برمال مرهونه وحق مستأجر برعین مستأجره درقانون روابط مالك ومستاجر مصوب سال ۱۳۳۹ و غیره) حق عینی درمقابل حق دینی بكارمى رود (رك. حق دینى) ماده ۳۵ نظامنامه دفتر اسناد رسمى و ماده ۱۰۳- ۱۰۴ آئین نامه قانون ثبت.


حق عینى اصلى
(مدنی) حقى است كه نسبت بآن، صاحب حق را بستانكار نمیتوان دانست مانند حق عینى مالك خانه برخانه و حق عینى صاحب حق ارتفاق بر مورد حق ارتفاق. (رك. حق عینى فرعى)


حق عینى برمال غیر
(مدنی) حقى است عینى براى شخصى در مال دیگرى مانند حق انتفاع و حق ارتفاق و حق وثیقه در معاملات با حق استرداد براى طلبكار.


حق عینى فرعى
(مدنى) یا droit reel accessoire حقى است كه صاحب آن حق را بستانكارمى نماید مانند حق عینى مرتهن بر مال الرهانه. اینگونه حق عینى بمنظور تضمین طلب صاحب حق، مقررشده است. اصطلاح بالا در مقابل droit reel principal یا حق عینی اصلى بكار مى رود.


حق غنیمت بحرى
(بین الملل عمومى) حق كشتى هاى جنگی متخاصمین در ضبظ كشتى هاى بازرگانى یكدیگر و محمولات آنها و اسیرگرفتن كاركنان آن كشتى ها.


حق غیرمالى
(فقه - مدنی) حقى است كه ارزش اقتصادى ندارد مانند حق زوجیت. حق ابوت و بنوت. (رك. حق مالى)


حق فردى
(مدنى) هر حقى كه شخص معین در موضوع معین دارا باشد مانند حق مالكیت بر مال معین. در بعضى از اصطلاحات آنرا حق شخصى وحق جزئی نیز مى گویند. حق فردى و حق شخصى در این معنى نارسا میباشند وترك آنها بهتر است اصطلاح حق جزئى مناسبتر بنظر مى رسد.


حق قائم بشخص
(مدنى – فقه) حقى است كه قابل نقل و انتقال بغیر نباشد مانند حق زوجیت.


حق قذف
(فقه) حقى كه براى مقذوف در نتیجه قذف، حاصل میشود (رك. قذف)


حق كار فكری
الف - حق انحصارى استفاده ازاختراع امور فكرى مربوط به ادبیات،علوم، هنر، خواه بصورت لفظى باشد خواه بصورت كتبى، خواه بصورت گرافیك (تصویر- نقشه – خطوط) و تجسم و امثال آنها و نیز هر چیزى كه بایك روش علمى تهیه مى شود بشرط اینكه معرف شخصیت فكرى تولید كننده آن باشد.
ب - حق مالى ناشى از حق انحصارى گفته شده در بالا را گویند.
*در فارسى لغت ((حق مؤلف)) اخص از معنى بالا است وترجمه ناقصى است ازعبارت droit d,auteur


حق كسب و پیشه
حقى است برای مستاجر بازرگان وپیشه ور ومطلق كسانیكه از طریق اجاره مكانی كسب معاش كنند و لوآنكه بازرگان نباشند (قانون تملك زمین ها براى اجراى برنامه هاى شهرسازى مصوب ۱۷- ۳- ۳۹ و قانون مالك و مستاجر ۱۳۳۹) با سرقفلى مفهوما فرق دارد زیرا شهرت تجارى و وجود مشتریان از عناصر سازنده آن نیست. حق مزبور خود بخود مالیت ندارد و بتنهائی قابل مبادله نیست یعنى مستاجر نمیتواند هم منافع عین مستأجره را براى خود نگه دارد و هم حق كسب و پیشه را بغیرمنتقل كند و عوض آنرا بگیرد بلكه هر دو را باید با هم منتقل كند یعنى حق كسب و پیشه نسبت بمنافع عین مستاجره یك مال تبعى است لذا توقیف تابع بدون توقیف متبوع معنى ندارد. حق كسب و پیشه مال غیر منقول است (روح ماده ۱۸ قانون مدنی) رك. حق تبعى


حق كلى
معادل حق موضوعى و حق نوعى است و آن حقى است كه بدون در نظر گرفتن صاحب آن حق (در موارد خاص) و بحسب وضع مقنن، مقرر شده است مانند حق انتخاب نام و نام خانوادگى و حق انتخاب شغل (آزادى مشاغل) و حق رأى دادن وكاندید شدن و غیره.


حق الاجراء
نیم عشر اجرائى در اجراء اسناد رسمی را گویند (ماده ۱۳۱ قانون ثبت) ونیز عشریه اجراء احكام دادگاه را حق الاجراء نامند (ماده ۷۴ قانون تسریع وآئین نامه شماره ۲۰۷۳۳ مورخ ۱۸- ۵ -۱۳۱۷) اگر بعلتى كه از اختیار محكوم علیه یا متعهد خارج است اجراء اجرائیه میسر نباشد - مانند شمول بند (ز) بمورد اجرائیه - دولت مستحق حق الاجراء نیست هم چنین است اگر بعلت تعارض دو اجرائیه (ناشی از تعارض دو سند رسمی) اجراء اجرائیه ها میسر نگردد.


حق الارض
الف - پولى كه بابت نهادن كالا در زمینهاى مخصوص (مانند محوطه گمرك) ازصاحب كالا گرفته میشود.
ب - حقوقى كه بابت وقوع ساختمان در ملك غیر بمالك آن داده میشود (ماده سوم قانون حق الارض وحق الماء طواحین اربابی واقعه در اراضی خالصه دولتى - مصوب ۳۰ جوزاى ۱۳۰۱ شمسى)


حق الامتیاز
رك. امتیاز


حق الله
(فقه) حقوقى است كه یكطرف آن خداوند تعالى و طرف دیگرآن افراد جامعه یا گروهى از افراد باشند. مثلا وجوب پرداخت زكات حق الله است. حق الله در فقه اسلام همانند حقوق عمومى در قانونگذارى جدید ایران است. اصطلاح بالا درمقابل حق الناس استعمال میشود نظیر این دو اصطلاح مدلول ماده چهارم قانون مجازات عمومی است.


حق الحفاظة
(مدنی - ثبت) حقى كه براى امین در نگهدارى مال مورد ودیعه قائل شده باشند (ماده ۸۰ قانون ثبت وماده ۴۱ آئین نامه اجراء مفاد اسناد رسمى)


حق العبور
(مدنی) حق كسیكه از ملك غیر حق عبور بنحوى ازانحاء داشته باشد. حق العبوریكی از اقسام حقوق ارتفاقى است.


حق العمل كار
(تجارت) كسیكه بدستور دیگرى معاملاتى نموده و در مقابل آن اجرت دریافت مى دارد.


حق العمل كارى
(تجارت) نوعى از وكالت است درامور تجارى (ماده ۳۵۷ قانون تجارت) حق العمل كار ممكن است بنام خود عمل كند یا بنام آمر در صورت اول تطبیق عنوان وكالت برآن نمیشود ولى میتوان آنرا مصداق نیابت دانست. زیرا نیابت مفهومى وسیعتر از مفهوم وكالت دارد. شخصى كه بنام خود یا دیگری ولى بدستور  دیگرى حق العمل كارى میكند حق العمل كار نامیده میشود.


حق الكفاله
(حقوق اداری) كفالت در این جا بمعنى تكفل و تصدى شغل دیگرى (غیر از شغل خود) مى باشد (مواد ۴- ۵ قانون راجع بمستمرى و حقوق اعضاء ادارات و دوائر مملكتى مصوب ۱۶ جوزاى ۱۳۰۱ شمسی - دوره سوم و چهارم قانونگذارى - صفحه ۶۸) و حق الكفاله وجهى است كه بكارمند متكفل بسبب تكفل داده میشود (ماده ۵۲ آئین نامه مزایا موضوع تصویب نامه ۱۹۰۵۶ مورخ ۶- ۱۰-۱۳۲۲)


حق الماره
(فقه) حقى كه بموجب آن رهگذركه از جوار درخت میوه یا زراعت حسب الاتفاق مى گذرد بتواند بدون اذن صاحب آن و پرداخت بهاء از آن بخورد ولى نبرد (هنوز هم باغبانهاى ولایات مى گویند : خوردن حلال و بردن حرام !) (مفاتیح الشرایع فیض - صفحه ۲۶۵- متاجر حدائق - صفحه ۵۳)


حق المجرى
(مدنی) حقى كه بموجب آن شخص از ملك غیرحق داشتن مجراى آب و بردن آب داشته باشد حق المجرى یكى از مصادیق حقوق ارتفاقى است (ماده ۹۵ - ۹۷ قانون مدنی)
 
حق الوكاله
(مدنی - فقه - دادرسی مدنی) اجرت وكیل را گویند فعلا این اصطلاح باجرت وكیل دعاوى اختصاص یافته است.


حق مؤجل
(مدنى – فقه) حقى است كه صاحب آن باید بعد ازگذشتن مهلت معینی آن حق را اعمال نماید مانند حق بستانكار بر طلبى كه باقساط باید داده شود و هنوز مهلت پرداخت قسط نرسیده است.


حق مؤلف
رك. حق كار فكرى


حق مالكیت
(مدنى- فقه) اختیار قانونى شخص معین بر اشیاء یا اموال یا اشخاص دیگر. (رك. ملك)


حق مالى
(مدنى – فقه) حقى است كه متعلق آن مال است خواه آن مال عین باشد خواه دین خواه منفعت خواه انتفاع و خواه حق (مانند حق تحجیر) این اصطلاح در مقابل حق غیرمالى بكار مى رود مانند حق هریك از زوجین بر دیگرى در حقوق زوجیت (شق پنجم ماده ۱۴۳ آئین دادرسى مدنی) وهم چنین است حق انتخاب نمایندگان مجلسین.


حق متزلزل
(مدنی - فقه) حق از هر سبب كه ناشى شود ممكن است در همان زمان كه بوجود آمده است جهت تزلزلى براى آن وجود داشته باشد دراینصورت آنرا حق متزلزل گویند و جهت تزلزل را گاهى قانون رأسآ بوجود مى آورد (مانند تزلزل ناشى از خیار مجلس) وگاهى هم خود شخص بوجود مى آورد مانند تزلزل ناشی از شرط خیار وتعلیق عقد. هرگاه جهت تزلزلى در زمان حدوث حق نباشد آنرا حق ثابت یا حق سمتقر نامند، مانند حق ناشى ازعقد ضمان و عقد نكاح.


حق مستقر
(مدنی – فقه) حقى كه درآن، جهت تزلزلى نباشد. (رك. حق متزلزل)


حق مستقل
(فقه) حقى است كه همه باید آنرا رعایت كنند مانند حق مالكیت مالك نسبت بعین مال وى. (رك. حق نسبى)


حق مسلمین
(فقه) مرادف حق الناس است. (رك. حق الناس)


حق مصادره
(بین الملل عمومى) الزام فرمانده قشون اشغالگر علیه سكنه منطقه اشغالى دائر بتسلیم اشیائى كه مورد نیاز قشون او است وگرفتن كار ازاشخاص (بیگارى) اگر گرفتن وجه نقد را برآنان تحمیل كند این وجه را مالیات جنگى گویند.


حق مصادره بحرى
(بین الملل عمومى) حقى كه متخاصمین بموجب آن میتوانند كشتی هاى دول بیطرف را كه زمان جنگ در بنادر آنها لنگر انداخته اند براى حمل لشكر و سوخت و مهمات و امور نظامى مصادره كنند.


حق مطلق
(فقه) حقى است كه همه باید آنرا رعایت كنند مانند حق مالكیت مالك نسبت بعین مال. رهمین معنى اصطلاح ((حق مستقل))هم بكار رفته است (رك. حق نسبى)


حق معلق
(مدنی) حقى است كه در حین انشاء وجود ناقصى دارد وبعد از حصول چیزى كه حق مزبور برآن معلق شده است وجودش كامل میشود مانند حق موصی له بر موصى به كه در حین وصیت وجود پیدا كرده است (بهمین دلیل موصى له درهمان وقت حق دارد قبول وصیت را ابراز نماید) ولى وجودش ناقص است و همین كه موصی فوت كند حق مزبوركامل میشود این اصطلاح در مقابل ((حق منجز)) استعمال میشود. (رك. حق منجز) حق معلق ممكن است ناشى ازعقد معلق یا از ایقاع معلق باشد.


حق معنوى
(مدنی) یا droit intellectuel حقى است غیر از حق عینى (رك.حق عینى) وحق ذمی (رك. حق ذمى) از این رو كه نه بعین ونه بذمه تعلق مى گیرد بلكه مزیتى است قانونی و غیرمادی مانند حق مخترع بر اختراع خود و حقى كه دارنده تصدیق رسمى دارد (از قبیل تصدیق دیپلم ولیسانس و دكترى و غیره) از این قبیل است حق مؤلف و حق كار فكرى (رك. حق كار فكری) و حق صاحب اسم تجارى و حق سرقفلى و غیره. ازآثار پیشرفت تمدن وظرافت قانونگذارى و اجراء عدل و انصاف شناسائی حق معنوى است والا درگذشته غالبأ  (و  امروزه كمتر) مؤلفان مطالب گذشتگان و دیگران را بدون ذكر ماخذ طورى نقل میكردند كه جز معدودى ازصاحبنظران باقى گمان میكردند كه ناقل مطلب نیست بلكه مبتكر مطلب است چنانكه اگر در علم اصول كسى توانائى سنجش فرائد - الاصول شیخ انصارى و مناهج الاصول استادش نراقى دوم را داشته باشد به نتائج شگفت آورى خواهد رسید. كتبى كه درآنها مأخذ ذكر نمیشود غالبا درآنها رعایت حقوق معنوى دیگران را نمى كنند.


حق مقام
(حقوق ادارى) نوعى ازمزایا كه بكارمند متصدى كار پایه بالاتر از پایه خود بر طبق مقررات داده میشود (آئین نامه مزایا - ماده ۵۳)


حق منجز
(مدنی - فقه) حقى است كه درهمان حین انشاء حق، وجودش كامل باشد مانند حق بدهكار برذمه خود در موقع ابراء ذمه وى ازطرف بستانكار.


حق موضوعى
در اصطلاحات فعلى حقوق ایران حقى را گویند كه بحسب اعتبار قانونگذار و صرفنظر از موارد خاص خارجی مقرر شده است مانند حق مالكیت، حق رأى دادن. در همین معنى كلمه ((حق كلى)) را هم بكار برده اند. (رك. حق نوعى)


حق موقت
(مدنی- فقه) حقى است كه محدود به زمان معینى است مانند حق انتفاع خانه معین بمدت دهسال.


حق الناس
(فقه) حقوقى كه براى افراد یا اجتماعات شناخته شده است در مقابل حق الله استعمال میشود.



حق نسبى
(فقه) حقى است كه فقط شخص یا اشخاص معینی كه حق مزبور علیه آنها است مكلف برعایت آن هستند مانند حق بستانكار نسبت بطلب وى. درهمین معنى آنرا ((حق اعتبارى)) هم گفته اند.


حق النسبى
بمعنى حق نسبى ازحق اجراء است (رك. حق نسبى از حق الاجراء)


حق نسبى از حق الأجراء
حقوقى است كه متصدیان اجراء دادگاه یا ثبت به نسبت تعرفه مقرر قانونی بجهت وصول موضوع اجرائیه قانونا بآنها تعلق مى گیرد (ماده ۷۴ قانون تسریع مصوب ۳- ۴ - ۱۳۰۹ وماده ۱۵ قانون متمم بودجه ۱۳۱۷ وآئین نامه شماره ۲۰۷۳۳ مورخ ۱۸- ۵ - ۱۳۱۷) حق الاجراء در دادگاه عشر و در اجراء ثبت نیم عشر است. درهمین معنى عبارت حق النسبى هم استعمال میشود.


حق النظاره
(مدنی) حقوقى كه واقف براى زحمت ناظر وقف مقرر میدارد (ماده نهم قانون اوقاف ۳ -۱۰- ۱۳۱۳)


حق نوعى
(فقه) حقى كه بدون در نظر گرفتن مورد خاص و بحسب اعتبار قانونگذار مقرر شده است مانند حق مالكیت، حق ایصاء. در اصطلاحات حقوق كنونی ایران آنرا ((حق موضوعى)) و ((حق كلى)) گفته اند. انتقاد - بعضى از نویسندگان آنرا ((حقوق برون ذاتی )) نامیده اند این تركیب نامانوس دراز كه وصف تنافر را هم دارد نباید بكار رود زیرا پیش ازجعل این تركیب در اصطلاحات حقوق ما معادل آن وجود داشته است و علاوه بر این اگر بنا بساختن اصطلاح باشد اینطور تركیبات زمخت و خشن را كه حكایت از ناموزون بودن طبع وكجى سلیقه مى كند نباید اظهاركرد تاچه رسد كه بركتب وصحائف نویسند.


حق وتو Veto
در لغت بمعنى (من مخالفم) و دراصطلاح حق رد كردن را گویند.


حق و حساب
الف - نوعى پول چاى كه بشاگرد مغازه یا بنگاه و مانند آنها یا سرایدار و امثال اینگونه اشخاص طبق عرف و عادت هر محل پرداخته شود.
ب - بیشتر در رشوه و وجوه نامشروع ونا حق (مانند باج سبیل) استعمال كرده اند در اینصورت برخلاف معروف كه صدق وكذب را از خواص جمله خبریه دانسته اند در اصطلاح بالا در هر یك از مفردات آن كذبى نهفته است یعنى حق نیست و ناحق است وحساب نیست و ناحساب است!


حق وضعى
مرادف حق تحققى است (رك. حق تحققى)


حق ولایت
(مدنی- فقه) اضافه بیانیه است از قبیل انگشتر نقره. بنابراین خصوصیات این حق همان خصوصیات ولایت است (رك. ولایت)
 
(سوء استفاده از) حق
موقعى سوء استفاده ازحق واقع میشود كه: اولا- دارنده یك حق شخصى آنرا بمعرض اجراء درآورد.
ثانیا - از اجراء حق مزبور ضررى بغیر وارد شود. این دو عنصر را عنصرمادى سوء استفاده از حق گویند.
ثالثا - درموقع اجراء حق مزبور قصد اضرار بغیر هم وجود داشته باشد.
شق اول ودوم ماده ۱۳۲ ق - م از موارد سوء استفاده از حق است (رك. لاضرر) اضرار بغیر ممكن است مادى یا حقوقى باشد.


(موضوع) حق
شخص حقیقى یا حقوقى را گویند. (رك. حقوق شخصى)


حقابه
(مدنی- ثبت) حقى كه یك ملك واقع در ده یا مزرعه بزرگ از آب رودخانه یا چشمه یا نهر یا قنات واقع درآن محل به حسب قرارداد قبلى یا عرف وعادت  وسنت دارا باشد. حقابه از توابع آن  ملك است یعنى مال تبعى است است (ماده ۴۲ آئین نامه قانون ثبت)
حقوق
درمعانی ذیل بكار میرود:
الف - جمع حق بمعنى حق جزئی وحق كلى است (رك. حق جزئى - حق كلى) این اصطلاح در فقه و در حقوق جدید كشور بكار رفته است.
ب - بمعنى علمى كه از قوانین موضوعه بحث میكند ولو اینكه بطور استطراد از قوانین حقوق طبیعى هم بحث نماید. این اصطلاح در فقه سابقه ندارد و ترجمه اصطلاحات غربى است.
ج - در رشته حقوق ادارى بمعنى اجرت كاركارمند دولت است. گاهى بغلظ ((حقوقات)) هم استعمال شده است در همین معنى ((مواجب)) و ((وظیفه)) نیز سابقا گفته میشد (وظیفه گر برسد مصرفش مى است و نبیند. حافظ) در پاره اى از اصطلاحات قدیم ((ادرار)) هم گفته میشد (مرا در نظامیه ادرار بود. سعدى) (رك. رزق)
د - حقوق بغلط در مقابل جزا بكار رفته و مى رود با اینكه حقوق شامل دو رشته جزائى و مدنى است، مانند مورد ماده
هشت قانون دلالان مصوب ۸ - ۱۲-۱۳۱۷


حقوق اجتماعى Droit civique
(جزا- حقوق عمومى) حقوقى كه مقنن براى اتباع خود در روابط با مؤسسات عمومى مقرر داشته است مانند حقوق سیاسی - حق استخدام - حق انتخاب كردن و انتخاب شدن در مجالس مقننه و انجمن ایالتى و ولایتى و بلدى و در هیات منصفه - اداء شهادت در مراجع رسمى - داور و مصدق واقع شدن. باین ترتیب این اصطلاح اعم از حقوق سیاسی است (قانون جزا - ماده ۱۵) رك. حقوق سیاسی


حقوق ادارى
رشته اى است ازحقوق داخلى هر ملت كه هدف مقررات آن، طرز اعمال خدمات عمومى در قلمرو كشور است خواه این خدمات توسط دستگاههاى دولتى صورت گیرد خواه توسط مؤسسات خصوصی مانند انجمن های علمى و نیكوكارى خصوصى. دولت مركب از چند شخص حقوقى حقوق عمومى است روابط این اشخاص حقوقى با افراد جامعه موضوع بحث حقوق ادارى است.


حقوق ادعائیه
حقوقى كه شخصى نسبت بمالى ادعاء كرده و هنوز در مراجع قضائى به اثبات نرسیده است مانند حقى كه معترض به ثبت، در مال مورد تقاضاى ثبت براى خود قائل است (تبصره ماده ۴۲ قانون ثبت)


حقوقی ارتفاقى
(مدنی – ثبت) انواع حق ارتفاق ازقبیل حق المجری حق العبور- حق آبچك و برف ریز و غیره را گویند (ماده ۲۰ قانون ثبت) رك. حق ارتفاق


حقوق ارثیه
(مدنى - بین الملل خصوصى) حقوق ناشى از ارث (در قسمت ماهوى) موضوع ماده ۸۶۱ تا ۹۴۹ قانونی مدنی یعنى ازحیث تعیین وارث و میزان سهم الارث ومقدارى كه متوفى میتواند در حدود آن مقدار وصیت كند (ماده ۹۶۷ قانون مدنى). مقررات تقسیم تركه كه جنبه تشریفاتی داشته و جزء انتظامات است داخل در این قسمت نیست مانند تقسیم تركه (قانون امور حسبى) و مالیات بر ارث. ماده هفتم قانون مدنى و ماده واحده اجازه رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه در محاكم مصوب ۳۱ تیر ۱۳۱۲


حقوقى اساسی
رشته اى است از حقوق داخلى هر ملت كه بحث مى كند از شكل حكومت وسازمانهاى دولتى و حدود حقوق و وظائف دولت.


حقوق انسان
ترجمه اصطلاح Droit de l,homme است: همه افراد از جهت انسانیت داراى حداقل حقوقى هستند كه ربطى به حیثیت و تابعیت یا مذهب یا نژاد یا رنگ یا جنس آنها ندارد وآنها را حقوق انسان مى نامند كمیت این حقوق بستگى بطرز فكر اكثریت یك ملت وتمدن و سوابق تاریخى آن دارد ضابطه خاصی كه معرف كمیت مذكور باشد وجود ندارد و دول در روابط بین المللى میل دارند كه این حداقل حقوق را رعایت كنند.


حقوق انضباطى
مقررات صنفى راجع به تخلفات انضباطى و كیفرهاى انضباطى را گویند (رك. تخلف انضباطى)


حقوق برون ذاتى
هرحق مربوط به شخص یا اشخاص معین را گویند مانند حق مالكیت منوچهر برخانه معین خود وحق هركس براسمی
كه دارد. حق جزئی و حق شخصى (در مقابل حق نوعى وحق كلى و حق موضوعى) در این معنى بیشتر استعمال میشود. انتقاد - اصطلاح بالا طولانی و متنافر و ازغیر اهل فن پیشنهاد شده و برخى كه بین اصطلاح خوب و بد وغث وسمین فرق نمى گذارند آنرا بكار برده اند. ترك آن مناسب و بلكه از نظر اهل فن واجب است.


حقوق بشر
مجموعه حقوقى كه بسكنه یك كشور اعم ازبیگانه و تبعه درمقابل دولت داده شود در مساله حقوق بشر امر تابعیت نباید دخالت داده شود زیرا این حداقل حقوقى است كه انسان در هرجا كه هست باید دارا باشد. در همین معنى حقوق انسان هم بكار مى رود.(رك. حقوق انسان)


حقوق بین الملل
رشته اى است از حقوق كه از مطالب ذیل بحث مى كند:
الف - روابط دویا چند دولت (بین الملل عمومى)
ب - روابط دویا چند فرد از اتباع دو یا چند دولت (بین الملل خصوصی)


حقوق بین الملل حقیقى
یا حقوق بین الملل موضوعه قواعد جارى در روا بط دول را گویند خواه منشاء آنها عهود باشد خواه عادات. در مقابل حقوق بین الملل طبیعى بكار مى رود.


حقوق بین الملل خصوصی
رشته اى است از حقوق كه از روابط افراد تابع دول مختلف بحث مى كند دراصطلاح دیگر(كه كمتر معروف است) آنرا حقوق خاص خارجى گویند كه اصطلاح نارسائى است.


حقوق بین الملل طبیعى
قواعدى كه هر چند مورد عمل تمام دول نیست ولی عقل سلیم و عدالت اقتضاء مى كند كه بآنها عمل كنند. بسیارى از قواعد حقوق یك عنصرى دراین زمینه قابل اجراء است. (رك. حقوق یك عنصرى)


حقوق بین الملل عمومى
رشته اى است از علم حقوق كه از روابط دو یا چند دولت بحث مى كند. اصطلاحات: حقوق عام خارجى حقوق عام ملل - حقوق دولى عام هم در همین معنى بكاررفته است كه فقط اصطلاح اخیر را میتوان رسا دانست.


حقوق بین الملل موضوعه
رك. حقوق بین الملل حقیقى


حقوق تجارت
رشته اى است از حقوق خصوصى كه روابط بین تجار ویا اعمال تجارى را تنظیم میكند. مقررات این رشته از حقوق دركشور ما از حقوق كشورهاى اروپاى لاتین گرفته شده است.


حقوق تحققى droit positif
حقوق برخوردار از ضمانت اجراء را گویند. و حقوق موضوعه و حقوق مثبته هم نامیده میشود. اصطلاح دوم شایع تر است.


حقوق تطبیقى   droit compare
فن مقایسه تاسیسات حقوقى حقوق دویا چند كشور را گویند هدفهاى مقایسه بحسب مصالح كشور مطالعه كننده ومقایسه كننده فرق مى كند. حقوق تطبیقی یك روش مطالعه آموزنده و دشوار است. هنوز استفاده از این رشته حقوقى در كشور ما شروع نشده است فعالیت این رشته حقوق درتفاهم ملل و صلح بین المللی مؤثر است و درعین حال دانش حقوق را توسعه وترقى میدهد واز افراط وتفریط علماء حقوق در مطالعات مى كاهد. و چون فعالیت این رشته از دانش حقوق در كشور ما هنوز شروع نشده عموما بآن بنظر رشته بی تاثیر نگاه مى كنند.


حقوق تقاعد
رك. تقاعد


حقوق ثابته
مرادف حقوق مكتسبه است. (رك. حقوق مكتسبه)



حقوق جدید ایران
مجموعه مقرراتی كه از راه تصویب مجالس مقننه یا قوه مجریه (درزمینه آئین نامه ها وتصویب نامه ها) دركشور ایران بعد ازمشروطه پدید آمده است وهم چنین است مباحثى كه دانشمندان ایرانی حقوق دراطراف مقررات مزبور بوجود آورده اند. مقررات و مباحث مذكور از حقوق كشورهاى لاتین و حقوق اسلام متاثر است. اركان حقوق جدید ایران عبارت است از:
اول- مقررات ماخوذ از فقه امامیه كه تقریبا نود درصد قانون مدنی ما را تشكیل میدهد و غالب آنها قول مشهور فقهاء است. و بهترین متون قانونی ما را فراهم آورده است.
دوم - مقررات ماخوذ ازحقوق كشورهاى لاتین كه قسمت اعظم مقررات كنونى كشور است.
سوم - آئین نامه ها و تصویب نامه ها كه بمقدار فراوانى منعكس كننده احتیاجات بومى است و اقتباس در این قسمت كمتر از دو قسم اول و دوم است...
چهارم - كتب و رسالات و مقالات كه غالبا درشرح وتفسیر مقررات مذكور فوق نوشته شده و قسمت اعظم آنها اقتباس از تألیفات اسلامى یا اروپائى است با این تفاوت كه در قسمت اقتباس از تالیفات اروپائی بعلت عدم احاطه كافى اقتباس بسیار ناقص بنظر میرسد وهنوز درترجمه متون حقوقى اروپائی راهى دراز در پیش است. پاره اى از كتب و مقالات بطور نادرجلوه هاى مستقلى ازفكر حقوق جدید ایران بشمار مى آید (مانند كتب مربوط به رویه هاى قضائی وكتاب اصول فلسفى حقوق از راقم این سطور كه تعبیر جدیدى از حقوق طبیعى است) كتبى كه بارعایت امانت درتحقیق وبسبك غربى در ایران نوشته میشود در صورت وشكل دادن بحقوق جدید تاثیر فراوان دارد ازآنجمله است دانشنامه حقوقى- مقدمه عمومى علم حقوق - تاریخ حقوق ایران بعد از اسلام وكتاب حاضر كه همه آنها براى نخستین بار درنیم قرن اخیر نوشته شده است. رساله هائى كه فارغ  التحصیلان دوره دكترى حقوق دانشگاه تهیه مى كنند قسمتى از پیكره حقوق جدید ایران را تشكیل میدهند. معذلك هنوزحقوق جدید ایران براى اینكه پختگى پیدا كند راه دور و درازى در پیش دارد.


حقوق جزا
الف - درمعنى اعم شامل حقوق ماهوى جزا و حقوق شكلى جزا مى باشد. وآن رشته اى است از حقوق كه هدف آن پیش بینى و مجازات اعمالى است كه منافات با نظم اجتماعى دارد droit criminel
ب- درمعنی اخص فقط شامل حقوق ماهوى جزا است. وآن رشته اى است از حقوق كه جرائم را تعریف و مجازات آنها را معین و شرائط مسئولیت كیفرى را معین میكند droit penal


حقوق جزاى اختصاصى
رشته اى است از علم حقوق كه از جرائم اختصاصی بحث مى كند. (رك. جرائم اختصاصى)


حقوق جزاى بین دول  droit penal interetatique
بموجب این نظریه باید یك سلسله قواعد جزائى بر دول حاكم بوده و دولتها بعنوان اشخاص حقوقى دربرابریك دادگاه جزاى بین الملل مسئول باشند.


حقوق جزاى بین الملل droit penal international
علمى كه موضوع آن عبارت است ازصلاحیت مراجع كیفرى كشور در مقابل مراجع كیفرى خارج و اجراى قوانین جزاى خارجى (شكلى- ماهوى) نسبت به امكنه و اشخاص و اعتبار احكام جزائى صادر شده از خارجه دركشور.


حقوقی جزاى عمومی
رشته اى است ازعلم حقوق كه از جرائم عمومى بحث مى كند. (رك. جرائم عمومى)


حقوق جنائى droit criminel
یا حقوق جزا بمعنى اعم : رشته اى است از حقوق كه موضوع آن تعیین حدود جرم و تعیین مجازات و تعیین مجرم است یعنى حقوق ماهیتى و شكلى جزا. (رك. حقوق جزا)


حقوق چند عنصرى
هرحقوقى كه بین تاسیس هاى حقوقى آن، رابطه واحدى پیش بینى نشده باشد مثلا در همه حقوقهاى جهان ارتباطى بین نكاح وعقد بیع یا بین قتل واجاره تصور نمیكنند و این تاسیس هاى حقوقى را مستقل از یكدیگر میشمرند درحالیكه این تصور نباید درست باشد و یك رابطه معنوى همه آنها را بهم متصل مى كند. (رك. حقوق یكعنصرى)


حقوق حقه
یا حقوق مشروعه حقوقى را گویند كه قانون براى شخص شناخته باشد (ماده ۱۳۹- ۱۴۳ قانون جزا)


 


حقوقی خارجى
برمجموع دو رشته حقوق (حقوق بین الملل عمومى - حقوق بین الملل خصوصی) گفته مى شود. اصطلاح بالا در مقابل اصطلاح  ((حقوق داخلى)) استعمال مى شود.


حقوق خاص خارجى
مرادف حقوق بین الملل خصوصى است. (رك. حقوق بین الملل خصوصى).


حقوق خانوادگى
(مدنی) درمقابل حقوق مالى بكار رفته و شامل مجموع حقوقى است كه هدف آنها تنظیم روابط خانوادگى است مانند حضانت و ولایت و حجر و قیمومت و وصایت ومانند اینها (ماده ۲۴۱ آئین دادرسی كیفرى)


حقوق خصوصى
مجموع رشته هاى حقوق خصوصی داخلى وحقوق بین الملل خصوصى را گویند.


حقوق خصوصى داخلى
شامل امور ذیل است:
الف - حقوق مدنی بعمنى خاص (رك. حقوق مدنی)
ب- آئین دادرسی مدنی و بازرگانی. این قسمت را عده اى جزء حقوق عمومى میدانند.


حقوقى داخلى
حقوقى است كه در قلمرو یك كشور و درباره سكنه آن اجراء مى شود.


حقوق درون ذاتى
درمعنی حق نوعى (حق كلى كه نظر به حق شخص یا اشخاص معین ندارد) بكار رفته است. جعل ابن اصطلاح دراز و متنافر از طرف اشخاص بى اطلاع از اصطلاحات موجود و در عین حال خالى از ذوق متعارف ادبی بوده و تبعیت از امثال اینگونه اصطلاحات در انشاء حقوقى در خواننده ایجاد احساس نامطلوب می كند.


حقوق دولى عام
بمعنى حقوق بین الملل عمومى است. (رك. حقوق بین الملل عمومى)


حقوق دیوانى
الف - نیم عشر اجرائى در اجراء اسناد رسمی را گویند (ماده ۳۴- ۱۳۱ قانون ثبت) از باب ذكر عام و اراده خاص است.
ب- حقوق دولتى كارمند را گویند (ماده ۶۶۱ اصول محاكمات قدیم)


حقوق ذاتى  droit objectifs
قوانین و رسومى كه براى نظم زندگى اجتماعى مقرر وتنفیذ میشود همین قسمت است كه در مجموعه ها مدون میشود و داراى ضمانت اجراء است.


حقوق راجع بشخصیت
این حقوق مربوط است بحفظ ذات و عرض انسانی مانند حق زندگى كردن و حق آزادى و حیثیت وآزادى تحصیل علم و بیان و عقیده وشغل ومذهب وغیره. دریك اصطلاح دیگر آنها را حقوق عمومى هم مى گویند زیرا پیش ازهرچیز اعمال این حقوق بطرفیت عمال دولت است زیرا در اجراى این حقوق تماس بیشتر با نمایندگان دولت حاصل میشود تا با افراد عادى. این اصطلاح مصادیق مشتبه فراوان دارد فرضا اگر زوجه درعقد نكاح شرط كند كه بعد از وقوع طلاق با فلان مرد ازدواج نكند آیا با این شرط یكی ازحقوق راجع به شخصیت را اسقاط كرده است؟ بهر حال هر شرطى نافذ است عدم نفوذ محتاج بدلیل قطعى است.
 
حقوق رم
حقوق رومى های قدیم تا زمان كدیفیكاسیون (تدوین قوانین) ژوستى نین كه در بعضى ازكشورها هنوز هم اجراء میشود.


حقوقی زارعانه
(مدنى) یا حقوق زارعین كه در اصطلاحات دیگر دسترنج رعیتى - كارافه - چم - تبرتراش - حق اولویت رعیتى و حق ریشه و حق آب وگل و مانند این ها نامیده میشود عبارت است از حق ریشه وبهاى شخم و كود و ارزش زحماتی كه براى آباد كردن زمین متحمل شده است (تبصره یك از بند الف از ماده اول تصویب نامه ۱۸- ۱۱- ۴۱ هیات وزیران- مجموعه اصلاحات ارضی - چاپ مجلس - صفحه ۷۱- ۷۶ - ۸۶ - ۱۰۴) این تعریف را آنچه كه ذیل ((دسترنج رعیتى)) نوشته ایم تكمیل مى كند (رك. دسترنج رعیتى) ریشه مشترك سرقفلى و حق ریشه (كه دو مطلب جداگانه اند) این است كه شخصى در ملك (مالى غیر منقول) دیگرى (اعم ازدكان و حمام وكاروانسرا و مزرعه و مانند این ها) براثر بكار انداختن نیروى بازو و سرمایه مرغوبیتى بوجود آورد و یا مرغوبیتى را كه قبلا بوجود آمده بود ابقاء كند و درنتیجه این كار داراى حقى بر آن ملك شود كه در عرف عام ما بآن حق آب وگل گفته میشود.


حقوق زارعین
بمعنى حقوق زارعانه است. (رك. حقوق زارعانه)


حقوق سیاسى
(حقوق اساسى) حقوقى كه بموجب آنها شخص دارنده حقوق میتواند درحاكمیت ملى خود (مانند انتخابات - تصدی شغل
قضاء ومشاغل رسمى دیگر ویا عضویت  هیات منصفه و یا دارا شدن امتیاز روزنامه)  شركت كند.


حقوق شخصى
اختیاراتی است كه در حقوق نوعى (مقررات كلى) براى اشخاص در اشیاء ویا نسبت بسایر افراد شناخته شده است مانند حق مالكیت وحق دینى و حق رأى و حق استخدام درمؤسسات دولتى. حقوق شخصى همیشه بسته بیك یا چند شخص معین است كه آن شخص یا اشخاص را موضوع حق Sujet de droit نامند.


حقوق صنعتى
حقوق راجع بمسائل صنعتى (صنعتگران و صنایع) را گویند.


حقوق طبیعى
الف - حقوق طبیعى در حقوق رم عبارت بود ازحقوق مشترك بین افراد انسان و حیوان (در مقابل حقوق مشترك بین افراد انسان)
ب - در دوره اسكولاستیك حقوق مشترك بین افراد انسانى بر اساس مذهب بنا شده بود و درعین حال میتوانست بدست قانونگذاران بشرى تكمیل شود.
ج - درازمنه بعد حق طبیعى را در مراجعه بوجدان انسان منفرد (بدون اینكه بستگى باجتماع داشته باشد) مى جستند و این حقى بود تغییر ناپذیر. در تمام ازمنه و امكنه یكسان بود.
*حقوق فطرى باین معنی را فقهاء اسلام كم و بیش شناخته اند و ازآن تعبیر به ((بناء عقلا)) نموده اند وبراى اصل استصحاب در حقوق فطرى باین معنى بزعم خود ریشه اى پیداكرده اند.
د - در قرن نوزدهم میلادى حقوق فطرى را در ((اصل آزادى اراده افراد)) جستجو میكردند و همه حقوق را ناشى از یك قرارداد میدانستند. قرارداد اجتماعى روسو در حقوق عمومى از همین جا است. هـ - بعد ازاین, دوره نظریه ((حقوق طبیعى متغیر)) پیدا شد زیرا حق بر اساس حس عدالتخواهى طبیعى افراد قرارگرفته است و این حس متغیر است بنابراین حقوق ناشى از این حس نیز تغییر پذیر است. و- بعد از این دوره حقوق طبیعى از دو قسمت تشكیل میشود: یك - قسمت ثابت و غیرقابل تغییر چه از حیث اساس حقوق طبیعى (كه فكر جستجوى عدالت است) و چه از حیث هدف حقوق طبیعى (كه نیكى بهمه و خیرعموم است) یعنى این اساس و این هدف در حقوق طبیعى امر ثابتى است انسان در فطرت خود جویاى عدالت است تا بآن وسیله نیكى و خیر بهمگى سرایت پیدا كند. دو- سایر قسمتهاى حقوق طبیعى بحسب ازمنه وكشورها متغیر است این قسمتها را خرد انسان در بررسى پدیده هاى اجتماعى در هر زمان و درهر كشور كشف میكند وكاملا متغیر است.
ز- راقم این سطور از سال ۱۳۳۲ ببعد توجه تازه ای بمضمون حقوق طبیعى كرده و طرح حقوق طبیعى را بعنوان ((حقوق یكعنصرى)) (رك. حقوق یكعنصرى) مركب از دو قسمت ذیل یافته ام:
اول - قسمت ثابت وتغییر ناپذیر درهمه زمانها و مكانها. این قسمت عبارت است از تلاش افراد انسان و اجتماعات بهمه صور گوناگون آن بمنظور رفع محرومیت  هاى موجود و دفع محرومیتهائی كه ممكن است انسان با آنها روبرو شود قالب مخصوص این فكر عبارت ((اصل عدم محرومیت)) است. دلیل تغییر ناپذیر بودن این قسمت با خودش است  زیرا هیچ فرد وهیچ اجتماعى درهیچ زمانى در صدد نبوده كه براى خود ایجاد محرومیت كند پس این یك سنت طبیعى كهنسال و حتمى وغیر قابل تخلف است.
دوم - قسمت متغیر- این قسمت در ازمنه مختلف و نیزدركشورها (وحتى در نواحى یك كشور) متغیر است: از برخورد اصل عدم محرومیت با مختصات هر محیط ، میتوان حقوق طبیعى متغیر را بدست آورد زیرا مبارزه با محرومیت در هر محیط برنگ همان محیط در مى آید. كتاب ((اصول فلسفى حقوق)) نویسنده متضمن بیان این فكر است.


حقوق عادى droit coutumier
یا حقوق عرفى: روشهائى است كه قانون آنها را در روابط حقوقى اشخاص معتبر شناخته بدون اینكه خصوصیات هر یك را در قانون منعكس كرده باشد (ماده ۹۷۵ قانون مدنى) در مقابل حقوق نوشته استعمال میشود (رك. حقوق نوشته)
 
حقوق عام خارجى
مرادف حقوق بین الملل عمومى است. (رك. حقوق بین الملل عمومى)


حقوق عام ملل
مرادف حقوق بین الملل عمومى است. (رك. حقوق بین الملل عمومى)


حقوقی عامه
(فقه) حقوق مشترك بین عموم مردم است مانند حق بر معابر عمومى (جامع الشتات صفحه ۵۹۹)


حقوق عرفى
الف - مرادف حقوق عادی است. (رك. حقوق عادى)
ب - حقوق عرفى ناشی از مقررات و قوانین عرفى است و قوانین عرفى در مقابل قوانین شرعى استعمال میشود و آنهم دو معنی دارد:
اول - قوانین عرفى بمعنى خاص كه عبارت است ازمقرراتی كه براى اجراء قوانین شرعى ازطرف مقام صالح مذهبى وضع میشود مانند مقررات تقسیمات كشوری و استخدام ومقررات انتظامى كه در قوانین شرعى مصرح نباشد. (رك. اصل صلاحیت اداری امام)
دوم - قوانین عرفى بمعنى عام - كه عبارت است ازمقرراتی كه مسلمین دركنار قوانین شرعى وبدون رعایت موافقت یا مخالفت شریعت خود وضع نموده واجراء كرده اند. محاكمى كه بمرافعات ناشى از قوانین عرفى رسیدگى مى كنند محاكم عرفى نامیده میشوند درمقابل محاكم شرعى كه بمرافعات و امور ناشى از مقررات شرعى (بمعنى خاص) رسیدگى مى نمایند (اصل ۲۷ - ۷۱ - ۷۳- ۷۵ متمم قانون اساسى)


حقوق عمومى
مجموع دو رشته حقوق عمومى داخلى و حقوق بین الملل عمومى را گویند (ماده ۲ آئین دادرسى كیفرى) رك. حقوق راجع به شضیت


حقوق عمومی افراد
درحقوق اساسى این اصطلاح به انواع آزادها و مساوات و اقسام آن گفته مى شود مانند آزادى شغل وكاروآزادى عقاید مذهبى و آزادى عقاید سیاسى و  آزادى تعلیم و تربیت وتساوى در مقابل قانون و تساوى در مقابل دادگاهها و تساوى در پرداخت مالیات و تساوى در تصدى مشاغل رسمى و غیره.


حقوق عمومی داخلى
مجموعه قوانینى است كه ناظر است به تشكیلات كشورى و حاكم است بر روابط دولت و ماموران او درمقابل افراد جامعه و شامل قوانین اساسی و اداری وقوانین جزا مى باشد. نسبت به آئین دادرسى مدنی اختلاف نظر وجود دارد كه آیا آن هم از جمله حقوق عمومى داخلى است یا از ردیف حقوق خصوصی داخلى. (رك. آئین دادرسی مدنى)


حقوق غیرمالى
حقوقى كه قابل تقویم بپول نباشند مانند حق ابوت وتولیت و وصایت و جمیع حقوق خانوادگى  (رك. حقوق خانوادگى)


حقوق فطرى
بمعنی ((حقوق طبیعى)) است (رك. حقوق طبیعى)


حقوق كار
الف - حقوق راجع به روابط كارگر و كارفرما (حقوق ناشی از قرارداد كار)
ب - علمى است (از شعب علم حقوق) كه از روابط مسائل كارگرى بحث مى كند.


حقوق كشاورزی
قواعد راجع بتوسعه و بهبود كشاورزى و استفاده از زمین ها و مواد كشاورزى و روابط كشاورز با دیگران (مالك یا دولت و مؤسسات كشاورزى مانند شركت تعاونی روستائی و بانك اعتبارات كشاورزى و جز اینها)


حقوق كیفرى
بمعنی حقوق جزا است (رك. حقوق جزا)


حقوق گمركى
وجوهى كه اداره گمرك بابت ورود و صدوركالاها و امتعه باذن قانون دریافت مى دارد.


حقوق مالى
(مدنی- فقه) حقوقى كه متعلق آنها مال و حقوق مالى باشد مانند حق مالكیت خانه ویا حق مستاجر در انتفاع از خانه و حق خیار وحق تحجیر و حق شفعه وحق بستانكار بر بدهكار.


حقوق مثبته
بمعنى ((حق تحققى)) است (رك. حق تحققى)


حقوق مدنى
بمعنى عام شامل تمام رشته هاى حقوق خصوصی (داخلی و بین الملل خصوصی) است و بمعنى خاص شامل مباحث ذیل است:
الف - اشخاص (اسم - اقامتگاه - احوال شخصى - اهلیت - حجر- قیمومت)
ب- خانواده (نكاح - طلاق - رجوع  و بذل مدت - قرابت - نفقه - حضانت – ولایت)
ج - اموال و دارائى (اموال - طرق تملك - عقود و تعهدات - ارث - هبه – وصیت)
حقوق مدنى بمعنى خاص شامل حقوق تجارت و حقوق بحرى و هواپیمائى و قوانین كار و بیمه و اصلاحات ارضى هم مى باشد.


حقوق مدون
بمعنى حقوق نوشته است. (رك. حقوق نوشته)


حقوق مشروعه
بمعنى حقوق حقه است (رك. حقوق حقه)


حقوق مكتسبه
حقوقى كه تحت شرایط قانونى معینى بدست آمده است وآن شرایط قانونی عوض شده است و با این حال آن حقوق باعتبار شرایط زمان حدوث آنها معتبر باید شناخته شود. در بحث از عطف قانون به ماسبق از آن گفتگو میشود و در موارد دیگر هم مورد بحث قرار گرفته است و (تبصره ماده ۱۴ آئین نامه حداقل مزد - مصوب ۸- ۱۱- ۳۹ شورایعالى كار)


حقوق ملت ایران
اصول و مبانی حقوق (حقوق عمومی) ملت ایران طبق اصل هشتم ببعد متمم قانون اساسى مقرر شده است.


حقوق ملى
به حقوق داخلى گفته میشود. (رك. حقوق داخلى)


حقوق موضوعه
بمعنی حق تحققى است. (رك. حق تحققی)


حقوقی موضوعى
بمعنى حقوق ذاتى است. (رك. حقوق ذاتى)


حقوق نوشته droit ecrit
حقوقی كه مقنن انشاء كرده و براى عمل در دسترس افراد و دادگاهها قرار داده میشود و چون قرار و ثبات آن به نوشتن و تدوین كردن است آنرا حقوق نوشته وحقوق مدون نامند. درمقابل حقوق عرفی و رویه قضائى بكار میرود. حقوق اسلام از نوع حقوق نوشته است.


حقوق واجبه میت
(فقه) حقوقی كه بعهده میت است و تا آنها را از تركه خارج نكنند تركه را بعنوان ارث بین وراث نمیتوان تقسیم كرد این حقوق عبارت است از:
الف - اعیان اموال غیركه به امانت یا بعدوان نزد میت بوده است.
ب - دیون بعهده میت از قبیل قرض و تعهدات میت خواه تعهدات شرعی (خمس و زكات و غیره) باشد خواه تعهدات عرفى
ج- حج واجب وكفارات واجب كه بآنها وصیت كرده كه از تركه بدهند. اصطلاح واجبات مالى در ماده ۸۶۹ قانون مدنی بهمین معنى است. (رك. واجبات مالى)



حقوق وظیفه
(حقوق اداری) حقوقى كه به مستخدم رسمی بعلت علیل شدن یا ناقص شدن (به سبب وقوع حادثه اى بطورى كه ازكار بازماند) او داده شود كه این حقوق برابر ماده ۷۹ لایحه قانون استخدام كشورى ۳۱- ۳- ۴۵ برابر بایك سى ام متوسط حقوق ضرب در سنوات خدمت است بشرط اینكه از متوسط حقوق او نگذرد.


حقوق یكعنصرى
آخرین طرز فكر درحقوق طبیعى است. كه درآن حقوق طبیعى از دو قسمت ثابت و متغیر تشكیل میشود. همه پدیده هاى حقوقى از پدیده واحدى بنام عنصر محرومیت اشتقاق پیدامى كند و همه قوانین و اصول صحیح حقوق از یك اصل بنام ((اصل عدم محرومیت)) منشعب میشود. صحت وسقم و درستى و نادرستى قوانین را ازمقیاس ((اصل عدم محرومیت)) میتوان فهمید. حقوق و مقررات آن در این طرز فكر با منطق مصالح اجتماعى صد درصد مطابقت دارد. این اولین فكرحقوق طبیعى است كه مقررات حقوق طبیعی را تا اقصى درجه تصور قابل تدوین ساخته است و هر جامعه اى برمبناى آن میتواند حقوق طبیعى خود را مدون سازد. قابلیت تدوین مهمترین خاصیت این طرز تفكراست. ازنظر این طرز فكر چون درسایر حقوقهاى جهان عناصر حقوقى از همدیگر مستقل بوده و تحویل بعنصر واحد نمى شوند و وجه مشتركى بین آنها كشف نكرده اند همه آن حقوقها ((حقوق چند عنصرى)) میباشند. (رك. حقوق طبیعى)


(بدیهیات) حقوق
یك رشته قضایاى حقوقى را گویند كه به هیچ وجه (نه بصورت روح قانون و نه بصورت عرف و عادت) در قوانین جارى یك كشور پیش بینی نشده است و برخلاف مبانی حقوق (رك. مبانی حقوق) كه نظری میباشند باندك توجه وتصور، صحت آنها قابل تصدیق است. مثلا تنجزخواسته دردعاوى مدنی مصرح در قانون نیست ولى چون بدیهى است كه غرض ازرسیدگى بدعاوى فصل خصومت است باید خواسته منجز باشد تا فصل خصومت امكان پذیرد. در امردادرسی درموارد سكوت یا اجمال یا تناقض قانون به بدیهیات حقوق میتوان استناد كرد.


(تاریخ) حقوق
رشته اى است ازعلم حقوق كه ازچگونگى پیدایش وتحول سازمانهای حقوقى درحقوق یك ملت بحث مى كند. در تفسیر مواد قانون گاهى راه چاره منحصر باستفاده از تاریخ حقوق میشود. تاریخ حقوق ایران از انقراض ساسانیان تا آغازمشروطه كه راقم این سطور درسال ۱۳۳۸ تهیه كرده ام حق تاریخ حقوق ملت كهنسالى چون ایران را بهیچوجه اداء نمى كند هرچند كه برخى قسمت اسلامى را كه مربوط به سیزده قرن است در نه صفحه خلاصه كرده و دوران معاصر را (كه هنوز جزء تاریخ نشده) درچهل صفحه آورده اند و این كار در حقیقت بعظمت تاریخ حقوق ملت ایران لطمه - میزند. تهیه تاریخ واقعى حقوق ایران كارجمعی است و نمونه اى از عظمت این تاریخ را درمجله حقوقى دادگسترى سال ۱۳۴۵ (شماره اول صفحه۱۰ودوم) میتوان دید شاید آیندگان این امید را بر آورده كنند. درتهیه یك تاریخ حقوق جامع اجتهاد (بمعنى واقعى كلمه) در فقه اسلامى شرط بسیار اساسی است ولى شرائط فراوان دیگرهم لازم است.


(عناصر) حقوق
هم پدیده از پدیده هاى علم حقوق را یك عنصرحقوقى گفته اند مانند حجر، بلوغ، سن كبر، نكاح، ابراء كه همگى عناصر حقوق محسوب میشوند و علم حقوق ازاین عناصرفراهم شده است. اصطلاح معروف آنها تاسیس حقوقى است مثلا بیع یك تاسیس حقوقی است. بر اساس همین اصطلاح به حقوقهائی كه بین عناصرمزبور رابطه اى ایجاد ننموده وآنها را جداجدا موضوع بحث وقانونگذارى وتفسیر قضائى و مطالعات حقوقى قرار میدهند حقوق چندعنصرى گفته میشود و بعكس آن حقوقى كه بین عناصرمزبور رابطه واحدى را كشف نموده و آن رابطه را مبناى اساسى علم حقوق قرار داده است حقوق یكعنصرى نامیده شده است. (رك. حقوق یكعنصرى)


(فلسفه حقوق)
رشته اى است ازحقوق كه ازكلیات راجع به علم حقوق ومفاهیم كلى كه ریشه قواعد و نظامات را تشكیل میدهند بحث میكند. نقص عمومى این رشته از حقوق آن است كه مسائل آن نتوانست بصورت اصول قاطع و قابل تدوین كه بكارهاى قانونگذارى وعملى الهام دهد در آید و بهمین جهت چندان مورد اعتناء قرار نمیگیرد (در كتاب ((اصول فلسفى حقوق)) كه نویسنده این سطور بسال ۱۳۳۲ بصورت ناچیزى تهیه كرده ام تلاش در امر قابلیت تدوین آن بعمل آمد و اصول و قواعد آن تا حد زیادى قاطعیت یافت هرچند كه كدورت خاطر ازصفاى آن كاست وآن اثر بصورت نیمسوزى از كاروان عمر برجا ماند.)


(مبانى) حقوق
یك رشته قواعد است كه در قوانین جارى یك كشور بهیچوجه (حتى بصورت روح قانون و عرف مسلم) وارد نشده است و از مطالعه مصالح اجتماعى و سیستم حقوقى كشف میشود. چنانكه ضابطه تشخیص عقد از ایقاع در قوانین ما بهیچوجه وجود ندارد و هر ضابطه اى كه كشف شود حتما بكمك مبانى حقوق خواهد بود.


 
(منابع) حقوق
مآخذ عمده اى كه حقوق یك قوم یا یك كشور از آنها ناشى میشود. در حقوق جدید ایران منابع حقوق عبارت است از: قانون- عرف و عادت- رویه قضائى- آراء علماء حقوق. این اقسام در عرض یكدیگر نیستند وسه قسم اخیر به اعتبار قسم اول معتبرند و بآن برمى گردند. در فقه منابع عبارتند از كتاب و سنت و عقل و اجماع (از نظر امامیه) ولى این قولى است كه اخیرا شهرت یافته و بین فقهاء درمنابع حقوق اسلام اختلاف نظر وجود دارد. (رك. ادله اربعه)


حقوقدان
صاحب نظردرعلم حقوق. اصطلاح معادل آن در فقه مجتهد است.


حقوقى
بمعنى مدنى در مقابل كیفرى (به غلط) استعمال میشود زیرا حقوق شامل مدنى وكیفرى است (ماده ۲۴- ۴۵- ۷۰ قانون ثبت و ماده واحده ارزش گواهى نامه رانندگى ارتش مصوب ۱۳۳۵)


حقیقت
(فقه) درلغت امر موجود و با واقعیت را گویند (درمقابل موهوم) ودراصطلاح فقهاء، استعمال لفظ در موضوع له را حقیقت گویند (مانند استعمال لفظ شیر درمعنى حیوان درنده معروف) و در خارج موضوع له بارعایت مناسبتى مجاز نامند (مانند استعمال شیر درمرد دلیر) و اگر رعایت مناسبت نشود آنرا غلط نامند مانند استعمال شیر در معنى درخت دراصطلاحات ذیل بكار رفته است:


حقیقت شرعیه
(فقه) درمقابل حقیقت عرفیه استعمال میشود.(رك. ماهیت قانونی - ماهیت عرفى).


حقیقت عرفیه
(فقه) بمعنى ماهیت عرفى است (رك. ماهیت عرفى)


حقیقت متشرعه
(فقه) هرگاه كلمه اى را مسلمانان )نه شارع اسلام( ازمعنى لغوى یا عرفى خود بدرآورده و در معنى خاصى ازنظر بیان مقاصد دینى بكار ببرند آن لغت را نسبت بآن معنی خاص، حقیقت متشرعه (درمقابل حقیقت شرعیه) گویند.
 
(اصل) حقیقت
(فقه) استعمال لفظ در معنى حقیقى حاجت بقرینه وزحمت اضافى ندارد ولى استعمال آن درمعنى مجازى، محتاج بقرینه و دلیل است پس اگر دلیلی بر استعمال مجازی وجود نداشته باشد ناگزیر باید لفظ را مستعمل در معنى حقیقی دانست. ازاین معنى در علم اصول تعبیر به اصل حقیقت و اصالة الحقیقه كرده اند.


حكام
(حقوق ادارى – دادرسی) اصطلاحى ا ست قدیمى كه درمعانی ذیل بكار رفته است: الف - جمع حاكم و بمعنى مامور اداره عمومى شهر (رك. مملكت) است. مامور اداره عمومی مملكت را والى نامیده اند.
ب- نماینده وزارت كشور در حوزه شهرستان (ولایت) است همین نماینده را در حوزه استان (ایالت) والى مى گفتند و در بخش او را نائب الحكومه (نواب حكام) مینامیدند. (بند هفتم ماده ۶۴۵دادرسى مدنی)
ج - جمع حاكم بمعنى قاضی است (ماده ۳۳۳- ۴۶۶ آئین دادرسی كیفرى و ماده ۴۶ قانون دفاتر اسناد رسمی)


حكم
(فقه) الف - دستور مقنن اسلام راجع بافعال مكلفان (یعنى كسانیكه عاقل و بالغ و رشید هستند) خواه دستورالزامى باشد چون امرونهى و خواه نباشد چون استحباب وكراهت و اباحه. این اصطلاح در مقابل ((وضع)) بكار رفته است و در تعریف آن گفته اند: وضع عبارت است از اینكه مقنن چیزى را سبب چیزى دیگر یا مانع یا شرط آن قرار دهد مانند اتلاف كه سبب ضمان است. دستور مقنن را در صورت نخست، حكم تكلیفى ودر صورت اخیر حكم وضعى نامیده اند.
ب- در معنى اعم حكم عبارت است از قانون شرعى و شامل حكم تكلیفى وحكم وضعى میشود. حكم باین معنى را حكم شرعى هم مى نامند.
ج - رأى قاضى را نیز حكم گویند. در این صورت حكم درمقابل فتوى بكار رفته است. فتوى عبارت است از نظر فقیه از روى اجتهاد ودرغیرسمت قضاء درهمین معانى است كه گفته اند: نقض حكم جائز نیست ولى نقض فتوى  جائز است.
د - بمعنى محمول قضیه است. در این صورت در مقابل موضوع بكار مى رود.
ه - آنچه از مقررات شرعى كه متضمن مصلحت اكید مردم است و اراده افراد بر خلاف جهت آنها نافذ نیست. دراینصورت درمقابل اصطلاح حق بكار میرود و میگوید حق وحكم. مانند ضمان بایع نسبت بتلف مبیع قبل از قبض (ماده ۳۸۷ ق- م) كه ازنظر فقهاء طرفین بیع نمیتوانند درحین بیع، شرط سقوط ضمان مذكور را ازبایع بكنند. در اصطلاحات حقوق جدید در این مورد اصطلاح قانون امرى و قانون غیرامرى بكار رفته است. (آئین دادرسى)
الف - رأى دادگاه اگر راجع بماهیت دعوی باشد وآنرا بعضأ یا كلا قطع كند حكم نامیده میشود (ماده ۱۵۴ دادرسى مدنی) درامور حسبى كه رسیدگى بآنها متوقف بر وقوع دعوى نیست عنوان حكم درتصمیم دادگاه بكار نمى رود (ماده ۲۷- ۲۸- ۳۵- ۳۶ ببعد قانون امورحسبى) معذلك در بسیارى از موارد رسیدگى بامور حسبى مقنن لغت حكم را بكار برده است مانند حكم حجر درمواد ۶۴- ۶۵ ببعد قانون مذكور.
ب - آراء فرجامى كه درماهیت دعوى و قاطع آن نمى باشند در اصطلاحات مقنن و قضائی عنوان حكم را گرفته اند (ماده ۵۷۱ -۵۷۷ دادرسی مدنی)
ج - گاهى بدستورات اجرائى كه بعد از ختم رسیدگى بدعوى صادر میشود اطلاق حكم میشود كه معروفترین نمونه آن حكم تملیك در باب اجراء احكام (باستناد ماده ۶۸۴ اصول محاكمات قدیم مصوب ۱۳۲۹ قمرى) است و در ماده ۱۲۴ آئین نامه قانون ثبت ۱۳۱۷ رسما كلمه حكم بكار رفته است و حتی برخى این حكم را قابل پژوهش هم دانسته اند و چنین نیست زیرا بعد از فصل خصومت، هر اختلافى كه در زمینه اجراء پیدا شود عنوان دعوى را ندارد و با تصمیم و رسیدگى اداری فیصله مى یابد مگر آنكه قانون تصریح كند كه عنوان دعوى را دارد و باید بآن مانند سایر دعاوى رسیدگى كرد مانند دعوى اعتراض ثالث اجرائی.


حكم اصرارى
(دادرسی) حكمى كه دادگاه ماهوى بعد از نقض تمیزى باستناد علل و اسباب رأى منقوض میدهد (ماده ۵۷۶ دادرسى مدنی) گاهى به رأى هیات عمومى كه در نقض یا ابرام این رأى صادر میشود نیز حكم اصرارى گفته میشود ولى عنوان متعارف آن ((رأى عادى هیات عمومى تمیز)) است كه درمقابل رأى لازم الاتباع هیات عمومی تمیز استعمال میشود. (رك. حكم لازم الاتباع)


حكم اعلامی  Jugement declaratif
(دادرسی)حكم اعلامى یا حكم كاشف حق حكمى است كه اعلام وجود حقى را مى كند مانند حكم به استحقاق وجه التزامی كه در قرارداد قبلا طریقه استحقاق آن را طرفین قرار داد بیان كرده النهایه در فعلیت استحقاق با هم اختلاف كرده و بدادگاه رفته اند.


حكم الزامى
بمعنى حكم تكلیفى است (رك. حكم تكلیفى)


حكم امضائى
(فقه) هر قانونی كه قبل از یك قانگذارى جدید در قانونگذارى قبلى یا درعرف و عادت موجود باشد و قانونگذار جدید بدون دخل و تصرف و یا با تغییرى در خصوصیت آن، آنرا تایید نموده وازآن حمایت نماید آن قانون یا آن عرف را حكم امضائى نامند مقررات راجع بعقود و ایقاعات در قوانین اسلام از احكام امضائی مى باشند و شارع عرفها وعادات متداول را امضاء و تایید كرده است. ماده سوم قانون آئین دادرسى مدنی و مواد مشابه آن نیز مشتمل بر احكام امضائى میباشند زیرا عرف وعادت مسلم را امضاء نموده است. اصل مورد توجه مقنن در مورد قوانین مدنی امضاء عرفها و عادات است. (رك. حكم تاسیسى)


حكم به بطلان دعوى
رك. بطلان دعوى (ذیل اصطلاح دعوى)


حكم بیحقى
رك. بطلان دعوى (ذیل اصطلاح دعوى)


حكم تاسیسى
(فقه) هرقانونی كه پیش از یك قانونگذارى معین بهیچوجه سابقه نداشته باشد و قانونگذارجدید مبتكر آن باشد آنرا حكم تاسیسى گویند. (رك. حكم امضائى) درآئین دادرسی حكم تاسیسى (مؤجد حق) jugement constitutif حكمى است كه بیان انشاء حقى را از تاریخ صدور حكم میكند مانند حكم بقلع بنا بنفع مدعى. درمقابل حكم اعلامى استعمال میشود. (رك. حكم اعلامى)


حكم ترافعى
تصمیمات دادگاه براى فصل خصومت را حكم ترافعى نامند. در مقابل تصمیماتی كه در امور حسبى اخذ میشود استعمال شده است.
 



حكم تقسیط
(دادرسى مدنی) تصمیم دادگاه ضمن قبول اعسار مدعى اعسار مبنى بردادن دین مورد تقاضاى اعسارازآن بصورت اقساط (ماده ۳۶ قانون اعسار و ماده ۶۵۲ قانون مدنى)


حكم تكلیفى
(فقه) هر قانونی كه مشتمل برامریا نهى باشد حكم تكلیفى نامیده میشود مانند مفهوم ماده سوم قانون آئین دادرسى مدنی كه یك حكم تكلیفى است و مواد جزائى حكم تكلیفى محسوب میشوند. احكام تكلیفى درفقه عبارتند از وجوب، حرمت، استحباب یا ندب، كراهت، اباحه. بعضى ازدانشمندان اباحه را حكم نمیدانند احكام تكلیفى در حقوق عرفى منحصر به امر و نهی قانونى مى باشند و بیش از این دو صورت حكم تكلیفى وجود ندارد. حكم تكلیفى را ((حكم الزامى)) و ((الزامات قانونی)) هم میگویند.


حكم تملیك
(آئین دادرسی مدنى) دستور دادگاه را درزمینه اجراء حكم نسبت بمال غیرمنقول درحدود مدلول ماده ۶۸۴ قانون اصول محاكمات قدیم اصطلاحا حكم تملیك نامیده اند به ماخذ ضابطه ماده ۱۵۴ آئین دادرسى مدنى دستور مزبور ماهیت حكم را ندارد لكن در بخشنامه ۹۸۶۹ مورخ ۹- ۹- ۱۳۱۵ عنوان حكم بدستور مذكور اطلاق شده و ماده ۱۲۴ آئین نامه قانون ثبت هم ایهامى باین معنی دارد معذلك ماده ۱۵۴ آئین دادرسى حاكم بر بخشنامه وآئین نامه مذكوراست پدید آمدن دعوى در زمینه اجراء حكم محتاج بدلیل قطعى است.


حكم حضورى
(دادرسی مدنى) در رسیدگى اختصارى اصل این است كه آراء حضورى است مگر اینكه خوانده درهیچ یك از جلسات حاضر نشود (ماده ۱۶۴ دادرسى مدنی) معذلك همین استثناء هم مستثنیاتی دارد كه در ماده ۱۷۱ دادرسى مدنی و ماده ۴۹ نظامنامه اصلاحی اجراء قانون ثبت علائم تجارتی و اختراعات مصوب ۲۴- ۴- ۱۳۳۷ و ماده ۶۹۹ دادرسی مدنی وماده ۲۴ قانون اعسار ۱۳۱۳ دیده میشود. دررسیدگى عادى نخستین هم اصل حضورى بودن حكم است مگر اینكه خوانده هیچ جواب كتبى نداده باشد (ماده ۱۶۴ دادرسی مدنی) ودر رسیدگى پژوهشى رأی همیشه حضورى است (ماده ۴۹۷ دادرسی مدنی)


حكم خلافى
(دادرسی كیفرى) حكمى كه دادگاه جزا درجرم خلافى مى دهد. ماده ۳۳۷ دادرسى كیفرى. (رك. خلاف)


حكم شرعى
هر قانونى كه واضع آن خداوند بوده و بتوسط رسول(ص) ابلاغ و اعلام شود حكم شرعى نامیده میشود. حكم شرعى باین معنى را اصطلاحا ((حكم شرعى كلى)) نیز گویند. حكم شرعى كه منطبق بر مورد مشخص ومعینى درخارج شده باشد بنام ((حكم شرعی جزئى)) نامیده میشود. ((حكم شرعى بمعنى اعم)) اصطلاحا شامل ((حكم شرعى كلى)) و ((حكم شرعى)) جزئى میباشد. رك. قانونگذار.


حكم طلبی
(فقه) بمعنى حكم تكلیفى و درمقابل حكم وضعی استعمال شده است. (رك. حكم تكلیفى)


حكم عادى
(دادرسی) اصطلاح مخفف ((حكم عادى هیات عمومى تمیز)) است كه بهر یك از دو معنى ذیل اطلاق شده است:
الف - هرگاه حكمى از دادگاه ماهوى بعد از نقض تمیزى باستناد علل و اسباب رأی منقوض صادرشود و هیات عمومى تمیز آنرا مورد رسیدگى قراردهد رأی هیات حكم عادی هیأت عمومى تمیز نامیده میشود خواه مبنى بر نقض باشد خواه مبنى بر ابرام. (ماده ۵۷۶ دادرسی مدنی)
ب- هرگاه رأی ماهوى مزبور مورد تأیید دادگاه بالاتر قرارگیرد و این رأى كه دادگاه بالاتر داده مورد رسیدگى هیات مذكور قرارگیرد حكمى كه از هیأت مزبور صادر میشود نیز حكم عادى هیات عمومى تمیز نامیده میشود (حكم شماره ۲۰۳۲مورخ ۲۰- ۹- ۱۳۱۷ هیات عمومى تمیز) (رك. حكم لازم الاتباع)


حكم عرفى
(فقه) هرقانون عرفى را حكم عرفى گویند خواه عرف مزبور درنظر شارع معتبرباشد یا نباشد.


حكم غیابى
(دادرسی مدنی) حكمى كه حضوری نباشد غیابى است (رك. حكم حضورى) جز رأى دادگاه در رسیدگى بدعوى اعاده اعتبار كه نه حضورى است و نه غیابی (ماده ۵۷۰ - ۵۷۱ قانون تجارت)



حكم قطعى
(دادرسى مدنی) حكم غیر قابل اعتراض و پژوهش و نیز حكم قابل اعتراض كه  درموعد اعتراض و پژوهش شكایت نشده باشد و نیز احكامى كه در رسیدگی پژوهشى صادرمیشود و حكمى كه پس از شكایت پژوهشى قرار سقوط (بموجب ماده ۵۱۲ دادرسى مدنى) صادر شده باشد قطعى است ماده ۴۷۶- ۵۱۹ آئین دادرسی مدنی.


حكم لازم الاتباع
(دادرسی) حكمى كه هیئات عمومى تمیز باستناد ماده واحده مصوب ۷- ۴ - ۱۳۲۸ (مجموعه رسمى سال ۱۳۲۸ صفحه ۸۲) و ماده سوم از مواد الحاقى بقانون آئین دادرسی كیفرى مصوب ۱- ۵- ۳۷ صادركند.


حكم نهائى
حكمى است كه بواسطه طى مراحل قانونى ویا بواسطه انقضاء مدت اعتراض واستیناف و تمیز دعوائی كه حكم در آن موضوع صادرشده از دعاوى مختومه محسوب شود (ماده ۲۲- ۳۳ قانون ثبت و بند ششم آئین نامه ماده ۲۹۹ قانون امور حسبى)


حكم وضعى
(فقه) هر قانونى كه شامل امرونهى نباشد حكم وضعى است مانند مدلول ماده ۲۱۰ قانون مدنى كه مفاد آن عبارت است از اهلیت طرفین عقد.


(تأخیر اجراء) حكم
(دادرسى) هرگاه اجراء حكم شروع و براى مدت موقتى تعطیل شده باشد آنرا تأخیر اجراء حكم نامند. در همین معنى اصطلاحات موقوف الاجراء ماندن حكم - تعویق اجراء حكم - توقیف اجراء حكم نیز بكار رفته است كه اصطلاح اخیر از همه مأنوس تر باذهان است (ماده ۵۸۹ - ۵۴۲ - ۵۴۳ آئین دادرسی مدنی وماده ۶۱۷- ۶۱۸ قانون اصول محاكمات قدیم)


(تعطیل اجراء) حكم
(دادرسی) یعنی جلوگیرى از اجراء حكم برای همیشه. قطع اجراء حكم هم بهمین معنى است. و صدق هر دو اصطلاح منوط است باینكه قسمتى از عملیات اجرائی صورت گرفته باشد (ماده ۶۱۰ اصول محاكمات قدیم)


(تعویق اجراء) حكم
بمعنى تاخیر اجراء حكم است. (رك. تأخیر اجراء حكم)


(توقیف اجراء) حكم
بمعنى تاخیر اجراء حكم است. (رك. تأخیر اجراء حكم)


(حكمت) حكم
(فقه) مصلحتى كه زیر بناى یك قانون معین است مانند نیامیختن نطفه ها كه مصلحت مقررات راجع بعده طلاق است. درمقابل ((علت حكم)) استعمال میشود. (رك. علت حكم)


(سبب) حكم
(فقه) موضوع یك حكم قانون را گویند مثلا در ماده ۲۱۸ ق - م معامله اى كه جهت مصرح آن نا مشروع است سبب حكم بطلان است. در چنین معامله اى : اولا- موضوع حكم عبارت است از: معامله اى كه تصریح بجهت نا مشروع آن شده است.
ثانیا - حكم این معامله كه بطلان است.


(علت) حكم
(فقه) علت یك قانون آن است كه بود و نبود آن قانون بستگى به بود و نبود آن علت داشته باشد مثلا غبن فاحش علت وجود خیارغبن است هرجا كه غبن فاحش باشد خیار غبن حاصل میشود وهر جا كه غبن فاحش نباشد خیار غبن حاصل نمیشود (ماده ۴۱۶ ق – م) علت حكم كلیت دارد وغیر قابل استثناء است ولى حكمت حكم اغلبیت دارد ولى كلیت ندارد و استثناء پذیر است.


(قطع اجراء) حكم
بمعنى تعطیل اجراء حكم است. (رك. تعطیل اجراء حكم)


 


(متعلق) حكم
(فقه) چیزى كه در بود و نبود حكم مؤثراست و خود آن نه حكم است ونه موضوع حكم محسوب میشود. مثلا در ماده ۳۴۸ قانون مدنی :
اولا- بیع موضوع است.
ثانیا - بطلان، حكم است.
ثالثا - چیزیكه خرید وفروش آن قانونا مضوع است متعلق حكم است.


(ملاك) حكم
بمعنى علت حكم است (رك. علت حكم)


(مناط) حكم
(فقه) بمعنى علت حكم است. (رك. علت حكم) درهمین معنى درحقوق جدید ((ملاك حكم)) استعمال میشود.


(موضوع) حكم
رك. متعلق حكم


(موقوف الأجراء ماندن) حكم
بمعنى تاخیر اجراء حكم است. (رك. تأخیر اجراء حكم)


حكم
(به فتح اول وثانی) بمعنى داور است. (رك. داور) دراصطلاحات تاریخ حقوق اسلام ((الحكمان)) ابوموسی اشعرى و عمروعاص را گویند.


حكم اختصاصى
رك. سرداور


حكم مشترك
رك. سرداور


(سر) حكم
سرداور یا داور مشترك را گویند (رك. سرداور)


حكمیت
بمعنى داورى است (رك. داور)


حكومت
(فقه) ۱- بمعنى دادرسی و فصل خصومت است. فهذه قصتی وقصته فاحكم علینا وبینناولنا و نیز گفته شده است: ((ان الحكومة لاتصلح الا لاهلها))
۲- درمقابل قانون استعمال میشود (رك. قانون) ودر اینصورت اختصاص بخصوص مورد معین دارد.
۳- تصرف یك قانون در دلالت قانون دیگر بطورى كه بر اثر این تصرف دلالت آنرا توسعه بخشد یا محدود نماید (و این توسعه و تحدید از دلالت كلام و عبارت قانون مذكور استفاده شود) مثال تحدید - ماده ۲۰۲ ق - م اكراه را تعریف نموده و فرقى نمیگذارد كه اكراه كننده حاكم باشد یا اشخاص عادى، ولى ماده ۲۰۷ ق - م مى گوید : ((ملزم شدن شخص به انشاء معامله بحكم مقامات صالح قانونی اكراه محسوب نمیشود.)) وباین ترتیب دائره اكراه مستفاد از ماده ۲۰۲ را محدود كرده است. مثال توسعه - ماده ۲۲۴ ق - م میگوید: ((الفاظ عقود محمول است بر معانى عرفیه)) مقصود مقنن این است كه تعهدات طرفین عقد بمقدارى خواهد بود كه از معانى عرفى عبارات متعاقدین استفاده میشود. با این وصف ماده ۲۲۵ ق - م این میزان از تعهدات را افزایش داده و میگوید: ((متعارف بودن امرى در عرف و عادت بطورى كه عقد بدون تصریح هم منصرف به آن باشد بمنزلة ذكر درعقد است.)) و باین ترتیب ماده ۲۲۵ ق - م در مدلول ماده ۲۲۴ ق- م تصرف نموده و مدلول آنرا توسعه بخشیده است. قانون تصرف كننده را (در مثالهاى بالا مواد ۲۰۷ و ۲۲۵ قانون تصرف كننده هستند) حاكم و دلیل حاكم نامند وقانونى كه در آن تصرف شده است (مانند مواد ۲۰۲ و۲۲۴) محكوم و دلیل محكوم نامیده میشود و رابطه حاكم را نسبت به محكوم، حكومت ودلالت حكومت نامند. مثال دیگرى از توسعه ماده ۳۵۰ ق- م است نسبت به ماده ۳۳۸ ق- م زیرا از ماده اخیر چنین دانسته میشود كه مبیع باید عین باشد نه مال كلى در ذمه و حال اینكه از ماده ۳۵۰ دانسته میشود كه ممكن است مبیع عین ویا كلى در ذمه باشد. فرق حكومت و تخصیص امور زیراست:
الف - نتیجه تخصیص همیشه محدود نمودن و مضیق نمودن است ولى نتیجه حكومت گاهى توسعه است.
ب- حكومت، تصرف در مدلول یك قانون (بمعنی عام كلمه كه شامل همه نوع مقررات واجد ضمانت اجراء باشد) است ولى رعایت این امر در تخصیص لازم نیست چنانكه بموجب قانون، استادان در سن معینى متقاعد میشوند ولى بعدا بموجب تصمیم قانونی دیگرچند استاد معین ازاین حكم خارج میگردند این تصمیم قانونی كه ناظر باشخاص است تماسى بامدلول عبارتی قانون تقاعد استادان ندارد زیرا مصادیق و نمونه هاى خارجى یك مفهوم عام هرگز ازجنس آن مفهوم نمى باشند تا در توسعه وتضییق آن مفهوم مؤثر باشند. ج- در مورد حكومت باید قبلا یك قانون وجود پیدا كند (كه نام آن دلیل محكوم است) سپس قانون دیگرى بوجود آید كه نام آن دلیل حاكم است و درنتیجه حالت حكومت پدید آید و حال اینكه درمورد تخصیص ضرورت ندارد كه دو قانون جداگانه در دو زمان بوجود آید مانند ماده ۳۰ ق- م كه مى گوید: هرمالكی نسبت به مایملك خود حق همه گونه تصرف و انتفاع دارد مگر در مواردى كه قانون استثناء كرده باشد در این مورد  (یا در مورد ماده ۳۱ همان قانون) كه مخصص متصل است دو قانون جداگانه وجود ندارد. ۴- بمعنى ارش است. (ك. ارش جزائى) (حقوق ادارى)
۱- بمعنى تصدى امور عمومى خاصه در غیر امور قضائی و نظامى و مالی وكلمه حكومت در نائب الحكومه از همین قبیل است و لغت حكام دربند هفتم ماده ۶۴۵ آئین دادرسى مدنی ناظر بهمین معنى است
۲- در همین معنی گاهى مرادف دولت بكار رفته و میرود چنانكه گویند حكومت ها و دولت ها، و مقصود هیات وزراء است.
۳- مجموع افرادى كه قوه مجریه را تشكیل مى دهند.
۴- مجموع سازمانهائى كه امور كشور را اداره مى كنند.


حكومت استبدادى
حكومت غیرقانونی را گویند. (رك. حكومت قانونى)


حكومت جمهورى
رك. جمهورى


حكومت جور
(فقه) رژیم هاى غیرقانونی را گویند مانند حكومت امویان. درمقابل حكومت حقه بكار میرود. عمال حكومت جور را حكم جور و ولات جور نامند.


حكومت حقه
(فقه) حكوت قانونی را گویند مانند حكومت على (ع). در مقابل حكومت جور استعمال میشود.


حكومت دوفاكتو
رك. دوفاكتو


حكوت دمكراتیك
(حقوق عمومى) رژیمى كه درآن آزادى سیاسى وجود داشته باشد خواه مشروطه باشد خواه جمهورى.


حكومت دمكراسى
(حقوق اساسى) رژیم سیاسى كه درآن واى عالیه (مقننه - قضائیه – مجریه) اشى از ملت بوده و بوسیله ملت بطور  ستقیم یا غیرمستقیم اجراء شود رعایت قوق مردم در این رژیم برمصادر امور فرض است.


حكومت دیكتاتورى
بمعنى حكومت استبدادى و حكومت مطلقه و حكومت غیرقانونی است. (رك. حكوت قانونی)


حكومت سلطنتى Monarchie
حكومتی است كه بوسیله یكنفر اداره شود لااقل قوه مجریه دردست فرد باشد وفرد مذكور غیرمسئول (در مقابل قانون و محاكم) باشد.


حكومت شخصى قانون
(بین الملل خصوصی) یعنی اعمال قانون ملى بعبارت دیگر اعمال قانون دولت متبوع بیگانه در خاك كشور دیگر (ماده ۶- ۷ قانون مدنی)


حكومت غیرمستقیم
(حقوق عمومى) نوعی است از حكومت دمكراسى كه یك یا چند نفر و یا هیاتی بنمایندگی تمام مردم و بنام آنان اعمال حكومت مى كنند. اصطلاح بالا مأخوذ از Gouvernement representatif مى باشد. و درمقابل حكومت مستقیم Gouvernement direct استعمال میشود.
حكومت قانون در زمان
مقصود از زمان زمان لازم الاجراء شدن قانون تا زمان منسوخ شدن آن است و مقصود از حكومت یعنی اعتبار قانون. معنی اصطلاح چنین است: اعتبار قانون از حین لازم الاجراء شدن تا زمان نسخ آن. این را حكومت قانون در زمان گویند.


حكومت قانون در مكان
(بین الملل خصوصی) اجراء قانون یك كشور در داخله آن نسبت باتباع داخله و خارجه (ماده پنج قانون مدنى)


حكومت محلى قانون
بمعنى ((حكومت قانون در مكان)) است باین اصطلاح رجوع شود.


حكومت قانونى
(حقوق اساسی) حكومتى كه طبق قانون جارى روز مصدركار شده باشد در مقابل حكومت غیرقانونى (حكومت مطلقه یا استبدادى) استعمال مى شود. حكومت قانونی، كشور را طبق قوانین اداره میكند و از تجاوز بحقوق اتباع خود خویشتن دارى مى نماید بعكس حكومت مطلقه (یا حكومت استبدادى) كه پا بند، اصول قانونی نبوده و در صورتى كه بخواهد بحقوق اتباع تجاوزمى نماید.


حكومت محدود
حكومتى است كه تمام اقتدارات دولتى در دست رئیس آن حكومت نیست و یكى از عوامل ذیل موجب محدودیت قدرت رئیس  حكومـت مى شود:
الف - مجمع عمومی ملت
ب- طبقات ممتاز
ج- نمایندگان ملت


حكومت مستقیم
(حقوق عمومى) در حكومت دمكراسى نوعى است از حكومت كه افراد بدون واسطه (یعنى بدون شركت نمایندگان) در بكار بردن قدرت حكومت (از قبیل وضع قانون و اجراء آن احیانا )دخالت میكنند. (رك. حكومت نیمه مستقیم - حكومت غیر مستقیم)


حكومت مشترك
(حقوق اساس) اعمال قدرت دویا چند  دولت حكمران است در قلمرو واحد مانند حكومت مشترك درقلمرو دول تحت الحمایه.


حكومت مطلقه
حكومت غیر قانونى را گویند (رك. حكومت قانونى)


حكومت نا محدود
(حقوق اساسی) حكومتى است كه رئیس آن تمام اقتدارات دولتى را در دست داشته باشد و تمام عمال و متصدیان امور بنام او انجام وظیفه كنند. درمقابل حكومت محدود استعمال مى شود. (رك. حكومت محدود)


حكومت نیمه مستقیم
حكومت نیمه مستقیم Gouvernement semi - direct نوعی است از حكومت دمكراسى كه تصمیمات نمایندگان ملت براى اینكه ارزش قانونى حاصل كند به ملت عرضه میشود تا بتصویب او برسد (رفراندم) ویا اینكه تصمیم نمایندگان مسبوق بدرخواست ملت ویا جمعیتى از آن باشد (رك. طرح عادى)


(رئیس) حكومت
رئیس قوه مجریه را گویند. در اسلام رئیس حكومت شخص پیغمبر و پس از او جانشین شرعى وى مى باشد و اختیارات او عبارت است از:
الف - وضع مقرراتی كه جنبه دائمی نداشته باشد خواه مقررات ادارى و سازمانى باشد خواه نه.
ب - دادرسى در امور مدنى وكیفرى یعنى او رئیس قوه قضائیه میباشد.
ج - ولایت در امور حسبى.
د - ریاست قوه اجرائیه.


 


(مخارج دستگاه) حكومت
(فقه) مخارج مزبور از طریق انفال (رك. انفال) و خمس بموجب قانون تامین شده است. (حقوق اساسی) مخارج و مصارف دستگاه سلطنتی را قانون معین مى كند (اصل ۵۶ متمم قانون اساسى)


حلال
(فقه) هرعمل و هرچه كه اقدام درمورد آنها مجاز باشد و انسان در آن مورد آزادى اراده داشته باشد آنرا حلال گویند.


(تحریم) حلال
(فقه) تعهدى كه بموجب آن، انسان از دخالت در امرحلالى ممنوع گردد تحریم حلال نامیده میشود مانند اینكه كسى ضمن عقدى شرط كند كه با دختر معینى ازدواج نكند یا ظرف یكهفته عقدى واقع نسازد یا از اقامت در استان معینى خود دارى كند. از این معنى درحقوق مدنى بعنوان سلب حق یاد شده است (ماده ۹۵۹ ق- م)


حلیت
(بر وزن ضدیت) صفت شیئی حلال است (رك. حلال) درمقابل حرمت بكار مى رود.


حمل
(مدنى- فقه) به موجودى گفته میشود كه در رحم زن وجود پیدا میكند وآغاز وجود آن از تاریخ انعقاد نطفه است و  انتهاى وجود آن ولادت است. در صدق حمل فرق نمى كند كه از راه مواقعه حاصل شده باشد را از طرق دیگر.


حوادث ناشى ازكار
(حقوق كار) حوادثی است كه درحین انجام وظیفه و بسبب آن براى بیمه شده اتفاق میافتد. مقصود از حین انجام وظیفه تمام اوقاتى است كه بیمه شده در كارگاه یا مؤسسات وابسته یا ساختمان ها و محوطه آن مشغول كار باشد و یا بدستور كارفرما در خارج ازمحوطه كارگاه مأمور انجام كارى شود. اوقات رفت و آمد بیمه شده از منزل بكارگاه یا بعكس جزو این اوقات مسوب میگردد (ماده ۴۳ قانون بیمه هاى اجتماعی كارگران - مصوب ۲۱-۲- ۱۳۳۹)


حواشى
(مدنى - فقه) در باب ارث برادر وخواهر و اولاد آنها و عمو و عمه ودائى و خاله و اولاد آنها را گویند كه دراصطلاح دیگر اقرباء در خط اطراف نامیده میشوند.


حواله
(مدنى) عقدى است كه بموجب آن طلب شخصى از ذمه مدیون بذمه شخص ثالثى منتقل میگردد (ماده ۷۲۴ قانونی مدنى) مدیون را محیل وطلبكار را محتال وشخص ثالث را محال علیه گویند. (مالیه) حواله سندى است كه بموجب آن دائن باید طلب تشخیص شده خود را دریافت كند (ماده ۲۹ قانون محاسبات عمومى مصوب ۱۰- ۱۲- ۱۳۱۲)


حواله ابلاغى
(مالیه) در امورمالى به حواله اعتباری گفته میشود و حواله اعتبارى سندى است كه بموجب آن وزراء ب اشخاصى كه حواله كنندگان درجه دوم نامیده میشوند (از قبیل رؤساء ادارات یا ماموران ولایات) اجازه میدهند تا مبلغ معینى درحق طلبكار دولت حواله صادركنند (ماده ۲۹ قانون محاسبات عمومی ۱۳۱۲)


حواله اعتبارى
رك. حواله ابلاغى


حواله انبار
دستوركتبى جهت تحویل دادن كالا بشخص معینى را گویند.


حواله بربریئى
(فقه – مدنی) حواله اى كه محال علیه آن به محیل بدهكار نباشد (ماده ۷۲۷ قانون مدنی) اگرمحال علیه مدیون به محیل باشد حواله را حواله بر مدیون نامند.


حواله برمدیون
رك. حواله بربریئى


حواله عین معین
(فقه – مدنى) هرگاه كسی عین مالى نزد كسى داشته باشد و بثالثى حواله بدهد كه برود وآن عین را بگیرد این را حواله عین معین گویند.
حواله مستقیم
(مالیه) حواله اى است كه خود وزراء  بلاواسطه دروجه یك یا چند بستانكار دولت صادر میكنند در مقابل حواله ابلاغی استعمال میشود (رك. حواله ابلاغی) ماده ۲۹ قانون محاسبات عمومى ۱۳۱۲ 


حواله كرد A l,ordre
پول یا چیزى كه پرداخت آن بدیگرى واگذار میشود یعنى كسیكه باید بموجب چك (مثلا) باو یا بشخصى كه او دستوردهد  پرداخت شود. حوزه درلغت بمعنى ناحیه است. دراصطلاحات ذیل بكار رفته است:


حوزه ابتدائى
(دادرسى) حوزه قضائى دادگاه شهرستان را گویند ومقصود از ابتداء درجه نخستین رسیدگى ماهوى بدعاوى است كه با كلمات بدوى و بدایت هم از آن تعبیر میشود. (ماده یك قانون ثبت ۲۶- ۱۲-۱۳۱۰)


حوزه قضائى
(دادرسى) ناحیه اى كه از حیث صلاحیت یك دادگاه صلاحیت محلى آنرا تشكیل میدهد.


حیازت
(مدنى- فقه) تصرف و وضع ید یا مهیا كردن وسائل تصرف و استیلاء برچیزى (ماده ۱۴۶ ق- م)


حیازت مباحات
(مدنى - فقه) یكى از اسباب تملك، تصرف در مال مباح (مانند شكار) است. (ماده ۱۴۷ ق- م)


حیض
(فقه - مدنی) خونى كه از رحم زن در چند روز از هر ماه جارى شود وسیلان آنرا هم حیض نامند قبل از بلوغ خون حیض جارى نمیشود و پس از پنجاه سال (در زنان عادى) و شصت سال (در زن قرشى) خون حیض نمى باشد. در زنان نبطى از حیث الحاق بزنان عادى یا قرشى اختلاف است. در جریان خون حیض درایام حمل هم اختلاف نظرهست. طلاق زوجه در حال حیض صحیح نیست. از حیض درقانون مدنى به (عادت زنانگى) تعبیر شده است (ماده ۱۱۴۰ قانون مدنی)


حیله
فریب - تظاهر بعملى كه هدف واقعى آن اغفال دیگرى باشد. در معانی ذیل بكار میرود:


حیله حقوقى
بمعنی حیله قانونی است (رك. حیله قانونی)


حیله شرعى
بمعنى حیله قانونى است (رك. حیله  قانونی) ودر اصطلاحات عامیانه كلاه شرعی گفته میشود.


حیله قانونی
عمل حقوقى است كه:
اولا- جنبه صورى دارد
ثانیا - فاعل عمل مزبور قصد تقلب دارد و مقصودش وصول به یك نتیجه غیرقانونى است مانند مبادله صد من گندم باضافه یك سیر نبات در مقابل صدو ده من گندم بمنظور فرار از ربا كه معمول بعضى از  متظاهرین بود. در اصطلاحات عامیانه آنرا حیله شرعى گویند و در یك اصطلاح دیگرآنرا كلاه شرعى نامند و در واقع كلاهى است كه بعضى اشخاص بخیال خود برسر شرع مى گذارند. قرآن كریم در داستان اصحاب سبت صریحا حیل را تحریم كرد (مجله حقوقى دادگسترى - سال ۱۳۴۳- شماره یك تیر ماه - صفحه ۱۷) (رك. تقلب - قانون)
 
حیوان ضاله
(مدنی- فقه) حیوانى كه مالك دارد و متصرف فعلى آن معلوم نیست. شرط ضاله بودن آن این است كه اگرعلفخوار باشد درحواله چراگاه نباشد و نیز نتواند ازخود دفاع  كند (ماده ۱۷۰ قانون مدنی)


 


 



حابس
(مدنی- فقه) حبس یكنوع ازعقود احسان است نظیر وقف و با آن فرق دارد همانطوركه وقف كننده را واقف مى گویند حبس كننده را حابس مى نامند. (رك. حبس)


حاجیات
(فقه) هرعمل وتصرفى كه انسان براى توسعه وگشایش امور خود و رفع حرج بآنها محتاج است مانند شكارى كه براى معاش نباشد. عمل و تصرف مزبور براى حفظ ضروریات پنجگانه (رك. ضروریات پنجگانه) نیست وانسان میتواند با تحمل نوعی از مشقت یا گذشت از آنها چشم بپوشد.


حادثه غیر مترقبه
(مدنی) ترجمه اصطلاح Cas Fortuit است و از حقوق مدنی فرانسه اقتباس شده است مترادف فرس ماژر(قوه قاهره) است (رك. قوه قاهره)


حابس
(فقه) كارمندى كه از طرف حكومت بكارهاى راجع بدخل و خرج مملكت گماشته مى شد.


حاشیه
رك. نسب (ضابطه نسب)


حافظ
شض امینى كه در اجراء احكام یا اسناد مال توقیف شده بدست او بامانت سپرده میشود (ماده ۳۶ -۳۷- ۳۹ تا ۴۲ آئین نامه اجراء اسناد رسمى و ماده ۶۴۵ - ۶۴۷ اصول محاكمات قدیم)


حاكم
(فقه) الف - قاضى را گویند. درهمین معنی مقررات جدید كشور هم این اصطلاح را بكار برده است (اصل ۸۳ متمم قانون اساسى)
ب - بمعنی دلیل حاكم (رك. حكومت)
ج - كسیكه در دعوى محكوم له واقع شده در اینصورت طرف او را محكوم گویند پس حاكم و محكوم یعنى محكوم له و محكوم علیه این معنی در اصطلاحات قضائى كنونى هم بهمین ترتیب استعمال میشود.
د- فقیه جامع الشرائط كه علاوه برسمت قضاء وسمت دادستان سمت محتسب بمعنى عام آنرا دارا بوده و داراى صلاحیت ادارى وسیعى است. (مدنی – دادرسى) الف - دادرس دادگاه شرع (حكم تمیزى شماره ۳۷۸۳ مورخ ۳۰- ۸ - ۱۹ شعبه یك درمورد ماده ۷۹ قانون مدنی)
ب - حاكم بمعنى قاضی دادگاه شهرستان (حكم تمیزى شماره ۲۷۸۳ مورخ ۳۰ - ۸ - ۱۹ راجع بمرجع تقاضاى عزل قیم و مرجع رسیدگى بخیانت متولى و درخواست ضم امین)
ج - بمعنى مجموعه اى ازمناصب دادستان شهرستان وحاكم دادگاه شهرشان (ماده ۷۹ قانون مدنى و ماده هشتم قانون اوقاف ۳ - ۱۰- ۱۳۱۳ و ماده ۶۱ نظامنامه قانون اخیر مصوب ۱۳- ۲- ۱۳۱۴ و ماده ۱۰۸ قانون امور حسبى)
د - دادرس دادگاه (ماده ۱۱۸۷ قانون مدنی)
ه - دفتر دادگاه (ماده ۳۸۷ قانون مدنى و۷۱۰ دادرسی مدنی) (حقوق ادارى) نماینده وزارت كشور درحوزه شهرستان (بند هفتم ماده ۶۴۵ دادرسى مدنى) و بهمین معنى در كلمه نائب الحكومه بكار رفته است. بمعنى اعم از فرماندار و بخشدار هم بكار رفته است (تبصره سوم از ماده سوم قانون توسعه معابر ۱۳۱۲ كه فعلا منسوخ است) 
* در امور حسبى على القاعده حاكم مجهول بر دادستان شهرستان است و خلافش محتاج بدلیل است (ماده ۵۶ قانون مدنی)


حاكم جور
(فقه) كسیكه منصبى از مناصب مربوط بمشاغل عمومى را بدون اینكه مشمول اذن شرعى باشد تصدى كند.


حاكم شرع
(فقه) پیشواى دین و نواب عام وخاص او كه بحكومت منصوب شوند.


حاكم شهـر
(حقوق ادارى) اصطلاح قدیمى است و بجاى شهردار استعمال مى شد (قانون بلدیه ۱۳۲۵ قمرى منسوخ)


 (دلیل) حاكم
رك. حكومت


(شرائط) حاكم
(فقه) یعنى امورى كه داشتن آنها در قاضی لازم است مانند اجتهاد - عقل - بلوغ - ایمان - عدالت و مانند این ها از رندى پرسیدند اصول دین چند تا است گفت: هفت تا توحید و نبوت ومعاد و عدل و امامت و رحم ومروت! شاید اگر بجد نتوان گفت بر مشرب رندى بتوان گفت كه علاوه برشرائطى كه براى حاكم گفته اند در هر حال دو شرط دیگرلازم است: كیفیت در حكومت و ظرفیت در حاكم.


حاكمیت
(حقوق اساسی) قدرت سیاسى دولت كه در دست حكومت مى باشد. (بین الملل عمومى - حقوق عمومى) استقلال مطلق وآن صفتی است كه بموجب آن دولتى تحت سلطه دولت دیگر قرار نگرفته باشد.


حاكمیت اراده
(مدنى) مرادف استقلال اراده است. (رك. استقلال اراده)


حالت حقوقى
(مدنى) حالاتی كه موضوع یك حكم قانونی باشند و قصد، عنصر سازنده آنها نمى باشد مانند حجر، بلوغ، جنون، صغر، اسم، تابعیت وغیره مثلا اتلاف درقانون مدنی (ماده ۳۲۸ ق- م) كه متوقف برتحقق قصد نیست یك حالت حقوقى بمعنى بالا بشمار مى رود. اصطلاح بالا در مقابل عمل حقوقى بمعنى عام استعمال مى شود (رك. عمل حقوقى)


 حبس
(حقوق مدنی) نوعى از عقود احسان است (بعضى از فقهاء آنرا عقد  نمى دانند )كه با وقف از جهات ذیل فرق دارد:
۱- ملك محبوس از مالكیت حبس كننده خارج نمیشود هرچند كه براى حبس مدت  معین نشود (و این را حبس مطلق گویند)  در اینصورت مادام كه عین باقى است نمیتوان از حبس عدول كرد مثلا اگر اتومبیلى را حبس كنند براى مدرسه اى و اتومبیل بعدا فرسوده شود و اوراق گردد مصالح اتومبیل ملك حابس خواهد بود وحال اینكه وقف چنین نیست.
۲- میتوان براى حبس مدت معین نمود ولى در وقف نمیتوان مدت معین كرد. در این صورت مال محبوس پس از انقضاء مدت به ملكیت كامل مالك یا ورثه عودت مى كند.
۳- اگر حبس مالى كنند و مدت معین ننمایند به محض فوت حابس ملك جزء تركه شده وحبس از بین میرود حبس باین معنى قسیم وقف وعمرى و رقبى و سكنی است (ماده ۴۱ببعد قانون مدنی) حبس كننده را حابس گویند و مال مورد حبس را محبوس نامند و كسیكه حبس بنفع او شده محبوس علیه نامیده میشود. ممكن است محبوس علیه شخصى حقیقى یا حقوقى باشد ویا شخص نباشد مانند حبس بنفع مدرسه یا مسجد. اختلاف وقف و حبس بطور اجمال در ماده ۲۷ قانون ثبت ۱۳۱۰ و ماده ۱۹ قانون اصلاح قانون مالیات برارث ونقل و انتقالات بلاعوض مصوب ۲۳- ۱۲- ۳۵ دیده میشود. (حقوق جزا) سلب آزادى و اختیار نفس درمدت معین یا نامحدود بطوریكه در زمان آن، حالت انتظار ترخیص وجود نداشته باشد و اگر حالت انتظار وجود داشته باشد آنرا توقیف گویند نه حبس (ماده ۱۰۸- ۱۱۴ قانون ثبت و ماده ۵۹ قانون تسریع محاكمات) گاهى بجاى توقیف بغلط كلمه حبس بكار رفته است (ماده ۷۴۳ دادرسى مدنی) (آئین دادرسی مدنی) سلب آزادى تن محكوم علیه كه در مدتهاى قانونی پس ازابلاغ حكم (یا ابلاغ اجرائیه ثبتى) طوعأ آنرا اجراء ننموده ودرموعد قانونى عرضحال اعسار بدادگاه صلاحیتدار تقدیم ننموده است این نوع حبس درقانون اسلام هم وجود دارد: لى الواجد یحل عقوبته و عرضه (حدیث)


حبس ابد
(قانون جزا) حبس در مدت عمرمحكوم را گویند و در فقه حبس دائمى و حبس مخلد درهمین معنى بكار رفته است.


حبس انضباطى
(حقوق ادارى) حبسى كه بصورت كیفر انضباطى مقررشود ماده ۲۴ قانون كیفر بزه هاى مربوط براه آهن مصوب ۱۳۲۰ (رك. تخلف انضباطى - كیفر انضباطى)


حبس با خدمت
رك: حبمى باكار


حبس با كار
(جزا) حبسى كه محكوم علیه بحبس ،مجبور بانجام كارهائى كه براى او معین مى شود باشد. در مقابل حبس مجرد وحبس عادى (بدون كار) بكار رفته است دراصطلاح دیگر حبس با خدمت نامیده میشود (ماده ۲۸۹- ۲۹۸ قانون دادرسى و كیفر ارتش) (رك. حبس عادى - اعمال شاقه)


حبس تادیبى
(جزا) حبسهائی كه برای جرائم جنحه مقرر شده باشد (رك. جنحه)
حبس تكدیرى
(جزا) حبسى كه براى امورخلافى مقرر شده باشد (رك. خلاف)


حبس دائم
(جزا) مرادف حبس ابد است (رك. حبس ابد)


حبس عادى
(جزا) در مقابل حبس باكارو حبس مجرد استعمال میشود (ماده ۲۸۹-۴۲۱ - ۲۹۸ قانون دادرسى وكیفر ارتش)


حبس عام المنفعه
(مدنى- فقه - ثبت) حبس مال بنفع عامه مانند حبس اتومبیل برای دانشجویان دانشگاه یا حبس قنات بنفع موقوفه دانشگاه. در مقابل حبس مال بنفع شخص یا اشخاص محصور معین بكار رفته است (ماده ۹۹- ۱۰۰ آئین نامه قانون ثبت ۱۳۱۷)


حبس غیر قانونى
(حقوق جزا) سلب آزادى و بازداشت محكوم بمنظور اجراء مجازات پس از حكم قطعى، حبس قانونی است. اگر محكوم بر خلاف قانون زائد بر میزان مجازات بطور عمد نگهداشته شود یا نسبت به محكومى كه مجازات حبس او شمول مرور زمان گردیده یا عفو ویا اجراء شده مجازات حبس درباره او بطور عمد اعمال شود حبس غیر قانونی است.


حبس مؤبد
(مدنی- وقف) حبسى كه مدت دائم براى آن معین شده باشد و در واقع قسمى از حق انتفاع است كه مدت آن دائم است و آن مانند وقف است ومادام ك عین باقى است ازمنافع آن بهره برده میشود (ماده سوم قانون اوقاف) بعضى عقیده دارند كه حبس مقید به تأیید وقف است. (جامع الشتات - صفحه ۳۶۱) رك. وقف منقطع الآخر


حبس مخلد
(جزا) مرادف حبس ابد است (رك. حبس ابد)


حبس مطلق
رك. حبس


حبوه
(مدنی- فقه) عطیه اى است از مال میت كه استثناء شده و بفرزند ذكوری كه از سایر اولاد ذكور میت بزرگتر باشد داده میشود خواه بالغ باشد خواه نه. ارقام حبوه از این قرار است:
الف - لباس میت كه لااقل یكبار استعمال كرده باشد.
ب- قرآن و قاب آن
ج- شمشیر و غلاف آن
د - انگشتر
فقهاء مقدار حبوه را (با اختلاف نظر- هائی كه درباره كمیت وكیفیت آن هست) جزء تركه ندانسته و از موانع ارث میشمارند (ماده ۹۱۵ قانون مدنی)
 
حجب
(بروزن ضرب) در اصطلاحات فقه و قانون مدنى حالت و ارثى است كه بواسطه بودن وارث دیگرى از بردن ارث كلا یا بعضا محروم میشود (ماده ۸۸۶ - ۸۸۸ قانون مدنی). بین حجب در ارث و منع از ارث (از حیث لغوى) عام و خاص مطلق است یعنى هر حجبى منع است ولى هر منعى حجب نیست مثلا تولد از زنا از موانع ارث است ولى ازحاجب هاى ارث نیست.


حجب حرمانى
(فقه – مدنی) حجبى كه بكلى وارثى را از ارث محروم كند مانند حجب طبقه اول نسبت بطقبه ثانی وطبقه ثانی نسبت بطبقه سوم (ماده ۸۸۷ قانون مدنی) اقرباء طبقه سوم از روی همین قسم ححب، حاجب ولاء عتق مى باشند و ولاء عتق، حاجب ضامن جریره و ولاء ضامن جریره حاجب ولاء امامت محسوب است. ونیز در طبقه دوم، ابوینی حاجب حرمانی ابی است. در مقابل حجب نقصانی بكار مى رود. (رك. حجب نقصانی)


 


حجب نقصانى
(فقه - قانون مدنی) حجى است كه سهم (فرض) وارث را از حداعلى به حد ادنی تنزل دهد خواه خود حاجب را بهره اى از ارث باشد (مانند اولاد كه حاجب ابوین نسبت به زائد بر سدس مى باشند یا زوج و زوجه را از نصیب اعلى به نصیب ادنی تنزل مى دهند) خواه نه مانند اخوه و اخوات میت كه مادر خود را از ثلث به سدس تنزل مى دهند (ماده ۸۸۷ قانون مدنی)


حجت
(فقه) الف - دلیل را گویند.
ب- قیاس و استقراء وتمثیل را گفته اند. قیاس استقراء او تمثیل اقسام حجة بها التحصیل (كامل المیزان)
ج - درعلم درایه به راوى حدیثى گفته میشود كه بعلت موثق بودنش باحادیث او استناد میشود واین كلمه ازعباراتی است كه در مقام تعدیل راوى گفته میشود. (رك. تعدیل)


حجر
(مدنی- فقه) نداشتن صلاحیت در دارا شدن حق معین (یا حقوق معین) و نیز نداشتن صلاحیت براى اعمال حقى كه شخص آنرا دارا شده است حجر نامیده میشود. اولى را ((عدم اهلیت تمتع)) و دومى را ((عدم اهلیت استیناء)) گویند. این دو اصطلاح مخصوص حقوق مدنی است.


حجر خاص
(مدنی) درمورد پاره اى از محجورین اصل عدم حجر است در امور او مگردر خصوص مواردى كه قانون معین مى كند  مانند حجر ورشكسته زیرا او نسبت باعمال قضائی كه در زندگى براى خود ما به نیابت از غیر میكند على الاصول محجور نیست فقط در موارد مخصوص كه قانون صریحا او را محجور كرده محجور مى باشد، برخلاف صغیر و سفیه.


حجر عام
(مدنی) در مورد بعضى از محجورین (مانند سفیه و صغیر ممیز) اصل این است كه درهمه كارهاى حقوقى محجورند و موارد عدم حجر(مانند تملك بلاعوض) استثنائى ومحتاج بتصریح قانون است.


(اسباب) حجر
(فقه) اسباب حجر عبارت است از: صغر- جنون- فلس- سفه - پاره اى از امور دیگر (مانند اخذ مال غاصب بعنوان بدل حیلوله ومال مورد رهن كه راهن از بعضى از تصرفات درآن محجوراست) همین امور در حقوق مدنی هم از اسباب حجر است جز فلس كه بجاى آن اعسار و ورشكستگى سبب حجر است و اعسار اعم از فلس است. رقیت و مرض مشرف بموت در فقه (بنظر بعضى) از اسباب حجراست نه درقانون مدنی.


حد
(فقه) الف - در لغت بمعنى منع و بند است و در اصطلاح مجازات مصرح در قانون جزا است این مجازات بدنی بوده و حداقل و حداكثر ندارد.
ب- در اصطلاح دیگر حد بمعنى مطلق مجازات است خواه مصرح در قانون جزا باشد یا باختیار قاضى بوده باشد (تعزیر) درهمین اصطلاح است كه گفته اند: الحدود تدرء بالشبهات یعنى بصرف شك دروقوع جرم یا تحقق عناصر آن اصل برائت جارى میشود.
ج - بمعنی قانون الزامى (امرونهى) است چنانكه درقرآن آمده است (و الحافظون لحدود الله) مقصود از حدود امرونهى و قانونی است.
د - گاهى حد درمعنى عامى استعمال میشود كه شامل حد بمعنى اخص (معنى اول) و تعزیر و قصاص و دیات میباشد.


حد اصغر
(فقه) مجازات شلاق در جرم زنا را گویند (رك. حد اكبر)


حد اكبر
(فقه) مجازات زناى محصنه را گویند كه رجم (سنگسار كردن) است. (رك. رجم)


حد تام
(فقه) یا حد كامل، مجازات بدنى مصرح در قانون جزا است كه حداقل و حداكثر ندارد و این همان حد بمعنی اخص است. (رك. حد)


حد غیر تام
(فقه) به تعزیرگفته میشود (رك. تعزیر)
حد كامل
(فقه) مرادف حد تام است (رك. حد تام)


حد محض
(فقه) هرگاه جرم در مورد خصوص حق الله باشد حد را حد محض گویند مانند حد شرب مسكر.


حد مختص
(فقه) حدى كه فقط راجع به حق الله یا راجع به حق الناس باشد در مقابل حد مشترك استعمال میشود.


حد مشترك
(فقه) حدى كه هم جنبه حق الله وهم جنبه حق الناس داشته باشد مانند حد سرقت. این درحقوق جدید نظیر دعوى كیفرى است كه هم جنبه عمومى وهم جنبه خصوصى داشته باشد.


حد ناقص
(فقه) مرادف تعزیر است (رك. تعزیر)


حدیث
(درایه) مرادف خبر است (رك. خبر)


حدیث حسن
رك. صحیح بالعرض- حسن


حدیث رفع
(فقه) به حدیث ذیل اطلاق میشود: ((رفع عن امتى تسعة اشیاء الخطاء والنسیان وما استكرهو اعلیه ومالایعلمون وما لایطیقون وما اضطروا الیه والطیره و الحسد و الوسوسة فى الخلق مالم ینطق بشفتیه)) از ظاهر این حدیث استفاده میشود كه درسایر مذاهب اگركسى كارى از روى خطاء یا فراموشى ویا اكراه ویا جهل ویا اضطرار میكرد مؤاخذه مى شد و ماخوذ بعمل خود بود علاوه بر این بآنها تكالیف خارج از طاقت مى شد و اگر حسد می ورزیدند معاقب بودند و یا فال بد اگر میزدند كیفرمی دیدند وو... ولى این امور از ملت اسلام برداشته شد (تقریرات اصول نائینى - جزء سوم - ص ۱۲۲) ماخوذ بودن باكراه و یا تحمیل تكلیف مالایطاق باقتضاء عدل خداوند ظاهرا نباید درمیان سایر امم اعمال شده باشد و بهرحال در ذیل این حدیث قرائنى هست كه صحت انتساب آنرا به معصوم(ص) مورد تامل قرار میدهد هرچند كه اصحاب درآن تامل نكرده اند.


حدیث قدسى
(فقه) حدیثى كه درآن كلام خداوند تعالى نقل شود كلامى كه وسیله تحدى (مانند قرآن كریم) نباشد (درایه شیخ بهائی  صفحه دوم)


(سند) حدیث
(درایه) سلسله راویان یك حدیث را گویند.


(طریق) حدیث
(درایه) سند حدیث را گویند یعنى سلسله راویان حدیث.


حر
(فقه) كسیكه مالك نفس خود میباشد هیچكس نمى تواند از خود سلب حریت كند... (ماده ۹۶۰ ق - م) این اصطلاح درمقابل رق (بتشدید قاف) استعمال شده است.


حراج
(دادرسی مدنى – ثبت) فروش مال (و یا اموال) در حضور جمع بوسیله عرضه آن بجمعیت باین ترتیب كه پیشنهاد كننده  بالاترین قیمت مشترى (برنده حراج) محسوب است (ماده ۷۰۷ قانون اصول محاكمات حقوقى ۱۳۲۹ قمرى) حراج ومزایده فرق دارند ولى غالبا بغلط بجاى هم بكار مى روند. رك. مزایده


(حق) حراج
رك. حق حراج



(مالیات) حراج
رك. حق حراج


حرام
در لغت بمعنى ممنوع است و در ماههاى (ذوالقعده - ذوالحجه - محرم - رجب) جنگ ممنوع بود (البته با اجانبى كه در این مدت، جنگ را در مقررات خود ممنوع میدانستند.) حرام كه با حلال بكار رود شامل الزامات قانونی (واجب و حرام) مى باشد. در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


(تحلیل) حرام
(فقه) تراضی و توافقى كه بموجب آن، امر مصنوعى مورد تعهد فعل قرار گیرد مانند اینكه تعهد كند كه مال غیر را سرقت كند این تعهد باطل است (الصلح جائز بین المسلمین الاصلحا احل حراما)


(مال) حرام
(فقه) مالى كه ازطریق نا مشروع بچنگ آمده باشد.


حربى
(فقه) كافرى كه متدین بدین اسلام - مسیح - یهود - زرتشت نباشد و او را كافر حربی وكافرغیر كتابى هم گویند و بطور اختصار غیركتابى نیزگفته اند.


حرز
(فقه) الف - هر موضعى كه غیرمالك بدون اذن او حق ورود درآنرا نداشته باشد.
ب - هر موضعى كه محدود بوده وغیرمالك حق دخول درآنرا بدون اذن ندارد بشرط اینكه موضع مزبور بسته و مقفل باشد. هتك حرز شرط تحقق جرم سرقت در فقه مى باشد (ماده ۲۲۶ قانون جزا) رك. هتك حرز


(هتك) حرز
(جزا) از حرزتعریف ناقصى بطورضمنى درماده ۲۲۶ قانون جزا شده و هتك حرز عبارت است از خراب كردن یا سوراخ كردن یا شكاف دادن یا از جاى كندن وسائل محصوركردن (دیوار- نرده - پرچین - سیم خاردار و مانند اینها) یا حفاظت (مانند صندوق وقفسه محفوظ) بطور ضمنى معنى حرز روشن میشود و مفهوم عرفى آن هم همین است.


حرم
(فقه) خاك مكه و قسمتى از اطراف آنرا گویند (در تقسیمات سیاسی خاك اسلام این امر داراى آثارى بوده است از نظرعبور ومرور وتوقف و سكونت اتباع خارجه)


حرمت
(فقه) منع و نهى را گویند ارتكاب حرام مستلزم مجارات است.


حرمت ابدى
(مدنی - فقه) درباب نكاح حالتى است قانونی در رابطه زن ومرد (اعم ازاینكه سابقه ازدواج بین آنها بوده ویا نبوده باشد) كه با وجود آن حالت آن زن و مرد نتوانند بصورت زوج و زوجه باهم زندگى كنند و حالت مزبور هرگونه رابطه نكاح را بین آن دو نفر برای همیشه طرد مى كند مانند حرمت مادر ملوط بر لاطى و حرمت ابدى دخترى كه عقد شده (پیش از رسیدن به نه سالگى) و افضاء شده باشد و موارد دیگر.


حریم
(مدنی- فقه) مقدارى از اراضی اطراف ملك و قنات و نهر و امثال آن است كه براى كمال انتفاع از آن ضرورت دارد (ماده ۱۳۶ قانون مدنی) و حریم در حكم ملك صاحب حریم است وتملك و تصرف درآن كه با طبیعت حریم منافات دارد بدون اذن مالك درست نیست. حریم ملك تبعى است یعنى از توابع ملك است و مالك میتواند از حق خود درحریم بلاعوض یا در مقابل اخذ عوض صرفنظر  كند. حریم اختصاص به چاه وقنات و خانه و مزرعه و باغ ندارد بلكه دهات هم حریم دارند و در حریم ده از حق تعلیف دواب وكندن بوته ها و مانند این امور بهره مى برند. فروش حریم دهات كه در بعضى شهرها مانند تهران دیده شده وجه شرعى و عرفى ندارد.


حریم درخت
(مدنى – فقه) حریم درخت در زمین موات بقدر وصول ریشه ها و شاخه ها (در آخرین حد رشد آن) و معبر آمد وشد صاحب درخت براى آبیارى و رسیدگى بآن و استفاده از آن مى باشد (جامع الشتات - صفحه ۶۰۲ – ۶۱۳)



حریم ده
(مدنی- فقه) مقصود از ده اراضى ملكى آن اعم از بائر و دائر و آیش و زیر كشت و اراضى دیمكارى است كه از راه احیاء براى كشت دیم آماده شده باشد. بنابراین حریم عبارت خواهد بود از سایر اراضى (جزآنچه كه در بالا گفته شد) اطراف یك ده كه اهالى ده براى تعلیف اغنام و احشام و سوخت و سایر انتفاعات مكمل (بمقیاس تعریف ماده ۱۳۶ قانون مدنی) ازآن اراضی همگى استفاده مى كنند. و بغلط بآنها اراضی مشاعى ده گفته میشود در صورتیكه مشاع بر ملك اطلاق میشود نه بر حریم. و عنوان حریم در این مورد با موات جمع میشود و ثبت حریم ده از اغلاط و بلكه ازحیل است!


حساب
برشمارى كالاها و وجوه به كمك ارقام و اعداد، و فن مربوط بآن فن حسابدارى است كه معروف است.


حساب جارى
حسابی كه مشترى بانك در آن دارد كه پولى از جانب مشترى بعنوان آن حساب نزد بانك امانت گذاشته میشود و تدریجا ممكن است مبلغى بآن افزوده كند یا بوسلیه چك ازآن برداشت نماید.


حساب جارى مخصوص
حسابى است براى مشترى بانك كه قائم به اعتبارى است كه بانك بمشتری داده است و شبیه حساب جارى عادى مى باشد.


(ریز) حساب Decompte
صورت جزء حساب را گویند.


حسابدارى Comptabilite
الف -عمل منظم نگهداشتن حسابها
ب- اداره اى كه به حسابها رسیدگى میكند. (رك. حساب)


حسن
(فقه) الف- حدیثى است مقبول كه روات آن در هر طبقه (تا معصوم) امامى ممدوح (بدون اینكه تعدیل وتوثیق شده باشند) باشند و اگر تمام روات سلسله حدیث عادل باشند فقط یكنفر امامى ممدوح (غیرعادل) باشد بازآن حدث را حدیث حسن (نزد امامیه) نامند (رك. صحیح بالعرض)
ب - گاهى ممكن است یك حدیث از آخرسلسله (از طرف صدراسلام) تا نقطه معینى (درسلسله روات) امامى ممدوح غیرعادل باشند و ازآن نقطه ببعد بعضا یا كلا امامى ممدوح عادل نباشند (یعنى حدیث ازآن نقطه ببعد حالت ضعیف یا مقطوع یا مرسل را دارا باشد) در اینصورت حدیث تا آن نقطه حسن است (درایه شهید - صفحه ۲۴- ۹۸) بنظر بعضى صرف ممدوح امامى (غیر عادل) كافى نیست كه حدیثى حسن باشد بلكه باید تصریحى بر ضعیف بودن راوى نشده باشد زیرا اى بسا ممدوحى كه تصریح بر ضعف او شده است پس در حدیث صحیح، عدل راوى ظاهر و اتقان وضبط اوكامل است ولى در حدیث حسن چنین چیزى شرط نیست (درایه والد شیخ بهائى - صفحه ۸۰) بهرحال فقهاء شیعه نیز مانند فقهاء عامه بحدیث حسن عمل مى آن گردد مانند عموم نص دیگرویا وجود حدیث دیگر و مانند آنها.


حسن نیت
(مدنی) وضع فكرى كسیكه اقدام بعمل حقوقى از روى اشتباه مى كند و تصور مى كند كه عمل او بر وفق قانون است وحال اینكه موافق قانون نیست و مقنن در مقابل عواقب زیان آور آن عمل حقوقى درحدود معینى او را حمایت مى كند مانند صاحب یدى كه تصور مى كند با مالك واقعى معامله كرده ومال را از او گرفته و حال اینكه با غاصب معامله كرده است (ماده ۵۴۹ - ۱۱۴۱- ۲۲۶۵ قانون مدنی فرانسه و ماده ۳۰۴ قانون مدنى ایران) یا كسیكه روى زمین غیر ساختمان مى كند باعتقاد اینكه ملك او است (ماده ۵۵۵ قانون مدنی فرانسه) درحقوق ما حسن نیت قبول نشده و بهمین جهت مقنن ایران ماده ۳۰۱ ببعد قانون مدنى ما را مقید بضمانت اجرائى كرده است كه با فقه امامیه متناسب است و حال اینكه خود آن مواد را ازحقوق مدنی فرانسه گرفته است و تازه گرفتن آن مواد هم ضرورت نداشت زیرا ماده ۳۰۸ ببعد قانون مدنى ما رفع نیاز مى كرد.


حشفه
(مدنی- فقه) ازمحل ختان (ختنه گاه) ببالا ازآلت رجولیت. ومقصود از التقاء ختانان نهان شدن حشفه است در آلت انوثیت. و این حد از دخول منشاء ترتب آثار حقوقى وكیفرى است. ازنظر حقوقى درحال حاضر بین مقررات شرعى وعرفى فرق نبوده و ضابطه همین است. ۱۷۱۸- حصر وراثت درعرف عام بجاى تصدیق حصر وراثت (با حذف مضاف) بكار مى رود (رك. دعوى انحصار وراثت)



حصه
(فقه- مدنی) سهم مشاع را گویند. (ماده ۸۰۸ ق- م)


حضانت
(مدنی – فقه) در لغت بمعنى پروردن است در اصطلاح عبارت است از نگهدارى مادى و معنوى طفل بتوسط كسانیكه قانون مقرر داشته است وقائم باركان ذیل است: الف - حضانت مخصوص ابوین و اقرباء طفل است و بین اقرباء رعایت طبقات ارث نمیشود.
ب - نسبت به ممتنع از نگهدارى طفل، حضانت تكلیف است و نسبت بدیگران حق است (ماده ۱۱۶۸ قانون مدنی)
ج - حفظ مادى (جسم) وتربیت اخلاقى و معنوى طفل مناسب شئون او.
د - اهلیت قانونی براى حضانت (ماده ۱۱۷۳- ۱۱۷۴ قانون مدنی)


حطیطه
رك. صلح (صلح حطیطه) - دین (تعجیل دین مؤجل)


حق
(فقه) درمعانى زیر بكار مى رود:
الف - امورى كه در قانون پیش بینى شده اگر افراد مجاز باشند كه بقصد خود برخى از آنها را تغییر دهند این امور قابل تغییر را ((حق)) گویند مانند مدلول ماده ۳۸۷ ق - م كه از نظر ما قابل اسقاط است یعنى طرفین عقد بیع مى توانند ضمن عقد بیع، شرط اسقاط ضمان تلف مبیع قبل از قبض را بین خود بنمایند. حق باین معنى درمقابل حكم بكارمى رود. (رك. حكم)
ب - نوعى از مال است و در اینصورت در مقابل عین، دین، منفعت، انتفاع بكارمى رود چنانكه گویند مالكیت عین، مالكیت دین، مالكیت منفعت، مالكیت انتفاع ، مالكیت حق مانند مالكیت حق خیار و مالكیت حق تحجیر.
(مدنى) الف - حق بمعنى دوم بالا در حقوق مدنی كنونی هم گاهى بكار مى رود ولى حق بمعنى اول دراصطلاحات كنونى كمتر استقبال شده است و بجاى آن ((قانون تفسیرى)) (رك. قانون تفسیرى) بكار مى رود.
ب- قدرتی كه از طرف قانون بشخصى داده شد حق نامیده میشود در فقه درهمین معنى كلمه سلطه را بكار مى برند (رك. سلطه) حق باین معنى داراى ضمانت اجراء است و آنرا  ((حق تحققى)) و ((حقوق موضوعه)) و ((حقوق مثبته)) نیزگفته اند.


حق آب وگل
در معانی ذیل بكار مى رود:
الف - حقوق زارعانه (رك. حقوق زارعانه) تبصره ماده ۱۵ آئین نامه سازمان آب و برق خوزستان مصوب ۱۱-
۳- ۳۹
ب - در اصطلاح عامیانه بمعنى سرقفلى بكار رفته است (رك. سرقفلى)


حق آبونمان
رك. آبونمان


حق اجراء
مرادف حق الاجراء است (رك. حق الاجراء) تبصره ماده ۱۳۱ قانون ثبت.


حق اجرائیه
مرادف حق الاجراء است (تبصره ماده ۱۳۱ قانون ثبت) (رك. حق الاجراء)


حق اختراع
حق انحصاری ساختن و فروش وانتفاعات براى مكتشف و سازنده امر تازه در شعب مختلف صنعت یا كشاورزى (ماده ۲۶ قانون ثبت علائم مصوب ۱- ۴- ۱۳۱۰)


حق اختصاص
(مدنى – فقه) ممكن است چیزى قانونا یا عرفا جنبه مالیت خود را ازدست بدهد ولى با این حال تعلق به كسى داشته باشد در اینصورت اختیارآن شخص را برآن چیز ((حق اختصاص)) گویند مثلا خیابانى را از میان خانه هاى اشخاص عبور میدهند وجز قسمت كمى اززمین شخص معینى جزء خیابان میگردد بطوریكه آن قسمت از زمین كه جزء خیابان نشده آنقدرناچیز است كه بدرد هیچ كارى نمى خورد و قابل خرید وفروش نیست یعنى از مالیت ساقط گردیده است با این وصف همان زمین كم اختصاص بصاحب قبلى آن داردو حق او برزمین مزبور حق اختصاص نامیده میشود وكسى نمیتواند درآن قسمت با او مزاحمت كند.


حق اخراج ازملكیت
(مدنى- فقه) بموجب این حق مالك میتواند ملك خود را از ملكیت خود بیكى ازطرق ناقله (مانند بیع- صلح) خارج كند یا ازآن اعراض كند یا آنرا تلف كند.


حق ارتفاق
(مدنى- فقه) و آن حقى است براى شخص درملك دیگرى (ماده ۹۳- ق- م) بواسطه مالكیت در ملك معین مانند حق العبور و حق المجرى و مانند اینها.


حق استثمار
(مدنی) حقی كه بموجب آن مالك میتواند ازمنافع ملك خود بهره مند شود مثلا آنرا اجاره دهد.


حق استرداد
(مدنی – ثبت) حقى است كه بموجب آن مدیون در معاملات با حق استرداد (رك. معامله با حق استرداد) میتواند با رد طلب بستانكار خود مال مورد وثیقه را تحت تصرف كامل خود درآورد. ذكر كلمه (استرداد) كه موهم نقل مال از طرف مدیون به دائن است بیمعنى است زیرا در معاملات با حق استرداد درواقع نقل مال وجود ندارد و بیع شرط كه بارزترین فرد این گونه معاملات است امروزه مملك نیست و ناقل مبیع نمى باشد (صدر ماده ۳۴ مكرر قانون ثبت)


حق استعمال
(مدنى) حقى كه بموجب آن مالك بتواند ازعین ملك خود بهره مند گردد مانند ساختن خانه در روى زمین خود.


حق استیفاء
(مدنی) حق اجراء واعمال حقى كه اجراء كنند حق قبلا آن حق را بموجب قانون دارا شده است مثلا صغیرحق اجراء و اعمال حقوقى را كه دارا است ندارد و باید ولى قانونی او حقوق وی را بمرحله اجراء و اعمال بگذارد. عبارت ((حق اعمال حق)) صریحتر از حق استیفاء بنظر میرسد.


حق اشتراك
مرادف وجه اشتراك است (رك. آبونمان)


حق اعتبارى
(فقه) حقى است كه فقط شخص یا اشخاص معینى كه حق مزبور علیه آنها است مكلف برعایت آن هستند مانند حق زوج بر زوجه و بالعكس وحق بستانكار بربدهكار. در مقابل حق عینى بكار مى رود (رك. حق عینى) در حق عینى همه اشخاص مكلف برعایت حقوق صاحب حق هستند چنانكه اگر كسى مالك خانه اى است همه افراد باید حق مالكیت او را محترم بشمرند ولى اگر كسى از دیگرى بدهكار است این بدهكار است كه باید حق بستانكاررا محترم بشمرد و درموقع معین، طلب او را بدهد و تصور اینكه دیگران هم محترم برعایت این حق بستانكار باشند معنى ندارد.


حق اقامه دعوى
(حقوق عمومی) حقى كه بموجب آن هر شخص بتواند براى استیفاء حقوق خود یا دفع تجاوز دیگران به مراجع تظلم عمومی (دادگاهها) شكایت كرده و رسیدگى را بخواهد.


حق انتفاع
(فقه – مدنى) وآن حقى است كه بموجب آن، شخص مى تواند از مالى كه عین آن ملك دیگرى است یا مالك خاصی ندارد استفاده كند (ماده ۴۰ ق – م) مانند عمرى و رقبى و سكنى (ماده ۴۱ ق – م ببعد) ومانند حق استفاده از پارك شهر و ماهى گیرى در بعضى از رودخانه ها كه بصورت تفریح انجام میگیرد.


حق انحصار
نوعى مالیات است كه دولت از مصرف كنندگان كالاهاى معینى (كه قبلا تولید یا خرید و فروش یا حمل و نقل آنها را بانحصار خود درآورده است) علاوه بر قیمت واقعى آن دریافت مى كند. سابقا این حق را ((عوائد خاصه)) مى نامیدند كه پادشاه دریافت مى كرد.


حق اولویت
(مدنی – فقه) یكنوع حق عینى است كه ازجهت سبقت شخص نسبت بآن عین كه درمعرض حیازت جمعیتى معین قرارگرفته است بیدا میشود مانند حق اولویت ناشى از تحجیر در اراضى موات و حق اولویت در صندلى هاى نصب شده در پارك شهر براى كسى كه روى آنها نشسته است و امثال اینها (ماده ۱۴۲ ق- م)



حق اولویت رعیتى
از اصطلاحات قدیمى است و فعلا كلمه رعیت كه ازبدترین تعبیرات است منسوخ است. معنی اصطلاحى آن دركلمه ((حقوق زارعانه)) دیده شود.


حق ایصاء
(مدنى- فقه) وآن حقى است كه ولى قهری بوصى خود میدهد تا بتواند ثالثى را براى بعد از زوت خود (فوت وصی) وصى نماید (ماده ۱۱۹۰ ق- م) ولى تا وقتی كه این حق را نداده باشند اصل این است كه وصی مزبور حق تعیین وصى دیگر را ندارد.


حق بیمه
وجهى كه بیمه گزار به بیمه گر درعقد بیمه میدهد. (رك. بیمه)


حق پناه
(بین الملل عمومى) حق ورود كشتیهاى جنگى متخاصمین به آبهاى ساحلى دول بیطرف و استفاده از بنادر ولنگرگاههاى آنان را گویند.


حق تبعى
(مدنى) حقى كه عارض بر مال دیگرى است مثلا خانه اى كه راه عبور آن ازملك دیگرى است حق العبور آن خانه یك حق تبعى است كه عارض برآن خانه است حق تبعى بتنهائی مورد معامله قرار نمیگیرد و مالیت ندارد از این قبیل است حقابه ملك (رك. حقابه) و حق سرقفلى یا كسب و پیشه و بهمین جهت حق سرقفلى به تنهائى براى اجراء اجرائیه دادگاه یا اجرائیه ثبتى قابل توقیف نیست.


حق تحققى
در اصطلاحات حقوق كنونى ایران حقى است كه داراى ضمانت اجراء باشد. این اصطلاح در مقابل حقوق طبیعى - حقوق فطرى بكار مى رود. درهمین مورد حقوق موضوعه - حقوق مثبته هم بكاررفته است.


حق تشرف
ملكى كه در اثر اجراء قانون توسعه معابر و از بین رفتن ملك جلو یا ازبین رفتن جلوملك، مشرف بمعبر شود ارزش بیشترى پیدا مى كند وبه شهردارى كه سبب پیدایش این ارزش و مرغوبیت شده حق میدهد كه بابت این وضع مالى (وجه نقد مطابق حق شهرداری را حق تشرف مى گویند (ماده پنجم قانون توسعه معابر ۱۳۱۲ كه منسوخ بقانون توسعه معابر ۱۳۲۰ شده و در ماده هشت این قانون اضافه شده كه اگر ملك مشرف بخیابان هم بر اثر توسعه خیابان مرغوب شود براى شهردارى حق تشرف پیدا میشود. در سال ۱۳۴۲ هم مقرراتی درهمین زمینه بصورت تصویب نامه وضع شده است) درقانون تملك زمین ها براى شهرسازى مصوب ۱۷- ۳- ۳۹ از حق تشرف به اضافه ارزش تعبیر شده است (ماده هفت)
 
حق تعقیب
(مدنی) یا Droit de suite وآن حقى است برای صاحب حق عینى كه میتواند باستناد آن حق، مال خود را دردست هر كس كه بیابد بگیرد. صاحب حق ارتفاق هم میتواند این حق راعلیه مالك مالى كه حق ارتفاق بضرر او است اعمال نماید.


حق التعلیف
رك. حق علفچر


حق تقاعد
رك. تقاعد


حق تقدم
شبیه حق اولویت است (رك. حق اولویت) كه مقنن ما در مورد حق كسیكه كلمه اى را بعنوان اسم خانوادگى مقدم بردیگران براى خود گزیده و از این طریق حقی پیدا كرده است (ماده ۳۹ قانون ثبت احوال) مقرر داشته است و نیز درمورد حق خرید متروكه حق تقدم در خرید مصرح است (ماده ششم قانون توسعه معابر ۱۳۲۰ منسوخ بقانون توسعه معابر  ۱۳۲۰) و نیز این اصطللاح در ماده ۱۹ متمم بودجه سال ۱۳۱۴ راجع بحق تقدم وزارت دارائى براى وصول بدهكاریهاى اشخاص بدولت بكار رفته است هم چنین در ماده واحده قانون اجازه ضبط اموال متجاسرین آذربایجان وكردستان وتصفیه مطالبات و خسارات اشخاص مصوب ۱۴- ۳ - ۱۳۳۹ همین اصطلاح بكار رفته است.



حق تمبر
نوعى از مالیات است كه از طریق الصاق تمبر ازمؤدى گرفته میشود (ماده ۴۰ ببعد قانون مالیات بر درآمد مصوب ۱۰ - ۵ - ۳۴ مجموعه ۱۳۳۴- صفحه ۲۳۰)


حق تمتع
(مدنی) حق دارا شدن حق معین (یا حقوق معین) را گویند چنانكه گویند بیگانه حق تملك اموال غیر منقول را ندارد یعنى حق تمتع ندارد. در مقابل حق استیفاء استعمال شده است. عبارت ((حق دارا شدت حق)) صریحتر از حق تمتع است كه مفهوم آن با حق استیفاء اشتباه میشود.


حق التولیه
(مدنی – فقه) سهمى از منافع موقوفه كه معمولا واقف براى حق الزحمه متولى قرار میدهد ولو اینكه واقف ومتولى یكنفر باشند (ماده نهم قانون اوقاف ۳ -۱۰-۱۳۱۳)


حق ثابت
رك. حق متزلزل


حق الثبت
حقوق دولتى كه بابت ثبت ملك در دفتر املاك یا ثبت معاملات یا ثبت حق اختراع یا علات وغیره ازمتقاضى ثبت دریافت میشود (ماده ۱۸ نظامنامه قانون ثبت و ماده ۱۱۸ ببعد قانون ثبت ۱۳۱۰)


حق جزئى
(مدنی – فقه) هر حقى كه شخص معین در موضوع معین داشته باشد مانند حق مالكیت بر مال معین. حق فردى وحق شخصى نیز درهمین معنى بكار رفته است.
 
حق جوابگوئى
مؤسسات دولتى و عمومى و افراد مردم اعم ازمأمورین رسمی و غیره هرگاه در روزنامه یا مجله مطالبى مشتمل برتهمت و افتراء یا اخبار بر خلاف واقع نسبت بخود مشاهده كردند حق دارند جواب آن مطالب را كتبا براى روزنامه یا مجله بفرستند و آن روزنامه یا مجله مكلف است این گونه توضیحات و جوابها را درهمان صفحه و باحروفیكه مطالب اصلى را چاپ كرده است مجانا بطبع برساند مشروط براینكه جواب از دو برابر اصل مطلب تجاوز ننماید و متضمن توهین بكسی نباشد. در صورتیكه روزنامه یا مجله علاوه برجواب مذكور مطالب و یا توضیحات مجددی چاپ نماید حق جواب  گوئی مجدد بطریق مذكور در فوق براى معترض محفوظ خواهد بود. (ماده ۹ لایحه قانونی مطبوعات - مصوب ۸-  ۵ - ۳۴ مجموعه ۱۳۳۴- صفحه ۱۹۷)


حق حاكمیت
(حقوق اساسى) مقصود قوه قانونگذارى وقوه مجریه وقوه قضائیه است كه اركان حاكمیت را تشكیل مى دهند.


حق حال
(مدنى – فقه) حقى است كه صاحب آن بتواند بدون انتظار گذشتن زمانی آنرا مورد استفاده قرار دهد مانند حق مستأجر برعین مستاجره بعد ازعقد اجاره بشرطى كه براى تسلیم عین مستاجره بمستأجر مهلت معین نشده باشد. این اصطلاح در مقابل حق مؤجل بكار مى رود (رك. حق مؤجل)


حق حبس
(مدنی- فقه) درعقود معوض هریك از طرفین بعد ازختم عقد حق دارد مالى را كه بطرف منتقل كرده باوتسلیم نكند تا طرف هم متقابلا حاضر بتسلیم شود بطورى كه درآن واحد (یدابید) تسلیم و تسلم بعمل آید واین عمل تسلیم و تسلم مقارن را فقهاء تقابض گویند (ماده ۳۷۷ قانون مدنى و ملاك آن) حق حبس از مظاهر بارز قاعده عدل وانصاف است.


حق حراج
(ثبت) مالى كه دولت (مراجع قضائی) بابت حراج (درموارد حراج) مطابق تعرفه قانونى از محكوم علیه یا متعهد مى گیرد (ماده ۹۴ آئین نامه اجرائى ۱۳۲۲) حق حراج ازنظرماهیت نوعى از مالیات است بهمین جهت آنرا مالیات حراج هم مى گویند (ماده ۳۴ قانون ثبت ۱۳۱۰)


حق حضانت
(مدنی – فقه) حق نگهدارى وتربیت طفل را گویند كه بپدر یا مادر یا اقرباء مطابق مقررات داده شده است. (رك. حضانت)


حق حضور
(حقوق ادارى) وجهی كه بمأمور دولت یا غیر مامور دولت بابت حضور در وقت معین براى انجام كارى بحسب جلسات پرداخت میشود. همین وجه نسبت باشخاص كوچكتر بصورت دستمزد داده میشود. (رك. كمك هزینه - پاداش - فوق العاده - اضافه حقوق)


حق خیار
(مدنی – فقه) اختیار ابقاء و ازاله عقدى كه بجهتى ازجهات قانونى درحالت تزلزل است. مانند عقدى كه یكى از خیارات در آن قرار داده شده است بحكم قانون (مانند خیارمجلس) یا بتراضی طرفین (مانند خیار شرط).


حق دائم
(مدنى- فقه) حقى است كه محدود بزمان نیست مانند حق مالك درمورد حق عینى برمنقول یا غیرمنقول. این اصطلاح درمقابل ((حق موقت)) بكار برده میشود. (رك. حق موقت)


حق دینى
(مدنى- فقه) حقى است كه شخص بعهده دیگرى دارد مانند حق بستانكار بر بدهكار. مرادف این اصطلاح، حق ذمی وذمه مى باشد.


حق ذمى
(مدنی- فقه) حقى است كه شخص بعهده دیگرى دارد مانند حق بستانكار بربدهكار. در اصطلاح دیگر آنرا ذمه و حق دینى هم گفته اند.


حق رجحان
(مدنی – ثبت) بمعنى حق تقدم است كه مقنن به رسم ادباء تفنن كرده وبا وجود دو اصطلاح حق اولویت و حق تقدم دست بساختن اصطلاح سوم (یعنى حق رجحان) زده است و تفنن در ساختن اصطلاحات درعلم حقوق براى فهم قوانین زیان دارد  (ماده ۳۴ مكرر قانون ثبت) و از روش علمى بدور است. (رك. حق تقدم)


حق ریشه
رك. حقوق زارعانه


حق الزحمه
(حقوق ادارى) وجهى كه بمامور دولت (یا شخصى شاغل در مؤسسات كشورى یا بلدى) علاوه بر حقوق بعنوان كار دیگرى كه از او (علاوه بركار اصلى كه براى آن حقوق میگیرد) خواسته میشود داده میشود. این وجه بطور مستمر مادام كه بكار جدید مشغول است پرداخت میشود درایام مرخصى قابل پرداخت نیست. در حقوق تقاعد تاثیرى ندارد (ماده ۳۳ قانون محاسبات عمومى ۱۰- ۱۲- ۱۳۱۲) درتبصره دوم قانون تشكیل دادگاه اطفال بزهكار مصوب ۱۳۳۸ حق الزحمه درمعنی حق حضور بكاررفته ونماینده تشتت ذهن قانونگذار دراستعمال اصطلاح حق الزحمه وحق حضور و اصطلاحات متقارب و نزدیك بآنها است. (رك. حق حضور- دستمزد - كمك هزینه - پاداش - فوق العاده - اضافه حقوق)


حق سكنى
رك. سكنى


حق السكوت
(جزا) مصداق اخاذى است (رك. اخاذى) و مجرم ازاین طریق طرف را تهدید مى كند كه خبرنا مساعدى راجع بزندگى خصوصى او افشاء خواهد كرد وبواى ترك این فعل وجه یامال دیگرى از او مى گیرد. دربعضى مواقع بعضى از روزنامه ها ممكن است این كار را بكنند ولى ممكن است افشاء مذكور از طریق شفاهى هم باشد و بهر حال یك جرم مطبوعاتی صرف نیست.


حق الشرب
الف - حق استفاده ازآب رودخانه یا نهریا چشمه براى ملك معین.
ب- درتاریخ حقوق ایران مالیاتی بود كه بابت استفاده اشخاص از رودخانه یاقنات دولتى كه مى كردند گرفته میشد.


حق شخصى
(فقه – مدنى) هرحقى كه شخص معین درموضوع معین داشته باشد مانند حق مالكیت برمال معین. حق فردى و حق جزئی نیز درهمین معنى بكار رفته است. (فقه) حقى كه قائم بشخصى باشد و قابل انتقال بغیر نباشد مانند حقوق زوجیت. حق قبول وصیت تملیكى بنظر برخى از حقوق قائم بشخصى موصی له است بهمین جهت اگر موصی له پیش از موصى فوت كند حق قبول وصیت بورثه موصى له منتقل نمیشود. اصل در حقوق این است كه قابل انتقال بغیر باشند تا خلاف آن ثابت شود. در امور مبتنى بر احسان، اصل این است كه قائم بشخص باشد بهمین جهت حق قبول وصیت تملیكى باید قائم بشخص تلقى شود مگر قرینه بر خلاف وجود داشته باشد.


حق شرب
(مدنى – فقه) حق استفاده ملك یا شخص ازآب چاه یا چشمه یا قنات یا نهریا رودخانه براى خوردن یا آبیارى زراعت یا درختان.


حق شفعه
(مدنی- فقه) هرگاه مال غیرمنقول قابل تقسیمى بین دو نفر مشترك باشد و یكى ازدو شریك حصه خود را بقصد بیع بشخص ثالثى منتقل كند شریك دیگرحق (حق شفعه) دارد قیمتى را كه مشترى داده است باو بدهد وحصه مبیعه را تملك كند (ماده ۸۰۸ قانون مدنى)


حق طبع
اختیارچاپ ونشر یك اثر فكرى (مانند كتاب ومقاله وغیره) این حق على الاصول متعلق بنویسنده است كه میتواند آنرا بغیر منتقل كند و ممكن است بطورقهرى بورثه مؤلف منتقل شود.


حق علفچر
یا حق التعلیف عبارت است از اجرت بهره ایكه دارندگان مواشى از چراگاهها مى برند وآن اجرت را به مالك چراگاه مى پردازند (قانون مربوط به صرفنظر كردن بقایاى علفچر سال ۱۳۴۰ وحق علفچر بهاره قسمتى ازمراتع دولتى مصوب ۵-۳-۱۳۴۳) از نكات مهم تاریخى راجع به حق تعلیف این است كه در بسیارى از اراضى موات قبل از مشروطه ارباب سیف و سوط (اعم از عمال دولت و غیره) براى خود حقوق تعلیف برقرارمى كردند ومنافع تعلیف را باجاره باشخاص میدادند و اجاره نامه هاى عادى بین طرفین رد وبدل میشد كه توجه بعنوان و اشخاص مؤجرین این اجاره نامه ها صحت مراتب بالا را اثبات مى كند. بعدا با پیدایش قوانین ثبت املاك ، اعقاب مؤجرین مزبور با ارائه بنچاقهاى بالا (اجاره نامه ها) خود را متصرف بعنوان مالكیت قلمداد كرده و قسمتى از این اراضی را كه وسعت فراوان دارد تصاحب كرده و از احیاء كنندگان واقعى آن اراضی ثمن آنها را گرفته اند. نتیجه اینكه این گونه اسناد دلیل مالكیت نیست مگر قرائن مفید علم بآنها پبوسته شود. (رك. باجگاه)


حق عینى
(فقه – مدنى) حقى است مالى كه متعلق آن عین خارجى باشد مانند مالكیت عین و مالكیت منفعت (براى مستاجر) ومالكیت انتفاع (براى مهمان نسبت به ماكولات) ومالكیت حق (مانند حق ارتفاق وحق تحجیر وحق وثیقه مانند حق مرتهن برمال مرهونه وحق مستأجر برعین مستأجره درقانون روابط مالك ومستاجر مصوب سال ۱۳۳۹ و غیره) حق عینی درمقابل حق دینی بكارمى رود (رك. حق دینى) ماده ۳۵ نظامنامه دفتر اسناد رسمى و ماده ۱۰۳- ۱۰۴ آئین نامه قانون ثبت.


حق عینى اصلى
(مدنی) حقى است كه نسبت بآن، صاحب حق را بستانكار نمیتوان دانست مانند حق عینى مالك خانه برخانه و حق عینى صاحب حق ارتفاق بر مورد حق ارتفاق. (رك. حق عینى فرعى)


حق عینى برمال غیر
(مدنی) حقى است عینى براى شخصى در مال دیگرى مانند حق انتفاع و حق ارتفاق و حق وثیقه در معاملات با حق استرداد براى طلبكار.


حق عینى فرعى
(مدنى) یا droit reel accessoire حقى است كه صاحب آن حق را بستانكارمى نماید مانند حق عینى مرتهن بر مال الرهانه. اینگونه حق عینى بمنظور تضمین طلب صاحب حق، مقررشده است. اصطلاح بالا در مقابل droit reel principal یا حق عینی اصلى بكار مى رود.


حق غنیمت بحرى
(بین الملل عمومى) حق كشتى هاى جنگی متخاصمین در ضبظ كشتى هاى بازرگانى یكدیگر و محمولات آنها و اسیرگرفتن كاركنان آن كشتى ها.


حق غیرمالى
(فقه - مدنی) حقى است كه ارزش اقتصادى ندارد مانند حق زوجیت. حق ابوت و بنوت. (رك. حق مالى)


حق فردى
(مدنى) هر حقى كه شخص معین در موضوع معین دارا باشد مانند حق مالكیت بر مال معین. در بعضى از اصطلاحات آنرا حق شخصى وحق جزئی نیز مى گویند. حق فردى و حق شخصى در این معنى نارسا میباشند وترك آنها بهتر است اصطلاح حق جزئى مناسبتر بنظر مى رسد.


حق قائم بشخص
(مدنى – فقه) حقى است كه قابل نقل و انتقال بغیر نباشد مانند حق زوجیت.


حق قذف
(فقه) حقى كه براى مقذوف در نتیجه قذف، حاصل میشود (رك. قذف)


حق كار فكری
الف - حق انحصارى استفاده ازاختراع امور فكرى مربوط به ادبیات،علوم، هنر، خواه بصورت لفظى باشد خواه بصورت كتبى، خواه بصورت گرافیك (تصویر- نقشه – خطوط) و تجسم و امثال آنها و نیز هر چیزى كه بایك روش علمى تهیه مى شود بشرط اینكه معرف شخصیت فكرى تولید كننده آن باشد.
ب - حق مالى ناشى از حق انحصارى گفته شده در بالا را گویند.
*در فارسى لغت ((حق مؤلف)) اخص از معنى بالا است وترجمه ناقصى است ازعبارت droit d,auteur


حق كسب و پیشه
حقى است برای مستاجر بازرگان وپیشه ور ومطلق كسانیكه از طریق اجاره مكانی كسب معاش كنند و لوآنكه بازرگان نباشند (قانون تملك زمین ها براى اجراى برنامه هاى شهرسازى مصوب ۱۷- ۳- ۳۹ و قانون مالك و مستاجر ۱۳۳۹) با سرقفلى مفهوما فرق دارد زیرا شهرت تجارى و وجود مشتریان از عناصر سازنده آن نیست. حق مزبور خود بخود مالیت ندارد و بتنهائی قابل مبادله نیست یعنى مستاجر نمیتواند هم منافع عین مستأجره را براى خود نگه دارد و هم حق كسب و پیشه را بغیرمنتقل كند و عوض آنرا بگیرد بلكه هر دو را باید با هم منتقل كند یعنى حق كسب و پیشه نسبت بمنافع عین مستاجره یك مال تبعى است لذا توقیف تابع بدون توقیف متبوع معنى ندارد. حق كسب و پیشه مال غیر منقول است (روح ماده ۱۸ قانون مدنی) رك. حق تبعى


حق كلى
معادل حق موضوعى و حق نوعى است و آن حقى است كه بدون در نظر گرفتن صاحب آن حق (در موارد خاص) و بحسب وضع مقنن، مقرر شده است مانند حق انتخاب نام و نام خانوادگى و حق انتخاب شغل (آزادى مشاغل) و حق رأى دادن وكاندید شدن و غیره.


حق الاجراء
نیم عشر اجرائى در اجراء اسناد رسمی را گویند (ماده ۱۳۱ قانون ثبت) ونیز عشریه اجراء احكام دادگاه را حق الاجراء نامند (ماده ۷۴ قانون تسریع وآئین نامه شماره ۲۰۷۳۳ مورخ ۱۸- ۵ -۱۳۱۷) اگر بعلتى كه از اختیار محكوم علیه یا متعهد خارج است اجراء اجرائیه میسر نباشد - مانند شمول بند (ز) بمورد اجرائیه - دولت مستحق حق الاجراء نیست هم چنین است اگر بعلت تعارض دو اجرائیه (ناشی از تعارض دو سند رسمی) اجراء اجرائیه ها میسر نگردد.


حق الارض
الف - پولى كه بابت نهادن كالا در زمینهاى مخصوص (مانند محوطه گمرك) ازصاحب كالا گرفته میشود.
ب - حقوقى كه بابت وقوع ساختمان در ملك غیر بمالك آن داده میشود (ماده سوم قانون حق الارض وحق الماء طواحین اربابی واقعه در اراضی خالصه دولتى - مصوب ۳۰ جوزاى ۱۳۰۱ شمسى)


حق الامتیاز
رك. امتیاز


حق الله
(فقه) حقوقى است كه یكطرف آن خداوند تعالى و طرف دیگرآن افراد جامعه یا گروهى از افراد باشند. مثلا وجوب پرداخت زكات حق الله است. حق الله در فقه اسلام همانند حقوق عمومى در قانونگذارى جدید ایران است. اصطلاح بالا درمقابل حق الناس استعمال میشود نظیر این دو اصطلاح مدلول ماده چهارم قانون مجازات عمومی است.


حق الحفاظة
(مدنی - ثبت) حقى كه براى امین در نگهدارى مال مورد ودیعه قائل شده باشند (ماده ۸۰ قانون ثبت وماده ۴۱ آئین نامه اجراء مفاد اسناد رسمى)


حق العبور
(مدنی) حق كسیكه از ملك غیر حق عبور بنحوى ازانحاء داشته باشد. حق العبوریكی از اقسام حقوق ارتفاقى است.


حق العمل كار
(تجارت) كسیكه بدستور دیگرى معاملاتى نموده و در مقابل آن اجرت دریافت مى دارد.


حق العمل كارى
(تجارت) نوعى از وكالت است درامور تجارى (ماده ۳۵۷ قانون تجارت) حق العمل كار ممكن است بنام خود عمل كند یا بنام آمر در صورت اول تطبیق عنوان وكالت برآن نمیشود ولى میتوان آنرا مصداق نیابت دانست. زیرا نیابت مفهومى وسیعتر از مفهوم وكالت دارد. شخصى كه بنام خود یا دیگری ولى بدستور  دیگرى حق العمل كارى میكند حق العمل كار نامیده میشود.


حق الكفاله
(حقوق اداری) كفالت در این جا بمعنى تكفل و تصدى شغل دیگرى (غیر از شغل خود) مى باشد (مواد ۴- ۵ قانون راجع بمستمرى و حقوق اعضاء ادارات و دوائر مملكتى مصوب ۱۶ جوزاى ۱۳۰۱ شمسی - دوره سوم و چهارم قانونگذارى - صفحه ۶۸) و حق الكفاله وجهى است كه بكارمند متكفل بسبب تكفل داده میشود (ماده ۵۲ آئین نامه مزایا موضوع تصویب نامه ۱۹۰۵۶ مورخ ۶- ۱۰-۱۳۲۲)


حق الماره
(فقه) حقى كه بموجب آن رهگذركه از جوار درخت میوه یا زراعت حسب الاتفاق مى گذرد بتواند بدون اذن صاحب آن و پرداخت بهاء از آن بخورد ولى نبرد (هنوز هم باغبانهاى ولایات مى گویند : خوردن حلال و بردن حرام !) (مفاتیح الشرایع فیض - صفحه ۲۶۵- متاجر حدائق - صفحه ۵۳)


حق المجرى
(مدنی) حقى كه بموجب آن شخص از ملك غیرحق داشتن مجراى آب و بردن آب داشته باشد حق المجرى یكى از مصادیق حقوق ارتفاقى است (ماده ۹۵ - ۹۷ قانون مدنی)
 
حق الوكاله
(مدنی - فقه - دادرسی مدنی) اجرت وكیل را گویند فعلا این اصطلاح باجرت وكیل دعاوى اختصاص یافته است.


حق مؤجل
(مدنى – فقه) حقى است كه صاحب آن باید بعد ازگذشتن مهلت معینی آن حق را اعمال نماید مانند حق بستانكار بر طلبى كه باقساط باید داده شود و هنوز مهلت پرداخت قسط نرسیده است.


حق مؤلف
رك. حق كار فكرى


حق مالكیت
(مدنى- فقه) اختیار قانونى شخص معین بر اشیاء یا اموال یا اشخاص دیگر. (رك. ملك)


حق مالى
(مدنى – فقه) حقى است كه متعلق آن مال است خواه آن مال عین باشد خواه دین خواه منفعت خواه انتفاع و خواه حق (مانند حق تحجیر) این اصطلاح در مقابل حق غیرمالى بكار مى رود مانند حق هریك از زوجین بر دیگرى در حقوق زوجیت (شق پنجم ماده ۱۴۳ آئین دادرسى مدنی) وهم چنین است حق انتخاب نمایندگان مجلسین.


حق متزلزل
(مدنی - فقه) حق از هر سبب كه ناشى شود ممكن است در همان زمان كه بوجود آمده است جهت تزلزلى براى آن وجود داشته باشد دراینصورت آنرا حق متزلزل گویند و جهت تزلزل را گاهى قانون رأسآ بوجود مى آورد (مانند تزلزل ناشى از خیار مجلس) وگاهى هم خود شخص بوجود مى آورد مانند تزلزل ناشی از شرط خیار وتعلیق عقد. هرگاه جهت تزلزلى در زمان حدوث حق نباشد آنرا حق ثابت یا حق سمتقر نامند، مانند حق ناشى ازعقد ضمان و عقد نكاح.


حق مستقر
(مدنی – فقه) حقى كه درآن، جهت تزلزلى نباشد. (رك. حق متزلزل)


حق مستقل
(فقه) حقى است كه همه باید آنرا رعایت كنند مانند حق مالكیت مالك نسبت بعین مال وى. (رك. حق نسبى)


حق مسلمین
(فقه) مرادف حق الناس است. (رك. حق الناس)


حق مصادره
(بین الملل عمومى) الزام فرمانده قشون اشغالگر علیه سكنه منطقه اشغالى دائر بتسلیم اشیائى كه مورد نیاز قشون او است وگرفتن كار ازاشخاص (بیگارى) اگر گرفتن وجه نقد را برآنان تحمیل كند این وجه را مالیات جنگى گویند.


حق مصادره بحرى
(بین الملل عمومى) حقى كه متخاصمین بموجب آن میتوانند كشتی هاى دول بیطرف را كه زمان جنگ در بنادر آنها لنگر انداخته اند براى حمل لشكر و سوخت و مهمات و امور نظامى مصادره كنند.


حق مطلق
(فقه) حقى است كه همه باید آنرا رعایت كنند مانند حق مالكیت مالك نسبت بعین مال. رهمین معنى اصطلاح ((حق مستقل))هم بكار رفته است (رك. حق نسبى)


حق معلق
(مدنی) حقى است كه در حین انشاء وجود ناقصى دارد وبعد از حصول چیزى كه حق مزبور برآن معلق شده است وجودش كامل میشود مانند حق موصی له بر موصى به كه در حین وصیت وجود پیدا كرده است (بهمین دلیل موصى له درهمان وقت حق دارد قبول وصیت را ابراز نماید) ولى وجودش ناقص است و همین كه موصی فوت كند حق مزبوركامل میشود این اصطلاح در مقابل ((حق منجز)) استعمال میشود. (رك. حق منجز) حق معلق ممكن است ناشى ازعقد معلق یا از ایقاع معلق باشد.


حق معنوى
(مدنی) یا droit intellectuel حقى است غیر از حق عینى (رك.حق عینى) وحق ذمی (رك. حق ذمى) از این رو كه نه بعین ونه بذمه تعلق مى گیرد بلكه مزیتى است قانونی و غیرمادی مانند حق مخترع بر اختراع خود و حقى كه دارنده تصدیق رسمى دارد (از قبیل تصدیق دیپلم ولیسانس و دكترى و غیره) از این قبیل است حق مؤلف و حق كار فكرى (رك. حق كار فكری) و حق صاحب اسم تجارى و حق سرقفلى و غیره. ازآثار پیشرفت تمدن وظرافت قانونگذارى و اجراء عدل و انصاف شناسائی حق معنوى است والا درگذشته غالبأ  (و  امروزه كمتر) مؤلفان مطالب گذشتگان و دیگران را بدون ذكر ماخذ طورى نقل میكردند كه جز معدودى ازصاحبنظران باقى گمان میكردند كه ناقل مطلب نیست بلكه مبتكر مطلب است چنانكه اگر در علم اصول كسى توانائى سنجش فرائد - الاصول شیخ انصارى و مناهج الاصول استادش نراقى دوم را داشته باشد به نتائج شگفت آورى خواهد رسید. كتبى كه درآنها مأخذ ذكر نمیشود غالبا درآنها رعایت حقوق معنوى دیگران را نمى كنند.


حق مقام
(حقوق ادارى) نوعى ازمزایا كه بكارمند متصدى كار پایه بالاتر از پایه خود بر طبق مقررات داده میشود (آئین نامه مزایا - ماده ۵۳)


حق منجز
(مدنی - فقه) حقى است كه درهمان حین انشاء حق، وجودش كامل باشد مانند حق بدهكار برذمه خود در موقع ابراء ذمه وى ازطرف بستانكار.


حق موضوعى
در اصطلاحات فعلى حقوق ایران حقى را گویند كه بحسب اعتبار قانونگذار و صرفنظر از موارد خاص خارجی مقرر شده است مانند حق مالكیت، حق رأى دادن. در همین معنى كلمه ((حق كلى)) را هم بكار برده اند. (رك. حق نوعى)


حق موقت
(مدنی- فقه) حقى است كه محدود به زمان معینى است مانند حق انتفاع خانه معین بمدت دهسال.


حق الناس
(فقه) حقوقى كه براى افراد یا اجتماعات شناخته شده است در مقابل حق الله استعمال میشود.



حق نسبى
(فقه) حقى است كه فقط شخص یا اشخاص معینی كه حق مزبور علیه آنها است مكلف برعایت آن هستند مانند حق بستانكار نسبت بطلب وى. درهمین معنى آنرا ((حق اعتبارى)) هم گفته اند.


حق النسبى
بمعنى حق نسبى ازحق اجراء است (رك. حق نسبى از حق الاجراء)


حق نسبى از حق الأجراء
حقوقى است كه متصدیان اجراء دادگاه یا ثبت به نسبت تعرفه مقرر قانونی بجهت وصول موضوع اجرائیه قانونا بآنها تعلق مى گیرد (ماده ۷۴ قانون تسریع مصوب ۳- ۴ - ۱۳۰۹ وماده ۱۵ قانون متمم بودجه ۱۳۱۷ وآئین نامه شماره ۲۰۷۳۳ مورخ ۱۸- ۵ - ۱۳۱۷) حق الاجراء در دادگاه عشر و در اجراء ثبت نیم عشر است. درهمین معنى عبارت حق النسبى هم استعمال میشود.


حق النظاره
(مدنی) حقوقى كه واقف براى زحمت ناظر وقف مقرر میدارد (ماده نهم قانون اوقاف ۳ -۱۰- ۱۳۱۳)


حق نوعى
(فقه) حقى كه بدون در نظر گرفتن مورد خاص و بحسب اعتبار قانونگذار مقرر شده است مانند حق مالكیت، حق ایصاء. در اصطلاحات حقوق كنونی ایران آنرا ((حق موضوعى)) و ((حق كلى)) گفته اند. انتقاد - بعضى از نویسندگان آنرا ((حقوق برون ذاتی )) نامیده اند این تركیب نامانوس دراز كه وصف تنافر را هم دارد نباید بكار رود زیرا پیش ازجعل این تركیب در اصطلاحات حقوق ما معادل آن وجود داشته است و علاوه بر این اگر بنا بساختن اصطلاح باشد اینطور تركیبات زمخت و خشن را كه حكایت از ناموزون بودن طبع وكجى سلیقه مى كند نباید اظهاركرد تاچه رسد كه بركتب وصحائف نویسند.


حق وتو Veto
در لغت بمعنى (من مخالفم) و دراصطلاح حق رد كردن را گویند.


حق و حساب
الف - نوعى پول چاى كه بشاگرد مغازه یا بنگاه و مانند آنها یا سرایدار و امثال اینگونه اشخاص طبق عرف و عادت هر محل پرداخته شود.
ب - بیشتر در رشوه و وجوه نامشروع ونا حق (مانند باج سبیل) استعمال كرده اند در اینصورت برخلاف معروف كه صدق وكذب را از خواص جمله خبریه دانسته اند در اصطلاح بالا در هر یك از مفردات آن كذبى نهفته است یعنى حق نیست و ناحق است وحساب نیست و ناحساب است!


حق وضعى
مرادف حق تحققى است (رك. حق تحققى)


حق ولایت
(مدنی- فقه) اضافه بیانیه است از قبیل انگشتر نقره. بنابراین خصوصیات این حق همان خصوصیات ولایت است (رك. ولایت)
 
(سوء استفاده از) حق
موقعى سوء استفاده ازحق واقع میشود كه: اولا- دارنده یك حق شخصى آنرا بمعرض اجراء درآورد.
ثانیا - از اجراء حق مزبور ضررى بغیر وارد شود. این دو عنصر را عنصرمادى سوء استفاده از حق گویند.
ثالثا - درموقع اجراء حق مزبور قصد اضرار بغیر هم وجود داشته باشد.
شق اول ودوم ماده ۱۳۲ ق - م از موارد سوء استفاده از حق است (رك. لاضرر) اضرار بغیر ممكن است مادى یا حقوقى باشد.


(موضوع) حق
شخص حقیقى یا حقوقى را گویند. (رك. حقوق شخصى)


حقابه
(مدنی- ثبت) حقى كه یك ملك واقع در ده یا مزرعه بزرگ از آب رودخانه یا چشمه یا نهر یا قنات واقع درآن محل به حسب قرارداد قبلى یا عرف وعادت  وسنت دارا باشد. حقابه از توابع آن  ملك است یعنى مال تبعى است است (ماده ۴۲ آئین نامه قانون ثبت)
حقوق
درمعانی ذیل بكار میرود:
الف - جمع حق بمعنى حق جزئی وحق كلى است (رك. حق جزئى - حق كلى) این اصطلاح در فقه و در حقوق جدید كشور بكار رفته است.
ب - بمعنى علمى كه از قوانین موضوعه بحث میكند ولو اینكه بطور استطراد از قوانین حقوق طبیعى هم بحث نماید. این اصطلاح در فقه سابقه ندارد و ترجمه اصطلاحات غربى است.
ج - در رشته حقوق ادارى بمعنى اجرت كاركارمند دولت است. گاهى بغلظ ((حقوقات)) هم استعمال شده است در همین معنى ((مواجب)) و ((وظیفه)) نیز سابقا گفته میشد (وظیفه گر برسد مصرفش مى است و نبیند. حافظ) در پاره اى از اصطلاحات قدیم ((ادرار)) هم گفته میشد (مرا در نظامیه ادرار بود. سعدى) (رك. رزق)
د - حقوق بغلط در مقابل جزا بكار رفته و مى رود با اینكه حقوق شامل دو رشته جزائى و مدنى است، مانند مورد ماده
هشت قانون دلالان مصوب ۸ - ۱۲-۱۳۱۷


حقوق اجتماعى Droit civique
(جزا- حقوق عمومى) حقوقى كه مقنن براى اتباع خود در روابط با مؤسسات عمومى مقرر داشته است مانند حقوق سیاسی - حق استخدام - حق انتخاب كردن و انتخاب شدن در مجالس مقننه و انجمن ایالتى و ولایتى و بلدى و در هیات منصفه - اداء شهادت در مراجع رسمى - داور و مصدق واقع شدن. باین ترتیب این اصطلاح اعم از حقوق سیاسی است (قانون جزا - ماده ۱۵) رك. حقوق سیاسی


حقوق ادارى
رشته اى است ازحقوق داخلى هر ملت كه هدف مقررات آن، طرز اعمال خدمات عمومى در قلمرو كشور است خواه این خدمات توسط دستگاههاى دولتى صورت گیرد خواه توسط مؤسسات خصوصی مانند انجمن های علمى و نیكوكارى خصوصى. دولت مركب از چند شخص حقوقى حقوق عمومى است روابط این اشخاص حقوقى با افراد جامعه موضوع بحث حقوق ادارى است.


حقوق ادعائیه
حقوقى كه شخصى نسبت بمالى ادعاء كرده و هنوز در مراجع قضائى به اثبات نرسیده است مانند حقى كه معترض به ثبت، در مال مورد تقاضاى ثبت براى خود قائل است (تبصره ماده ۴۲ قانون ثبت)


حقوقی ارتفاقى
(مدنی – ثبت) انواع حق ارتفاق ازقبیل حق المجری حق العبور- حق آبچك و برف ریز و غیره را گویند (ماده ۲۰ قانون ثبت) رك. حق ارتفاق


حقوق ارثیه
(مدنى - بین الملل خصوصى) حقوق ناشى از ارث (در قسمت ماهوى) موضوع ماده ۸۶۱ تا ۹۴۹ قانونی مدنی یعنى ازحیث تعیین وارث و میزان سهم الارث ومقدارى كه متوفى میتواند در حدود آن مقدار وصیت كند (ماده ۹۶۷ قانون مدنى). مقررات تقسیم تركه كه جنبه تشریفاتی داشته و جزء انتظامات است داخل در این قسمت نیست مانند تقسیم تركه (قانون امور حسبى) و مالیات بر ارث. ماده هفتم قانون مدنى و ماده واحده اجازه رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه در محاكم مصوب ۳۱ تیر ۱۳۱۲


حقوقى اساسی
رشته اى است از حقوق داخلى هر ملت كه بحث مى كند از شكل حكومت وسازمانهاى دولتى و حدود حقوق و وظائف دولت.


حقوق انسان
ترجمه اصطلاح Droit de l,homme است: همه افراد از جهت انسانیت داراى حداقل حقوقى هستند كه ربطى به حیثیت و تابعیت یا مذهب یا نژاد یا رنگ یا جنس آنها ندارد وآنها را حقوق انسان مى نامند كمیت این حقوق بستگى بطرز فكر اكثریت یك ملت وتمدن و سوابق تاریخى آن دارد ضابطه خاصی كه معرف كمیت مذكور باشد وجود ندارد و دول در روابط بین المللى میل دارند كه این حداقل حقوق را رعایت كنند.


حقوق انضباطى
مقررات صنفى راجع به تخلفات انضباطى و كیفرهاى انضباطى را گویند (رك. تخلف انضباطى)


حقوق برون ذاتى
هرحق مربوط به شخص یا اشخاص معین را گویند مانند حق مالكیت منوچهر برخانه معین خود وحق هركس براسمی
كه دارد. حق جزئی و حق شخصى (در مقابل حق نوعى وحق كلى و حق موضوعى) در این معنى بیشتر استعمال میشود. انتقاد - اصطلاح بالا طولانی و متنافر و ازغیر اهل فن پیشنهاد شده و برخى كه بین اصطلاح خوب و بد وغث وسمین فرق نمى گذارند آنرا بكار برده اند. ترك آن مناسب و بلكه از نظر اهل فن واجب است.


حقوق بشر
مجموعه حقوقى كه بسكنه یك كشور اعم ازبیگانه و تبعه درمقابل دولت داده شود در مساله حقوق بشر امر تابعیت نباید دخالت داده شود زیرا این حداقل حقوقى است كه انسان در هرجا كه هست باید دارا باشد. در همین معنى حقوق انسان هم بكار مى رود.(رك. حقوق انسان)


حقوق بین الملل
رشته اى است از حقوق كه از مطالب ذیل بحث مى كند:
الف - روابط دویا چند دولت (بین الملل عمومى)
ب - روابط دویا چند فرد از اتباع دو یا چند دولت (بین الملل خصوصی)


حقوق بین الملل حقیقى
یا حقوق بین الملل موضوعه قواعد جارى در روا بط دول را گویند خواه منشاء آنها عهود باشد خواه عادات. در مقابل حقوق بین الملل طبیعى بكار مى رود.


حقوق بین الملل خصوصی
رشته اى است از حقوق كه از روابط افراد تابع دول مختلف بحث مى كند دراصطلاح دیگر(كه كمتر معروف است) آنرا حقوق خاص خارجى گویند كه اصطلاح نارسائى است.


حقوق بین الملل طبیعى
قواعدى كه هر چند مورد عمل تمام دول نیست ولی عقل سلیم و عدالت اقتضاء مى كند كه بآنها عمل كنند. بسیارى از قواعد حقوق یك عنصرى دراین زمینه قابل اجراء است. (رك. حقوق یك عنصرى)


حقوق بین الملل عمومى
رشته اى است از علم حقوق كه از روابط دو یا چند دولت بحث مى كند. اصطلاحات: حقوق عام خارجى حقوق عام ملل - حقوق دولى عام هم در همین معنى بكاررفته است كه فقط اصطلاح اخیر را میتوان رسا دانست.


حقوق بین الملل موضوعه
رك. حقوق بین الملل حقیقى


حقوق تجارت
رشته اى است از حقوق خصوصى كه روابط بین تجار ویا اعمال تجارى را تنظیم میكند. مقررات این رشته از حقوق دركشور ما از حقوق كشورهاى اروپاى لاتین گرفته شده است.


حقوق تحققى droit positif
حقوق برخوردار از ضمانت اجراء را گویند. و حقوق موضوعه و حقوق مثبته هم نامیده میشود. اصطلاح دوم شایع تر است.


حقوق تطبیقى   droit compare
فن مقایسه تاسیسات حقوقى حقوق دویا چند كشور را گویند هدفهاى مقایسه بحسب مصالح كشور مطالعه كننده ومقایسه كننده فرق مى كند. حقوق تطبیقی یك روش مطالعه آموزنده و دشوار است. هنوز استفاده از این رشته حقوقى در كشور ما شروع نشده است فعالیت این رشته حقوق درتفاهم ملل و صلح بین المللی مؤثر است و درعین حال دانش حقوق را توسعه وترقى میدهد واز افراط وتفریط علماء حقوق در مطالعات مى كاهد. و چون فعالیت این رشته از دانش حقوق در كشور ما هنوز شروع نشده عموما بآن بنظر رشته بی تاثیر نگاه مى كنند.


حقوق تقاعد
رك. تقاعد


حقوق ثابته
مرادف حقوق مكتسبه است. (رك. حقوق مكتسبه)



حقوق جدید ایران
مجموعه مقرراتی كه از راه تصویب مجالس مقننه یا قوه مجریه (درزمینه آئین نامه ها وتصویب نامه ها) دركشور ایران بعد ازمشروطه پدید آمده است وهم چنین است مباحثى كه دانشمندان ایرانی حقوق دراطراف مقررات مزبور بوجود آورده اند. مقررات و مباحث مذكور از حقوق كشورهاى لاتین و حقوق اسلام متاثر است. اركان حقوق جدید ایران عبارت است از:
اول- مقررات ماخوذ از فقه امامیه كه تقریبا نود درصد قانون مدنی ما را تشكیل میدهد و غالب آنها قول مشهور فقهاء است. و بهترین متون قانونی ما را فراهم آورده است.
دوم - مقررات ماخوذ ازحقوق كشورهاى لاتین كه قسمت اعظم مقررات كنونى كشور است.
سوم - آئین نامه ها و تصویب نامه ها كه بمقدار فراوانى منعكس كننده احتیاجات بومى است و اقتباس در این قسمت كمتر از دو قسم اول و دوم است...
چهارم - كتب و رسالات و مقالات كه غالبا درشرح وتفسیر مقررات مذكور فوق نوشته شده و قسمت اعظم آنها اقتباس از تألیفات اسلامى یا اروپائى است با این تفاوت كه در قسمت اقتباس از تالیفات اروپائی بعلت عدم احاطه كافى اقتباس بسیار ناقص بنظر میرسد وهنوز درترجمه متون حقوقى اروپائی راهى دراز در پیش است. پاره اى از كتب و مقالات بطور نادرجلوه هاى مستقلى ازفكر حقوق جدید ایران بشمار مى آید (مانند كتب مربوط به رویه هاى قضائی وكتاب اصول فلسفى حقوق از راقم این سطور كه تعبیر جدیدى از حقوق طبیعى است) كتبى كه بارعایت امانت درتحقیق وبسبك غربى در ایران نوشته میشود در صورت وشكل دادن بحقوق جدید تاثیر فراوان دارد ازآنجمله است دانشنامه حقوقى- مقدمه عمومى علم حقوق - تاریخ حقوق ایران بعد از اسلام وكتاب حاضر كه همه آنها براى نخستین بار درنیم قرن اخیر نوشته شده است. رساله هائى كه فارغ  التحصیلان دوره دكترى حقوق دانشگاه تهیه مى كنند قسمتى از پیكره حقوق جدید ایران را تشكیل میدهند. معذلك هنوزحقوق جدید ایران براى اینكه پختگى پیدا كند راه دور و درازى در پیش دارد.


حقوق جزا
الف - درمعنى اعم شامل حقوق ماهوى جزا و حقوق شكلى جزا مى باشد. وآن رشته اى است از حقوق كه هدف آن پیش بینى و مجازات اعمالى است كه منافات با نظم اجتماعى دارد droit criminel
ب- درمعنی اخص فقط شامل حقوق ماهوى جزا است. وآن رشته اى است از حقوق كه جرائم را تعریف و مجازات آنها را معین و شرائط مسئولیت كیفرى را معین میكند droit penal


حقوق جزاى اختصاصى
رشته اى است از علم حقوق كه از جرائم اختصاصی بحث مى كند. (رك. جرائم اختصاصى)


حقوق جزاى بین دول  droit penal interetatique
بموجب این نظریه باید یك سلسله قواعد جزائى بر دول حاكم بوده و دولتها بعنوان اشخاص حقوقى دربرابریك دادگاه جزاى بین الملل مسئول باشند.


حقوق جزاى بین الملل droit penal international
علمى كه موضوع آن عبارت است ازصلاحیت مراجع كیفرى كشور در مقابل مراجع كیفرى خارج و اجراى قوانین جزاى خارجى (شكلى- ماهوى) نسبت به امكنه و اشخاص و اعتبار احكام جزائى صادر شده از خارجه دركشور.


حقوقی جزاى عمومی
رشته اى است ازعلم حقوق كه از جرائم عمومى بحث مى كند. (رك. جرائم عمومى)


حقوق جنائى droit criminel
یا حقوق جزا بمعنى اعم : رشته اى است از حقوق كه موضوع آن تعیین حدود جرم و تعیین مجازات و تعیین مجرم است یعنى حقوق ماهیتى و شكلى جزا. (رك. حقوق جزا)


حقوق چند عنصرى
هرحقوقى كه بین تاسیس هاى حقوقى آن، رابطه واحدى پیش بینى نشده باشد مثلا در همه حقوقهاى جهان ارتباطى بین نكاح وعقد بیع یا بین قتل واجاره تصور نمیكنند و این تاسیس هاى حقوقى را مستقل از یكدیگر میشمرند درحالیكه این تصور نباید درست باشد و یك رابطه معنوى همه آنها را بهم متصل مى كند. (رك. حقوق یكعنصرى)


حقوق حقه
یا حقوق مشروعه حقوقى را گویند كه قانون براى شخص شناخته باشد (ماده ۱۳۹- ۱۴۳ قانون جزا)


 


حقوقی خارجى
برمجموع دو رشته حقوق (حقوق بین الملل عمومى - حقوق بین الملل خصوصی) گفته مى شود. اصطلاح بالا در مقابل اصطلاح  ((حقوق داخلى)) استعمال مى شود.


حقوق خاص خارجى
مرادف حقوق بین الملل خصوصى است. (رك. حقوق بین الملل خصوصى).


حقوق خانوادگى
(مدنی) درمقابل حقوق مالى بكار رفته و شامل مجموع حقوقى است كه هدف آنها تنظیم روابط خانوادگى است مانند حضانت و ولایت و حجر و قیمومت و وصایت ومانند اینها (ماده ۲۴۱ آئین دادرسی كیفرى)


حقوق خصوصى
مجموع رشته هاى حقوق خصوصی داخلى وحقوق بین الملل خصوصى را گویند.


حقوق خصوصى داخلى
شامل امور ذیل است:
الف - حقوق مدنی بعمنى خاص (رك. حقوق مدنی)
ب- آئین دادرسی مدنی و بازرگانی. این قسمت را عده اى جزء حقوق عمومى میدانند.


حقوقى داخلى
حقوقى است كه در قلمرو یك كشور و درباره سكنه آن اجراء مى شود.


حقوق درون ذاتى
درمعنی حق نوعى (حق كلى كه نظر به حق شخص یا اشخاص معین ندارد) بكار رفته است. جعل ابن اصطلاح دراز و متنافر از طرف اشخاص بى اطلاع از اصطلاحات موجود و در عین حال خالى از ذوق متعارف ادبی بوده و تبعیت از امثال اینگونه اصطلاحات در انشاء حقوقى در خواننده ایجاد احساس نامطلوب می كند.


حقوق دولى عام
بمعنى حقوق بین الملل عمومى است. (رك. حقوق بین الملل عمومى)


حقوق دیوانى
الف - نیم عشر اجرائى در اجراء اسناد رسمی را گویند (ماده ۳۴- ۱۳۱ قانون ثبت) از باب ذكر عام و اراده خاص است.
ب- حقوق دولتى كارمند را گویند (ماده ۶۶۱ اصول محاكمات قدیم)


حقوق ذاتى  droit objectifs
قوانین و رسومى كه براى نظم زندگى اجتماعى مقرر وتنفیذ میشود همین قسمت است كه در مجموعه ها مدون میشود و داراى ضمانت اجراء است.


حقوق راجع بشخصیت
این حقوق مربوط است بحفظ ذات و عرض انسانی مانند حق زندگى كردن و حق آزادى و حیثیت وآزادى تحصیل علم و بیان و عقیده وشغل ومذهب وغیره. دریك اصطلاح دیگر آنها را حقوق عمومى هم مى گویند زیرا پیش ازهرچیز اعمال این حقوق بطرفیت عمال دولت است زیرا در اجراى این حقوق تماس بیشتر با نمایندگان دولت حاصل میشود تا با افراد عادى. این اصطلاح مصادیق مشتبه فراوان دارد فرضا اگر زوجه درعقد نكاح شرط كند كه بعد از وقوع طلاق با فلان مرد ازدواج نكند آیا با این شرط یكی ازحقوق راجع به شخصیت را اسقاط كرده است؟ بهر حال هر شرطى نافذ است عدم نفوذ محتاج بدلیل قطعى است.
 
حقوق رم
حقوق رومى های قدیم تا زمان كدیفیكاسیون (تدوین قوانین) ژوستى نین كه در بعضى ازكشورها هنوز هم اجراء میشود.


حقوقی زارعانه
(مدنى) یا حقوق زارعین كه در اصطلاحات دیگر دسترنج رعیتى - كارافه - چم - تبرتراش - حق اولویت رعیتى و حق ریشه و حق آب وگل و مانند این ها نامیده میشود عبارت است از حق ریشه وبهاى شخم و كود و ارزش زحماتی كه براى آباد كردن زمین متحمل شده است (تبصره یك از بند الف از ماده اول تصویب نامه ۱۸- ۱۱- ۴۱ هیات وزیران- مجموعه اصلاحات ارضی - چاپ مجلس - صفحه ۷۱- ۷۶ - ۸۶ - ۱۰۴) این تعریف را آنچه كه ذیل ((دسترنج رعیتى)) نوشته ایم تكمیل مى كند (رك. دسترنج رعیتى) ریشه مشترك سرقفلى و حق ریشه (كه دو مطلب جداگانه اند) این است كه شخصى در ملك (مالى غیر منقول) دیگرى (اعم ازدكان و حمام وكاروانسرا و مزرعه و مانند این ها) براثر بكار انداختن نیروى بازو و سرمایه مرغوبیتى بوجود آورد و یا مرغوبیتى را كه قبلا بوجود آمده بود ابقاء كند و درنتیجه این كار داراى حقى بر آن ملك شود كه در عرف عام ما بآن حق آب وگل گفته میشود.


حقوق زارعین
بمعنى حقوق زارعانه است. (رك. حقوق زارعانه)


حقوق سیاسى
(حقوق اساسى) حقوقى كه بموجب آنها شخص دارنده حقوق میتواند درحاكمیت ملى خود (مانند انتخابات - تصدی شغل
قضاء ومشاغل رسمى دیگر ویا عضویت  هیات منصفه و یا دارا شدن امتیاز روزنامه)  شركت كند.


حقوق شخصى
اختیاراتی است كه در حقوق نوعى (مقررات كلى) براى اشخاص در اشیاء ویا نسبت بسایر افراد شناخته شده است مانند حق مالكیت وحق دینى و حق رأى و حق استخدام درمؤسسات دولتى. حقوق شخصى همیشه بسته بیك یا چند شخص معین است كه آن شخص یا اشخاص را موضوع حق Sujet de droit نامند.


حقوق صنعتى
حقوق راجع بمسائل صنعتى (صنعتگران و صنایع) را گویند.


حقوق طبیعى
الف - حقوق طبیعى در حقوق رم عبارت بود ازحقوق مشترك بین افراد انسان و حیوان (در مقابل حقوق مشترك بین افراد انسان)
ب - در دوره اسكولاستیك حقوق مشترك بین افراد انسانى بر اساس مذهب بنا شده بود و درعین حال میتوانست بدست قانونگذاران بشرى تكمیل شود.
ج - درازمنه بعد حق طبیعى را در مراجعه بوجدان انسان منفرد (بدون اینكه بستگى باجتماع داشته باشد) مى جستند و این حقى بود تغییر ناپذیر. در تمام ازمنه و امكنه یكسان بود.
*حقوق فطرى باین معنی را فقهاء اسلام كم و بیش شناخته اند و ازآن تعبیر به ((بناء عقلا)) نموده اند وبراى اصل استصحاب در حقوق فطرى باین معنى بزعم خود ریشه اى پیداكرده اند.
د - در قرن نوزدهم میلادى حقوق فطرى را در ((اصل آزادى اراده افراد)) جستجو میكردند و همه حقوق را ناشى از یك قرارداد میدانستند. قرارداد اجتماعى روسو در حقوق عمومى از همین جا است. هـ - بعد ازاین, دوره نظریه ((حقوق طبیعى متغیر)) پیدا شد زیرا حق بر اساس حس عدالتخواهى طبیعى افراد قرارگرفته است و این حس متغیر است بنابراین حقوق ناشى از این حس نیز تغییر پذیر است. و- بعد از این دوره حقوق طبیعى از دو قسمت تشكیل میشود: یك - قسمت ثابت و غیرقابل تغییر چه از حیث اساس حقوق طبیعى (كه فكر جستجوى عدالت است) و چه از حیث هدف حقوق طبیعى (كه نیكى بهمه و خیرعموم است) یعنى این اساس و این هدف در حقوق طبیعى امر ثابتى است انسان در فطرت خود جویاى عدالت است تا بآن وسیله نیكى و خیر بهمگى سرایت پیدا كند. دو- سایر قسمتهاى حقوق طبیعى بحسب ازمنه وكشورها متغیر است این قسمتها را خرد انسان در بررسى پدیده هاى اجتماعى در هر زمان و درهر كشور كشف میكند وكاملا متغیر است.
ز- راقم این سطور از سال ۱۳۳۲ ببعد توجه تازه ای بمضمون حقوق طبیعى كرده و طرح حقوق طبیعى را بعنوان ((حقوق یكعنصرى)) (رك. حقوق یكعنصرى) مركب از دو قسمت ذیل یافته ام:
اول - قسمت ثابت وتغییر ناپذیر درهمه زمانها و مكانها. این قسمت عبارت است از تلاش افراد انسان و اجتماعات بهمه صور گوناگون آن بمنظور رفع محرومیت  هاى موجود و دفع محرومیتهائی كه ممكن است انسان با آنها روبرو شود قالب مخصوص این فكر عبارت ((اصل عدم محرومیت)) است. دلیل تغییر ناپذیر بودن این قسمت با خودش است  زیرا هیچ فرد وهیچ اجتماعى درهیچ زمانى در صدد نبوده كه براى خود ایجاد محرومیت كند پس این یك سنت طبیعى كهنسال و حتمى وغیر قابل تخلف است.
دوم - قسمت متغیر- این قسمت در ازمنه مختلف و نیزدركشورها (وحتى در نواحى یك كشور) متغیر است: از برخورد اصل عدم محرومیت با مختصات هر محیط ، میتوان حقوق طبیعى متغیر را بدست آورد زیرا مبارزه با محرومیت در هر محیط برنگ همان محیط در مى آید. كتاب ((اصول فلسفى حقوق)) نویسنده متضمن بیان این فكر است.


حقوق عادى droit coutumier
یا حقوق عرفى: روشهائى است كه قانون آنها را در روابط حقوقى اشخاص معتبر شناخته بدون اینكه خصوصیات هر یك را در قانون منعكس كرده باشد (ماده ۹۷۵ قانون مدنى) در مقابل حقوق نوشته استعمال میشود (رك. حقوق نوشته)
 
حقوق عام خارجى
مرادف حقوق بین الملل عمومى است. (رك. حقوق بین الملل عمومى)


حقوق عام ملل
مرادف حقوق بین الملل عمومى است. (رك. حقوق بین الملل عمومى)


حقوقی عامه
(فقه) حقوق مشترك بین عموم مردم است مانند حق بر معابر عمومى (جامع الشتات صفحه ۵۹۹)


حقوق عرفى
الف - مرادف حقوق عادی است. (رك. حقوق عادى)
ب - حقوق عرفى ناشی از مقررات و قوانین عرفى است و قوانین عرفى در مقابل قوانین شرعى استعمال میشود و آنهم دو معنی دارد:
اول - قوانین عرفى بمعنى خاص كه عبارت است ازمقرراتی كه براى اجراء قوانین شرعى ازطرف مقام صالح مذهبى وضع میشود مانند مقررات تقسیمات كشوری و استخدام ومقررات انتظامى كه در قوانین شرعى مصرح نباشد. (رك. اصل صلاحیت اداری امام)
دوم - قوانین عرفى بمعنى عام - كه عبارت است ازمقرراتی كه مسلمین دركنار قوانین شرعى وبدون رعایت موافقت یا مخالفت شریعت خود وضع نموده واجراء كرده اند. محاكمى كه بمرافعات ناشى از قوانین عرفى رسیدگى مى كنند محاكم عرفى نامیده میشوند درمقابل محاكم شرعى كه بمرافعات و امور ناشى از مقررات شرعى (بمعنى خاص) رسیدگى مى نمایند (اصل ۲۷ - ۷۱ - ۷۳- ۷۵ متمم قانون اساسى)


حقوق عمومى
مجموع دو رشته حقوق عمومى داخلى و حقوق بین الملل عمومى را گویند (ماده ۲ آئین دادرسى كیفرى) رك. حقوق راجع به شضیت


حقوق عمومی افراد
درحقوق اساسى این اصطلاح به انواع آزادها و مساوات و اقسام آن گفته مى شود مانند آزادى شغل وكاروآزادى عقاید مذهبى و آزادى عقاید سیاسى و  آزادى تعلیم و تربیت وتساوى در مقابل قانون و تساوى در مقابل دادگاهها و تساوى در پرداخت مالیات و تساوى در تصدى مشاغل رسمى و غیره.


حقوق عمومی داخلى
مجموعه قوانینى است كه ناظر است به تشكیلات كشورى و حاكم است بر روابط دولت و ماموران او درمقابل افراد جامعه و شامل قوانین اساسی و اداری وقوانین جزا مى باشد. نسبت به آئین دادرسى مدنی اختلاف نظر وجود دارد كه آیا آن هم از جمله حقوق عمومى داخلى است یا از ردیف حقوق خصوصی داخلى. (رك. آئین دادرسی مدنى)


حقوق غیرمالى
حقوقى كه قابل تقویم بپول نباشند مانند حق ابوت وتولیت و وصایت و جمیع حقوق خانوادگى  (رك. حقوق خانوادگى)


حقوق فطرى
بمعنی ((حقوق طبیعى)) است (رك. حقوق طبیعى)


حقوق كار
الف - حقوق راجع به روابط كارگر و كارفرما (حقوق ناشی از قرارداد كار)
ب - علمى است (از شعب علم حقوق) كه از روابط مسائل كارگرى بحث مى كند.


حقوق كشاورزی
قواعد راجع بتوسعه و بهبود كشاورزى و استفاده از زمین ها و مواد كشاورزى و روابط كشاورز با دیگران (مالك یا دولت و مؤسسات كشاورزى مانند شركت تعاونی روستائی و بانك اعتبارات كشاورزى و جز اینها)


حقوق كیفرى
بمعنی حقوق جزا است (رك. حقوق جزا)


حقوق گمركى
وجوهى كه اداره گمرك بابت ورود و صدوركالاها و امتعه باذن قانون دریافت مى دارد.


حقوق مالى
(مدنی- فقه) حقوقى كه متعلق آنها مال و حقوق مالى باشد مانند حق مالكیت خانه ویا حق مستاجر در انتفاع از خانه و حق خیار وحق تحجیر و حق شفعه وحق بستانكار بر بدهكار.


حقوق مثبته
بمعنى ((حق تحققى)) است (رك. حق تحققى)


حقوق مدنى
بمعنى عام شامل تمام رشته هاى حقوق خصوصی (داخلی و بین الملل خصوصی) است و بمعنى خاص شامل مباحث ذیل است:
الف - اشخاص (اسم - اقامتگاه - احوال شخصى - اهلیت - حجر- قیمومت)
ب- خانواده (نكاح - طلاق - رجوع  و بذل مدت - قرابت - نفقه - حضانت – ولایت)
ج - اموال و دارائى (اموال - طرق تملك - عقود و تعهدات - ارث - هبه – وصیت)
حقوق مدنى بمعنى خاص شامل حقوق تجارت و حقوق بحرى و هواپیمائى و قوانین كار و بیمه و اصلاحات ارضى هم مى باشد.


حقوق مدون
بمعنى حقوق نوشته است. (رك. حقوق نوشته)


حقوق مشروعه
بمعنى حقوق حقه است (رك. حقوق حقه)


حقوق مكتسبه
حقوقى كه تحت شرایط قانونى معینى بدست آمده است وآن شرایط قانونی عوض شده است و با این حال آن حقوق باعتبار شرایط زمان حدوث آنها معتبر باید شناخته شود. در بحث از عطف قانون به ماسبق از آن گفتگو میشود و در موارد دیگر هم مورد بحث قرار گرفته است و (تبصره ماده ۱۴ آئین نامه حداقل مزد - مصوب ۸- ۱۱- ۳۹ شورایعالى كار)


حقوق ملت ایران
اصول و مبانی حقوق (حقوق عمومی) ملت ایران طبق اصل هشتم ببعد متمم قانون اساسى مقرر شده است.


حقوق ملى
به حقوق داخلى گفته میشود. (رك. حقوق داخلى)


حقوق موضوعه
بمعنی حق تحققى است. (رك. حق تحققی)


حقوقی موضوعى
بمعنى حقوق ذاتى است. (رك. حقوق ذاتى)


حقوق نوشته droit ecrit
حقوقی كه مقنن انشاء كرده و براى عمل در دسترس افراد و دادگاهها قرار داده میشود و چون قرار و ثبات آن به نوشتن و تدوین كردن است آنرا حقوق نوشته وحقوق مدون نامند. درمقابل حقوق عرفی و رویه قضائى بكار میرود. حقوق اسلام از نوع حقوق نوشته است.


حقوق واجبه میت
(فقه) حقوقی كه بعهده میت است و تا آنها را از تركه خارج نكنند تركه را بعنوان ارث بین وراث نمیتوان تقسیم كرد این حقوق عبارت است از:
الف - اعیان اموال غیركه به امانت یا بعدوان نزد میت بوده است.
ب - دیون بعهده میت از قبیل قرض و تعهدات میت خواه تعهدات شرعی (خمس و زكات و غیره) باشد خواه تعهدات عرفى
ج- حج واجب وكفارات واجب كه بآنها وصیت كرده كه از تركه بدهند. اصطلاح واجبات مالى در ماده ۸۶۹ قانون مدنی بهمین معنى است. (رك. واجبات مالى)



حقوق وظیفه
(حقوق اداری) حقوقى كه به مستخدم رسمی بعلت علیل شدن یا ناقص شدن (به سبب وقوع حادثه اى بطورى كه ازكار بازماند) او داده شود كه این حقوق برابر ماده ۷۹ لایحه قانون استخدام كشورى ۳۱- ۳- ۴۵ برابر بایك سى ام متوسط حقوق ضرب در سنوات خدمت است بشرط اینكه از متوسط حقوق او نگذرد.


حقوق یكعنصرى
آخرین طرز فكر درحقوق طبیعى است. كه درآن حقوق طبیعى از دو قسمت ثابت و متغیر تشكیل میشود. همه پدیده هاى حقوقى از پدیده واحدى بنام عنصر محرومیت اشتقاق پیدامى كند و همه قوانین و اصول صحیح حقوق از یك اصل بنام ((اصل عدم محرومیت)) منشعب میشود. صحت وسقم و درستى و نادرستى قوانین را ازمقیاس ((اصل عدم محرومیت)) میتوان فهمید. حقوق و مقررات آن در این طرز فكر با منطق مصالح اجتماعى صد درصد مطابقت دارد. این اولین فكرحقوق طبیعى است كه مقررات حقوق طبیعی را تا اقصى درجه تصور قابل تدوین ساخته است و هر جامعه اى برمبناى آن میتواند حقوق طبیعى خود را مدون سازد. قابلیت تدوین مهمترین خاصیت این طرز تفكراست. ازنظر این طرز فكر چون درسایر حقوقهاى جهان عناصر حقوقى از همدیگر مستقل بوده و تحویل بعنصر واحد نمى شوند و وجه مشتركى بین آنها كشف نكرده اند همه آن حقوقها ((حقوق چند عنصرى)) میباشند. (رك. حقوق طبیعى)


(بدیهیات) حقوق
یك رشته قضایاى حقوقى را گویند كه به هیچ وجه (نه بصورت روح قانون و نه بصورت عرف و عادت) در قوانین جارى یك كشور پیش بینی نشده است و برخلاف مبانی حقوق (رك. مبانی حقوق) كه نظری میباشند باندك توجه وتصور، صحت آنها قابل تصدیق است. مثلا تنجزخواسته دردعاوى مدنی مصرح در قانون نیست ولى چون بدیهى است كه غرض ازرسیدگى بدعاوى فصل خصومت است باید خواسته منجز باشد تا فصل خصومت امكان پذیرد. در امردادرسی درموارد سكوت یا اجمال یا تناقض قانون به بدیهیات حقوق میتوان استناد كرد.


(تاریخ) حقوق
رشته اى است ازعلم حقوق كه ازچگونگى پیدایش وتحول سازمانهای حقوقى درحقوق یك ملت بحث مى كند. در تفسیر مواد قانون گاهى راه چاره منحصر باستفاده از تاریخ حقوق میشود. تاریخ حقوق ایران از انقراض ساسانیان تا آغازمشروطه كه راقم این سطور درسال ۱۳۳۸ تهیه كرده ام حق تاریخ حقوق ملت كهنسالى چون ایران را بهیچوجه اداء نمى كند هرچند كه برخى قسمت اسلامى را كه مربوط به سیزده قرن است در نه صفحه خلاصه كرده و دوران معاصر را (كه هنوز جزء تاریخ نشده) درچهل صفحه آورده اند و این كار در حقیقت بعظمت تاریخ حقوق ملت ایران لطمه - میزند. تهیه تاریخ واقعى حقوق ایران كارجمعی است و نمونه اى از عظمت این تاریخ را درمجله حقوقى دادگسترى سال ۱۳۴۵ (شماره اول صفحه۱۰ودوم) میتوان دید شاید آیندگان این امید را بر آورده كنند. درتهیه یك تاریخ حقوق جامع اجتهاد (بمعنى واقعى كلمه) در فقه اسلامى شرط بسیار اساسی است ولى شرائط فراوان دیگرهم لازم است.


(عناصر) حقوق
هم پدیده از پدیده هاى علم حقوق را یك عنصرحقوقى گفته اند مانند حجر، بلوغ، سن كبر، نكاح، ابراء كه همگى عناصر حقوق محسوب میشوند و علم حقوق ازاین عناصرفراهم شده است. اصطلاح معروف آنها تاسیس حقوقى است مثلا بیع یك تاسیس حقوقی است. بر اساس همین اصطلاح به حقوقهائی كه بین عناصرمزبور رابطه اى ایجاد ننموده وآنها را جداجدا موضوع بحث وقانونگذارى وتفسیر قضائى و مطالعات حقوقى قرار میدهند حقوق چندعنصرى گفته میشود و بعكس آن حقوقى كه بین عناصرمزبور رابطه واحدى را كشف نموده و آن رابطه را مبناى اساسى علم حقوق قرار داده است حقوق یكعنصرى نامیده شده است. (رك. حقوق یكعنصرى)


(فلسفه حقوق)
رشته اى است ازحقوق كه ازكلیات راجع به علم حقوق ومفاهیم كلى كه ریشه قواعد و نظامات را تشكیل میدهند بحث میكند. نقص عمومى این رشته از حقوق آن است كه مسائل آن نتوانست بصورت اصول قاطع و قابل تدوین كه بكارهاى قانونگذارى وعملى الهام دهد در آید و بهمین جهت چندان مورد اعتناء قرار نمیگیرد (در كتاب ((اصول فلسفى حقوق)) كه نویسنده این سطور بسال ۱۳۳۲ بصورت ناچیزى تهیه كرده ام تلاش در امر قابلیت تدوین آن بعمل آمد و اصول و قواعد آن تا حد زیادى قاطعیت یافت هرچند كه كدورت خاطر ازصفاى آن كاست وآن اثر بصورت نیمسوزى از كاروان عمر برجا ماند.)


(مبانى) حقوق
یك رشته قواعد است كه در قوانین جارى یك كشور بهیچوجه (حتى بصورت روح قانون و عرف مسلم) وارد نشده است و از مطالعه مصالح اجتماعى و سیستم حقوقى كشف میشود. چنانكه ضابطه تشخیص عقد از ایقاع در قوانین ما بهیچوجه وجود ندارد و هر ضابطه اى كه كشف شود حتما بكمك مبانى حقوق خواهد بود.


 
(منابع) حقوق
مآخذ عمده اى كه حقوق یك قوم یا یك كشور از آنها ناشى میشود. در حقوق جدید ایران منابع حقوق عبارت است از: قانون- عرف و عادت- رویه قضائى- آراء علماء حقوق. این اقسام در عرض یكدیگر نیستند وسه قسم اخیر به اعتبار قسم اول معتبرند و بآن برمى گردند. در فقه منابع عبارتند از كتاب و سنت و عقل و اجماع (از نظر امامیه) ولى این قولى است كه اخیرا شهرت یافته و بین فقهاء درمنابع حقوق اسلام اختلاف نظر وجود دارد. (رك. ادله اربعه)


حقوقدان
صاحب نظردرعلم حقوق. اصطلاح معادل آن در فقه مجتهد است.


حقوقى
بمعنى مدنى در مقابل كیفرى (به غلط) استعمال میشود زیرا حقوق شامل مدنى وكیفرى است (ماده ۲۴- ۴۵- ۷۰ قانون ثبت و ماده واحده ارزش گواهى نامه رانندگى ارتش مصوب ۱۳۳۵)


حقیقت
(فقه) درلغت امر موجود و با واقعیت را گویند (درمقابل موهوم) ودراصطلاح فقهاء، استعمال لفظ در موضوع له را حقیقت گویند (مانند استعمال لفظ شیر درمعنى حیوان درنده معروف) و در خارج موضوع له بارعایت مناسبتى مجاز نامند (مانند استعمال شیر درمرد دلیر) و اگر رعایت مناسبت نشود آنرا غلط نامند مانند استعمال شیر در معنى درخت دراصطلاحات ذیل بكار رفته است:


حقیقت شرعیه
(فقه) درمقابل حقیقت عرفیه استعمال میشود.(رك. ماهیت قانونی - ماهیت عرفى).


حقیقت عرفیه
(فقه) بمعنى ماهیت عرفى است (رك. ماهیت عرفى)


حقیقت متشرعه
(فقه) هرگاه كلمه اى را مسلمانان )نه شارع اسلام( ازمعنى لغوى یا عرفى خود بدرآورده و در معنى خاصى ازنظر بیان مقاصد دینى بكار ببرند آن لغت را نسبت بآن معنی خاص، حقیقت متشرعه (درمقابل حقیقت شرعیه) گویند.
 
(اصل) حقیقت
(فقه) استعمال لفظ در معنى حقیقى حاجت بقرینه وزحمت اضافى ندارد ولى استعمال آن درمعنى مجازى، محتاج بقرینه و دلیل است پس اگر دلیلی بر استعمال مجازی وجود نداشته باشد ناگزیر باید لفظ را مستعمل در معنى حقیقی دانست. ازاین معنى در علم اصول تعبیر به اصل حقیقت و اصالة الحقیقه كرده اند.


حكام
(حقوق ادارى – دادرسی) اصطلاحى ا ست قدیمى كه درمعانی ذیل بكار رفته است: الف - جمع حاكم و بمعنى مامور اداره عمومى شهر (رك. مملكت) است. مامور اداره عمومی مملكت را والى نامیده اند.
ب- نماینده وزارت كشور در حوزه شهرستان (ولایت) است همین نماینده را در حوزه استان (ایالت) والى مى گفتند و در بخش او را نائب الحكومه (نواب حكام) مینامیدند. (بند هفتم ماده ۶۴۵دادرسى مدنی)
ج - جمع حاكم بمعنى قاضی است (ماده ۳۳۳- ۴۶۶ آئین دادرسی كیفرى و ماده ۴۶ قانون دفاتر اسناد رسمی)


حكم
(فقه) الف - دستور مقنن اسلام راجع بافعال مكلفان (یعنى كسانیكه عاقل و بالغ و رشید هستند) خواه دستورالزامى باشد چون امرونهى و خواه نباشد چون استحباب وكراهت و اباحه. این اصطلاح در مقابل ((وضع)) بكار رفته است و در تعریف آن گفته اند: وضع عبارت است از اینكه مقنن چیزى را سبب چیزى دیگر یا مانع یا شرط آن قرار دهد مانند اتلاف كه سبب ضمان است. دستور مقنن را در صورت نخست، حكم تكلیفى ودر صورت اخیر حكم وضعى نامیده اند.
ب- در معنى اعم حكم عبارت است از قانون شرعى و شامل حكم تكلیفى وحكم وضعى میشود. حكم باین معنى را حكم شرعى هم مى نامند.
ج - رأى قاضى را نیز حكم گویند. در این صورت حكم درمقابل فتوى بكار رفته است. فتوى عبارت است از نظر فقیه از روى اجتهاد ودرغیرسمت قضاء درهمین معانى است كه گفته اند: نقض حكم جائز نیست ولى نقض فتوى  جائز است.
د - بمعنى محمول قضیه است. در این صورت در مقابل موضوع بكار مى رود.
ه - آنچه از مقررات شرعى كه متضمن مصلحت اكید مردم است و اراده افراد بر خلاف جهت آنها نافذ نیست. دراینصورت درمقابل اصطلاح حق بكار میرود و میگوید حق وحكم. مانند ضمان بایع نسبت بتلف مبیع قبل از قبض (ماده ۳۸۷ ق- م) كه ازنظر فقهاء طرفین بیع نمیتوانند درحین بیع، شرط سقوط ضمان مذكور را ازبایع بكنند. در اصطلاحات حقوق جدید در این مورد اصطلاح قانون امرى و قانون غیرامرى بكار رفته است. (آئین دادرسى)
الف - رأى دادگاه اگر راجع بماهیت دعوی باشد وآنرا بعضأ یا كلا قطع كند حكم نامیده میشود (ماده ۱۵۴ دادرسى مدنی) درامور حسبى كه رسیدگى بآنها متوقف بر وقوع دعوى نیست عنوان حكم درتصمیم دادگاه بكار نمى رود (ماده ۲۷- ۲۸- ۳۵- ۳۶ ببعد قانون امورحسبى) معذلك در بسیارى از موارد رسیدگى بامور حسبى مقنن لغت حكم را بكار برده است مانند حكم حجر درمواد ۶۴- ۶۵ ببعد قانون مذكور.
ب - آراء فرجامى كه درماهیت دعوى و قاطع آن نمى باشند در اصطلاحات مقنن و قضائی عنوان حكم را گرفته اند (ماده ۵۷۱ -۵۷۷ دادرسی مدنی)
ج - گاهى بدستورات اجرائى كه بعد از ختم رسیدگى بدعوى صادر میشود اطلاق حكم میشود كه معروفترین نمونه آن حكم تملیك در باب اجراء احكام (باستناد ماده ۶۸۴ اصول محاكمات قدیم مصوب ۱۳۲۹ قمرى) است و در ماده ۱۲۴ آئین نامه قانون ثبت ۱۳۱۷ رسما كلمه حكم بكار رفته است و حتی برخى این حكم را قابل پژوهش هم دانسته اند و چنین نیست زیرا بعد از فصل خصومت، هر اختلافى كه در زمینه اجراء پیدا شود عنوان دعوى را ندارد و با تصمیم و رسیدگى اداری فیصله مى یابد مگر آنكه قانون تصریح كند كه عنوان دعوى را دارد و باید بآن مانند سایر دعاوى رسیدگى كرد مانند دعوى اعتراض ثالث اجرائی.


حكم اصرارى
(دادرسی) حكمى كه دادگاه ماهوى بعد از نقض تمیزى باستناد علل و اسباب رأى منقوض میدهد (ماده ۵۷۶ دادرسى مدنی) گاهى به رأى هیات عمومى كه در نقض یا ابرام این رأى صادر میشود نیز حكم اصرارى گفته میشود ولى عنوان متعارف آن ((رأى عادى هیات عمومى تمیز)) است كه درمقابل رأى لازم الاتباع هیات عمومی تمیز استعمال میشود. (رك. حكم لازم الاتباع)


حكم اعلامی  Jugement declaratif
(دادرسی)حكم اعلامى یا حكم كاشف حق حكمى است كه اعلام وجود حقى را مى كند مانند حكم به استحقاق وجه التزامی كه در قرارداد قبلا طریقه استحقاق آن را طرفین قرار داد بیان كرده النهایه در فعلیت استحقاق با هم اختلاف كرده و بدادگاه رفته اند.


حكم الزامى
بمعنى حكم تكلیفى است (رك. حكم تكلیفى)


حكم امضائى
(فقه) هر قانونی كه قبل از یك قانگذارى جدید در قانونگذارى قبلى یا درعرف و عادت موجود باشد و قانونگذار جدید بدون دخل و تصرف و یا با تغییرى در خصوصیت آن، آنرا تایید نموده وازآن حمایت نماید آن قانون یا آن عرف را حكم امضائى نامند مقررات راجع بعقود و ایقاعات در قوانین اسلام از احكام امضائی مى باشند و شارع عرفها وعادات متداول را امضاء و تایید كرده است. ماده سوم قانون آئین دادرسى مدنی و مواد مشابه آن نیز مشتمل بر احكام امضائى میباشند زیرا عرف وعادت مسلم را امضاء نموده است. اصل مورد توجه مقنن در مورد قوانین مدنی امضاء عرفها و عادات است. (رك. حكم تاسیسى)


حكم به بطلان دعوى
رك. بطلان دعوى (ذیل اصطلاح دعوى)


حكم بیحقى
رك. بطلان دعوى (ذیل اصطلاح دعوى)


حكم تاسیسى
(فقه) هرقانونی كه پیش از یك قانونگذارى معین بهیچوجه سابقه نداشته باشد و قانونگذارجدید مبتكر آن باشد آنرا حكم تاسیسى گویند. (رك. حكم امضائى) درآئین دادرسی حكم تاسیسى (مؤجد حق) jugement constitutif حكمى است كه بیان انشاء حقى را از تاریخ صدور حكم میكند مانند حكم بقلع بنا بنفع مدعى. درمقابل حكم اعلامى استعمال میشود. (رك. حكم اعلامى)


حكم ترافعى
تصمیمات دادگاه براى فصل خصومت را حكم ترافعى نامند. در مقابل تصمیماتی كه در امور حسبى اخذ میشود استعمال شده است.
 



حكم تقسیط
(دادرسى مدنی) تصمیم دادگاه ضمن قبول اعسار مدعى اعسار مبنى بردادن دین مورد تقاضاى اعسارازآن بصورت اقساط (ماده ۳۶ قانون اعسار و ماده ۶۵۲ قانون مدنى)


حكم تكلیفى
(فقه) هر قانونی كه مشتمل برامریا نهى باشد حكم تكلیفى نامیده میشود مانند مفهوم ماده سوم قانون آئین دادرسى مدنی كه یك حكم تكلیفى است و مواد جزائى حكم تكلیفى محسوب میشوند. احكام تكلیفى درفقه عبارتند از وجوب، حرمت، استحباب یا ندب، كراهت، اباحه. بعضى ازدانشمندان اباحه را حكم نمیدانند احكام تكلیفى در حقوق عرفى منحصر به امر و نهی قانونى مى باشند و بیش از این دو صورت حكم تكلیفى وجود ندارد. حكم تكلیفى را ((حكم الزامى)) و ((الزامات قانونی)) هم میگویند.


حكم تملیك
(آئین دادرسی مدنى) دستور دادگاه را درزمینه اجراء حكم نسبت بمال غیرمنقول درحدود مدلول ماده ۶۸۴ قانون اصول محاكمات قدیم اصطلاحا حكم تملیك نامیده اند به ماخذ ضابطه ماده ۱۵۴ آئین دادرسى مدنى دستور مزبور ماهیت حكم را ندارد لكن در بخشنامه ۹۸۶۹ مورخ ۹- ۹- ۱۳۱۵ عنوان حكم بدستور مذكور اطلاق شده و ماده ۱۲۴ آئین نامه قانون ثبت هم ایهامى باین معنی دارد معذلك ماده ۱۵۴ آئین دادرسى حاكم بر بخشنامه وآئین نامه مذكوراست پدید آمدن دعوى در زمینه اجراء حكم محتاج بدلیل قطعى است.


حكم حضورى
(دادرسی مدنى) در رسیدگى اختصارى اصل این است كه آراء حضورى است مگر اینكه خوانده درهیچ یك از جلسات حاضر نشود (ماده ۱۶۴ دادرسى مدنی) معذلك همین استثناء هم مستثنیاتی دارد كه در ماده ۱۷۱ دادرسى مدنی و ماده ۴۹ نظامنامه اصلاحی اجراء قانون ثبت علائم تجارتی و اختراعات مصوب ۲۴- ۴- ۱۳۳۷ و ماده ۶۹۹ دادرسی مدنی وماده ۲۴ قانون اعسار ۱۳۱۳ دیده میشود. دررسیدگى عادى نخستین هم اصل حضورى بودن حكم است مگر اینكه خوانده هیچ جواب كتبى نداده باشد (ماده ۱۶۴ دادرسی مدنی) ودر رسیدگى پژوهشى رأی همیشه حضورى است (ماده ۴۹۷ دادرسی مدنی)


حكم خلافى
(دادرسی كیفرى) حكمى كه دادگاه جزا درجرم خلافى مى دهد. ماده ۳۳۷ دادرسى كیفرى. (رك. خلاف)


حكم شرعى
هر قانونى كه واضع آن خداوند بوده و بتوسط رسول(ص) ابلاغ و اعلام شود حكم شرعى نامیده میشود. حكم شرعى باین معنى را اصطلاحا ((حكم شرعى كلى)) نیز گویند. حكم شرعى كه منطبق بر مورد مشخص ومعینى درخارج شده باشد بنام ((حكم شرعی جزئى)) نامیده میشود. ((حكم شرعى بمعنى اعم)) اصطلاحا شامل ((حكم شرعى كلى)) و ((حكم شرعى)) جزئى میباشد. رك. قانونگذار.


حكم طلبی
(فقه) بمعنى حكم تكلیفى و درمقابل حكم وضعی استعمال شده است. (رك. حكم تكلیفى)


حكم عادى
(دادرسی) اصطلاح مخفف ((حكم عادى هیات عمومى تمیز)) است كه بهر یك از دو معنى ذیل اطلاق شده است:
الف - هرگاه حكمى از دادگاه ماهوى بعد از نقض تمیزى باستناد علل و اسباب رأی منقوض صادرشود و هیات عمومى تمیز آنرا مورد رسیدگى قراردهد رأی هیات حكم عادی هیأت عمومى تمیز نامیده میشود خواه مبنى بر نقض باشد خواه مبنى بر ابرام. (ماده ۵۷۶ دادرسی مدنی)
ب- هرگاه رأی ماهوى مزبور مورد تأیید دادگاه بالاتر قرارگیرد و این رأى كه دادگاه بالاتر داده مورد رسیدگى هیات مذكور قرارگیرد حكمى كه از هیأت مزبور صادر میشود نیز حكم عادى هیات عمومى تمیز نامیده میشود (حكم شماره ۲۰۳۲مورخ ۲۰- ۹- ۱۳۱۷ هیات عمومى تمیز) (رك. حكم لازم الاتباع)


حكم عرفى
(فقه) هرقانون عرفى را حكم عرفى گویند خواه عرف مزبور درنظر شارع معتبرباشد یا نباشد.


حكم غیابى
(دادرسی مدنی) حكمى كه حضوری نباشد غیابى است (رك. حكم حضورى) جز رأى دادگاه در رسیدگى بدعوى اعاده اعتبار كه نه حضورى است و نه غیابی (ماده ۵۷۰ - ۵۷۱ قانون تجارت)



حكم قطعى
(دادرسى مدنی) حكم غیر قابل اعتراض و پژوهش و نیز حكم قابل اعتراض كه  درموعد اعتراض و پژوهش شكایت نشده باشد و نیز احكامى كه در رسیدگی پژوهشى صادرمیشود و حكمى كه پس از شكایت پژوهشى قرار سقوط (بموجب ماده ۵۱۲ دادرسى مدنى) صادر شده باشد قطعى است ماده ۴۷۶- ۵۱۹ آئین دادرسی مدنی.


حكم لازم الاتباع
(دادرسی) حكمى كه هیئات عمومى تمیز باستناد ماده واحده مصوب ۷- ۴ - ۱۳۲۸ (مجموعه رسمى سال ۱۳۲۸ صفحه ۸۲) و ماده سوم از مواد الحاقى بقانون آئین دادرسی كیفرى مصوب ۱- ۵- ۳۷ صادركند.


حكم نهائى
حكمى است كه بواسطه طى مراحل قانونى ویا بواسطه انقضاء مدت اعتراض واستیناف و تمیز دعوائی كه حكم در آن موضوع صادرشده از دعاوى مختومه محسوب شود (ماده ۲۲- ۳۳ قانون ثبت و بند ششم آئین نامه ماده ۲۹۹ قانون امور حسبى)


حكم وضعى
(فقه) هر قانونى كه شامل امرونهى نباشد حكم وضعى است مانند مدلول ماده ۲۱۰ قانون مدنى كه مفاد آن عبارت است از اهلیت طرفین عقد.


(تأخیر اجراء) حكم
(دادرسى) هرگاه اجراء حكم شروع و براى مدت موقتى تعطیل شده باشد آنرا تأخیر اجراء حكم نامند. در همین معنى اصطلاحات موقوف الاجراء ماندن حكم - تعویق اجراء حكم - توقیف اجراء حكم نیز بكار رفته است كه اصطلاح اخیر از همه مأنوس تر باذهان است (ماده ۵۸۹ - ۵۴۲ - ۵۴۳ آئین دادرسی مدنی وماده ۶۱۷- ۶۱۸ قانون اصول محاكمات قدیم)


(تعطیل اجراء) حكم
(دادرسی) یعنی جلوگیرى از اجراء حكم برای همیشه. قطع اجراء حكم هم بهمین معنى است. و صدق هر دو اصطلاح منوط است باینكه قسمتى از عملیات اجرائی صورت گرفته باشد (ماده ۶۱۰ اصول محاكمات قدیم)


(تعویق اجراء) حكم
بمعنى تاخیر اجراء حكم است. (رك. تأخیر اجراء حكم)


(توقیف اجراء) حكم
بمعنى تاخیر اجراء حكم است. (رك. تأخیر اجراء حكم)


(حكمت) حكم
(فقه) مصلحتى كه زیر بناى یك قانون معین است مانند نیامیختن نطفه ها كه مصلحت مقررات راجع بعده طلاق است. درمقابل ((علت حكم)) استعمال میشود. (رك. علت حكم)


(سبب) حكم
(فقه) موضوع یك حكم قانون را گویند مثلا در ماده ۲۱۸ ق - م معامله اى كه جهت مصرح آن نا مشروع است سبب حكم بطلان است. در چنین معامله اى : اولا- موضوع حكم عبارت است از: معامله اى كه تصریح بجهت نا مشروع آن شده است.
ثانیا - حكم این معامله كه بطلان است.


(علت) حكم
(فقه) علت یك قانون آن است كه بود و نبود آن قانون بستگى به بود و نبود آن علت داشته باشد مثلا غبن فاحش علت وجود خیارغبن است هرجا كه غبن فاحش باشد خیار غبن حاصل میشود وهر جا كه غبن فاحش نباشد خیار غبن حاصل نمیشود (ماده ۴۱۶ ق – م) علت حكم كلیت دارد وغیر قابل استثناء است ولى حكمت حكم اغلبیت دارد ولى كلیت ندارد و استثناء پذیر است.


(قطع اجراء) حكم
بمعنى تعطیل اجراء حكم است. (رك. تعطیل اجراء حكم)


 


(متعلق) حكم
(فقه) چیزى كه در بود و نبود حكم مؤثراست و خود آن نه حكم است ونه موضوع حكم محسوب میشود. مثلا در ماده ۳۴۸ قانون مدنی :
اولا- بیع موضوع است.
ثانیا - بطلان، حكم است.
ثالثا - چیزیكه خرید وفروش آن قانونا مضوع است متعلق حكم است.


(ملاك) حكم
بمعنى علت حكم است (رك. علت حكم)


(مناط) حكم
(فقه) بمعنى علت حكم است. (رك. علت حكم) درهمین معنى درحقوق جدید ((ملاك حكم)) استعمال میشود.


(موضوع) حكم
رك. متعلق حكم


(موقوف الأجراء ماندن) حكم
بمعنى تاخیر اجراء حكم است. (رك. تأخیر اجراء حكم)


حكم
(به فتح اول وثانی) بمعنى داور است. (رك. داور) دراصطلاحات تاریخ حقوق اسلام ((الحكمان)) ابوموسی اشعرى و عمروعاص را گویند.


حكم اختصاصى
رك. سرداور


حكم مشترك
رك. سرداور


(سر) حكم
سرداور یا داور مشترك را گویند (رك. سرداور)


حكمیت
بمعنى داورى است (رك. داور)


حكومت
(فقه) ۱- بمعنى دادرسی و فصل خصومت است. فهذه قصتی وقصته فاحكم علینا وبینناولنا و نیز گفته شده است: ((ان الحكومة لاتصلح الا لاهلها))
۲- درمقابل قانون استعمال میشود (رك. قانون) ودر اینصورت اختصاص بخصوص مورد معین دارد.
۳- تصرف یك قانون در دلالت قانون دیگر بطورى كه بر اثر این تصرف دلالت آنرا توسعه بخشد یا محدود نماید (و این توسعه و تحدید از دلالت كلام و عبارت قانون مذكور استفاده شود) مثال تحدید - ماده ۲۰۲ ق - م اكراه را تعریف نموده و فرقى نمیگذارد كه اكراه كننده حاكم باشد یا اشخاص عادى، ولى ماده ۲۰۷ ق - م مى گوید : ((ملزم شدن شخص به انشاء معامله بحكم مقامات صالح قانونی اكراه محسوب نمیشود.)) وباین ترتیب دائره اكراه مستفاد از ماده ۲۰۲ را محدود كرده است. مثال توسعه - ماده ۲۲۴ ق - م میگوید: ((الفاظ عقود محمول است بر معانى عرفیه)) مقصود مقنن این است كه تعهدات طرفین عقد بمقدارى خواهد بود كه از معانى عرفى عبارات متعاقدین استفاده میشود. با این وصف ماده ۲۲۵ ق - م این میزان از تعهدات را افزایش داده و میگوید: ((متعارف بودن امرى در عرف و عادت بطورى كه عقد بدون تصریح هم منصرف به آن باشد بمنزلة ذكر درعقد است.)) و باین ترتیب ماده ۲۲۵ ق - م در مدلول ماده ۲۲۴ ق- م تصرف نموده و مدلول آنرا توسعه بخشیده است. قانون تصرف كننده را (در مثالهاى بالا مواد ۲۰۷ و ۲۲۵ قانون تصرف كننده هستند) حاكم و دلیل حاكم نامند وقانونى كه در آن تصرف شده است (مانند مواد ۲۰۲ و۲۲۴) محكوم و دلیل محكوم نامیده میشود و رابطه حاكم را نسبت به محكوم، حكومت ودلالت حكومت نامند. مثال دیگرى از توسعه ماده ۳۵۰ ق- م است نسبت به ماده ۳۳۸ ق- م زیرا از ماده اخیر چنین دانسته میشود كه مبیع باید عین باشد نه مال كلى در ذمه و حال اینكه از ماده ۳۵۰ دانسته میشود كه ممكن است مبیع عین ویا كلى در ذمه باشد. فرق حكومت و تخصیص امور زیراست:
الف - نتیجه تخصیص همیشه محدود نمودن و مضیق نمودن است ولى نتیجه حكومت گاهى توسعه است.
ب- حكومت، تصرف در مدلول یك قانون (بمعنی عام كلمه كه شامل همه نوع مقررات واجد ضمانت اجراء باشد) است ولى رعایت این امر در تخصیص لازم نیست چنانكه بموجب قانون، استادان در سن معینى متقاعد میشوند ولى بعدا بموجب تصمیم قانونی دیگرچند استاد معین ازاین حكم خارج میگردند این تصمیم قانونی كه ناظر باشخاص است تماسى بامدلول عبارتی قانون تقاعد استادان ندارد زیرا مصادیق و نمونه هاى خارجى یك مفهوم عام هرگز ازجنس آن مفهوم نمى باشند تا در توسعه وتضییق آن مفهوم مؤثر باشند. ج- در مورد حكومت باید قبلا یك قانون وجود پیدا كند (كه نام آن دلیل محكوم است) سپس قانون دیگرى بوجود آید كه نام آن دلیل حاكم است و درنتیجه حالت حكومت پدید آید و حال اینكه درمورد تخصیص ضرورت ندارد كه دو قانون جداگانه در دو زمان بوجود آید مانند ماده ۳۰ ق- م كه مى گوید: هرمالكی نسبت به مایملك خود حق همه گونه تصرف و انتفاع دارد مگر در مواردى كه قانون استثناء كرده باشد در این مورد  (یا در مورد ماده ۳۱ همان قانون) كه مخصص متصل است دو قانون جداگانه وجود ندارد. ۴- بمعنى ارش است. (ك. ارش جزائى) (حقوق ادارى)
۱- بمعنى تصدى امور عمومى خاصه در غیر امور قضائی و نظامى و مالی وكلمه حكومت در نائب الحكومه از همین قبیل است و لغت حكام دربند هفتم ماده ۶۴۵ آئین دادرسى مدنی ناظر بهمین معنى است
۲- در همین معنی گاهى مرادف دولت بكار رفته و میرود چنانكه گویند حكومت ها و دولت ها، و مقصود هیات وزراء است.
۳- مجموع افرادى كه قوه مجریه را تشكیل مى دهند.
۴- مجموع سازمانهائى كه امور كشور را اداره مى كنند.


حكومت استبدادى
حكومت غیرقانونی را گویند. (رك. حكومت قانونى)


حكومت جمهورى
رك. جمهورى


حكومت جور
(فقه) رژیم هاى غیرقانونی را گویند مانند حكومت امویان. درمقابل حكومت حقه بكار میرود. عمال حكومت جور را حكم جور و ولات جور نامند.


حكومت حقه
(فقه) حكوت قانونی را گویند مانند حكومت على (ع). در مقابل حكومت جور استعمال میشود.


حكومت دوفاكتو
رك. دوفاكتو


حكوت دمكراتیك
(حقوق عمومى) رژیمى كه درآن آزادى سیاسى وجود داشته باشد خواه مشروطه باشد خواه جمهورى.


حكومت دمكراسى
(حقوق اساسى) رژیم سیاسى كه درآن واى عالیه (مقننه - قضائیه – مجریه) اشى از ملت بوده و بوسیله ملت بطور  ستقیم یا غیرمستقیم اجراء شود رعایت قوق مردم در این رژیم برمصادر امور فرض است.


حكومت دیكتاتورى
بمعنى حكومت استبدادى و حكومت مطلقه و حكومت غیرقانونی است. (رك. حكوت قانونی)


حكومت سلطنتى Monarchie
حكومتی است كه بوسیله یكنفر اداره شود لااقل قوه مجریه دردست فرد باشد وفرد مذكور غیرمسئول (در مقابل قانون و محاكم) باشد.


حكومت شخصى قانون
(بین الملل خصوصی) یعنی اعمال قانون ملى بعبارت دیگر اعمال قانون دولت متبوع بیگانه در خاك كشور دیگر (ماده ۶- ۷ قانون مدنی)


حكومت غیرمستقیم
(حقوق عمومى) نوعی است از حكومت دمكراسى كه یك یا چند نفر و یا هیاتی بنمایندگی تمام مردم و بنام آنان اعمال حكومت مى كنند. اصطلاح بالا مأخوذ از Gouvernement representatif مى باشد. و درمقابل حكومت مستقیم Gouvernement direct استعمال میشود.
حكومت قانون در زمان
مقصود از زمان زمان لازم الاجراء شدن قانون تا زمان منسوخ شدن آن است و مقصود از حكومت یعنی اعتبار قانون. معنی اصطلاح چنین است: اعتبار قانون از حین لازم الاجراء شدن تا زمان نسخ آن. این را حكومت قانون در زمان گویند.


حكومت قانون در مكان
(بین الملل خصوصی) اجراء قانون یك كشور در داخله آن نسبت باتباع داخله و خارجه (ماده پنج قانون مدنى)


حكومت محلى قانون
بمعنى ((حكومت قانون در مكان)) است باین اصطلاح رجوع شود.


حكومت قانونى
(حقوق اساسی) حكومتى كه طبق قانون جارى روز مصدركار شده باشد در مقابل حكومت غیرقانونى (حكومت مطلقه یا استبدادى) استعمال مى شود. حكومت قانونی، كشور را طبق قوانین اداره میكند و از تجاوز بحقوق اتباع خود خویشتن دارى مى نماید بعكس حكومت مطلقه (یا حكومت استبدادى) كه پا بند، اصول قانونی نبوده و در صورتى كه بخواهد بحقوق اتباع تجاوزمى نماید.


حكومت محدود
حكومتى است كه تمام اقتدارات دولتى در دست رئیس آن حكومت نیست و یكى از عوامل ذیل موجب محدودیت قدرت رئیس  حكومـت مى شود:
الف - مجمع عمومی ملت
ب- طبقات ممتاز
ج- نمایندگان ملت


حكومت مستقیم
(حقوق عمومى) در حكومت دمكراسى نوعى است از حكومت كه افراد بدون واسطه (یعنى بدون شركت نمایندگان) در بكار بردن قدرت حكومت (از قبیل وضع قانون و اجراء آن احیانا )دخالت میكنند. (رك. حكومت نیمه مستقیم - حكومت غیر مستقیم)


حكومت مشترك
(حقوق اساس) اعمال قدرت دویا چند  دولت حكمران است در قلمرو واحد مانند حكومت مشترك درقلمرو دول تحت الحمایه.


حكومت مطلقه
حكومت غیر قانونى را گویند (رك. حكومت قانونى)


حكومت نا محدود
(حقوق اساسی) حكومتى است كه رئیس آن تمام اقتدارات دولتى را در دست داشته باشد و تمام عمال و متصدیان امور بنام او انجام وظیفه كنند. درمقابل حكومت محدود استعمال مى شود. (رك. حكومت محدود)


حكومت نیمه مستقیم
حكومت نیمه مستقیم Gouvernement semi - direct نوعی است از حكومت دمكراسى كه تصمیمات نمایندگان ملت براى اینكه ارزش قانونى حاصل كند به ملت عرضه میشود تا بتصویب او برسد (رفراندم) ویا اینكه تصمیم نمایندگان مسبوق بدرخواست ملت ویا جمعیتى از آن باشد (رك. طرح عادى)


(رئیس) حكومت
رئیس قوه مجریه را گویند. در اسلام رئیس حكومت شخص پیغمبر و پس از او جانشین شرعى وى مى باشد و اختیارات او عبارت است از:
الف - وضع مقرراتی كه جنبه دائمی نداشته باشد خواه مقررات ادارى و سازمانى باشد خواه نه.
ب - دادرسى در امور مدنى وكیفرى یعنى او رئیس قوه قضائیه میباشد.
ج - ولایت در امور حسبى.
د - ریاست قوه اجرائیه.


 


(مخارج دستگاه) حكومت
(فقه) مخارج مزبور از طریق انفال (رك. انفال) و خمس بموجب قانون تامین شده است. (حقوق اساسی) مخارج و مصارف دستگاه سلطنتی را قانون معین مى كند (اصل ۵۶ متمم قانون اساسى)


حلال
(فقه) هرعمل و هرچه كه اقدام درمورد آنها مجاز باشد و انسان در آن مورد آزادى اراده داشته باشد آنرا حلال گویند.


(تحریم) حلال
(فقه) تعهدى كه بموجب آن، انسان از دخالت در امرحلالى ممنوع گردد تحریم حلال نامیده میشود مانند اینكه كسى ضمن عقدى شرط كند كه با دختر معینى ازدواج نكند یا ظرف یكهفته عقدى واقع نسازد یا از اقامت در استان معینى خود دارى كند. از این معنى درحقوق مدنى بعنوان سلب حق یاد شده است (ماده ۹۵۹ ق- م)


حلیت
(بر وزن ضدیت) صفت شیئی حلال است (رك. حلال) درمقابل حرمت بكار مى رود.


حمل
(مدنى- فقه) به موجودى گفته میشود كه در رحم زن وجود پیدا میكند وآغاز وجود آن از تاریخ انعقاد نطفه است و  انتهاى وجود آن ولادت است. در صدق حمل فرق نمى كند كه از راه مواقعه حاصل شده باشد را از طرق دیگر.


حوادث ناشى ازكار
(حقوق كار) حوادثی است كه درحین انجام وظیفه و بسبب آن براى بیمه شده اتفاق میافتد. مقصود از حین انجام وظیفه تمام اوقاتى است كه بیمه شده در كارگاه یا مؤسسات وابسته یا ساختمان ها و محوطه آن مشغول كار باشد و یا بدستور كارفرما در خارج ازمحوطه كارگاه مأمور انجام كارى شود. اوقات رفت و آمد بیمه شده از منزل بكارگاه یا بعكس جزو این اوقات مسوب میگردد (ماده ۴۳ قانون بیمه هاى اجتماعی كارگران - مصوب ۲۱-۲- ۱۳۳۹)


حواشى
(مدنى - فقه) در باب ارث برادر وخواهر و اولاد آنها و عمو و عمه ودائى و خاله و اولاد آنها را گویند كه دراصطلاح دیگر اقرباء در خط اطراف نامیده میشوند.


حواله
(مدنى) عقدى است كه بموجب آن طلب شخصى از ذمه مدیون بذمه شخص ثالثى منتقل میگردد (ماده ۷۲۴ قانونی مدنى) مدیون را محیل وطلبكار را محتال وشخص ثالث را محال علیه گویند. (مالیه) حواله سندى است كه بموجب آن دائن باید طلب تشخیص شده خود را دریافت كند (ماده ۲۹ قانون محاسبات عمومى مصوب ۱۰- ۱۲- ۱۳۱۲)


حواله ابلاغى
(مالیه) در امورمالى به حواله اعتباری گفته میشود و حواله اعتبارى سندى است كه بموجب آن وزراء ب اشخاصى كه حواله كنندگان درجه دوم نامیده میشوند (از قبیل رؤساء ادارات یا ماموران ولایات) اجازه میدهند تا مبلغ معینى درحق طلبكار دولت حواله صادركنند (ماده ۲۹ قانون محاسبات عمومی ۱۳۱۲)


حواله اعتبارى
رك. حواله ابلاغى


حواله انبار
دستوركتبى جهت تحویل دادن كالا بشخص معینى را گویند.


حواله بربریئى
(فقه – مدنی) حواله اى كه محال علیه آن به محیل بدهكار نباشد (ماده ۷۲۷ قانون مدنی) اگرمحال علیه مدیون به محیل باشد حواله را حواله بر مدیون نامند.


حواله برمدیون
رك. حواله بربریئى


حواله عین معین
(فقه – مدنى) هرگاه كسی عین مالى نزد كسى داشته باشد و بثالثى حواله بدهد كه برود وآن عین را بگیرد این را حواله عین معین گویند.
حواله مستقیم
(مالیه) حواله اى است كه خود وزراء  بلاواسطه دروجه یك یا چند بستانكار دولت صادر میكنند در مقابل حواله ابلاغی استعمال میشود (رك. حواله ابلاغی) ماده ۲۹ قانون محاسبات عمومى ۱۳۱۲ 


حواله كرد A l,ordre
پول یا چیزى كه پرداخت آن بدیگرى واگذار میشود یعنى كسیكه باید بموجب چك (مثلا) باو یا بشخصى كه او دستوردهد  پرداخت شود. حوزه درلغت بمعنى ناحیه است. دراصطلاحات ذیل بكار رفته است:


حوزه ابتدائى
(دادرسى) حوزه قضائى دادگاه شهرستان را گویند ومقصود از ابتداء درجه نخستین رسیدگى ماهوى بدعاوى است كه با كلمات بدوى و بدایت هم از آن تعبیر میشود. (ماده یك قانون ثبت ۲۶- ۱۲-۱۳۱۰)


حوزه قضائى
(دادرسى) ناحیه اى كه از حیث صلاحیت یك دادگاه صلاحیت محلى آنرا تشكیل میدهد.


حیازت
(مدنى- فقه) تصرف و وضع ید یا مهیا كردن وسائل تصرف و استیلاء برچیزى (ماده ۱۴۶ ق- م)


حیازت مباحات
(مدنى - فقه) یكى از اسباب تملك، تصرف در مال مباح (مانند شكار) است. (ماده ۱۴۷ ق- م)


حیض
(فقه - مدنی) خونى كه از رحم زن در چند روز از هر ماه جارى شود وسیلان آنرا هم حیض نامند قبل از بلوغ خون حیض جارى نمیشود و پس از پنجاه سال (در زنان عادى) و شصت سال (در زن قرشى) خون حیض نمى باشد. در زنان نبطى از حیث الحاق بزنان عادى یا قرشى اختلاف است. در جریان خون حیض درایام حمل هم اختلاف نظرهست. طلاق زوجه در حال حیض صحیح نیست. از حیض درقانون مدنى به (عادت زنانگى) تعبیر شده است (ماده ۱۱۴۰ قانون مدنی)


حیله
فریب - تظاهر بعملى كه هدف واقعى آن اغفال دیگرى باشد. در معانی ذیل بكار میرود:


حیله حقوقى
بمعنی حیله قانونی است (رك. حیله قانونی)


حیله شرعى
بمعنى حیله قانونى است (رك. حیله  قانونی) ودر اصطلاحات عامیانه كلاه شرعی گفته میشود.


حیله قانونی
عمل حقوقى است كه:
اولا- جنبه صورى دارد
ثانیا - فاعل عمل مزبور قصد تقلب دارد و مقصودش وصول به یك نتیجه غیرقانونى است مانند مبادله صد من گندم باضافه یك سیر نبات در مقابل صدو ده من گندم بمنظور فرار از ربا كه معمول بعضى از  متظاهرین بود. در اصطلاحات عامیانه آنرا حیله شرعى گویند و در یك اصطلاح دیگرآنرا كلاه شرعى نامند و در واقع كلاهى است كه بعضى اشخاص بخیال خود برسر شرع مى گذارند. قرآن كریم در داستان اصحاب سبت صریحا حیل را تحریم كرد (مجله حقوقى دادگسترى - سال ۱۳۴۳- شماره یك تیر ماه - صفحه ۱۷) (رك. تقلب - قانون)
 
حیوان ضاله
(مدنی- فقه) حیوانى كه مالك دارد و متصرف فعلى آن معلوم نیست. شرط ضاله بودن آن این است كه اگرعلفخوار باشد درحواله چراگاه نباشد و نیز نتواند ازخود دفاع  كند (ماده ۱۷۰ قانون مدنی)



نظرات کاربران
۲۲/۱۲/۱۳۸۷

قاضی دادگستر :

با تشكر از شما كه بخشی از نقصیه این قسمت را رفع نمودید.
امید است كه از «الف تا چ» هم برای تكمیل ترمینولوژی قرار گیرد.
موفق باشید


نام
پست الکترونيک
پيام شما