آمار بازدید سایت
کاربران آنلاين: ۲
بازديد امروز: ۸۸
بازديد روز قبل: ۴۲۴
بازديد هفته: ۲۱۸۲
بازديد ماه: ۱۰۵۶۴
بازديد کل: ۶۱۹۷۷۶۳
آي پي: ۱۹۲.۱۶۸.۰.۱۸۶
واژه نامه هاي تخصصي > ترمينولوژي حقوقي > ۱۳۸۷/۱۲/۱۷
۴۴۸ بازدید
 
   

د


دائره
رك. شعبه – دوائر


دائن
(مدنى- فقه) كسیكه تعهدى بنفع او برذمه غیر وجود دارد. در حال حاضر اصطلاح بستانكار بجاى آن بیشتراستعمال میشود و متعهدله هم درهمین معنى بكار میرود ولى ممكن است كسى متعهد له باشد اما دائن وبستانكارنباشد چنانكه كسیكه بنفع او تعهد ساختن خانه اى شده است متعهدله است ولى دائن یا بستانكارنیست یا كسیكه بموجب سندى استحقاق گرفتن وجه التزامى پیدا كرده عنوان دائن و بستانكار را ندارد ولى عنوان متعهدله را دارد. دائن و بستانكار هم در بعضى موارد نمیتوانند بجای هم بكار روند چنانكه ثالث دربیمه عمر، بفوت بیمه گزار بستانكار میشود ولى عنوان دائن باو داده نمیشود. بجاى بستانكار در اصطلاح دیگر در فقه و حقوق تجارت كلمه غریم وغرماء را بكار میبرند و امروزه كمتر استعمال میشود.


داد باخته
(دادرسى) محكوم علیه را گویند. انتقاد - این تعبیر مصنوع عارى از ذوق و تناسب امروزتقریبا متروك است وعلت ترك آن همان نازیبائى وگران بودن بر سامعه است و شاید هم عدم مناسبت بین معنى تركیبی و معنی مفردات آن، مؤثر بوده است.


داد برده
(دادرسی) محكوم له را گویند. انتقاد - این اصطلاح هم بهمان دلیل كه اصطلاح داد باخته متروك شده متروك است. اجراء عدالت را به برد و باخت چه كار؟! (رك. داد باخته)


دادخواست
(یا عرضحال) شكوائیه اى است كه بمراجع قضائى بطوركتبى (در اوراق مخصوص) و یا شفاهى عرضه میشود (ماده ۷۰ ببعد آئین دادرسى مدنى) وجود دادخواست كه یك موجود اعتبارى است مستقل از برگ دادخواست است زیرا دادخواست ممكن است شفاهى باشد (ماده ۳۴۳ - ۶۸۲ دادرسى مدنی و ماده ۲۵ قانون اصول تشكیلات دادگسترى) درخواست از مراجع قضائى اعم ازداد خواست است زیرا هر دادخواستى متضمن درخواستی است ولى هر درخواستى ملازم با دادخواست و شكوى نیست مانند درخواست در امور حسبى و درخواست صدور اجرائیه و غیره.


دادخواست شفاهى
(دادرسى) شكواى شفاهى كه بمراجع دادگسترى شود تبصره یك ماده واحده قانون راجع بامور قضائى عشایر وایلات مصوب ۱۳۳۷ (رك. دادخواست)


 (ابطال) دادخواست
(دادرسى) اعلان فقدان اثر دادخواست از طرف دادگاه درموردى كه (بجهت نقص) دادخواست قابل رد نباشد. موارد ابطال دادخواست عبارت است از:
الف- ابطال بعلت استرداد دادخواست. (ماده ۱۲۳- ۴۷۸ دادرسی مدنى وغیره)
ب - عدم اداء توضیح در مورد حاجت دادگاه بتوضیح ومیسر نبودن صدور راى بدون دریافت توضیح (ماده ۱۶۵- ۱۶۶ دادرسی مدنی)
ج - بعلت خروج دلیل ازعداد دلائل و عدم امكان صدور رأى بعد ازآن( ماده ۳۱۱ دادرسى مدنی)


(تجدید) دادخواست
(دادرسی مدنی) دادن دادخواست جدید درهمان موضوعى كه سابقه دادن دادخواست داشته است و بعلتى ازعلل (مانند ابطال دادخواست- رد دادخواست - رد دعوى- ملغى الاثر شدن حكم غیابى وغیره) قانون اجازه دادن دادخواست جدید را داده باشد.


(توقیف) دادخواست
(دادرسى مدنی) دادخواست پس ازتسلیم بدفتر دادگاه براى انجام تشریفات محتاج بیك سلسله اقدامات در دفتر دادگاه است و توقیف دادخواست یعنى خود دارى از اقدامات مذكور. این خوددارى بمنظور رفع نواقصى است كه ممكن است داد خواست داشته باشد (ماده ۸۵ دادرسی مدنى)


(رد) دادخواست
(دادرسى مدنی) هرگاه داد خواست بجهتى از جهات قانونى ناقص باشد و رفع نقص ازآن نشود مطابق مقررات رد میشود. طرح دعوى پس ازآن محتاج به تجدید دادخواست است رد دادخواست غیر از ابطال دادخواست است و تقابل و تغایر این دو معنى از مقایسه شقوق مواد ۴۷۸ - ۵۲۴ - ۷۶۲ دادرسی مدنی دانست میشود. مشخصات مورد ابطال داد خواست عبارت است از: الف- دادخواست بجهت نقص قابل رد نباشد.
ب- بعلت استرداد داد خواست ابطال شود. (ماده ۱۲۳- ۴۷۸ دادرسى مدنی وغیره)
ج- بعلت نیاز دادگاه بتوضیح و عدم اداء توضیح و عدم امكان صدور رأى داد خواست را ابطال كند (ماده ۱۶۵-۱۶۶ دادرسى مدنى)
د- بعلت خروج دلیل ازعداد دلائل و عدم امكان صدور رأی داد خواست ابطال شود (ماده ۳۱۱ دادرسى مدنى)


(هزینه) دادخواست
(دادرسی مدنى) در دادگاه بخش ده ریال و در سایر دادگاهها بیست ریال است (ماده ۶۸۲ دادرسی مدنى - تصویب نامه مورخ ۱۸- ۲- ۴۲)


دادخواه
مدعى را گویند كسیكه طرح دعوی مى كند و تظلم مى نماید. شاعر معاصرما میگوید: شكایت از تو مبردم بخلق و میدانم علیه حسن وله عشق دادخواهى نیست.


داد خواهى
بمعنی دعوى است (رك. دعوى)


دادرس
كسیكه بشغل قضاء وفصل خصومت وترافع اشتغال دارد. (رك. قاضی)


دادرس ناظر اجراء
(دادرسى) دادرسى است كه از طرف وزارت دادگسترى در حوزه شهرستان در اجراء احكام جزائى و مراقبت حال محكومان بعنوان ناظر منصوب میشود.


دادرسى
الف - بمعنى اعم: رشته اى است ازعلم حقوق كه هدف آن تعیین قواعد راجع بتشكیلات قضائی، صلاحیت مراجع قضائی، تعیین مقررات راجع باقسام دعاوى و اجراء تصمیمات دادگاهها مى باشد. در فقه بآن قضاء مى گفتند.
ب- بمعنی اخص : مجموعه عملیاتی است كه بمقصود پیداكردن یك راه حل قضائى بكار می رود مانند مجموعه مقرراتی كه براى اخذ یك تصمیم در یك دعوى معین بكار برده میشود.


دادرسى اختصارى
(دادرسى) نوعى از رسیدگى است كه اساس آن بازجوئی و بیان دعوى و دفاع در جلسه دادگاه است و اگر لایحه اى داده میشود جنبه استثنائى یا اختیارى براى تكمیل و تنظیم اظهارات شفاهی اصحاب دعوی را دارد. مقررات دادرسى اختصارى جنبه قانون تفسیرى دارد یعنى طرفین دعوی میتوانند از آن عدول كرده وطریقه رسیدگى عادى را اختیاركنند ولى عكس قضیه جائز نیست زیرا مقررات رسیدگى عادى جنبه قانون امرى را دارد (ماده ۱۴۳ دادرسی مدنی) در صورت شك در عادى یا اختصاری بودن یك دعوى باید بآن دعوى بطورعادی رسیدگى كرد زیرا رسیدگى عادى اصل است و رسیدگى اختصارى جنبه استثنائى دارد. (رك. رسیدگى عادى)


دادرسی بمعنى اخص
یعنى رسیدگى بمرافعه كه عبارت است از تبادل لوایح( در دادرسى عادى )وتعیین جلسات و استماع مدافعات و توضیحات و تحقیقات دادگاه در اثناء دعوى و رسیدگی  بدلائل ودعوت دادستان درموارد ابلاغ.


دادرسى بمعنى اعم
شامل اقسام ذیل است:
الف - دادرسی بمعنى اخص
ب- دادرسی در امور حسبى (رسیدگى بامورغیر ترافعى)


دادرسى حقوقى
(دادرسی مدنی) دادرسی دردعاوى مدنى را گویند (رك. دعوى مدنى) در مقابل دادرسی كیفرى استعمال میشود. اصطلاح مذكورغلط است وصحیح آن دادرسی مدنی است زیرا حقوق، شامل مدنى و كیفرى است. (ماده ۱۵۱ آئین نامه قانون ثبت مصوب ۱۳۱۷)


دادرسی عادى
(دادرسى) اصل دركیفیت رسیدگى ماهوى این است كه بطور عادى باشد ماهیت این نوع رسیدگى این است كه اساس رسیدگى در ضمن مقدمات كتبى دعوى (لوایح متبادله) صورت مى گیرد ومذاكره شفاهی در جلسه رسیدگى اگرضرورت پیدا كند براى اداء توضیح در اطراف دادخواست و لوایح مذكوراست (ماده ۱۱۱ ببعد آئین دادرسى مدنی) (رك. دادرسی عادى- تبادل لوایح)


دادرسى فورى
(دادرسى مدنی) نوعى است از رسیدگى اجمالى بمرافعات با تشریفات رسیدگى سبك كه نتیجه آن، صدور راى درماهیت نبوده بلكه قرارى است كه از آن تعبیر به دستور موقت (ماده ۷۸۶ دادرسى مدنى) میشود و این قرار جنبه موقتی دارد و دادگاه ضمن رسیدگى بعدى خود در ماهیت دعوى میتواند بر خلاف مفاد دستور موقت راى بدهد (ماده ۷۷۹ دادرسى مدنی) بهمین جهت ماده ۱۵۵ دادرسى مدنى در این امر مورد پیدا نمى كند.


(توقیف) دادرسی
(دادرسی) متوقف ساختن رسیدگى دادگاه بسببى از اسباب قانونی صریح ( ماده ۲۹۰ دادرسى مدنی و غیره) مانند فوت یكى از اصحاب دعوى یا وكیل او در صورتیكه حاجت بتوضیحى باشد (ماده ۶۹- ۲۹۰ دادرسى مدنی) ومانند حجر یكى از اصحاب دعوى یا وكیل آنان درصورت وجود حاجت بتوضیح (ماده ۶۹- ۲۹۰ مذكور) و مانند مورد ممنوع شدن وكیل از دادرسی بجهتى از جهات (ماده ۶۹- ۲۹۰ مزبور) و موردى كه سمت یكى از اصحاب دعوى كه با آن سمت وارد دعوی شده زایل گردد (ماده ۲۹۰ دادرسی مدنی) توقیف دادرسی خلاف اصل است وحاجت بتصریح در قانون دارد. در موارد توقیف دادرسی دادگاه میتواند خواسته را موافق قانون، تامین نماید (ماده ۲۹۳ دادرسى مدنی) توقیف دادرسی با اناطه فرق دارد اناطه توقیف رسیدگى دعوى اصلى است بر رسیدگى بامر دیگر كه باید پش از رسیدگى بدعوى اصلى مختومه گردد. پس در اناطه توقف یك رسیدگى بر رسیدگى دیگر ركن امر است وحالى كه درتوقیف دادرسس توقف یك رسیدگى بررسیدگى دیگر وجود ندارد بهمین جهت تامین مذكور در ماده ۲۹۳ دادرسی مدنی مخصوص توقیف دادرسى است و در اناطه جارى نیست (دانشنامه حقوقی - جلد دوم صفحه ۳۴۱ ببعد) (رك.اناطه)


خسارت دادرسی
(دادرسی مدنى) عبارت است از هزینه دادرسى (هزینه برگهائی كه بدادگاه داده میشود و هزینه قرار و احكام و هزینه دفتر. ماده ۶۸۱ - ۶۹۱ - ۶۹۲ دادرسى مدنى) و حق الوكاله و هزینه هاى دیگرى كه مستقیمأ مربوط بدادرسی باشد مانند مزدكارشناس وهزینه تحقیقات محلى.


دادستان
رك. مدعی العموم


دادسرا
(دادرسى) اداره ای كه دادستان وكارمندان او درآن انجام وظیفه مى كنند. سابقا بآن پاركه و اداره مدعى عمومى و اداره مدعیان عمومى مى گفتند. دادسراها تحت ریاست وزیر دادگسترى قرار دارند كارمندان دادسرا پیرو نظر  دادستانند ومسئولیتى درتنظیم كیفر خواست ندارند وضمن یك محاكمه ممكن است چندین بار عوض شوند و سلسله مراتب بین كارمندان دادسرا بیشتر برمدار قواعد ادارى بین آمر و مامور می گردد. صاحب منصب دادسرا میتواند مغایر نظر وزیر دعوائى اقامه كند ودادگاه باید بادعانامه او ترتیب اثر دهد. درمقابل دادگاهها دادسرا مستقل است ودرپاره اى ازكشورها از جمله ایران بردادگاه نظارت دارد كه از حدود قانون تجاوز نكند ومیتواند سوء جریان دادگاه را بوزارت عدلیه اطلاع دهد.


دادسراى استان
(دادرسى) دادسراى استان مركب است ازیكنفر دادستان بنام دادستان استان و یك وكیل عمومى (دادیار) براى هرشعبه.


دادسراى دیوان كشور
(دادرسى) دادسراى دیوان كشورمركب است از دادستان كل و یكنفر دادیار براى هر شعبه.


دادسراى شهرستان
(دادرسى) دادسراى شهرستان مركب است از دادستان (بنام دادستان شهرستان) و بقدر لزوم دادیار.


دادگاه
وجود دادگاه بسته به تحقق این شرائط است:
الف - محل مخصوصی كه براى دادرسی مقرر شده است.
ب- دادرس متصدى كه صلاحیت رسیدگى را داشته باشد.
ج - وجود دعوى یا غیر دعوى ازامورى كه باید در دادگاهها رسیدگى شود (مانند امور حسبى)



دادگاه اختصاصى
(دادرسى) دادگاهى كه صلاحیت آن جنبه استثناء برصلاحیت دادگاه های عمومى را داشته باشد وموارد صلاحیت آنرا قانون باید بقید حصر وبا ذكرعناوین بیان كند مانند دادگاه شرع و دادگاههاى دیوان كیفر و جز اینها.


دادگاه  ادارى
دادگاهی كه به تخلفات ادارى ماموران دولت رسیدگى كند. (رك. تخلف انضباطى)


دادگاه استان
بمعنى دادگاه استیناف است. (رك. دادگاه استیناف)


دادگاه استیناف
درجه دوم دادگاههای ماهوى كه به تصمیمات محاكم بدوى رسیدگى ماموى میكند، و از چند شعبه تشكیل میشود كه هرشعبه داراى یك رئیس و چند مستشار است. اصطلاح دادگاه استان نیز درهمین معنى استعمال میشود. اصطلاح دادگاه پژوهشى اعم است از دادگاه استیناف زیرا ممكن است دادگاه شهرستان در بعضى موارد رسیدگى پژوهشى كند درحالیكه نمیتوان بآن دادگاه استیناف گفت.


دادگاه انتظامى
هیات منتخب بوسیله اعضاء یك جمعیت بمنظور حفظ نظم داخلى آن جمعیت مانند دادگاه انتظامى وكلاء ، دادگاه انتظامى سردفتران.


دادگاه بخش
دادگاهى است كه در امور كم اهمیت رسیدگى نخستین مى كند. سابقا آنرا محكمه صلح و دادگاه صلح و صلحیه  مى گفتند و قاضی دادگاه بخش را قاضی صلحیه و امین دادگاه صلح و امین صلح و امین صلحیه مى گفتند. دادگاه نخستین كه در خارج از مورد صلاحیت دادگاه بخش رسیدگى مى كند دادگاه ابتدائی و دادگاه شهرستان و دادگاه بدوى و دادگاه نخستین خوانده میشود. در مرحله اول رسیدگى. اصل صلاحیت دادگاه شهرستان است (ماده ۱۷ اصول محاكمات حقوقى)


دادگاه بدایت
اصطلاح قدیمى است كه بجاى آن فعلا دادگاه شهرستان بكار مى رود. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه بدوى
بمعنی دادگاه شهرستان است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه بین المللى لاهه
دادگاهى است بین المللى واقع در شهر لاهه كه اساسنامه آن بتصویب جامعه ملل رسیده است. (رك. دادگاه جهانی)


دادگاه پژوهشى
(دادرسی) دادگاهى كه در مرحله دوم رسیدگى ماهوى مى كند خواه دادگاه استان باشد خواه دادگاه شهرستان (رك. دادگاه بخش)


دادگاه تالى
(دادرسی) محاكم ابتدائى (مانند دادگاه بخش و شهرستان) را گویند. سایر دادگاهها را دادگاههای عالى (مانند استیناف و تمیز) نامند. این اصطلاحات متاثر از آئین دادرسی فرانسه است. دادگاه عالى را دیوان نیز گویند مانند دیوانعالى جنائى - دیوان كشور دیوان محاسبات (ماده ۲۰۶ آئین دادرسى كیفرى) بنابراین آوردن كلمه عالى به دنبال  ((دیوان)) حشو است.


دادگاه جنائى
یا دیوان عالى جنائى كه به جرائم جنائى و برخى جرائم استثنائی رسیدگى میكند.


دادگاه جنحه Tribunal Corrcectionnel
(دادرسى) دادگاه شهرستان كه رسیدگى بجرم جنحه كند دادگاه جنحه نامیده مى شود.


دادگاه جهانى (بین الملل عمومی)
 این دادگاه بموجب ماده ۱۴ میثاق جامعه ملل بوجود آمد و دولت ها میتوانستند بعضى از دعاوی را بآن عرضه كنند و نیز دادگاه مذكور در مواردى كه شوری یا مجمع عمومی بآن مراجعه مى كرد نظرمشورتی میداد و چون مقرآن در لاهه بود آنرا دادگاه بین المللى لاهه نیز نامیده اند. در سال ۱۹۲۱ پدید آمد و در ۱۹۴۰ تعطیل شد.


دادگاه حقوقى
(دادرسی) دادگاهى كه بدعاوى مدنی و امور حسبى رسیدگى مى كند. (رك. دعوى مدنى) و اصطلاح مذكور غلط است ودرست آن دادگاه مدنى است. در مقابل دادگاه جزا استعمال شده است (تبصره یك ماده ۲۰ قانون مطبوعات ۱۳۳۴ وماده سوم ازمواد اضافه شده بذیل قانون آئین دادرسى كیفرى و مواد ۱۴- ۱۶ آئین دادرسى كیفرى)


دادگاه دائمی دادگسترى بین المللى
بمعنى دادگاه جهانی است. (رك. دادگاه جهانی)


دادگاه دادگسترى بین المللى
بمعنی دیوان بین المللی دادگسترى است. (رك. دیوان بین المللى دادگسترى)


دادگاه سازش
بمعنى دادگاه بخش است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه سیار
دادگاهی كه نسبت به محل دادگاههاى معمولى محل ثابتى نداشته و در حوزه معین نسبتأ وسیعترى تغییر مكان داده و بدعاوى مدنى وكیفرى مشخصى رسیدگى مى كند (ماده اول لایحه تشكیل دادگاه سیار مصوب ۱۳۳۶ و ۱۳۳۷)


دادگاه شرع
دادگاهى كه بر اساس مقررات دادرسی شرعى( شرع اسلام) و در موارد معینى بمرافعات رسیدگی كند (ماده یك قانون
محاكم شرع مصوب ۹- ۹- ۱۳۱۰)


دادگاه شهرستان  Tribunal d,arrondissement
دادگاهى كه حسب القاعده رسیدگى ماهوى مرحله اول در صلاحیت آن است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه صلح
اصطالاح قدیمى دادگاه بخش است. (رك. دادگاه بخش)


دادگاه عالى
غیراز دادگاه بخش وشهرستان (محاكم ابتدائى كه رسیدگى نخستین مى كنند) را گویند.(رك. دادگاه تالى)


دادگاه عشایر
دادگاههائی كه براى امور ذیل تشكیل میشود:
الف- رسیدگى با ختلافات ودعاوى افراد ایلات و عشایر بایكدیگر.
ب- رسیدگى باختلافات افراد ایلات و عشایر باكسانی كه با آنها دعوى (بصورت خواهان یا خوانده) دارند (ماده واحده قانون راجع بامور قضائی عشایر وایلاتی كه اسكان میشوند مصوب ۹- ۹- ۱۳۳۷)


دادگاه عمومى
دادگاهى كه على الاصول صلاحیت رسیدگى بهر نوع دعوى را دارد و عدم صلاحیت آن در مورد یا موارد مخصوص محتاج بتصریح قانونی است مانند اغلب دادگاههاى دادگسترى. درمقابل دادگاه اختصاصى استعمال میشود (رك. دادگاه اختصاصى)


دادگاه مدنى
دادگاهى كه بدعاوى مدنی رسیدگى كند  (رك. دعوى مدنى - دادگاه حقوقى). ماده ۱۴ قانون تشكیل دادگاه اطفال بزهكار- مصوب ۱۳۳۸ و ماده ۳۲۱ آئین دادرسى كیفرى.


دادگاه نخستین
دادگاهى كه بماهیت دعوى در اولین مرحله رسیدگى مى كند (ماده هفت آئین دادرسی مدنى)


دادگاه نظامى
دادگاه اختصاصى كه بموجب قانون دادرسی و كیفر ارتش انجام وظیفه میكند.
(احكام ادارى) دادگاه
بمعنى تصمیمات ادارى دادگاه است. (رك. اعمال ادارى دادگاه)


(اوامر ادارى) دادگاه
بمعنى تصمیمات ادارى دادگاه است. (رك. اعمال ادارى دادگاه)


(تصمیمات ادارى) دادگاه
رك. اعمال ادارى دادگاه


(درجه) دادگاه
(آئین دادرسی مدنی) مرحله اى است از دادگاههای مترتب( در یكنوع ازدادگاه رك. نوع دادگاه) مانند مرحله ابتدائى و مرحله پژوهشى كه هریك از آنها یك درجه از دادگاههاى عمومى را تشكیل میدهند. دیوان كشوریك درجه از دادگاهها محسوب نمى شود. بماهیت هر دعوى در دو درجه رسیدگى مى شود مگر در موارد استثنائی. (ماده هفتم آئین دادرسی مدنی)


(صلاحیت) دادگاه
(دادرسى) صلاحیت یك دادگاه نسبت بامورى كه مى تواند بآنها رسیدگى كند ودرقلمروى كه مى تواند اقدام برسیدگى نماید.


(صلاحیت ذاتى) دادگاه
(دادرسى) صلاحیت ذاتی یا صلاحیت مطلقه دادگاه برسه عنصر متكى است:
الف - ملاحظه اینكه صنف دادگاه چیست: مدنى است یا كیفرى (رك. صنف دادگاه)
ب- بعد از آن باید دید نوع دادگاه چیست: دادگاه عمومى است یا اختصاصى بنابراین بین دادگاه شرع و سایر دادگاههاى بدوى صلاحیت، ذاتی است. (رك. نوع دادگاه)
ج- بعد ازمعین شدن صنف ونوع دادگاه باید دید درجه دادگاه چیست: بدوى است یا پژوهشى. (رك. درجه دادگاه)


(صلاحیت محلى) دادگاه
(دادرسی) دو دادگاه كه از حیث صنف و نوع و درجه مساوى باشند و از حیث هریك از جهات ذیل كه اختلاف صلاحیت داشته باشند صلاحیت آن دو دادگاه را نسبت بیكدیگر صلاحیت نسبی نامند :
الف - صلاحیت نسبى در ماهیت دعوى چنانكه بین دادگاه بخش و شهرستان وجود دارد (ماده ۱۳ آئین دادرسى مدنی) صلاحیت نسبی هر وقت بطورمطلق گفته میشود همین معنی را در نظر دارند.
ب- از نظرحوزه بندى قضائى و تقسیم كار بحسب مكان براى دادگاهها صلاحیتى بوجود مى آید كه آنرا صلاحیت نسبى بحسب مكان و صلاحیت محلى دادگاه می نامند.


(صلاحیت مطلقه) دادگاه
(دادرسى) بمعنى صلاحیت ذاتی دادگاه است و آن صلاحیت دادگاه بلحاظ صنف و نوع و درجه آن است. (رك. صلاحیت ذاتی دادگاه)


(صلاحیت نسبى) دادگاه
(دادرسی) دو دادگاه كه از حیث صنف و نوع و درجه مساوى باشند صلاحیت اختصاصى هریك را در مقابل دیگرى صلاحیت نسبى نامند خواه این صلاحیت راجع بماهیت دعاوى باشد(مانند صلاحیت دادگاه بخش نسبت بشهرستان) خواه از لحاظ محلى. (رك. صلاحیت محلى دادگاه)


(صنف) دادگاه
(دادرسى) صنف یك دادگاه با در نظر گرفتن ادارى بودن آن دادگاه یا مدنی بودن یا كیفرى بودن آن معین مى شود. بنابراین بین دادگاه كیفرى و دادگاه مدنی صلاحیت ذاتی است.


(علنى بودن) دادگاه
(دادرسی) جلسه دادگاه باید علنی باشد یعنى ورود وخروج افراد به جلسه دادگاه آزاد بوده كسى از آن ممانعت نكند و ورود موكول باذن احدى نباشد (ماده ۱۳۶ آئین دادرسى كیفرى) (رك. اصل علنى بودن محاكم)


(منشى) دادگاه
(دادرسى) عضو دولت كه در دادگاه و جلسات رسیدگى تقریرات اصحاب دعوى و رئیس دادگاه را ثبت وشهادت گواهان را نوشته و پاره اى از اوراق رسمى باید بامضاء او نیز برسد مانند برگ اجرائیه (ماده ۶۰۱ قانون اصول محاكمات حقوقى ۱۳۲۹ قمرى)
(نوع) دادگاه
(دادرسى) هریك از دادگاههای عمومى و اختصاصی را گویند. صلاحیت این دادگاهها نسبت بیكدیگر صلاحیت ذاتی است.


دادگسترى
دادگستری در لغت بمعنى اجراء عدالت است: بقد و چهره هرآنكس كه شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند (حافظ) در اصطلاح اسم وزارتخانه اى است كه در معیت قوه قضائیه انجام وظیفه مى كند. اسم سابق آن عدلیه است. (رك. قوه قضائیه)


داد نامه
(دادرسی) پاكنویس رأى دادگاه كه بامضاى دادرس دادگاه و مدیر دفتر آن رسیده باشد و حاوى فصول مذكور در ماده ۱۵۹ دادرسى مدنی باشد (ماده ۱۵۸ دادرسى مدنی) دادنامه نامیده میشود. دادنامه غیر از حكم و قرار و رأى است هرچند كه حاوى آنها است. رك. صورت مجلس


دادنامه پژوهش خواسته
(دادرسى) دادنامه بدوى را هنگامى كه مقرون به پژوهش خواهى شده باشد دادنامه پژهش خواسته گویند.


دادنامه تصحیحى
(دادرسى مدنی) هرگاه درتنظیم حكم یا قرار دادگاه اشتباه در حساب یا سهو قلم یا اشتباه بین دیگر رخ دهد مثل از قلم افتادن یكى از اصحاب دعوى یا زیاد شدن نام، دادگاه صادركننده قبل از اجراء آن بدرخواست اصحاب دعوى حكم یا قرار را تصحیح مى كند نوشته حاكى ازاین تصحیح را دادنامه تصحیحى گویند. (ماده ۱۸۹ دادرسی مدنى)


داد نامه فرجام خواسته
(دادرسى) دادنامه پژوهشى را هنگامى كه مقرون به فرجام خواهى شده باشد دادنامه فرجام خواسته نامند.


داده
پول یا سندى كه به بانكى داده میشود تا بحساب پرداختى برند Remise


دادیا ر
(دادرسى) قاضى ایستاده كه به نمایندگى از طرف دادستان انجام وظیفه مى كند (ماده ۵۵ - ۵۶ - ۵۷ -۶۱ - ۶۴ وغیره اصول تشكیلات) اسم سابق آن وكیل عمومى است.


دادیار ادارى
(دادرسى) یكه ازمستخدمان غیر قضائی وزارت دادگسترى كه كارهاى ادارى دادستان (از قبیل تحریر تركه - حفظ اموال غالب و غیره) را میكند.


دادیار قضائى
(دادرسی) دادیارى كه جامع شرائط. بالفعل قضاء است و همه كارهاى دادستان را میتواند بكند. اسم دیگر او وكیل عمومى است كه اصطلاح قدیمى است. درمقابل دادیار ادارى استعمال میشود. (رك. دادیار ادارى)


دار
در لغت فارسى بمعنى درخت است. در اصطلاح چوبه دار است (خواه از چوب باشد خواه نه) كه براى اعدام بكارمى رود.


دارائى
(مدنی) الف - این اصطلاح را درمقابل Patrimoine نهاده اند وبه مجموع اموال و مطالبات و دیون گفته میشود.
ب- به مالیه Finance و وزارت دارائی و ادارات دارائى گفته میشود.


دارائى مثبت
(مدنی) به اموال ومطالبات گفته میشود. درمقابل دارائى منفى استعمال شده است.


دارائى منفى
(مدنى) بدیون (درمقابل اموال ومطالبات مدیون) گفته میشود. توصیف دارائى به ((منفى)) با توجه بمعنی لغوى دارائى
(كه از داشتن سرچشمه میگیرد) كمى نامناسب بنظر مى رسد.


دارائى نامرئى
(مدنی) آن قسمت از دارائى شخص كه خارج از ردیف محسوسات باشد مانند حق خیار وحق شفعه وحق سر قفلى و امتیازات و جز اینها (ماده ۲۹ اساسنامه شركت سهامى چاپخانه وزارت اطلاعات) رك. درآمد


دارا شدن بلاجهت
(مدنی) به موارد ذیل اطلاق میشود:
الف - انتقال مال كسى بدیگرى بدون سبب قانونی مملك. مثلا برنده در قمار دارا شده بلاجهت است.
ب- كسى كه بدون جهت مال غیر را بعنوان مالك در اختیار خود آورد این را هم دارا شده بلاجهت مى گویند چنانكه غاصب و سارق از این نوع هستند. در همین معنى درفقه اكل مال بباطل بكار رفته است. (رك. اكل مال بباطل)


دارا شدن غیرعادلانه
(مدنی) بمعنى دارا شدن بدون جهت و اكل مال بباطل است (رك. اكل مال بباطل و دارا شدن بلاجهت).


دارالشرك
(فقه) به كشورها غیر اسلامى گفته میشود مشروط براینكه اهل آنها متدین بیكى از ادیان مسیح و یهود و زرتشت نباشند. این معنى اخص از دارالكفر ودارالحرب است. (رك. دارالكفر- دارالحرب)


دارالشورى
اصطلاح قدیمى وبمعنی مجلس شورای ملى است (رك. مجلس شوراى ملى)


دارالشوراى ملى
اسم قدیمى مجلس شورای ملى است (ماده ۱۲ قانون تشكیل ایالات و ولایات و دستور العمل حكام - مصوب ۱۳۲۵ قمرى)


دارالاسلام
(فقه) قلمرو حكومت اسلام را گویند كه درصدر اسلام آنرا دارالهجره هـم مى گفتند. درمقابل دارالحرب و دارالشرك و دارالكفر بكار رفته است.


دارالحرب
(فقه)كشورهاى غیر اسلامى را مى گفتند. درهمین معنى می گویند: هجرت به دارالحرب حرام است یعنى طبق اصل كلى مسافرت مسلمان بكشورغیر اسلامى ممنوع است مگر اینكه ضرورت (ازقبیل سفارت - تحصیل علم و غیره) اقتضاء كند.


دارالحكومه
(حقوق ادارى) اسم قدیمى بلدیه ها و فرمانداری ها است. (ماده واحده قانون واگذارى اراضى و ابنیه دولتى به بلدیه ها مصوب ۱۶ بهمن ۱۳۰۷ شمسى)


دارالخلافه
شهرى كه مقر حكومت مركزى است مانند تهران نسبت به ایران (ماده ۱۹۵ قانون تشكیل ایالات و ولایات مصوب ۱۳۲۵ قمرى) این اصطلاح دركشورهاى اسلامى از قدیم بكار مى رفت و مقصود از خلافت جانشینى نسبت به رسول اكرم (ص) بوده است (رك. امامت) ولى بعدها این اصطلاح بمعنی مقر حكومت مركزى بكار رفته است چنانكه در اصل ۴۹ قانون اساسى هم استعمال گردید.


دارالكفر
(فقه) كشورى كه سكنه آن مسلمان نباشند. درهمین معنی دارالحرب هم بكار رفته است. درمقابل آنها دارالاسلام بكار می رود.


دارالهجرة
(فقه) بموجمب قانون شرع هركافرى كه دین اسلام قبول كند باید از كشور خود به قلمرو اسلام هجرت نماید بهمین سبب قلمرو اسلام را دارالهجره نامیده اند.


 دارنده چك
(تجارت) كسى كه چك در وجه اوصادر شده یا بنام اوپشت نویسى شده (ولو بامضاء) یا حامل چك (در مورد چكهاى
دروجه حامل). قانون صدور چك سال ۱۳۴۴.


داروغه
در لغت مغولى بمعنى صدر و رئیس است مانند داروغه فراشخانه وداروغه محاسبات و درمعانى ذیل بكار رفته است:
الف - بمعنی حاكم (حكمران)
ب - حاكم پایتخت
ج - میرعسس یا رئیس گشتى ها (پاسبانان شهر) (شبروان را آشنائی ها است با میرعسس)
د - درعصر صفویه عضو رسمى كه زیرنظر دیوان بیگى كار میكرد و شاید بنحوى سمت قضائى داشت و گویا نظیر ضابطین دادگسترى بود.
ه - منشیان بزرگ ادارات كه سمت ریاست منشیان را داشتند.


داعى
(مدنی- فقه) فكرى كه قبل از اقدام به یك عمل حقوقى در ذهن اقدام كننده خطور كند ولى در مقام قصد انشاء اظهار
نشود. غالبا بجاى داعى لغت غرض را بكار مى برند. (رك. غرض)


دالاندارى
وجهى كه سرایداران كالاهاى بازرگانی مطابق عرف بازرگانى دریافت میدارند. اصطلاح تفصیلی آن ((حق دالاندارى)) است.


دانشسرای عالى
مؤسسه اى است مستقل و داراى شخصیت حقوقى و تحت نظر مستقیم وزیرفرهنگ اداره میشود وبودجه آن جداگا نه تنظیم و بوسیله وزیر فرهنگ پیشنهاد و در بودجه كل كشور منظور مى گردد و كار عمده آن تربیت دبیراست (ماده ۱- ۱۰ قانون راجع به سازمان و استقلال دانشسرایعالى مصوب ۱۳- ۹- ۳۸)


دانشگاه
سازمان مركب از سازمانهاى تابعه كه بمنظورتحصیلات و تعلیمات عالیه در همه علوم و فنون عصر باتجهیزات لازم فراهم میشود مانند دانشگاه تهران كه بموجب قانون خرداد سال ۱۳۱۳ تاسیس شد ولى ایرانیان خیلى پیشتر از آن داراى دانشگاههاى معتبرتر بوده اند كه محققان بزرگ و معروف بمقیاس جهانی ازآنها فارغ التحصیل شده اند و نظامیه نشابور و بغداد از آن جمله است وسعدى بنا بگفته خود شاگرد نظامیه بغداد بود گفته او است: (مرا در نظامیه ادرار بود.) ادرار بمعنى شهریه و مواجب و مستمرى است. با اینكه از دانشگاههاى قدیم آنچه كه برجا مانده قابل ملاحظه (بطور نسبى) نیست تاثیرمعنوى آنها در دانشگاه كنونى قابل انكار نیست.


دانشنامه
الف - Diolome گواهى نامه دانشكده ها.
ب - دائرة المعارف (در مقابل لغت نامه یا فرهنگ لغات یا واژه شناسی ویا گویشنامه) تخصیص گویش به لهجه بدون دلیل است زیرا این كلمه ازگفتن مشتق است و گفتن اختصاص به لهجه ها ندارد و استعمال آن در مورد لهجه ها موجب تخصیص بآن مورد نمیشود. اشتقاق ازحقوق اهل زبان است.


دانشنامه حقوقى
بمعنی دائرة المعارف حقوقى است كه با فرهنگ حقوقى از جهات ذیل فرق دارد:
الف - در فرهنگ حقوقى حداكثر اصطلاحات حقوقى باید گرد آورى شود بعكس دائرة المعارف حقوقى كه درآن تحت عنوان حداقل عناوین (اصطلاحات) حداكثر اطلاعات حقوقى گرد آورى میشود. در فرهنگ حقوقى قصد گرد آوردن حداكثر اطلاعات حقوقى وجود ندارد.
ب - در فرهنگ حقوقى هدف تعریف اصطلاحات است و ممكن است فرهنگ انتقادى باشد دراینصورت انتقاد هم راجع بتعریفات است. و ممكن است فرهنگ مستند باشد یعنى محل ذكر اصطلاحات در متون قوانین و مقررات یا كتب حقوق بعنوان نمونه نمایانده شود
ج- فرهنگ حقوقى گرایش بیك كتاب نظرى دارد بعكس دائرة المعارف حقوقى. (لغت دانشنامه در دانشنامه علائی بهمین معنى است).


دانق
(بكسر نون و بفتح آن) جمع اولى دوانق و جمع دومى دوانیق است و دوانیقى لقب منصور عباسی است. از كلمه فارسى دانه گرفته شده است. در وزن برابر است با هشت حبه و دو پنجم حبه ازدانه های متوسط جو. هر دانق مساوى دو پنجم گرم است. بعضی گفته اند وزن هر دانق هشت دانه جو متوسط است هردانق دو قیراط است.


دانگ
درعرف عام بمعنه مطلق سهم است و در اصطلاحات حقوقى بمعنى یك ششم ازمال غیر منقول است.


داور
در لغت اسم خدا است: یكى ازعقل مى لافد یكى طامات میبافد بیا كاین داوریها را به پیش داور اندازیم و نیز بمعنى رسیدگی است: گوئیا باور نمیدارند روز داورى كاین همه دزد و دغل دركار داورمى كنند دراصطلاح كسى است كه براى داورى انتخاب شده است و داورى (یاحكمیت) عبارت است از فصل خصومت (ماده ۶۳۲ آئین دادرسى مدنی) بتوسط یك یا چند نفر نه بطریق فصل خصومت قضات دادگاههاى رسمی. موضوع مورد ارجاع بداوری اعم است از
اینكه قابل طرح در دادگاههاى داخلى باشد یا نه (مانند اختلافات بین دول- قرارداد لاهه ۱۸۹۹ ماده ۱۵)


داور اختصاصى
(دادرسی مدنى) داور یا داورانى كه مبعوث یكطرف قرارداد یا دعوى باشد داور اختصاصی همان طرف است بعكس سرداور یا داور مشترك كه مبعوث طرفین و مورد قبول طرفین مى باشد. (رك. سرداور)


داور ثالث
(دادرسی مدنى) داور مبعوث طرفین قرار ـ داد یا دعوى كه مورد قبول هر دو طرف است. در مقابل داور اختصاصى استعمال میشود. (رك. سرداور)


داور مشترك
بمعنى داور ثالث یا سرداور است. (رك. داور ثالث – سرداور)


داورى
(دادرسى مدنى) فصل خصومت بتوسط غیر قاضی و بدون رعایت تشریفات رسمى رسیدگى دعاوى. (رك. داور)


داورى اجبارى
(دادرسى مدنى) داورئى است كه ارجاع دعوى و اختلاف بداورى موقوف بتوافق طرفین اختلاف برداورى نباشد مانند اختلاف زن و شوهر در مورد تمكین و نفقه و مانند اینها (ماده ۶۷۶ دادرسی مدنی) درمقابل داورى قراردارى بكار رفته است (رك. قرارداد  داورى)


داورى بتراضى
(دادرسی مدنى) بمعنى داورى قراردادى است كه طرفین قبل از وقوع اختلاف و یا پس ازآن، حل دعوى را بنظر داور موكول می كنند (رك. قرارداد داورى)


داورى قراردادى
(دادرسی مدنى) داورى بتراضی طرفین دعوى را گویند. (رك. قرارداد داورى)


(قرار داد) داورى
(مدنی - دادرسى مدنی) توافق طرفین معامله مبنى بر ارجاع اختلافاتی كه بعدا ازمعامله آنان ممكن است حاصل شود بداورى، خواه توافق مذكور بصورت عقد مستقل باشد خواه بصورت شرط ضمن عقد خواه داور یا داوران را در آن توافق معین كنند یا نه (ماده ۶۳۳ دادرسی مدنی)


دایر
(مدنی- فقه) زمینى است كه تحت كشت یا بناء و مانند آنها (ازكارهائى كه عرفأ احیاء محسوب است) باشد درمقابل بایر و موات استعمال میشود (رك. بایر)


دبیر
در معانی ذیل استعمال میشود:
۱- معلم دوره متوسطه.
۲- كارمند سفارتخانه كه مانند وزیر مختار داراى مصونیت سیاسى است Secretaire و در غیاب آنان میتواند كاردار (شارژ دافر) شود و بیشتر به نائب سفارت گفته میشود. (رك. دبیر خانه)


دبیرخانه
دبیر در لغت بمعنى نویسنده و دبیرخانه دفترى است كه دبیران و نویسندگان اداری درآن بكار تحریر پردازند و درقدیم آنرا دارالانشاء(Secretariat) مى گفتند و دبیر را منشى گویند.


دخالت Intervention
(بین الملل عمومى) اعمال قدرت بطور غیر قانونی از طرف یك دولت درامرى از امور داخلى یا خارجی دولت دیگر بوجهی كه او را مجبور ازاطاعت و متابعت خود كند.
دخالت دوستانه
(بین الملل عمومى) نوعى وساطت و میانجیگرى یك دولت براى حل مسالمت - آمیز اختلاف دو یا چند دولت است كه فرق آن با وساطت این است كه در مذاكرات طرفین اختلاف هم شركت مى كند (در دخالت دوستانه) ولى این دخالت بصورت تحمیل اراده وكسب نفع براى خود نیست نظردر دخالت دوستانه نظر مشورتی است بعكس داورى بین دول كه على القاعده قبول نظر داور الزامى است.


دخول
(مدنى- فقه) مقاربت زن و مردى كه بین آنها رابطه زوجت بر قرار است بطورى كه دخول صورت گیرد و مقصود از نزدیكی در ماده ۱۰۹۲- ۱۰۹۳ ق - م و امثال مواد مزبور نزدیكى بمفهوم لغوى نیست بلكه مقصود همین معنى اصطلاحی دخول است كه منشاء آثار حقوقى مهمى میباشد. (ماده ۹۴۵ ق - م)


درآمد Revenu
(مالیه) استفاده جنسی یا نقدى كه شخص در سال از سرمایه یا معلومات یا نیروى كار خود كند و قابل تقویم بپول باشد.
بهمین معنی دراصطلاح ((مالیات بر درآمد)) بكار رفته است. درآمد در مقابل سرمایه Capital بكار مى رود و شامل بهره ملك (مانند مال الاجاره واجرت مزارعه و بهره مضاربه و هرنوع عائدی منظم كه ناشی ازكارى نباشد rente) و نیز شامل استفاده كارفرما از بكار انداختن سرمایه و درآمدهاى كار (مانند مزد خدمات وحقوق و مواجب و حقوق تقآعد و پانسیون ها) میشود. در بیان ماهیت در آمد گفته اند : Ce Qu on Peut depenser sans .s, appauvrir یعنی در آمد چیزى است كه میتوان آن را خرج كرد بدون اینكه لطمه اى بسرمایه بخورد بنابراین سرقفلى و حق الامتیاز و مانند اینها جزء دارائی وسرمایه است نه جزء درآمد. ومطالبه مالیات از فروش سرقفلى معنی ندارد. چنانكه ماده ۲۹ اساسنامه شركت سهامى چاپخانه وزارت اطلاعات (شماره۵۹۷۳ روزنامه رسمىمورخ ۳-۶-۴۴) سر قفلى و امتیازات را رسمآ از ردیف درآمد خارج و جزء سرمایه و دارائى محسوب داشته است. (رك. دارائی نامرئی)


درآمد اتفاقى
(مالیه) هردرآمدى كه بصورت غیر مستمر و اتفاق( اعم ازاینكه مترقب بوده باشد یا نه) بدست آید مانند پاداش - جایزه - حق السهم كاشف قاچاق- حق تألیف غیر مستمر.


در آمد انتفاعى دولت
(مالیه) درآمدهائی است كه دولت بر اثر فعالیت های مختلف (كشاورزى - مالى- تجارى وصنعتى) بدست مى آورد و جزء اعمال تصدى دولت محسوب و مشمول مقررات عمومى كشور است


درآمد مقدماتى
(ثبت اسناد و املاك) بمعنى وجوه مقدماتى است. (رك. وجوه مقدماتى)


درجه
بمعنی مرتبه وپایه است. در اصطلاحات ذیل بكار مى رود.


درجه جرائم
(جزا) درجه بندی جرائم از لحاظ شدت و ضعف را گویند كه تابع مستقیم درجه بندی مجازاتها است. (رك. درجه مجازاتها)


درجه دادگاه
(دادرسى) ترتب مراحل رسیدگى دادگاههاى هم صنف و هم نوع را گویند مثلا درمیان صنف دادگاههاى مدنی و نوع دادگاههاى عمومی دادگاه شهرستان درجه نخستین است و دادگاه استان درجه دوم رسیدگى ماهوى را انجام میدهد. (رك. صنف دادگاه - نوع دادگاه)


درجه قرابت
(مدنی – فقه) وضع خاصى است كه ازمقایسه منشاء یك نسل با آن نسل انتزاع مى شود مثلا فرزند كه با پدر مقایسه شود درجه قرابت فرزند نسبت بپدر درجه اول است، و درجه قرابت نواده كه نسل دوم است نسبت بجد درجه دوم است. ماده ۱۰۳۲ قانون مدنی. (رك. قرابت)


درجه مجازاتها
(جزا) مجازاتها را بحسب ضعف و شدت باین شرح درجه بندى كرده اند:
الف - مجازات جنایت اشد از مجازات جنحه وخلاف است.
ب - مجازات جنحه اشد از مجازات خلاف است. سلسله مراتب بین مجازاتهاى بالا را نوع مجازاتها نامند و نوع جرائم تابع نوع مجازاتها است یعنا ماهیت حقوقى جنایت  اعتبارى محض است و بنوع مجازات خود بستگى دارد.
ج- میان كیفرهاى جنائى آنكه حین ضبط در قانون جلوتر ذكر شده اشد است مانند حبس موقت با اعمال شاقه نسبت به حبس مجرد (ماده هشت قانون مجازات عمومى) اصطلاح درجه مجازاتها را در این نوع از سلسله مراتب بكار میبرند. و درجه جرائم هم تابع آن است.
د - از دوكیفر همنوع و هم درجه آنكه حداكثرش بیشتر است اشد است وآن جرم را هم جرم اشد گویند.
هـ - از دوكیفر همنوع و هم درجه كه حداكثرآنها هم برابر باشد آنكه حداقلش بیش است مجازات اشد است.
و- اگر دوكیفر از چهار جهت بالا (در فقره هـ )مساوى باشند آنكه مجازات تبعى دارد اشد است. (رك. مجازات تبعى)


درخواست Demande
(دادرسى) در لغت تقاضا را گویند در اصطلاح نوشته اى است كه درآن چیزى ازمراجع قضائى خواسته شود مانند درخواست هاى امور حسبی كه بجاى دادخواست در امور ترافعی قرار دارد. (رك. دادخواست)


درخواست اصلى
(دادرسی مدانی) درخواست اساسى و اولیه مدعى را درعرضحال درخواست اصلى گویند. درمقابل درخواست تبعى بكار میرود. (رك. درخواست تبعى)


درخواست تبعى
(دادرسى مدنى) در خواستی است كه ضمیمه درخواست اصلى است و هدف ثانوی مدعی را تشكیل میدهد. بهر غرضی كه درخواست ثانوى مورد پیدا كند میتوان درخواست ثانوى كرد چنانكه خریدار در دادخواست مطالبه تسلیم مبیع كند و احتمال دهد كه بایع بجهتى مدعی بطلان عقد شود در اینصورت بطور طبیعى درخواست مى كند كه اگر دادگاه بجهت باطل شمردن بیع حكم برد مبیع بمشترى نمیدهد حكم برد ثمن (كه بایع اخذ كرده است) بمشترى بدهد. این نمونه را نباید با درخواست احد امرین (كه موجب عدم تنجز خواسته است) اشتباه كرد زیرا درمانحن فیه تقاضاى دو چیز در سلسله طولى قرار  دارد و هریك از دو چیز معین و منجز است ولى در تقاضاى احد امرین آن دو امر در عرض هم وجود دارند و موجب عدم تنجز میشوند.


درك
(بفتح اول و ثانى) بمعنى شر و ضرراست و در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


(ضامن) درك
(مدنى- فقه) كسیكه ضمان درك علیه او  وجود دارد (رك. ضمان درك)


(ضمان) درك
(مدنی- فقه) مسئولیت بایع نسبت به ثمنى كه گرفته است در صورتیكه مبیع مال غیردرآید معنی مسئولیت مزبور این است كه بایع باید ثمن را بمشتری رد كند. عین همین مسئولیت را مشترى درمقابل بایع نسبت بمبیعى كه گرفته است دارد یعنى اگر ثمن مال غیر درآید مشترى باید مبیع را ببایع رد كند (شق دوم ماده ۳۶۲ ق – م) ضمان درك از مصادیق ضمان ناشى از قرارداد است. (فقه) هرگاه درعقدى خیارى باشد ومال بعد ازعقد تلف شود و صاحب خیار بعد از تلف مال مزبور اخذ بخیار نماید در اینصورت من علیه الخیار باید مثل یا قیمت مال تلف شده را بدهد و مال خود را از صاحب خیار بگیرد. ضمان من علیه الخیار را در این مورد ضمان درك میگویند و  آنرا ضمان جعلى هم مى نامند. این ضمان ناشى از قرارداد نیست. برخی این ضمان را از ملاك ماده ۲۸۶ ق- م استفاده میكنند.


درم
هر پنج درم یك غاز است و هرصد غاز یك پناباد است و هرپنا باد دهشاهى است و پناباد سیزده نخود است. درهم غیراز درم است. و درم را شانزده قیراط گرفته اند دربعضی از ولایات بجاى درم سیر استعمال مى كنند و پنج سیر پنج درم است و بیست و پنج درم مساوى هشتاد مثقال صیرفى است (رك. مثقال صیرفى)


در وجه
این عبارت كه بصورت مضاف استعمال میشود مانند (در وجه على بپردازید) مضاف الیه آن، گیرنده پول است. انتقاد - اصطلاح مزبور مركب از كلمه (در) و (وجه) است و در تركیب آن رعایت تناسب با معنى لغوی نشده است. و امثال اینگونه تركیبات نامناسب به لطف زبان خلل وارد مى كند.


درهم
(فقه) كلمه فارسی است و مسكوك نقره را گویند. هردرهم دوازده نخود وسه پنجم نخود است. وزن و قیمت آن بحسب اعصار و امصار فرق كرده است چنانكه گاهی ده درهم شش مثقال بوده است. گویند در زمان عبدالملك مروان هر ده درهم برابر وزن هفت مثقال قرار داده شد (هر درهم برابر شش دانق) و هر درهم برابر وزن ۵۰ حبه و دو پنجم  حبه جو بود یعنى یكدرهم برابر هفت دهم مثقال بود (و بحسب دینار، وزن یكدرهم ، نصف دینار ویك پنجم دینار بود.) گویند در زمان پیغمبر (ص) یك درهم شش دانق بود و در زمان بعضى از امامان (ع) پنج دانق و سپس چهار دانق و دو سبع دانق شد ولى بعضى گفته اند كه در زمان پیغمبر در هم هشت دانقى و درهم چهار دانقى هر دو رواج داشته است. و بهرحال درهم شش دانقى را درهم شرعى و درهم اسلامى و درهم مشهور گفته اند. حساب درهم شرعى بخردل ۷۲ حبه است. درهم شرعى درمقابل درهم بغلى (رك. درهم بغلى) و درهم طبرى (رك. درهم طبرى) گفته شده است.


درهم اسلامى
(فقه) بمعنى درهم شش دانقى است. (رك. درهم)


درهم بغلى
(فقه) بغلى بفتح اول و سكون دوم اشهر است. یكى از سران یهود بنام رأس البغل آنرا در ارومیه ایران سكه زد. بعضى آنرا بفتح اول و دوم و تشدید لام تلفظ مى كنند و بغل شهرى بود در یك فرسنگى بابل. این درهم در عهد پیغمبر(ص) بود و برابر است با یك درهم و ثلث درهم (هشت دانق) درمقابل درهم طبرى بكار مى رود (رك. درهم طبرى) درهم بغلى را درهم عبدیه هم گقته اند و رنگ آن سیاه بود بعضى درهم بغلى را چهار دانق و درهم طبرى را هشت دانق ضبط كرده اند.


درهم سمیریه
(بضم سین وفتح میم و سكون یاء) (فقه) درهمى است كه مردى یهودى بنام سمیر بامرعبدالملك بن مروان سكه زد.


درهم شرعى
(فقه) بمعنى درهم شش دانقى است. (رك. درهم)


درهم طبرى
(بفتح اول و دوم) (فقه) از سكه هاى ایرانی و در طبرستان سكه زده شده است نه در طبریه اردن كه نسبت را در مورد آن طبرانی آورند نه طبری. وزن آن چهار دانق است. گویند تا آخر زمان امام سوم (ع) در قلمرو اسلام هم درهم طبرى بكارمى رفت و هم درهم بغلى.


درهم عباسى
(فقه) این درهم برابر ده دانق بوده است و سپس برابر نه دانق گردید
 
درهم عبدیه
بمعنى درهم بغلى است. (رك. درهم بغلى) در لغت معروف و از اهم طرق و قلمرو ارتباطات دول است در اصطلاحات ذیل بكار مى رود.


دریاى آزاد Mer libre
(بین الملل عمومى) هرگاه دریا مجاور با خاك چند دولت باشد آنرا دریاى آزاد نامند مانند بحرعمان. بنابراین دریاى خزر دریاى آزاد نیست.


دریاى داخلى Mer interieure
(بین الملل عمومى) دریاى محدود باراضی یك دولت را گویند مانند دریاچه رضائیه درخاك ایران.


دریای ساحلی Mer territoriale
(بین الملل عمومى) قسمتى از دریاى آزاد است كه در سواحلى خاك یك دولت معین واقع شده و از نظر نظامی و بهداشتى و  مالى و اقتصادى تابع مقررات خاصى است و پاره اى از قوانین داخلى درآن جارى  است و كشتى رانى دول در آن محدود بحدود مقررات دولت صاحب ساحل است و از نظر حقوق بین الملل در حكم حریم آبی كشور است. اندازه معمولى این حریم سه میل است.


دریابان
امیرالبحر دو را گویند.


دریادار
امیرالبحر سه را گویند



دریا سالار
امیرالبحر یك را گویند.


دزد دریائى
(بین الملل عمومى) كشتى مسلحى است كه بدون اجازه دولتی از دول جهان به دریا نوردى اشتغال ورزیده و متعرض كشتیهاى بازرگانى و جان و مال مسافران و سرنشینان آنها  گردد.


دسترنج رعیتى
(مدنى) آنچه از آثارمادى كه دهقان یا اذن یا اجازه مالك زمین مزروعى درآن پدید آورده باشد از قبیل اشجار و غیره
(ماده ۳۱ نظامنامه قانون ثبت و حكم تمیزی شماره ۲۰۳۲ مورخ ۱۳- ۱۱- ۲۵ شعبه هشت) (رك. حقوق زارعانه)


دستك
(تجارت) اصطلاح عامیانه بمعنى دفترچه كوچك ویا یادداشت كه امور تجارى در آن ضبط مى شد و غالبا بعد ازكلمه دفتر استعمال میشود ومى گویند: ((دفتر ودستك)) (جامع الشتات - صفحه ۶۹۷)


دستگیرى
(جزا) سلب آزادى عبور و مرور كه منتهاى آن، توقیف قانونی است یعنى بعد از دستگیرى به اتهام بزه چنانچه مدافعات شخص دستگیر شده موجه نبود برای منع از فراریا نهان شدن متهم قرار بازداشت صادر میشود هرحال قرارى كه بعد از رسیدگى وتشخیص عدم موجه بودن مدافعات مزبور صادرمیشود كه بموجب آن سلب آزادى ناشى از دستگیرى متهم ادامه مى یابد از تاریخ صدور خود به مدت دستگیرى پایان داده و پس ازآن، عنوان توقیف صدق مى كند تا وقتى كه حكم قطعى لازم الاجراء به حبس او صادر گردد كه آنوقت عنوان توقیف جاى خود را به عنوان حبس مى دهد.


دستمزد
(مدنی - كار) مزدى كه براى انجام كار بدنى غیرمستمر داده میشود بنابراین تعریف عناصرآن عبارت است از:
الف - كارى كه شخص بدستوریا برضاى او انجام دهد.
ب- كاربدنی باشد نه كار فكرى. بنابراین اجرت معاینه پزشك مزد محسوب است نه دستمزد.
ج - كار باید غیر مستمر باشد و اگر مستمر باشد عنوان دستمزد بآن اطلاق نمیشود. (رك. حق حضور)


دستور
در لغت بمعنى سرمشق و قانون و فرمان  وامر و وزیر و فرمانده است. در زمان ساسانیان بشخصى اطلاق مى شد كه نوعى سمت رسمى داشت و مشاوره قضائى و دینى و پاره اى امور مملكتى را انجام میداد. در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


دستور پرداخت
اوراق بها دارى است بامضاى وزیر كثاورزی و رئیس سازمان اصلاحات ارضی ویا نمایندگان مختار آنان كه متضمن دستور پرداخت وجهى در وجه دارنده آن ببانك كشاورزى ایران است دستور پرداخت ها با نام مى باشند و انتقال آنها باید در دفترمخصوصی كه در بانك مزبور نگهدارى میشود نگهدارى شود. (تصویب نامه اجرائی ماده ۲۷ قانون اصلاحى قانون اصلاحات ارضى مصوب ۲۸/ ۱۱/ ۳۴۰)


دستور جلسه
موضوع مورد بحث جلسه كه قبلا براى مذاكره در نظرگرفته شده باشد.


دستور موقت
(آئین دادرسی مدنی) یكنوع رأى دادگاه است بصورت قراركه مشعر بر فعل و یا ترك و یا توقیف مال است (ماده ۷۷۸ دادرسی مدنی) (رك. دادرسى فورى)


دستور وزارتى
(حقوق ادارى) دستور وزیر مشعر بر راهنمائى ادارات تابعه و ماموران وزارتخانه درمورد خاص. (رك. ابلاغ وزارتی)


دستینه
امضاء را گویند.



دسیسه
(جزا) بمعنى تقلب Fraude بكار رفته وكم استعمال میشود واصطلاح تقلب بیشتر بكار مى رود.( ماده ۳۶۸ قانون دادرسی وكیفر ارتش)


دوسیه
بمعنى پرونده است (ماده ۱۸ قانون ثبت ۱۳۱۰ وماده دهم  قانون اعسار ۲۰- ۹-۱۳۱۳) (رك. پرونده)


دعوى
(دادرسى) الف - منازعه در حق معین را گویند.
ب- ادعاء مدعى كه دعوى بمعنى اخص نامیده میشود.
ج- مجموع ادعاء مدعی ودفاع مدعی - علیه كه دعوى بمعنى اعم نامیده شده است.


دعدى ابطال سند در وجه حامل
(دادرسی مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بطلان، بى اعتبارى سند دروجه حامل بعلت گم شدن آن و افتادن سند در دست غیر (یا احتمال افتادن سند دردست غیر) كه حق استفاده از آن را ندارد می باشد (ماده ۳۲۲ ببعد قانون تجارت)


دعوى ابطال سند رسمى
(دادرسى مدنی) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بی اثر بودن یك یا چند سند رسمی معین است و سبب بى اثر بودن یا بى اثر شدن سند رسمى مختلف است ممكن است بعلت این باشد كه سند مطابق مقررات مربوط بآن صادر نشده باشد (ماده ۷۰ قانون ثبت و ماده ۱۲۸۸ قانون مدنى) ازاین قبیل است مورد ابطال سندمالكیت معارض و ابطال شناسنامه در موردى كه براى یكنفر چند شناسنامه صادر شده باشد. ممكن است بى اعتبارى سند بعلت بطلان معامله اى باشد كه سند حاكى از وقوع آن است مانند سند بیع مال مجهول. ممكن است بعلت انتفاء تعهد موضوع سند رسمى، سند ازاعتبار بیافتد مانند پرداخت وجه سند (ماده ۱۲۹۲ قانون مدنى و بند چهارم ماده ۱۳ آئین دادرسى مدنی)


دعوى ابطال سند مالكیت معارض
(ثبت- دادرسی مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بى اثر بودن سند مالكیت معارض است (رك. سند مالكیت معارض) (لایحه قانونی اشتباهات ثبتى و اسناد مالكیت معارض مصوب ۱۳۳۳) ابطال سند مالكیت باستناد این لایحه اختصاص به مورد تعارض اسناد مالكیت ندارد بلكه نظر بذیل ماده یك لایحه مزبور درمواردى كه صدور سند مالكیت مبنى براشتباهاتی بوده كه اصلاح آنها مخل بحقوق دیگران است دادگاه در صورت رسیدگی واحقاق حق حكم بابطال سند مالكت خواهد داد.
 
دعوى ابطال شركت
(دادرسى مدنى) دعوائی است كه خواسته آن اعلام وجود سبب بطلان شركت بازرگانى است چه شركت بازرگانی بر مدار قراردادى مى گردد و مانند هر قراردادى میتواند سبب یا اسباب بطلانی داشته باشد (ماده ۸۲ قانون تجارت)


دعوى ابطال شناسنامه
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بی اثر بودن شناسنامه اى است طرف دعوى اداره آمار و ثبت احوال است (ماده ۴۴ قانون ثبت احوال ۱۳۱۹ و ماده ۱۰۶ نظامنامه ۱۳۱۹)


دعوى ابطال معامله
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه خواسته آن اعلام بى اثر بودن معامله معینى است و سبب بی اثر بودن معامله مختلف است گاهى براى این است كه قصد فرار از دین وجود داشته (ماده ۲۱۸- ۶۵ قانون مدنی و ماده ۴۲۴ قانون تجارت) وممكن است براى حفظ مصالح ثالث باشد (ماده ۴۲۳ قانون تجارت)


دعوى اجرائى
(دادرسى مدنى) هر دعوى كه در زمینه اجراء رأى دادگاه ویا اجراء اسناد رسمى لازم الاجراء و یا هر نوع اجراء دیگر (از قبیل اجراى مالیاتى) بموجب قانون قابل طرح در مراجع قضائى باشد دعوى اجرائى نامیده میشود از این قبیل است اعتراض ثالث اجرائى (رك. اعتراض ثالث اجرائى)


دعوى اختصارى
(دادرسى مدنى) دعوائى كه رسیدگى بآن بصورت اختصارى است. (رك. دادرسی اختصارى)


 


دعوى استخدامی
(دادرسى مدنی) دعوائى كه بمناسبت وجود رابطه استخدامى بین شاكى ودولت پدید آمده باشد (ماده ۶۴ قانون استخدام كشورى مصوب قوس ۱۳۰۱)


دعوى استینافى
رك. دعوى پژوهشى


دعوى اصلى
بمعنى دعوى اولى است (رك. دعوى اولى - دعوى فرعى)


دعوى اضافى
(دادرسى مدنی) دعوى طارى كه ازطرف مدعی اقامه شود دعوى اضافى و دعوى ضمیمه نامیده میشود.


دعوى اعاده اعتبار
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه بموجب آن تاجر ورشكسته از دادگاه مى خواهد كه آن مقدار از اهلیت را كه از طریق صدور حكم ورشكستگى از دست داده باو برگردانند (ماده ۵۶۱ ببعد قانون تجارت) این دعوى نه اختصارى است و نه عادى (دانشنامه حقوقى - جلد دوم - دعوی طلب شماره ۱۴)


دعوى اعتراض به ثبت
دعوى معترض به تقاضاى ثبت علیه تقاضی ثبت را گویند. (رك. اعترض به ثبت)


دعوى اعتراض ثالث
رك. اعترض ثالث


دعوى اعسار
(دادرسی مدنى) دعوئى است كه بموجب آن مدعى نسبت به خواسته یا دین یا محكوم به (ماده ۳۹ دادرسی مدنى) ویا هزینه دادرسى (ماده ۴۱ -۶۹۳ دادرسى مدنى و ماده یك قانون اعسار) ویا موضوع اجرائیه ثبتى یا مالیاتى (ماده ۲۰-۲۱- ۲۸ قانون اعسار و ماده ۴۰ دادرسى مدنى) و خلاصه دینى از دیون خود بهر صورت كه فرض شود از دادگاه درخواست اعلام حالت اعسار (رك. اعسار) او را ضمن صدور حكم كند.


دعوى افراز
(دادرسى مدنى) دعوائى كه خواسته آن تقسیم ملك مشاع است بین شركاء آن (جدا كردن سهم شریك مدعی از سایرشركاء) بند هشتم ماده ۱۳ آئین دادرسى مدنى. طرف این دعوى تمام شركاء ملك هستند (ماده۳۰۰ و بند دوم ماده۳۰۴ قانون امورحسبى) اگر مال شریكى نزد كسى وثیقه باشد بازخود آن شریك طرف دعوى است نه وثیقه گیرنده. دعوى افراز مصداق واقعى دعوى است (ماده چهارم لایحه قانونى فروش خالصجات مصوب ۲۰- ۹- ۳۴) در صورتیكه مالكیت محل نزاع نباشد حكم افراز بهیچ وجه نظربه امرمالكیت ندارد ودر امر مالكیت نمیتوان بآن استناد كرد.


دعوى انجام تعهد
(دادرسی مدنى) دعوائی است كه خواسته آن تقاضاى الزام متعهد معین به اجراء تعهد معین است (بند هفتم ماده ۱۳ دادرسى مدنی).


دعوى انحصار وراثت
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه بموجب آن وراث متوفى ازدادگاه تقاضای صدور تصدیقى بر محصور بودن وراث متوفى به عدد و اشخاص (یا شخص) معین معلوم مى كنند و تصدیق مزبور را تصدیق حصر وراثت و برگ حصر وراثت و حصر وراثت نامند. (ماده ۳۶۰ قانون امور حسبی)


دعوى انحلال شركت
(دادرسى مدنى) دعوائی است كه خواسته آن اعلام اضمحلال شركت بازرگانی است (ماده ۹۳- ۱۸۱ قانون تجارت و ماده ۱۸۲ قانون تجارت و ماده دوم قانون ثبت شركتها مصوب ۱۵-۳-۳۱۰) این دعوى از دعاوى بازرگانی است. تسلیم مدیر شركت بدعوى انحلال اثرى ندارد زیرا اقرار شخص طبیعى بضرر شخص حقوقی بدون داشتن اختیار چنین اقرارى اثر ندارد.


دعوى انكار زوجیت
رك. دعوى نفى زوجیت
دعوى اولى
(فقه) دعوئى كه براى بار اول درمحكمه مطرح میشود. درمقابل دعوئى كه بنحوى از انحاء با دعوی اول مرتبط است و در اثناء محاكمه و رسیدگى بدعوى اولى حادث میشود. دراصطلاحات فعلى دعوى اولى را دعوى اصلى و دعوى ثانوى را دعوى فرعى نامند. دعوى فرعی ممكن است بصورت دعوى متقابل (ماده ۲۸۴ آئین دادرسی مدنى) و دعوى جلب ثالث و دعوى وارد ثالثو دعوی مرتبط و غیره درآید.(رك. دعوى فرعى)


دعوى بازرگانی
(دادرسى مدنی) هردعوى كه منشاء مستقیم آن عملیات بازرگانی باشد دعوى بازرگانی است.


دعوى باطل
دعوائى كه بعلت نارسائی یا فقد دلیل مدعى حكم علیه اوصادرگردیده باشد. اصطلاح دعوى باطل از اصطلاحات مأنوس و قدیمى در زبان فارسى است.


دعوى برائت از وجه الكفاله
(دادرسى مدنی) كسیكه كفالت متهمى را درمراجع قضائى كرده و به تشخیص آن مراجع بتعهد خود رفتار نكرده ودستور ضبط وجه الكفاله داده شده و او خود را مشغول الذمه نمیداند و مدعى است كه ذمه او بسببى ازاسباب (مانند حضور متهم در موعد مقرر) مبرى شده میتواند دعوائى باین منظور در دادگاه شهرستان طرح كند كه آنرا دعوى برائت از وجه الكفاله نامند. (ماده ۱۳۶ مكررآئین دادرسی كیفرى)


دعوى برات
(دادرسی مدنی) دعوائی است كه خواسته آن وجه برات و مستند اصلى آن برات باشد.


دعوى برغائب
(دادرسی مدنى) دعوائى كه بضرر غائب مفقود الخبر طرح شود خواه برای صدور حكم موت فرضى او باشد خواه براى تصرف دراموال غائب قبل از صدورحكم مذكور و خواه ازطرف زوجه غائب براى صدور حكم طلاق.


دعوى بر متعهد میت
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه ازطرف وراث یا بستانكاران میت بطرفیت كسیكه بنحوى از انحاء تعهدى بنفع میت دارد اقامه شود (ماده ۲۳۴- ۲۳۵ قانون امور حسبى)


دعوى برمیت
(دادرسى مدنی) دعوائى است كه طرفیت وراث میت یا مدیون او و یا امین و یا متصرف در مال میت بادعاء داشتن طلب یا عینى نزد میت اقامه میشود (ماده ۲۳۲- ۲۳۵- ۲۳۸ قانون امور حسبى) كسیكه مدعى حقى (عین- دین) برمیت است میتواند دعوى بطرفیت وراث یا نماینده قانونى او طرح كند هر چند تركه تحت تصرف وارث نباشد دراینصورت تا وصول تركه بدست وارث مسئولیتى در پرداخت دیون میت ندارد ولی میتوان وارث را محكوم بپرداخت دیون متوفى كرد (ماده ۲۳۲- ۲۷۲ قانون امور حسبى) در صورت نبودن وارث براى میت یا مجهول بودن و ارث دعوى مذكور بطرفیت مدیر تركه (اگر تركه در دست او باشد) والا بطرفیت دادستان (اگر تركه دردست او باشد) اقامه میشود. بشرط اینكه دهسال از تاریخ حریر تركه نگذشته باشد (ماده ۳۳۴ - ۳۳۵-۳۳۶ قانون امورحسبى) در موردیكه متوفى از اتباع خارجه باشد مواد ۳۵۲- ۳۵۵ قانون مزبور رعایت میشود.


دعوى بطلان اجاره
(دادرسی مدنی) دعوائی است كه بموجب آن از دادگاه تقاضاى اعلام بطلان اجاره بسببى از اسباب شود فرق بطلان و فسخ اجاره آن است كه فسخ محتاج بقصد انشاء است و حال اینكه بطلان حاجت بقصد انشاء ندارد و عروض یكى از اسباب بطلان كافى است كه آنرا بی اثر كند. اسباب بطلان اجاره متفاوت است مانند قابل انتفاع نبودن عین مستاجره از آن حیث كه اقدام باجاره آن شده (شق اول ماده هفتم قانون مالك و مستاجر و ماده ۴۸۱ - ۴۹۶ قانون مدنى)


دعوى بطلان تقسیم
(دادرسی مدنی) دعوائى كه خواسته آن اعلام بطلان تقسیم مال مشاعى است خواه آن مال مشاع تركه باشد یا نه (ماده ۶۶ قانون آئین دادرسی مدنی)


دعوى بلامعارض
(فقه) كسیكه دعوى مالكیت مالى را كند كه در تصرف اونباشد و احدى هم مزاحم اونشود وبا او اختلاف نكند.


 


دعوى پژوهشى
(دادرسی مدنی) یك دعوى با عتبار اینكه درمرحله نخستین از رسیدگى مطرح باشد دعوى نخستین و هرگاه در مرحله ثانی ازرسیدگى طرح شود دعوى پژوهشى یا دعوى استینافى نامیده میشود (رك. رسیدگى نخستین)


دعوى تجارى
بمعنى دعوى بازرگانی است (رك. دعوى بازرگانی)


دعوى تخلیه
(دادرسی مدنی) الف - دعوائی كه خواسته آن رفع ید مستاجر ازعین مستاجره و تسلیم آن بمؤجر است و اسباب مجوز تقاضاى تخلیه متفاوت است.
ب - دعوائى كه خواسته آن رفع ید عدوانی متصرف عدوانی است كه از طرف مالك اقامه میشود (ماده ۳۲۶ آئین دادرسى مدنی)
ج- دعوى رفع ید بصورت انجام تعهد مانند اینكه خریدار خانه شرط كند كه بایع پس ازسه ماه از حین بیع آنرا تخلیه كرده و تحویل خریداربدهد (بازگشت این شق بشق دوم است) و هم چنین است دعوى خلع ید شریك از مال مشاع (ماده ۱۱۸- ۴۷۵- ۵۸ ببعد قانون مدنى)


دعوى تركه
(دادرسى مدنی) بر دعاوى ذیل اطلاق میشود:
الف - دعوى برمیت (رك. دعوى بر میت)
ب- دعوى بر متعهد میت (رك. دعوى بر متعهد میت)
ج- دعوى بطلان تقسیم تركه (رك. دعوى بطلان تقسیم)
د- دعوى یك بستانكار میت بربستانكار دیگر میت كه زائد بر استحقاق دریافت كرده است (ماده ۲۷۲- ۲۷۳ قانون امور حسبى)
ه - دعوی وارث بر متعهد متوفى ولو اینكه چیزى از این دعوى عائد وارث نشود و فقط دین متوفى پرداخت شود (ماده ۲۳۴ قانون امورحسبی).


دعوى تصحیح شناسنامه
(دادرسی مدنى) هرگاه در تنظیم اسناد سجلى اشتباهى شده باشد و اشتباه ناشی از اظهار اظهار كننده باشد رفع چنین اشتباهى با دادگاه است (ماده ۴۴ قانون ثبت احوال ۱۳۱۹ و ماده ۱۰۵ و ۱۰۷ نظامنامه ۱۳۱۹) و دعوى تصحیح این گونه اشتباه را اگردر شناسنامه رخ داده باشد دعوی تصحیح شناسنامه نامند. اگر را تنظیم كننده سند سجلى بكند رفع آن با اداره آمار است. طرف دعوى بالا اداره ثبت احوال است.


دعوى تصرف عدوانى
(دادرسى مدنی) عناصر دعوى تصرف عدوانی عبارت است از:
الف - موضوع دعوى مال غیر منقول باشد خواه دعوی در دادسرا مطرح شود (فقره دوم ماده یك قانون تصرف عدوانى وماده دوم همان قاون) خواه در دادگاه (ماده ۳۲۳ دادرسى مدنى)
ب- متصرف سابق مال غیرمنقول كه مال بدون رضایت وى از تصرفش خارج شده طرح دعوى نماید (ماده ۳۲۳ دادرسى مدنى و مواد اول و دوم قانون تصرف عدوانى) لازم نیست شاكى مالك باشد مستاجر- مباشر- خادم - دهقان – كارگر و هركس كه به نمایندگى یا بامانت مال غیر را متصرف است میتواند این دعوى را طرح كند (ماده ششم قانون تصرف عدوانی) و حتى این دعوى از جانب مستاجر علیه مؤجر و از یك مستاجرعلیه مستاجر دیگر شنیده میشود.
ج - مدعى اعاده تصرف سابق خود را بخواهد هرچند كه درمقام استدلال استناد به مالكیت خود هم كرده باشد.ولی اگر خواسته دعوی مركب از اعاده تصرف و صدور حكم به مالكیت باشد این دعوى دعوى مالكیت است (قسمت پنجم وششم از توضیحات ذیل بند نهم نظامنامه قانون تصرف عدوانى) اگر مدعی تصرف عدوانى كه اعاده تصرف را خواسته تقاضاى جبران خسارتل وارده را هم بنماید ماهیت دعوى تصرف عدوانى تغییر نمى كند و بتقاضاى مزبور ضمن دعوى مذكور رسیدگى میشود. هرگاه خوانده تصرف خود را مستند به حق مالكیت خود كند این استناد، ماهیت دعوى تصرف عدوانى را تغییر نمیدهد.
د- نسبت بمورد تعهد (مانند عین مستأجره و مرهونه) نمیتوان دعوى تصرف عدوانی مطرح نمود.


دعوى تعمیر
(دادرسی مدنى) نوعى از دعاوى اجاره است كه خواسته آن الزام مؤجر بتعمیر عین مستاجره است (ماده ۴۸۶ قانون مدنى و ماده ۲۲ قانون مالك و مستاجر سال ۱۳۳۹) ویا الزام مستاجر بعدم جلوگیرى از اقدام مؤجر به تعمیرعین مستاجر مى باشد (ماده ۴۸۵ قانون مدنی) ۲۳۴۷- دعوى تغییر مال الاجاره (دادرسی مدنى) دعوائى است كه خواسته آن افزودن اجاره بها است اگر مؤجر طرح كند و كاستن اجاره بها است اگر  مستاجر طرح كند (ماده سوم قانون مالك ومستاجر ۱۳۳۹)


دعوى تقابل
بمعنى دعوى متقابل است (رك. دعوى متقابل)


دعوى تقسیم
(دادرسی مدنی) دعوائی كه خواسته آن تقسیم مال مشاع باشد (ماده ۳۰۰ قانون امور حسبى و ماده ۵۸۹ قانون مدنی)


دعوى تمكین
(دادرسی مدنی) دعوائی كه زوج علیه زوجه بخواسته تمكین او بوظائف زناشوئى (بمعنى اخص كلمه) مطرح مى كند (ماده ۱۱۰۸ قانون مدنی و ماده ۱۴۳ آئین دادرسى مدنى) از دعاویی است كه تشریفات معمولی رسیدگى توانائى واقعى حل آنرا ندارند.


دعوى تنظیم اجاره نامه
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه خواسته آن الزام مؤجراست به تنظیم اجاره نامه ملك معین در موردى كه اساسأ اجاره نامه اى وجود ندارد ویا دارد لكن مدت اجاره منقضى شده است (ماده پنج قانون مالك و مستاجر سال ۱۳۳۹)


دعوى تنظیم سند
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه خواسته آن الزام متعید به تنظیم سند است برتنظیم سند مورد تعهد.


دعوى تنقیذ وصیت نامه
(دادرسی مدنى) دعوائى است كه مدعی از دادگاه میخواهد تا باصالت وصیت نامه فاقد مشخصات مقرر در قانون امورحسبى رسیدگی كند ولى چون ماده ۲۹۱ قانون مذكور وماده ۷ -۱۱ نظامنامه ماده ۲۹۹ قانون مزبور چنین وصیت نامه اى را فاقد اثر قانونى تلقى كرده دادگاهها باید با حراز نفس وصیت مندرج در وصیت نامه مذكور قناعت كنند مگر اینكه دعوى بعنوان احراز اصالت چنان وصیت نامه اى بطرفیت كسیكه منكر اصالت (انتساب آن بموصى) آن است در دادگاه طرح شود در این صورت كلمه تنفیذ بیمورد است.


دعوى توقف
بمعنی دعوی ورشكستگى است( رك. دعوى ورشكستگى)


دعوى تولیت
(دادرسی مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام شولى بودن مدعى نسبت به موقوفه معینى است (ماده ۱۶ آئین دادرسى مدنی).


دعوى تهمت
(فقه) دعوائى است كه مدعى درادعاء خود جازم وقاطع نباشد مثل اینكه مودع بر امین دعوى كند كه او امانت را بتعدی از بین برده است بدون اینكه در این اسناد، جازم باشد.


دعوى ثانى
(فقه) هر دعوى كه در اثناء دعوى اولى حادث شود (رك. دعوى اولى). در اصطلاحات كنونى آنرا دعوى فرعى مى نامند.


دعوى جدید
(دادرسی مدنی) هر ادعاء از طرف مدعى یا مدعى علیه كه در مرحله پژوهشى شده و در مرحله بدوى نشده باشد آنرا دعوى جدید نامند (ماده ۵۰۸ دادرسی مدنى)


دعوى جزائى
(دادرسی كیفرى) یا دعوى كیفری دعوئی است كه موضوع آن رسیدگى به جرمى از جرائم بوده باشد دعاوى مربوط به تخلفات انضباطى خارج از این معنی است. (رك. دعوى حقوقى - دعوى مدنی)


دعوى جعل
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام مجعول بودن سند رسمی یا سند عادى باشد (ماده ۳۷۹ دادرسى مدنى) (رك. جعل)


دعوى جلب ثالث
رك. جلب ثالث


دعوى چك
(دادرسى مدنی) دعوائی است كه خواسته آن وجه چك و مستند اصلى آن چك باشد.


دعوى حصر وراثت
بمعنى دعوى انحصار وراثت است (رك. دعوى انحصار وراثت)


دعوى حقوقى
(دادرسی مدنی) مرادف دعوى مدنی است (رك. دعوی مدنی) اصطلاح دعوى حقوقى غلط است زیرا كه حقوق در اصطلاح شامل دو رشته مدنی و كیفرى است و ذكر عام و اراده خاص بدون اینكه داراى مزیتی باشد علاوه بر اینكه دور از روش فصاحت و بلاغت است دور از رسم قانونگذارى است. اصطلاح بالا در مقابل دعوى جزائى استعمال میشود (ماده ۴۶ قانون ثبت علائم ۱- ۴- ۱۳۰ و ماده ۱۰ قانون چكهاى بی محل مصوب ۱۳۳۷)


دعوى حواله
(دادرسى مدنی) دعوائی كه خواسته آن ناشى از رابطه حقوقى حواله قانون مدنى باشد (در مقابل دعوى برات استعمال میشود)


دعوى خالصه
(دادرسی مدنى) دعوی مربوط بعین یا منافع وحقوق املاك خالصه (قانون تاسیس بنگاه خالصجات كشور مصوب ۲۶- ۴ – ۳۴) ۲۳۶۷- دعوى خسارت (دادرسى مدنى) دعوائی كه خواسته آن نوعى ازانواع خسارات باشد.


دعوى خصوصى
(دادرسی كیفرى) دعوى كسیكه از عمل مجرم متحمل ضرر شده است در مقابل دعوى عمومى استعمال شده است ماده دوم آئین دادرسى كیفرى. (رك. دعوى عمومى)


دعوى خلع ید
بمعنى دعوى تخلیه است (رك. دعوى تخلیه)


دعوى خیانت متولى
(دادرسی مدنى) دعوائی كه خواسته آن اعلام وجود خیانت متولى معین در امر موقوفه است (ماده هشتم قانون اوقاف و ماده ۶۱ نظامنامه اوقاف)


دعوى خیانت ولى قهرى
(دادرسى مدنى) دعوائی كه خواسته آن اعلام خیانت ولى قهری در دارائى طفل است كه از طرف دادستان طرح میشود و در صورت اثبات باید ضم امین به ولى كرد (ماده ۱۱۸۶ قانون مدنى)


دعوى دولتى
(دادرسی مدنی) دعوائی كه یكى ازطرفین دعوى دولت باشد (ماده ۱۳۹-۱۴۱ دادرسی مدنی)


دعوى دینى
(دادرسى مدنی) دعوائى كه خواسته آن مال برذمه خوانده است نه مال موجود درخارج. در مقابل دعوى عینى استعمال میشود. (رك. دعوى عینى)


دعوى رفع مزاحمت
(دادرسی مدنى) دعوائى كه خواسته آن رفع مزاحمت مزاحم تصرفات متصرف قانونى در مال غیر منقول است با اینكه مزاحم مال مورد مزاحمت را از تصرف متصرف خارج نكرده است (ماده ۳۲۵ دادرسی مدنی)


دعوى رفع ممانعت از حق
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه صاحب حق ارتفاق یا حق انتفاع در مال غیر براى رفع ممانعت دیگرى از استمتاع از حق خود اقامه مى كند (ماده ۳۲۴ آئین دادرسى مدنی)


دعوى زناشوئى
(دادرسی مدنى) دعاوى راجع بامر ازدواج را گویند مانند دعوى زوجیت و نفى زوجیت و دعوى نفقه و تمكین و دعوى طلاق و مطالبه مهر و جهیز.



دعوى زوجیت
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه زنی علیه مردى براى اثبات را بطه زوجیت در زمان حال یا ماضى مطرح كند و هم چنین است اگر قائم مقام زنی این دعوى را بقصد استفاده ازآثار مدنى رابطه زوجیت (از قبیل مطالبه حقوق مالى آن زن) طرح كند (قانون راجع بانكار زوجیت - مصوب ۲۰ ۲- ۱۳۱۱) در برابر این دعوى بطور متقابل شوهر (مدعى علیه) دعوى انكار و نفی زوجیت مطرح مى كند.


دعوى سجلى
(دادرسى مدنی) بدعاوی ذیل اطلاق میشود: الف - دعوى تصحیح شناسنامه
ب- دعوى ابطال شناسنامه
ج- اعتراض ماده ۲۲ نظامنامه مصوب ۱۳۱۹ قانون سجل احوال ۱۳۱۹
د- اختلاف در سن (و اثبات سن حقیقى) بین متقاضی شناسنامه ومأمورآمار وثبت احوال (ماده ۸۵ نظامنامه ۱۳۱۹)
هـ - اعتراض به غصب نام خانوادگى (ماده ۹۹۸ قانون مدنى)


دعوى سفته
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن وجه سفته و مستند اصلى آن سفته باشد.


دعوى ضمیمه
رك. دعوى اضافى


دعوى طارى
(دادرسى مدنى) دعوائی است كه دراثناء رسیدگى بدعوى دیگر از طرف اصحاب دعوى یا ثالث اقامه شود خواه اصحاب دعوى بریكدیگر اقامه كنند یا برثالث و یا ثالث بریكى از اصحاب دعوى اقامه كند (ماده ۲۸ - ۳۰ قانون دادرسی مدنی)


دعوى طلاق
(دادرسى مدنى) دعوائی كه خواسته آن صدور حكم طلاق از طرف دادگاه است وعلل و اسباب این تقاضا مختلف است مانند غیبت زوج یا عجز از انفاق (ماده ۱۰۲۹- ۱۱۲۹- ۱۱۳۰ قانون مدنی)
 
دعوى طلب
(دادرسى مدنى) دعوائی كه خواسته آن پرداخت طلب معینى است كه مدعى خود را نسبت بآن از مدعى علیه طلبكار مى داند.


دعوى عادى
(دادرسی مدنی) دعوائی كه رسیدگى بآن بصورت عادى است (رك. دادرسی عادى)


دعوى عمومی
(دادرسی كیفرى) دعوى دادستان به نمایندگى از طرف جامعه علیه مجرم بسبب جرمى كه مرتكب شده است وهدف آن حفظ حقوق عامه است (ماده دوم آئین دادرسى كیفرى)


دعوى عینى
(دادرسى مدنی) الف - بمعنى اعم شامل هر دعوائى است كه خواسته آن مطالبه عین معین موجود در خارج باشد مانند دعوى مشترى بر بایع براى تسلیم عین مبیع.
ب - بمعنى خاص (در امورحسبى) دعوى شخص است براى استرداد عین مالى كه آنرا متعلق بخود مى داند بركسیكه عین مال درید اواست خواه مدعی علیه وارث باشد خواه نه ولی اگر متصرف ادعاء كند كه عین جزء تركه است آنوقت مدعوى بطرفیت تمام ورثه اقامه میشود (ماده ۲۳۹ قانون امور حسبى)


دعوى غیر مالى
(دادرسی مدنی) دعوائى است كه خواسته آن غیرمالى باشد. (رك. خواسته غیر مالی)


دعوى غیر منقول
(دادرسی مدنی) دعوائى كه خواسته آن مال غیر منقول ویا تحصیل حقى درآن باشد مانند دعوى مالكیت خانه ویا دعوى مالكیت منافع خانه (ماده ۲۳ دادرسی مدنی) دعوى مال الاجاره و اجرت المثل دعوى غیرمنقول نیست.


 


دعوى فرعى
(دادرسی مدنی) عنوان دعوى فرعى در هریك از دو مورد ذیل صدق مى كند: الف - دعوائی كه در اثناء رسیدگى بدعوى دیگرى طرح شود مانند دعوى متقابل. ب- دعوائى كه از متفرعات دعوی دیگر باشد مانند دعوى اعسار و دعوى جعل. در اینصورت در مقابل هریك از دوقسم دعوى فرعى مذكور فوق، دعوى اصلى قرار مى گیرد.


دعوى فسخ اجاره
(دادرسى مدنى) دعوائی است كه بموجب آن از دادگاه تقاضاى اعلام زوال رابطه استیجارى (فك) میشود. اسباب فك اجاره متفاوت است مانند تحقق حق فسخ بر حسب شروط اجاره نامه (بند دوم ماده هفتم قانون مالك و مستاجر ۱۳۳۹) و فوت مستاجر و تقاضاى فسخ از طرف همه وراث (بند سوم ماده مذكور) و غیره (رك. دعوى بطلان اجاره)


دعوى كیفرى
بمعنى دعواى جزائی است. (رك. دعوى جزائى)


دعوى مالكیت
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن اعلام مالكیت عین یا حق (مانند حق ارتفاق و انتفاع) بر ملك معین باشد (ماده ۳۳۲ آئین دادرسی مدنى) دعوى حریم هم از دعاوى مالكیت است (ماده ۱۳۹ قانون مدنى) اگر خلع ید بتبع دعوى مالكیت مطرح باشد دعوى مالكیت صدق مى كند (نظامنامه قانون تصرف عدوانى) ضمن دعوى افراز و دعوى تصرف عدوانی هم طرح دعوى مالكیت میتوان كرد و نیز دعوى اعتراض ثالث اجرائى بصورت دعوى مالكیت ممكن است مطرح گردد (ماده ۷۴۹ - ۷۳۰ اصول محاكمات قدیم).


دعوى مالى
(دادرسى مدنى) دعوائى است كه خواسته آن مالى باشد. (رك. خواسته مالى)


دعوى متقابل
(دادرسى مدنى) دعوائی است كه درمقابل دعوى دیگرى (كه دعوى اصلى نام دارد) طرح شده باشد (ماده ۲۸۴ آئین دادرسی مدنی) و بادعوى اصلى ناشى از یك منشاء باشند یا ارتباط كامل داشته باشند وعلاوه بر این ازقبیل دعوى صلح و تهاتر وفسخ و رد خواسته كه براى دفاع از دعوی اصلى اظهار میشود نباشد (ماده ۲۸۵ دادرسی مدنی)


دعوى مجهول
(فقه) هر دعوى كه خواسته آن مجهول باشد مثل اینكه كسى مدعى شود كه یك تخته قالى از طرف مى خواهم بدون اینكه مشخصات آنرا بیان كند. دعوى مجهول مسموع نیست.


دعوى مختومه
الف - دعوئی كه منتهى بنظر نهائی دادگاه (درهر درجه از دادگاه) شده باشد یعنى دادگاه ختم دادرسى را اعلان نموده و نظر قطعى خود را داده باشد.
ب- دعوائى كه حكم نهائى درآن صادر شده باشد (ماده ۲۲ قانون ثبت) ویالااقل درموعد فرجام خواهى نشده باشد.


دعوى مدنى
(دادرسى مدنی) دعاوى ناشی از روابط حقوقى مربوط بحقوق مدنى را گویند. این دعوى مدنى بمعنى اعم است كه شامل دعوى بازرگانی هم مى باشد ولى اگر دعوى بازرگانى از معنى عام دعوی مدنى خارج شود بقیه را دعوى مدنی بمعنى خاص گویند و بهمین معنى در ماده یك قانون آئین دادرسى مدنى مصوب - ۱۳۱۸ بكار رفته است.


دعوى مرتبط
(دادرسى مدنی) دو دعوى را نسبت بهم موقعى دعوى مرتبط گویند كه اخذ تصمیم در هر یك مؤثر در دیگرى باشد یعنى صدور رأى دریكى از دو دعوى موجب بى نیازى از انشاء رأى در مورد دعوى دیگر باشد یا اثبات یكى از دو دعوى موحب اثبات یا رد دعوی دیگر گردد این ارتباط را ارتباط كامل گویند (ماده ۲۸۴ قانون دادرسی مدنی)


دعوى منقول
(دادرسى مدنی) دعوائى كه خواسته آن مال منقول باشد.


دعوى مهر
(دادرسى مدنى) دعوائی كه خواسته آن مطالبه مهریه از زوج یا قائم مقام قانونى او است. این دعوی در صلاحیت دادگاههاى عمومى است.



دعوى میزان اجاره بها
(دادرسی مدنی) دعوی است كه خواسته آن اعلام تعیین مقدار اجاره بهاى ملك معینى است كه مؤجر ومستاجر نسبت بمقدارآن اختلاف دارند بدون اینكه در مقام افزایش یا كاهش اجاره بها باشند (شق دوم ماده دوم قانون مالك و مستاجرسال ۱۳۳۹)


دعوى نخستین
رك. دعوى پژوهشى


دعوى نسب
(دادرسى مدنی) دعوائى كه خواسته آن اثبات نسب وقرابت باشد (ماده ۱۶ آئین دادرسی مدنى)


دعوى نفقه
(دادرسی مدنی) دعوی زوجه بر زوج براى مطالبه نفقه گذشته یا حال. ماده ۱۴۳ آئین دادرسى مدنى.


دعوى نفى زوجیت
رك. دعوى زوجیت


دعوى وارد ثالث
رك. دعوى ورود ثالث


دعوى وراثت
(دادرسی مدنی) دعوائى كه خواسته آن اثبات وارث بودن مدعی نسبت بمتوفاى معین است تصدیق حصر وراثت وسیله منحصر اثبات وراثت نیست (ماده دوم قانون تصدیق انحصار وراثت)


دعوى ورشكستگى
(دادرسى مدنی) دعوائى كه خواسته آن اعلام ورشكسته بودن بازرگانی است. ماده ۴۱۵ قانون تجارت.


دعوى ورود ثالث
(دادرسى مدنى) هر كس در موضوع دعوى بین دو طرف اصلى دعوى خود را ذیحق بداند یا در حاكم شدن یكى از طرفین دعوى خود را ذینفع تشخیص دهد میتواند وارد دعوى بدوى یا پژوهشى شود و باید دادخواست بدهد این دعوى را دعوی ورود ثالث و باعتبارمدعى آن دعوت وارد ثالث نامند و مدعى آن را وارد ثالث گویند. ماده ۲۷۰- ۷۰ دادرسى مدنی.


دعوى وقف
(دادرسى مدنی) دعوائى كه خواسته آن اثبات و اعلان وقف بودن ملك معین است.


(استرداد) دعوى
(دادرسى مدنی) چشم پوشى مدعى است از دعوى خود بصرف اراده یكطرفى خویش (ماده ۲۹۸ آئین دادرسی مدنى) استرداد دعوى اگر بطور كلى (كلى زمانی یعنى در جمیع ازمنه) نباشد. میتوان بوسیله دادخواست جدید تجدید دعوى كرد.


(اصحاب) دعوى
(دادرسى) مدعى و مدعى علیه خواه طرف اصلی دعوى باشند خواه بعنوان شخص ثالث وارد یا جلب شده باشند. ماده ۴۸۱ - ۵۴۱ دادرسى مدنى. در همین معنى صاحبان دعوى و متداعیین هم بكارمى رود (ماده ۵۱۰- ۵۸۲ دادرسی مدنى).


(انتقال) دعوى
(دادرسی مدنی) یعنى انتقال مورد دعوى. این انتقال درست است خواه دعوى در مراجع قضائى باشد خواه نه (ماده ۴۵ قانون تصفیه امور ورشكستگى و ماده پنجم لایحه قانونی اشتباهات ثبتى واسناد مالكیت معارض و ماده ۴۲ قانون ثبت).


(بطلان) دعوى
(دادرسی مدنى) حكمه است كه حكایت از نارسائى دلیل مدعى در دعوائى كه اقامه كرده است مینماید خواه مدعى دعوى حقى نماید (مانند مطالبه عین معین یا دین) خواه نه مانند دعوى توقف و دعوى اعسار. در مورد اخیر حكم به بیحقى مدعی نمیتوان صادر نمود ولى در مورد اول میتوان حكم به بیحی مدعی صادر كرد (ماده ۲۲۵- ۲۳۷- ۲۳۹ دادرسى مدنی). مفهوم حكم به بیحقی اخص است از مفهوم حكم به بطلان دعوى.


(تجزیه) دعوى
(دادرسى مدنى) یعنى صدور رأى نسبت ببعضى از خواندگان (درصورت تعدد آنان) یا نسبت به قسمتى از مدعی به خواه خوانده متعدد باشد خواه نه (ماده ۱۳۴ آئین دادرسی مدنى)


(تنجز) دعوى
(دادرسى مدنی) یعنى درخواست خواسته از دادگاه باید معین( بدون تعلیق) باشد مثلا تقاضای محكومیت خوانده را به احد امرین نكند (مانند مال الاجاره یا اجرت - المثل) زیرا درصورت مردد بودن خواسته طبعآ رأى هم مردد خواهد بود و این منافات با فصل خصومت دارد (شق سوم ماده ۷۲ دادرسى مدنی)


(رد) دعوى
(دادرسی مدنى) براى تحقق رد عوى شروط ذیل لازم است:
الف- دادخواست ابطال یا رد نشده باشد (ماده ۴۷۸ -۵۲۴ -۷۶۲ دادرسی مدنی)
ب- دادگاه در موقع رد دعوى (كه بصورت قرار است) اساسآ وارد رسیدگى بماهیت دعوى نشده باشد (ماده ۲۰۳ دادرسی مدنی راجع بایراد مرور زمان) یا اینكه پس از ورود درماهیت تكلیف بصدور قرار رد دعوى پیدا كند (ماده ۲۹۸ آئین دادرسی مدنى) مانند مورد استرداد دعوى. ج- مورد از موارد سقوط دعوى نباشد. رد دعوى هیچ ارتباط بمیزان رسیدگى در ماهیت ندارد بعكس مورد راى ببطلان دعوى یا بیحقى مدعی. این دو تعبیرمختص رسیدگى كامل در ماهیت دعوى است.


(سقوط) دعوى
(دادرسى مدنی) از بین رفتن دعوی است بطوركلى باین معنى كه حق تعقیب آن دعوى ازمدعى آن براى همیشه سلب شود این امر ممكن است بسبب چشم پوشى كلى مدعى از دعوى ضمن استرداد آن (موقعى كه دعوى بمرحله صدور حكم رسیده باشد) باشد یا بسبب صدور رأى قطعی در دعوائى باشد كه مطرح شده است ویا سبب ختم دعوى بسازش باشد و یا بسائر اسباب مذكور در قانون (فقره دوم ماده ۲۹۸ دادرسى مدنى و بند چهارم ماده ۱۹۸ قانون مذكور و ماده ۵۱۲ همان قانون و مواد ۱۸- ۴۳ قانون ثبت)
 
(صاحبان) دعوى
رك. اصحاب دعوى


(عدم استماع) دعوى
(دادرسى مدنی) قراری است مباین با قرار رد دعوی و قرار رد دادخواست و قرار ابطال دادخواست و قرار سقوط دعوى (ماده ۴۷۸ -۵۲۴ دادرسی مدنی) كه هیچوقت در اثناء رسیدگى (بعكس قرار رد دعوى) صادر نمیشود و در موارد مصرح در قانون صادر میشود وضابطه خاصی ندارد (ماده ۲۴ قانون ثبت و ماده ۷۳۱ – ۳۳۱ - ۳۳۲ - ۷۲۶ دادرسى مدنی و ماده ۲۶۶ قانون مدنی وماده پنجم لایحه قانونى چك بى محل) معذلك گاهى بر مورد قرار رد دعوى( مانند مورد ایراد مرور زمان) و مورد سقوط دعوى (بند چهار ماده ۱۹۸ دادرسى مدنی) عنوان عدم استماع دعوى اطلاق شده است. عنصر مشخص عدم استماع دعوى نپذیرفتن دعوى در دادگاه است خواه علت عدم پذیرش سقوط دعوى و یا شمول مرور زمان و یا حكم خاص قانون باشد بهر صورت كه تصور شود.


(مقدمات كتبى) دعوى
(دادرس مدنی) مقصود ازآن دادخواست و ضمائم و جواب كتبى خوانده و پاسخ كتبى خواهان است كه در دادرسى هاى عادى (خواه در مرحله بدوى و خواه در مرحله استینافى وخواه در مرحله اعتراض بحكم غیابى) بین اصحاب دعوی ازطریق دفتر دادگاهها و تحت شرائط مخصوص قانونى رد و بدل مى شود (ماده ۷۴- ۷۵ - ۷۶- ۷۷- ۱۱۱ تا ۱۱۵- ۱۸۴ - ۴۹۷ آئین دادرسى مدنی)


دفاع
(دادرسى) جوابى كه اصحاب دعوى بیكدیگر میدهند. دفاع بمعنى اعم شامل ایرادات هم مى باشد (رك. ایراد)


دفاع مشروع  Legitime defence
(حقوق جزا) شخص مورد تجاوز درصورت نداشتن وقت براى توسل بقواى دولتى بمنظور رفع تجاوز حق دارد به نیروى شخصى ازناموس و جان و مال خود دفاع كند این دفاع را دفاع مشروع نامند (ماده ۴۱ - ۱۸۴- ۱۸۶ قانون مجازات عمومى - ماده ۳۴۳ قانون دادرسى وكیفر ارتش و تبصره یك ماده واحده قانون تشدید مجازات سارقین مسلح مصوب تیر ۱۳۳۳)


دوفاكتو DE facto
(بین الملل عمومى) با این اصطلاح تعبیر از پدیده موجودى میشود قطع نظر از اینكه آن پدیده داراى چه آثار حقوقى مى باشد وقطع نظر از اینكه داراى اساس و ریشه حقوقى هست یا نه و با غمض عین از اینكه اساس حقوقى براى آن شناخته شده یا نه. وبهمین معنى درحقوق عمومى داخلی هم بكار مى رود و گفته میشود ((حكومت دوفاكتو)) كه با نقض قانون اساسی روى كار است و قدرت عمومی را بنحو مؤثرى اعمال مى كند. دوفاكتو موقت ومحدود است. در مقابل de jure كه كامل و قطعى است بكار مى رود.


(حكومت) دو فاكتو
(حقوق عمومی) حكومتى كه با نقص قانون اساسی روى كار بوده وقدرت عمومى را بنحو مؤثرى اعمال مى كند. (رك. دوفاكتو)


(شناسائى) دوفاكتو
(بین الملل عمومی) الف - عبارت است از شناسائى بشرط قانونی بودن وضعی كه شناخته شده ویا بقصد تحدید آثار شناسائى ازحیث مدت و اهمیت.
ب- در اصطلاح غلطى در معنى شناسائی ضمنى بكار رفته است.


دفتر
درلغت بمعنى كتاب است (اول دفتر بنام ایزد دانا – سعدى) امروزه بمعنى بجزوه حاوى اوراق سفید است براى نوشتن. در اصطلاح:
الف - محل كارى است كه امور مربوط به ارباب رجوع ثبت وضبط میشود وصاحب آن كار مكلف بداشتن دفاتر مشخصی مى باشد مانند دفتر وكالت (دارالوكاله) و دفتر اسناد رسمی ودفتر ازدواج وطلاق.
ب- مطلق اتاق یا دائره خاصى در مؤسسات عمومى یا خصوصى براى كارهاى نوشتنی و فرستادن وگرفتن كاغذ ونامه ها و ثبت وضبط امور مربوطه.


دفتر ارسال مراسلات
(یا دفتر رسید) نامه هائى كه اداره ها براى اشخاص مى فرستند در دفترى ثبت میشود و هنگام تحویل آنها امضائى از دریافت كننده مى گیرند این دفتر را دفتر ارسال مراسلات یا دفتر رسید می نامند.


دفتر اسناد رسمى
(ثبت) محل كار سردفتر اسناد رسمى كه براى انجام كار خود اختیار كرده است (ماده ۲۲ قانون دفتر اسناد رسمى) دفتر اسناد رسمى از مؤسسات اداره ثبت است و بیش از تقریبا نیم قرن در كشور ما سابقه ندارد و در مجموع گردش چرخ اقتصاد كشور نقش قابل ملاحضه دارد وسند ازحیث دلائل اثباتی در درجه اول قرار گرفته و وجود آن بدوران اعتبار شهادت شهود كاذب كه از بلایاى تاریخ آئین دادرسی است بمقدار فراوانی پایان داده است.


دفتر امور محجورین وتحریر تركه
(دادرسى) شعبه اى است در دادسرا این عنوان كه دادستان بوسیله آن شعبه و بموجب ماده ۱۶ قانون اصلاحى قانون اصول تشكیلات دادگسترى مصوب دیماه ۱۳۱۵ و نظامنامه مصوب ۱۳- ۵- ۱۶ هیات وزیران (ماده ۷- ۱۴) در مورد غیبت تمام یا بعضى ازورات و براى حفظ حقوق محجوران اقدامات مقتضى مطابق نظامنامه مذكور بعمل مى آورد.


دفتر باطله
(تجارت) دفتریكه تجار براى ثبت معاملات روزا نه دارند. دفتر مخصوص حسابدارى بنگاههاى عمده كه در آن معاملات را حین الوقوع ثبت مى كنند تا بعد از حصول اطمینان از صحت ثبت وارقام عین آن بدفتر روزنامه انتقال داده شود.


دفتر تجارتى
(تجارت) دفاترى كه تاجر مطابق مقررات قانون تجارت تهیه و نگهدارى كند (ماده ششم قانون تجارت)


دفتر ثبت تجارتى
رك. ثبت تجارتی


دفتر دادگاه
(دادرسی) محل تنظیم دوسیه ها و تهیه مقدمات دادرسی كه بتصدى مدیر دفتر و بقدركافى اعضاء و تحت ریاست رئیس دادگاه یارئیس شعبه فعلى دادگاه انجام وظیفه درآن میشود (ماده ۸۱ - ۸۲ قانون اصول تشكیلات و ماده ۱۲۲ دادرسى مدنى و غیره)
دفتر دارائى
(تجارت) یكى از دفاتر بازرگانی است كه تاجر باید هر سال صورت جامعى از كلیه دارائى منقول و غیر منقول ودیون ومطالبات سال گذشته خود را به ریز ترتیب داده در آن دفتر ثبت و امضاء نماید و این كار باید تا پانزدهم فروردین سال بعد صورت پذیرد (ماده نهم قانون تجارت)


دفتر رسید
دفتر ارسال مراسلات را گویند. (رك. دفتر ارسال مراسلات)


دفتر روزنامه
(تجارت) یكى از دفاتر تجاری است كه تاجر جمیع واردات و صادرات تجارتی حتى مخارج شخصى خود را روزانه باید درآن ثبت كند (ماده ۷ قانون تجارت)


دفتر صندوق
(تجارت) دفتر حسابدارى كه همه پرداخت ها و دریافتهاى نقدى یك تجارتخانه درآن ثبت میشود.


دفتر كپیه
(تجارت) یكى ازدفاتر بازرگانی است كه تاجر باید كلیه مراسلات ومخابرات وصورت حسابهاى صادره خود را درآن بترتیب تاریخ ثبت كند (ماده ۱۰ قانون تجارت)


دفتركل
(تجارت) یكى از دفاتر بازرگانی است كه تاجر باید كلیه معاملات را لااقل هفته اى یكمرتبه از دفتر روزنامه استخراج
و با جداكردن انواع مختلف آن هر نوع را در صفحه خاص بطور خلاصه ثبت كند (ماده هشت قانون تجارت).


دفترگواهى امضاء
(ثبت اسناد) یكى از دفاتر رسمى پیش بینی شده در مقررات ثبت اسناد است كه اداره كل ثبت آنرا ببعضى از صاحبان دفاتر اسناد رسمی میدهد تادر آن گواهى امضاء ذیل اسناد عادى اشخاص را منعكس كنند (ماده یك آئین نامه اصلاحى سال ۲۳- ماده ۱۳۲ قانون ثبت) گواهى امضاء موجب رسمى شدن سند نیست و روى چنین سندى اجرائیه ثبتی صادر نمى كنند.


دفتر نماینده
بمعنى دفتر اندیكاتور است (رك.اندیكاتور) در اصحلاحات ثبتى دفترى است كه نماینده ثبث در دفتر خانه ها براى امور معاملات نگه مى دارد.


دفتر یومیه
بمعنى دفتر روزنامه است (رك. دفتر  روزنامه)


دفتر دارى
محل نگهداشتن و نوشتن دفترهای حساب بموجب قواعد حسابدارى.


دفترخانه
الف - محلى كه سردفتر براى انجام كار و وظائف دفترى خود تعیین وباداره ثبت محل واداره ثبت اسناد مركز اطلاع میدهد (ماده ۲۲ قانون دفتر اسناد رسمى مواد ۲۲- ۲۳ نظامنامه ۱۳۱۶ و ماده ۱۳- ۱۴ نظامنامه ۱۳۱۷.) محل تنظیم و ثبت اسناد رسمی را دفترخانه مى نامند و اسم قدیمى آن محضر است متصدى و مسئول دفترخانه را سردفتر گویند (ماده ۱-۲ قانون دفتر اسناد رسمی مصوب ۱۵-۳- ۱۳۱۶)
ب- دفتر دادگاه را گویند (ماده ۳۲۳ قانون امور حسبى)


دفتریار
كسیكه سمت معاونت یك دفترخانه را دارد (ماده ۲۴ قانون دفتر اسناد رسمى و مواد ۲۴- ۲۵ نظامنامه ۱۳۱۶)


دفینه
(مدنی) مالی كه در مكانی دفن شده و تصادفا یافت شود ماده ۱۷۳ قانون مدنى. در فارسی آنرا گنج گویند و معرب آن كنز است. در پاره اى موارد با لقطه نزدیك میشود. (رك. لقطه)


 


دلال
(تجارت) كسیكه با دریافت حق معینى واسطه بین خریدار و فروشنده میشود. به عبارت دیگر: دلال كسى است كه در مقابل اجرت واسطه انجام معاملاتی شده یا براى كسیكه مى خواهد معاملاتى نماید طرف معامله پیدا مى كند. على القاعده مقررات وكالت دردلالى اجراء مى شود (ماده ۳۳۵ قانون تجارت)


دلالات ثلاث
(فقه) دلالت مطابقه ودلالت تضمن و دلالت التزام را گویند. بهمین اصطلاحات مراجعه شود.


دلالت
(فقه) كیفیتى است درچیزى (مادى یا معنوى) كه هرگاه كسى آن كیفیت را بداند از دانستن آن كیفیت، در ذهن خود منتقل به دانستن چیز دیگرى (كه این چیز را مدلول وگاهى مدلول علیه نامند )گردد  وآن چیز را كه صاحب آن كیفیت بوده است دلیل نامیده اند وآن كیفیت را دلالت مینامند چنانكه وجود دود دلیل بر وجود آتش است و وجود انسان دلیل بر وجود اجتماع انسانى است زیرا انسان بدون اجتماع انسانی وجود پیدا نمى كند. ونیز  وجود اجتماع انسانى دلالت بربى نظمى ها و عكس العمل آنها (بصورت قوانین و مقررات) دارد.


دلالت اشاره
(فقه) هرمعنى كه لازمه عقلى یك عبارت باشد دلالت آن عبارت را بر آن لازم عقلى، دلالت اشاره گویند. (رك. لازم عقلى)


دلالت اقتضاء
(فقه) دلالت عبارتی كه بدون حذف و اسقاط چیزى مقصود گوینده را نرساند مثلا عبارت: انتقال مورد دعوى بدون حذف و اسقاط دلالت بر مقصود گوینده آن مى كند ولى عبارت ((انتقال دعوی)) بدون در نظرگرفتن محذوف (یعنى كلمه ((مورد))  (دلالت درستى ندارد زیرا خود دعوى ذاتا قابلیت انتقال را ندارد.) (رك. دلالت صریح)


دلالت التزام
(فقه) دلالت لفظ بریك معنی كه از موضوع له بكلی بیرون باشد دلالت التزام نامیده میشود البته بین آن معنى بیرونى و موضوع له باید یكنوع ملازمه و ارتباط و پیوند وجود داشته باشد و بسبب همین ارتباط است كه لفظ برآن معنى بیرونى و خارجى دلالت مى كند واز این رواست كه این قسم دلالت را دلالت التزام (یعنى دلالت بیارى ملازمه) نامیده اند. دلالت كلمه قانون را برمفهوم جامعه میتوان مثال شمرد بین قانون و جامعه ملازمه وجود دارد. حكم شماره ۳۷۰۹ مورخ ۱۹- ۳- ۱۲۲۴ دادگاه انتظامى اسمی از دلالت مطابقى ودلالت التزام برده است.


دلالت انى
(بكسر همزه و تشدید نون) (فقه) دلالت معلول برعلت را گویند مانند دلالت ورشكستگى بر توقف از اداء دیون (ماده ۴۱۲ قانون تجارت) یعنى عدم توانائى در پرداخت دیون (نه استنكاف از اداء دیون) موجب قانونی پیدایش عنوان ورشكستگى است. ابتكار در یك علم یا فن دلیل اجتهاد وصاحب نظر بودن مبتكراست زیرا هرمبتكرى صاحب نظر است.


دلالت تضمن
(فقه) دلالت لفظ بریك قسمت از موضوع له را دلالت تضمن مینامند چنانكه در ماده ۳۳۸ ق - م دلالت كلمه بیع بر ((عین)) یا بر ((تملیك)) دلالت تضمن یا دلالت تضمنى خوانده مى شود. دلالت كلمه قانون بر ضمانت اجراء دلالت تضمن است.


دلالت تضمنى
بمعنى دلالت تضمن است (رك. دلالت تضمن)


دلالت حكومت
رك. حكومت


دلالت سیاقى
(فقه) بمعنى دلالت منطوقى غیر صریح است (رك. دلالت منصوقى غیر صریح)


دلالت صریح
(فقه) هرگاه عبارتی بدون حذف واسقاط چیزى دلالت بر قصد گوینده كند آن دلالت را دلالت صریح گویند مانند ((آب از ناودان جاری شد)) و مانند ((انتقال مورد دعوى)) اگرعبارتی با حذف و اسقاط دلالت بر قصد گوینده كند آن دلالت را دلالت اقتضاء گویند مانند ((ناودان جارى شد)) ومانند انتقال دعوى زیرا ناودان ذاتا قابل جریان نیست وكلمه (آب) ساقط شده است و نیز دعوی طبعا قابل انتقال نیست وكلمه (مورد) ساقط شده است و منظور انتقال مورد دعوى است.


دلالت طبعی
(فقه) هرگاه علاقه اى كه بین دلیل ومدلول وجود دارد در طبیعت وجود داشته باشد (یعنى از موجودات طبیعی  باشد) این دلالت را دلالت طبعى نامند مانند دلالت دود بر آتش و دلالت ((اح اح)) بر درد سینه. دلالت طبعى اگر ازمقوله الفاظ باشد (مانند مثال اخیر) آنرا دلالت طبعى لفظى نامند وگرنه دلالت طبعى غیر لفظى نامیده میشود مانند مثال نخست ومانند مثال ذیل: شكم گرسنه وخانه خالى و طعام عقل باور نكند كز رمضان اندیشد یعنی سه قرینه اى كه در مصرع اول هست دلالت طبعى برشكستن روزه مى كند. این دلالت طبعى غیر لفظى است.


دلالت عقلى
(فقه) هرگاه علاقه اى كه بین دلیل و مدلول وجود دارد عقل انسانى خود توانائى ادراك آن علاقه را داشته باشد بدون اینكه تكیه به مشاهده طبیعت ویا امر دیگرى نماید آن دلالت را دلالت عقلیه یا دلالت عقلى نامند مانند دلالت اثر بر مؤثر و دلالت قانون برقانونگذار.


دلالت لفظى
(فقه) الفاظى كه درگفتار بكار مى رود هر یك در زمانى از ازمنه براى معنى از معانی معین شده اند دلالت این الفاظ را برمعانی خود دلالت لفظى گویند مانند دلالت لغت خورشید بر ستاره اى كه از تابش آن روز پدید مى آید. دلالت لفظى سه قسم است: دلالت مطابقه - دلالت تضمن - دلالت التزام (باین اصطلاحات مراجعه شود)


دلالت لمى
(بكسرلام و تشدید میم) (فقه) دلالت علت برمعلول را گویند مانند دلالت ورشكستگى بر حجر تاجر ورشكسته زیرا حجرمعلول ورشكستگى است ومانند دلالت عقد برآثار حقوقى آن.


دلالت مطابقه
(فقه) یا دلالت مطابقى: هر لفظ براى معنى وضع شده است كه آن معنى در اصطلاح موضوع له نامیده شده است، دلالت لفظ بر تمام مفاد موضوع له را دلالت مطابقه مى نامند مانند دلالت كلمه بیع (در ماده ۳۳۸ ق – م) بر ((تملیك عین بعوض معلوم)) و دلالت عقد بر ایجاب و قبول.


دلالت مطابقى
بمعنى دلالت مطابقه است (رك. دلالت مطابقه)


دلالت مفهومی
(فقه) دلالت عبارت بر مفهوم (اعم از موافق ومخالف) را گویند. (رك. منطوق).


دلالت منطوقى
(فقه) دلالت لفظ بر منطوق كلام را گویند (رك. منطوق)


دلالت منطوقى صریح
(فقه) دلالت مطابق وتضمنى كلام را گویند. (رك. دلالت مطابقه - دلالت تضمن)


دلالت منطوقى غیر صریح
(فقه) دلالت التزامى یك كلام را گویند. (رك. دلالت التزام)


دلالت وضعى
(فقه) هرگاه علاقه بین دلیل و مدلول ناشى از قرارداد و اعتبار انسانى باشد آنرا دلالت وضعى نامند مانند دلالت چراغ قرمز چهار راه بر منع عبور و دلالت چراغ سبز برجواز عبور (كه این را دلالت وضعى غیر لفظى گویند) ودلالت كلمات برمعانی (در اغلب لغات) زیرا این كلمات را براى معانی معین وضع كرده اند. این قسم دلالت را دلالت وضعى لفظى نامند مانند لفظ ((رك)) كه مؤلفان این عصرآنرا بمعنى ((رجوع كنید)) بطور اختصارى بكار میبرند. دلالت وضعی لفظى را بسه قسم دلالت مطابقى ودلالت تضمن ودلالت التزامى تقسیم كرده اند (باین اصطلاحات مراجعه شود.)


دلالت وضعى غیرلفظى
رك. دلالت وضعى


دلالت وضعى لفظى
رك. دلالت وضعى


دلالى
(تجارت) عمل و شغل دلال را گویند.


دلیل
(فقه) - الف - منبع حقوق. در همین معنى مى گویند: ((ادله چهار چیز است كتاب - سنت - عقل (یا قیاس) - اجماع))
یعنی منابع حقوق چهار چیز است.
ب - قانون. در این معنی مى گویند: ((دلیل وارد بر دلیل دیگر)) بمعنى قانون وارد بر قانون دیگر (رك. ورود)
ج- چیزیكه براى اثبات امرى بكار رود.
د- چیزى كه برای اثبات امری درخصوص دعاوى بكار مى رود. قوانینی كه جنبه اثباتی دارند وكاشف ازامرى مى باشند دلیل نامیده میشوند. در این معنى دلیل در مقابل اصطلاح ((اصل عملى)) بكارمى رود (رك. اصل عملى) ودرهمین مورد عبارت معروف: ((الاصل دلیل حیث لادلیل)) گفته شده است. دراصطلاح جمعى از دانشمندان اصول فقط بدلیل قطعى دلیل گفته میشود و دلیل ظنى را اماره مى نامند. (آئین دادرسی) از نظر ماده ۳۵۳ آئین دادرسى مدنی : دلیل عبارت است از امرى كه اصحاب دعوى براى اثبات دعوى یا دفاع از دعوى بآن استناد مینمایند. ولى باید دانست كه:
اولا- دلیل منحصر به عناوین مذكور در قوانین آئین دادرسی وسایر قوانین موضوعه (مانند اقرار- شهادت - تحقیقات محلى - معاینه محلى - كارشناسى - سوگند – امارات) نیست زیرا ازهیچیك ازمواد قانونی استفاده حصر دلائل بامور مذكور فوق نمى شود بنابراین با توجه بماده سوم آئین دادرسی مدنى در موارد سكوت قانون میتوان از اماراتی كه درعرف وجود دارد استفاده نمود چنانكه دیوان كشور كرارا چنین استفاده اى را نموده است مثلا صدورچك را دلیل مدیونیت صادركننده چك دانسته است. این اماره قضائى نیست زیرا عنصر مشخص اماره قضائی آن است كه بسیط نمیتواند باشد (رك. اماره قضائى)
ثانیأ- خاصیت دلیل این است كه براى اثبات امرى بكار مى رود بنابراین اصل برائت و اصل استصحاب (موضوع مواد ۳۵۶- ۳۵۷ آئین دادرسى مدنی) كه خاصیت اثبانی ندارند وصرفا دستور العملى براى حالت شك وتردید  میباشند عنوان دلیل را ندارند هر چند كه تمسك بآنها مانند تمسك بدلائل، در مقام ترافع ثمربخش است. دلیل بمعنی مذكور فوق در هر مورد كه حجت باشد نسبت به لوازم مدلول علیه هم حجت است این خاصیت دلیل است استصحاب وبرائت این خاصیت را ندارند و لااقل در اینكه دارای چنین خاصیتى باشند اختلاف نظر هست.


دلیل اجتهادى
(فقه) مدارك استنباط است كه باید: اولا- مفید قطع نباشد.
ثانیا - حاكى از واقع بطور ظنى باشد. گاهى دلیل اجتهادى شامل این قسمت و اصولى كه تعبدا ناظر بواقع مى باشند
( وآنها را اصول تنزیلى میگویند) میشود. (رك. اماره - اصول تعلیقى تعبدى)


دلیل اخص از مدعى
(فقه) هرگاه وسعت دامنه دلیل كوتاهتر از وسعت دامنه مدعى (بفتح عین) باشد آن دلیل را دلیل اخص از مدعى گویند چنانكه كسى دعوی طلب مال الاجاره شش ماه ملكى را علیه كسى مطرح نماید ولى دلیل او فقط قادر باثبات سه ماه طلب او باشد. درعكس حالت بالا دلیل را دلیل اعم از مدعی مینامند چنانكه اجرائیه ثبتى در غیر اقامتگاه مندرج درسند، ابلاغ  واقعى شده ومدیون شاكى است كه باید ابلاغ در اقامتگاه من صورت گیرد و درخواست ابطال ابلاغ را مینماید مرجع رسیدگى ابلاغ مزبور را صحیح میداند و دلیلش این است كه غرض از ابلاغ اطلاع مدیون است و ابلاع واقعى اجرائیه سند (و اجرائیه حكم یا اوراق دعوى) كاملترین وسیله اطلاع یافتن طرف است این استدلال عام است و شامل هر ابلاغ (حتى ابلاغ اجراء حكم) میباشد.


دلیل اعم ازمدعى
رك. دلیل اخص از مدعى


دلیل انسداد
(فقه) دلیلى كه طرفداران انسداد (رك. انسداد) براى حجیت هرظنی بطور عام اقامه مى كنند. (رك. اصطلاح شماره ۷۱۶)


دلیل جدید
(دادرسی مدنی) دلیلى است كه در مرحله بدوى بآن استناد نشده باشد (ماده ۳۷۹ ۴۹۳ -۵۰۹ دادرسی مدنی)


دلیل حاكم
رك. حكومت
دلیل عقلى
(فقه) قاعده عقلى (یعنى بدست آمده از طریق بكار بردن عقل) كه در امورشرعى بكارآید و نتیجه بخشد. دلیل عقلى دو قسم است:
الف - قاعده عقلى كه بالاصاله و بدون تبعیت ازمقررات شرعى بدست آید و آنها را مستقلات عقلیه نامند.
ب- هرگاه عقل از طریق تفكر دریكى ازمقررات شرعى بالتبع ازآن نتیجه اى بدست آورد اینگونه استنتاجات عقلى را استلزامات عقلیه نامند. مانند نتایجى كه عقل از راه قیاس و استنباط از مقررات شرعى بدست مى آورد. معذلك دراستفاده از  دلیل عقل گروهى بطرف افرط میروند و گروهى بسوى تفریط و این ها بعدد بیشترند. دراین باره وقتى گفته بودیم: ((خرد را درنهانگاه ایمان دیدم وگفتم چونى؟ گفت چون غنچه اى خشن پوش و نشگفته و رازى گران و ناگفته و پریروئى عیار و بنهفته)).


دلیل عین مدعى
(فقه) گاه اتفاق مى افتد كه كسى ادعاى مطلبى مى كند و در مقام استدلال همان مطلب را كه قبلا بصورت مدعى (بفتح عین) ذكركرده است بصورت دلیل (با عبارت دیگر) ذكر مى كند و در واقع یك معنی را دوبار تكرار مى كند ویك مجهول را دوبار بیان مى كند تكرار بیان یك مجهول صد بارهم باشد آن مجهول را حل نمى كند. در اصطلاح دیگر این را ((مصادره بر مطلوب)) مى گویند.


دلیل فقاهى
رك. اماره


دلیل لبى
(فقه) لب بضم اول و تشدید ثانی بمعنى عقل است. دلیل لبى در مقابل دلیل لفظى بكار مى رود. (رك. دلیل لفظى - دلیل عقلى)


دلیل لفظى
(فقه) درعلم اصول فقه بدلیلى گفته میشود كه داراى مشخصات ذیل باشد :
الف - دلیل راجع بیكى از اوصاف الفاظ )مانند عموم و خصوص و اطلاق و تقیید و حقیقت و مجاز و مانند اینها( باشد.
ب - دلیل براى استنباط یك امرحقوقى بكار رود نه امور راجع به ادبیات و امور دیگر.
دلیل لفظى در مقابل دلیل عقلى یا دلیل لبى (بتشدید ثانی) بكار می رود. مثال: كلمات انتقال - ناقل - منتقل عنه كه در ماده ۳۴ قانون ثبت بكار رفته همگى دلالت مى كند كه در معاملات با حق استرداد یكطرف معامله مال خود را بدیگری منتقل مى كند در حالیكه مستفاد ازسایر مقررات (مانند ماده ۳۴ مكرر قانون ثبت) وذیل همان ماده این است كه اساسا معاملات مذكورناقل و مملك نیستند حتى بیع شرط. دلیل لفظى در موقعى قابل استناد است كه دلیل عقلى نتواند درخصوص موردى راه حل بدست بدهد والا دلائل عقلى همیشه مقدمند و حاكم بر دلائل لفظى هستند. معذلك بین دلیل عقلى و لفظى مراتب فراوان است و تعیین سلسله مراتب ادله از ممارست فراوان در علم وعمل بدست می آید. (رك. دلیل عقلی)


دلیل محكوم
رك. حكومت


دلیل نقلى
(فقه) هریك از مقررات منصوص ومستفاد از ظواهركتاب و سنت یا اجماع را دلیل نقلى گویند. در مقابل دلیل عقلى استعمال میشود (رك. دلیل عقلى)


(تحصیل) دلیل
(دادرسی مدنى) اقامه دلیل از طرف دادرس دادگاه بنفع یكى از طرفین (سوای دلیلى كه خود آنها اقامه كرده اند) در خارج از حدود تكالیف قانونى راجع برسیدگى. دادرس باید فقط بدلائلى كه اصحاب دعوی بآنها استناد می كنند رسیدگى كند و ارزش آنها را بررسى نماید مگر اینكه قانون رأسا باو اختیار بدهد كه بدلیلى استناد كند كه اصحاب دعوى بآن استناد نكرده باشند مانند معاینه محل (ماده ۴۳۶ آئین دادرسی مدنی) دلائل اثبات دعاوى در قوانین عنوان خاص دارند و این عناوین معین و محصور است مانند اقرار- قسم- سند - شهادت و غیره. استناد بقانون براى فعل خصومت تحصیل دلیل نیست و هم چنین است استناد باصول وكلیات حقوقى كه مستفاد از مناط یامبنى یا روح قوانین است.


دمكراسی
(حقوق اساسى) رژیمى است سیاسى كه قدرت عالیه را ناشى از راى ملت دانسته و بوسیله ملت بطور مستقیم یا غیرمستقیم اعمال میشود.



دومینیون Dominion
(بین الملل عمومى) الف - كشورى كه از لحاظ داخلى مستقل است و از لحاظ حكومت خارجى (كه در اصل فاقد هر گونه سلطه بوده) بارابطه بسیار ضعیفى پیوسته دیپلماسى كشوری است كه بالفعل یا سابقا داراى مستعمره بوده است. دركنفرانس ۱۹۲۶ دومینیونها اینطور توصیف شد: جامعه هاى خود مختار در امپراتوری بریتانیا كه از حیث مقام با هم مساوى و درامور داخلى و خارجى مستقل وبسبب علاقه مشترك به تاج و تحت انگلستان با یكدیگر متحد شده وبعنوان اعضاى ملل مشترك المنافع بریتانیا بیكدیگر پیوسته اند مانند دومینیون كانادا ودومینیون نیوزلاند (عهدنامه ورساى)
ب- خصوص دومینیونهاى بریتانیا كه عضو كامنولث می باشند یعنى كانادا - استرالیا - نیوزلاند - آفریقاى جنوبی - هند - پاكستان - سیلان.


دومینیون مشترك
(بین الملل عومى) الف- حاكمیت مشترك چند كشور بریك كشور مانند سودان كه دومینیون مشترك مصر وانگلیس بوده است. ب- سرزمینى كه تحت حاكمیت مزبور قرار دارد.


دندانى
(مدنى) در پاره اى از ولایات بجاى تراز بكار مى رود (جامع الشتات صفحه ۱۳۲) رك. تراز


دوائر
درمعانى ذیل بكار رفته است: الف- جمع دائره (رك. شعبه)
ب- تاسیسات دولتى یا مملكتى یا بلدى. دراین معنی این اصطلاح قدیمى است.


دوائر اداریه
(حقوق ادارى) تاسیسات دولتى یا كشورى یا بلدى خارج از وزارتخانه ها (یعنى تشكیلات وزارتخا نه ها در مركز)


دوائر ایالتى
(حقوق اداری) تاسیات دولتى یا كشورى یا بلدى خارج از وزارتخانه ها (تشكیلات مركز) كه در قلمرو یك ایالت قرار
داشته اند.


دوائر بلوكى
(حقوق ادارى) تاسیسات دولتى یا كشورى یا بلدى خارج از تشكیلات مركز وزارتخانه ها از حیث اینكه درمحل معینى (ایالت - ولایت - بلوك) قرارگرفته اند دوائر محلیه نامیده میشوند اگر در خصوص بلوك معین باشند دوائر بلوكى نامیده شده اند و از حیث اینكه در ولایت معین قرار گرفته اند آنها را دوائر ولایتى نامیده اند.


دوائر تابعه
رك. دوائر محلیه


دوائرحكومتى
(حقوق ادارى) در اصطلاحات قدیم دوائر ادارى دو قسمند: الف- شعب وزارتخانه ها كه در ولایات تشكیل میشوند.
ب- دوائر حكومتی كه در ولایات عبارتند از حاكم و دفترخانه او و اداره ولایتى یا دفترخانه آن و ادارات نظمیه شهرى. و در بلوك عبارتند از نائب الحكومة و اداره بلوكى واداره نظمیه بلوكی. ودر دهات عبارت است ازكدخدا. (قانون تشكیل ایالات و ولایات ودستور العمل حكام مصوب ۱۴ ذیقعده ۱۳۲۵ قمرى)


دوائرعدلیه
رك. دوائر محلیه


دوائر متبوعه
رك. دوائر محلیه


دوائر محلیه
(حقوق ادارى) كلیه ادارات و دوائر خارج از وزارتخانه ها (آنهم محدود به تشكیلاتی كه وزارتخانه ها درمركز كشور  داشته اند) را مى گفتند مانند انجمن هاى ایالتى و ولایتى و دوائر ادارى و عدلیه واقع در خارج از مركز. این دوائر را بدوائر ایالتى و ولایتى و بلوكى از حیث قلمرو مكانى و بدوائر تابعه و متبوعه از حیث اختیارات تقسیم مى كردند مثلا بلوك در اختیارات تابع اداره ولایات بود و قریه تابع اداره بلوك و امروزه در مكاتبات ادارى دوائر تابعه هنوز هم بكار مى رود. (قانون تشكیل ایالات و ولایات و دستورالعمل حكام مصوب ۱۳۲۵ قمرى)


دوائر مركزیه
(حقوق اداری) به تشكیلات مركزى وزارتخانه ها و وزارتخانه ها اطلاق مى شد. در مقابل دوائر محلیه. (رك. دوائر محلیه)


دوائر ولایتى
رك. دوائر محلیه - دوائر بلوكى


دوپائى
(مدنى) در پاره اى از ولایات ایران بمعنى تراز استعمال شده است. (رك. تراز)


دور
(فقه - حقوق) از اصطلاحات منطق و فلسفه است كه در علم فقه و حقوق هم زیاد بكار مى رود: دوریعنى توقف شیئى بر نفس. چنانكه گفته اند: قضیة الدور جرت بینى و بین من احب لولا شبیبى ما جفا لولا جفاها لم اشب یعنى داستان دوربین من و محبوب اتفاق افتاد اگر من پیر نبودم او جفا نمى كرد و اگر او جفا نمى كرد من پیر نمى شدم. ومانند این است: كلما زادت جفاها زاد قلبى اشتیاقا كلما زاد اشتیاقى فى الهوى زادت جفاها مثال حقوقى آن چنین است:
در مورد دعواى اثبات نسب طفلى كه خود را بیك فرانسوى نسبت میدهد چون صحت نسب مورد اختلاف است دادگاه ایران نمیتواند قانون فرانسه را اعمال كند و ناگزیر باید قانون ایران را اجراء كند. توضیح اینكه در مورد احوال شخصیه بیگانگان اصل اعمال قانون ملى بیگانه است حال اگر اصل بیگانه بودن (یعنى مساله تابعیت) كسى مورد تردید باشد آیا میتوان قانون بیگانه را بكار برد؟ مسلمانه زیرا تشخیص قانون راجع باحوال شخصیه شخص مذكور در مثال بالا موقوف است برتشخیص تابعیت او، درعین حال تشخیص تابعیت اوموقوف است برتشخیص نسب او( ونسب جزء احوال شخصیه است) پس تشخیص مقررات احوال شخصیه او متوقف است برتشخیص مقررات احوال شخصیه او و این دوراست. براى احتراز از این دور، قانون احوال شخصیه مقر دادگاه را اعمال مى كنند. دور در مقابل تسلسل بكار میرود وتسلسل عبارت است ازترتب سلسله علل یكدیگر تا بى نهایت یعنى مثلا (الف) معلول وجود (ب) باشد و (ب) معلول وجود (ت) و هكذا الى غیرالنهایة. گرچه تسلسل را باطل شمرده اند لكن این از اغلاط مشهور است زیرا پایان دادن علل واسباب به نقطه معینی درجهان هستى بهر معنى كه تصور شود یا مستلزم محدود شمردن هستى است یا مستلزم اجتماع محدود و نا محدود و این هردو فرض بنظر ما محال است. مدت محدودى از زمان را گویند. در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


دوره انتخابیه
(حقوق اساسى) مدت وكالت وكلإء مجلس شورای ملى كه طبق اصل ۵۰ قانون اساسی دو سال بوده است و فعلا چهار سال است.


دوره عمل
(مالیه) سال مالى كه قانون براى جریان عملیات بودجه سال معین مى كند (ماده دوم قانون محاسبات عمومى مصوب ۱۰- ۱۲- ۱۳۱۲)


دول
جمع دولت است (رك. دولت) و در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


دول متحده
(بین الملل عمومى) دولتهاى عضو اتحاد دول را گویند. (رك. اتحاد دول)


دول مجتمعه
(بین الملل عمومى) دولتهاى عضو ((اتفاق دول)) را دول مجتمعه نامند. (رك. اتفاق دول)


دولت
(حقوق عمومى وحقوق عام ملل) الف - جمعیتی از افراد كه درخاك معینی زندگى مى كنند و تابع یك قدرت عمومى ازخود مى باشند. دولت داراى شخصیت حقوقى در حقوق عمومى است.
ب- در زبان فارسی دولت بمعنى هیأت وزراء هم بكار مى رود. و در اینصورت غالبا كلمه هیات بآن اضافه مى شود و ((هیأت دولت)) می گویند.
ج- بمعنى مجموعه عمال دولت هم در استعمالات دیده شده است.


 



دولت بسیط Etat simple (ou unitaire)
 (بین الملل عمومی) دولتى است متمركز كه تمام ایالات وتشكیلات ادارى آن تابع قدرت مركزى است وهیچگونه استقلالى برای ایالات و تشكیلات ادارى آن نیست. دولت بسیط داراى پارلمان و حكومت واحد است مانند فرانسه و ایران.


دولت تحت الحمایه
رك. تحت الحمایگى


دولت مركب Etat compose
(بین الملل عمومى) دولت مركب از چند  دولت كه كم و بیش از استقلال قابل ملاحظه اى بهره مند هستند تشكیل میشود و وحدت آنها بمنظور یك عمل خارجی مشترك است. اقسام دول مركب عبارت است از: تركیب دول (رك. تركیب دول) و اتفاق دول (رك. اتفاق دول) و اتحاد دول (رك. اتحاد دول) تركیب دول ممكن است صورى یا واقعى باشد (رك. تركیب دول) تركیب دول مانند تركیب هنگرى ویوگسلاوى كه پس از جنگ اول جهانى منحل گردید. هر
دو نوع از تركیب دول كه در بالا گفته شد عملا امروز منسوخ شده اند.


(كارمندان) دولت
(حقوق ادارى) ماموران دولت اعم از رسمی و پیمانی و روزمزد. سر دفتران و دفتریاران هر چند مامور رسمى هستند ولى مامور دولت نیستند. شرط صدق مامور دولت كار مستمرى است كه شخص براى دولت مى كند خواه در ازاء مزد باشد خواه افتخارى باشد. بازنشستگى مانع صدق عنوان مامور دولت است لكن انتطار خدمت وتعلیق مانع نیست برمامور منفصل موقت ازخدمت بطور مجازعنوان مامور گفته میشود.


(مامورین) دولت
بمعنى كارمندان دولت است. (رك. كارمندان دولت)


(مستخدمین) دولت
بمعنی كارمندان دولت است (رك. كارمندان دولت)


دون اشل
(حقوق ادارى) بمعنى دون پایه است. (رك. دون پایه)


دون پایه
(حقوق اداری) مطابق ماده ۶۶ قانون استخدام كشورى مصوب ۲۲ قوس ۱۳۰۱ شمسى شرط صدق عنوان استخدام رسمی این بود كه تاریخ ورود مستخدم بخدمت از اول میزان ۱۲۹۹ بوده باشد. با توجه به ماده ۱۶ همان قانون مقررات مربوط حقوق رتبه اول ۳۲ تومان بود سایر مستخدمان دولت (غیر رسمى) كسانى بودند كه فاقد رتبه بوده وحقوق آنها منتهى تا ۳۱ تومان بود و از این جهت تحت رتبه (كه حقوق آن از ۳۲ تومان شروع مى شد) قرار داشتند و از همین جا عنوان دون رتبه و دون اشل و دون پایه بوجود آمد كه بمستفاد از تعبیرات قانون اصلاح قانون استخدام كشورى مصوب ۲۹- ۶ - ۱۳۱۱ بآنان عضو بی رتبه نیز گفته میشد و از این تاریخ تحت شرائطى اذن داده شد كه مستخدمان دون رتبه تبدیل به مستخدم رسمى (یا عضو با رتبه) شوند. (دوره هشتم قانونگذارى - صفحه ۱۶۷)


دون رتبه
(حقوق ادارى) بمعنى دون پایه و از اصطلاحات قدیمى است. (رك. دون پایه)


ده
(حقوق ادارى) كوچكترین واحد رسمى درتقسیمات كشورى كه درآن تعدادى خانوار بطور مستمر زندگی كنند در محاورات عرفى ده نامیده میشود (ماده یك لایحه قانونى تشكیل انجمن هاى ده واصلاح امور اجتماعى وعمران دهات مصوب ۴-۶-۴۲ و ماده یك قانون اصلاحى قانون اصلاحات ارضی مصوب ۱۹-۱۰- ۴۰)


دهباشى
(حقوق ادارى- تاریخ حقوق) عضو نظمیه گذر در اوائل مشروطه. (رك. محله)


دهدار
كسیكه كارهای یك دهستان را اداره مى كند و دهستان قسمتى از بخش است. (رك. استاندار)


 


دهستان
بلوك را گویند. دهستان را دهدار اداره مى كند كه سابقا او را میربلوك مى نامیدند. هرچند دهستان یك بخش را تشكیل میدهد.


دیپلم
تصدیق و پروانه را گویند. (رك. تصدیق)


دیپلم عالى
تصدیق لیسانس را گویند.


دیپلمات Agent diplomatiqe
شخصى كه از طرف رئیس یك دولت یا از طرف یك كشور نزد رئیس كشور دیگر یا در كشور دیگر یا در نزد مجمع نما یندگان یك كشور (كنگره یا كنفرانس) نمایندگى داشته و براى این امر اعتبار نامه یا اختیارات تام براى عقد یا امضاء یك قرارداد داشته باشد.


دیپلماسى Diplomtie
(بین الملل عمومى) اصول و مقرراتى است كه بموجب آنها روابط دولتها بایكدیگر از طریق مذاكره و ارسال ماموران فوق العاده و جلب موافقت یا عقد قراردادها نظام مى یابد.


دیكتاتورى
حكومت مطلقه را گویند حكومتى كه فرد یا گروه خاصی بدون رضاى مردم بر آنان حكومت كنند.


دین
(مدنی – فقه) الف - تعهدى كه بر ذمه شخصى بنفع كسى وجود دارد ازحیث انتساب آن به بستانكار، طلب نامیده مى شود و از حیث نسبتى كه با بدهكار دارد دین (یا بدهی) نام دارد. قرض اخص از دین است گاهى لفظ دین را بجاى قرض بكارمى برند از باب ذكرعام و اراده خاص.
ب - دینى كه موضوع آن پرداخت مبلغى وجه باشد. دین بر بدهى مالیاتی هم صادق است (ماده ۲۴ قانون كار ۲۷- ۱۲- ۱۳۳۷)


دین حال
(مدنی- فقه) دینی كه موعد داشته و موعدش فرا رسیده باشد یا بعلت قانونی تبدیل بدین حال شده باشد مانند مورد  حلول دین تاجر ورشكسته پس از صدور حكم ورشكستگى (ماده ۴۲۱ قانون تجارت)


دین مؤجل
(مدنی- فقه) دینى كه در موعد معینى قابل مطالبه و پرداخت است (ماده ۴۲۱ قانون تجارت) درمقابل دین حال (بتشدید لام) استعمال میشود.


دین مستغرق دارائى
(فقه - مدنی) دینی كه بمقدار دارائى مثبت شخص ویا بیشتر ازآن باشد.


دین مستوعب تركه
(فقه - مدنى) دینى كه بمیزان دارائی مثبت متوفى و یا بیثشر ازآن باشد.


(تاجیل) دین (حال)
(فقه) هرگاه دینى حال شود ودائن و مدیون با توافق جدیدى براى پرداخت آن دین اجلى معین كنند این عمل را  تاجیل دین حال گویند كه بواسطه قرارداد تازه اى انجام مى گیرد و معمولا دائن بابت این كار نزولی از مدیون خواهد گرفت و درفقه این را مصداق ربا دانسته و حرام شمرده میشود.


(تعجیل) دین (مؤجل)
(فقه) ممكن است در مورد دینى كه هنوز موعد پرداخت آن نرسیده طرفین توافق كنند كه مدیون زودتر ازموعد (باتعیین وقت پرداخت) دین را بپردازد و دائن بابت این اقدام او مقدارى از طلب خود را كسركند و چشم بپوشد این توافق كه بصورت صلح انجام مى گرفت ((صلح حطیطه)) نامیده میشد.


 


(حلول) دین
(مدنى- فقه) انقضاء موعد دین مؤجل باعث میشود كه دین قابل مطالبه گردد و این صفت كه بر دین عارض میشود همان حلول دین است. گاهى بحكم قانون، دین مؤجل حال میشود (ماده ۴۲۱ قانون تجارت)


(مستثنیات) دین
آن مقدار ازمال مدیون را كه براى پرداخت دین او نمیتوان قهرا از مدیون گرفت. (رك. مستثنیات دین)


دینار
كلمه لاتین از Denarius گرفته شده و جنس آن طلا است و دنار( بتشدید نون) نیز گفته اند یكى از مفاهیم آن اشرفى ۱۸ نخودى است. در معانی ذیل نیز بكار رفته است: الف - سكه طلا بوزن یك مثقال (ومطلق مسكوك طلا)
ب- یك مثقال طلا ولو غیرمسكوك.
ج- واحد پول بدون اینكه خود آن واحد پول باشد چنانكه درزمان ما دهشاهى پنجاه دینار است ولى پولى رائج بنام دینار نداریم.


دیوان
الف - دادگاه هاى عالى را گویند مانند دیوان محاسبات - دیوانعالى جنائى - دیوان كشور (رك. دادگاه تالى ) در این معنى بجاى كلمه Cour قرار میگیرد. ذكركلمه عالى در پی آن زیادى است.
ب- در حقوق ادارى سابق ایران در معنى دستگاه دولت بكاررفته است وعضو دولت را دیوانی مى گفتند چنانكه سعدى گوید: دیوانى را نتوان دیدن مگر بهنگام معزولى (جامع الشتات - صفحه ۴۲۸) با اضافه آن بهر قسمت ازسازمان هاى دولتى ازآن قسمت تعبیر میكردند مانند دیوان جند و دیوان استیفاء و دیوان انشاء و غیره
ج- در فقه به مجموعه تشكیلات متصدى رسیدگى به محاسبات نواحى مختلف كشور و اموال وعوائد عمومى گفته مى شد در مركز خلافت و در بلد ها و اقلیم ها دیوان وجود داشت كه دیوان مركز خلافت را دیوان سلطنت مى گفتند و در ادبیات ما در همین معنى این اصطلاح دیده میشود چنانكه حافظ گوید: صاحب دیوان ما گوئى نمیداند حساب كاندرین طغرى نشان حسبة لله نیست.


دیوان استیفاء
(تاریخ حقوق) اداره مالیه و عوائد را مى گفتند و مستوفیان مالیه چى هاى زمان بودند.


دیوان اعمال
(فقه) قسمتى از تشكیلات دیوان سلطنت (رك. دیوان) بود كه وظائف آن عبارت است از: ۱- تعیین حدود اعمال و حومه هر عمل (محل قلمرو ماموریت یك مامور دولت) ۲- ثبت چگونگی اراضی محل ازجهت اینكه زمین هاى یك محل زمین خراجی (رك. اراضى خراج) است یا زمین عشر (رك. اراضی عشر) در مورد اراضی خراجى مساحت آنها را ثبت می كردند چون خراج بحسب مساحت اراضی معین مى شد. در مقابل اراضى خراج كیفیت خراج را از نقدى و جنسى ضبظ مى نمودند و درمورد جنسى كه بطریق مقاسمه بعمل مى آمد نسبت تقسیم را ( از نصف و ثلث و ربع) مى نوشتند. در مورد اراضى عشر نوع زراعت و طرز آبیارى (مصنوعى یا طبیعى) و اسم صاحب زراعت را مى نوشتند زیرا در این مورد عشر زراعت را مى گرفتند و حاجت بمساحت اراضی نبود. ۳- ثبت اسامى اهل ذمه هر  ناحیه ومقدار جزیه هریك و ثبت فوت آنان و ثبت بلوغ صغارآنها وثبت قبول دین اسلام از طرف آنان (چون فوت و قبول دین اسلام مسقط جزیه، و بلوغ مثبت جزیه بود). ۴- ثبت عوارض و مالیاتهاى اموال اجانب كه از مرز وارد نواحی مرزى كشور مى شد این عوارض ازحیث كمیت و كیفیت بموجب قرارداد قبلى موجود بین حكومت
مركزى و اجانب تعیین مى گردید و مى بایست قرارداد مزبور در دفاتر ثبت شود.


دیوان انشاء
(تاریخ حقوق) دفتر خلافت یا سلطنت كه درآنجا نامه ها تحریر و ضبط مى شد. دیوان رسائل هم بهمین معنى است.


دیوان بیت المال
(فقه) یا دفتر خزانه - قسمتى ازتشكیلات دیوان سلطنت (رك. دیوان) بود كه وظیفه آن نگهداری دخل و خرج بیت المال بود و بیت المال از نظرماهیت حقوقى قبل از اینكه وجودش قائم به مكان باشد اساسآ قائم بهمه اموال و حقوقى بود كه تمام مسلمانان در آنها مستحق بوده و مالك معین نداشت و باین ترتیب دارای نوعى از شخصیت حقوقى بوده و مالكیت جمعى بدون اشاعه در آن فرض شده و بیت المال مدیون هم واقع مى شد. رئیس این دیوان را كاتب دیوان و صاحب دیوان مینامیدند: صاحب دیوان ما گوئى نمیداند حساب كاندرین طغرى نشان حسبة لله نیست 


دیوان بین المللى دادگسترى
(بین الملل عمومى) شعبه اى است از سازمان ملل كه ازهیأت قضات مستقل تشكیل و ازمیان كسانى انتخاب میشوند كه دركشور خود شغل عالى قضائى داشته یا ظاهرا از حقوقدانان متبحر بوده و  در حقوق بین الملل كسب شهرت كرده باشند. تشكیل این دادگاه بموجب فصل ۱۴ منشورملل متحد است و بجای دادگاه  جهانى سابق تاسیس شده است (رك. دادگاه جهانى) مقر همیشگی آن درلاهه است ولى ممكن است در جاهاى دیگر جلسه تشكیل دهد.


دیوان تمیز
 (دادرسى) دادگاه عالى كه در آراء و تصمیمات محاكم پژوهشی نظر نموده و اگر تصمیم آنها را مخالف قانون دید( یا استنباط نادرستى از قانون در كار آنها مشاهده نمود) آنرا نقض می كند. دیوان تمیز نگهبان وحدت رویه قضائى (عرف قضائى) و از حیث انتظامى نیز بر دستگاه قضائی نظارت دارد. اصطلاحات دیوانعالى تمیز- تمیز- فرجام- دیوان كشور- دیوانعالى كشور همه در همین معنى استعمال شده اند.


دیوان جزاء عمال دولت
(دادرسى كیفری) دادگاه كیفر اختصاصى كه بجرائم كارمندان دولت و شهردارى كه بمناسبت شغل دولتى و مملكتى و بلدی (جز جرائم مستلزم كیفر اعدام) رسیدگى میكند و حوزه صلاحیت آن تمام كشور است. اصطلاح ((دیوان كیفر كارمندان دولت)) كه بطور اختصار دیوانكیفرگفته میشود در همین معنى بكار مى رود.


دیوان جنائى
بمعنى دادگاه نجائى است. (رك. دادگاه  جنائى).


دیوان جند
(فقه) یا حسابدارى ارتش - قسمتی از دیوان سلطنت (رك. دیوان) است كه وظیفه آن ثبت اسامى لشكریان ومشخصات
بدنی وسنى آنان واسم رئیس فوج وحقوق نظامیان و غیره بود.


دیوان حرب
(دادرسی) دادگاه اختصاصى كه بموجب قانون دادرسی وكیفر ارتش انجام وظیفه میكند.


دیوان حرب عادى
(دادرسى) قسمى ازدادگاههاى نظامى است (ماده دوم و نوزدهم قانون دادرسى وكیفر ارتش)


دیوان حضور
(تاریخ حقوق) یك سازمان ادارى شبیه به وزارتخانه بود (در عصر تیمورى) كه هفت وزیر بطور جمعی آنرا تشكیل میدادند و چون این دیوان در مركز حكومت ونزد پادشاه تشكیل مى شد آنرا بهمین مناسبت دیوان حضور نامیده اند. ریاست دیوان حضور بامقام دیوان بیگى بوده است. (رك. دیوان بیگى)


دیوان حكم
(فقه) دفترى كه قاضی در آن احكام صادر شده را ضبط و ثبت مى كرد.


دیوان دائمى داورى بین المللى
(بین الملل عمومى) دادگاهى است كه بموجب قرارداد ۱۸۹۹ در شهر لاهه تشكیل شده و هدف آن این است كه از طریق داورى اختلافات بین المللى را كه ازطریق دیپلماتیك قابل حل نیستند  مرتفع و فصل نماید تصمیمات آن قطعى و غیرقابل استیناف است.


دیوان دادرسی كشور
بمعنى دیوان تمیز است. (رك. دیوان تمیز)


دیوان رسائل
رك. دیوان انشاء


دیوان سلطنت
(فقه) دیوان سلطنت مركب از دوائر ذیل بوده است: حسابدارى اعمال - حسابدارى ارتش - دفتر امور استخدام - دفتر خزانه باین اصطلاحات واصطلاح دیوان مراجعه شود.


دیوان عالى
دیوان و دیوانعالى بیك معنی بوده و در مورد دادگاه هاى عالى مانند دادگاه جنائی ، دادگاه استیناف، دیوان كشور، دیوان محاسبات بكار مى رود. (رك. دیوان)



دیوان عالى تمیز
بمعنى دیوان تمیز است (رك. دیوان تمیز)


دیوان عالى جنائى
بمعنى دادگاه جنائی است (رك. دادگاه جنائی)


دیوان عالى كشور
بمعنى دیوان تمیز است (رك. دیوان تمیز)


دیوان عدالت عظمى
اسم قدیم دادگسترى است (اسم جمع است و شامل تمام تشكیلات قضائی مى باشد) اصل ۷۱ متمم قانون اساسی.


دیوان عمال
(فقه) یا دفتر امور استخدام - قسمتى از دیوان سلطنت (رك. دیوان) بود كه وظیفه آن، ثبت اسامی مستخدمان و مشاغل آنان و محل كار و عزل و نصب آنان بود.


دیوان كشور
بمعنى دیوان تمیز است (رك. دیوان تمیز)


دیوان كیفر
بمعنى دیوان جزاء عمال دولت است (رك. دیوان جزاء عمال دولت)


دیوان كیفركارمندان دولت
بمعنى دیوان جزاء عمال دولت است (رك. دیوان جزاء عمال دولت)


دیوان محاسبات
(دادرسی) دادگاهى است عالى كه مأمور معاینه و تفكیك محاسبات اداره مالیه و تفریغ حساب كلیه حسابداران خزانه
بوده و نیز نظارت میكند كه هزینه هاى معینه در بودجه از میزان تعیین شده تجاوز نكند و تغییر وتبدیل نیابد وهر وجهى در محل خود صرف شود ونیز مكلف است كه در امر معاینه و تفكیك محاسبات  ادارات دولتى و جمع آورى اوراق سند  خرج محاسبات و صورت كلیه محاسبات  مملكتى اقدام نماید.... (اصل ۱۰۲ متمم قانون اساسی)


دیوان ممالك
رك. مستوفى الممالك.


(صاحب) دیوان
رك. دیوان بیت المال


(كاتب) دیوان
رك. دیوان بیت المال


(مخارج) دیوان
(تاریخ حقوق) نوعی مالیات بود كه در قدیم برای هزینه مهمانداری و چراغانی و خرج سفر پادشاه و سفراء و مهمانان  او از رعایا گرفته می شد.


دیوان بیگى
(تاریخ حقوق) در اصصلاحات ادارى دوره صفوى به محكمه عرفى (در مقابل محكمه شرعی) گفته مى شد كه برمحكمه شرع نظارت داشت و اجراء احكام محاكم شرع هم بعهده دیوان بیگى بود. رسیدگى بشكایات ناشی از مقررات عرفى در حدود صلاحیت دیوان بیگى بوده است. (رك. حقوق عرفی - دیوان حضور)


دیوانخانه
(تاریخ حقوق) در حقوق اداری قدیم بمعنى اداره و دستگاه دولتى بكار مى رفت. (بند ۹۴ قانون بلدیه ۱۳۲۵ قمرى منسوخ) مانند موارد ذیل:


دیوانخانه تمیز
اسم قدیمى دیوان تمیز است اصل ۶۹ متمم قانون اساسى (رك. دیوان تمیز)
دیوانخانه عدلیه
اسم قدیم دادگاه است (حكم تمیزى شماره ۳۴۲۲ مورخ ۲۸- ۱۱- ۱۳۲۱)


دیوانى
(تاریخ حقوق) دراصطلاحات حقوق ادارى قدیم ایران بمعنى كارمند دولت بوده است سعدى گوید: دیوانى را نتوان دیدن مگر بهنگام معزولى.


دیون
(مدنى- فقه) جمع دین است (رك. دین) در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


دیون حال
(مدنی - فقه) دیونى كه بدهكار درتكلیف بپرداخت آنها نباید منتظرگذشتن مهلتى باشد (دین بدون مدت)


دیون مؤجل
(مدنى) یعنى دیونی كه بدهكار پس از گذشتن مدت معینى تكلیف بپرداخت آنها دارد. ماده ۴۲۱ قانون تجارت. (رك. دیون حال)


دیون با وثیقه
(مدنى) دیونى كه صاحبان آنها ازمدیون وثیقه دارند مانند خریدار شرطى كه از مدیون خود (بایع شرطى) وثیقه دارد كه مبیع شرطى است (ماده ۳۴ قانون ثبت)


دیون ممتازه
(مدنى) دیونی كه بستانكار آنها باوجود اینكه وثیقه از بدهكارندارد( یعنى بستانكار باوثیقه نیست) در استیفاء طلب خود بر سایر بستانكاران بدون وثیقه بموجب قانون مقدم مى باشد (ماده ۲۲۶ قانون امورحسبى و ماده ۱۲۰۶ قانون مدنی) درمقابل دیون با وثیقه و دیون بی وثیقه بكار مى رود.


دیه
(فقه) كیفری است نقدى كه در هریك از سه مورد ذیل از مجرم بنفع مجنى علیه  یا قائم مقام قانونى اوگرفته شود:
۱- در صورت تراضى مجنى علیه (یا قائم مقام قانونى او) و مجرم كه بجاى قصاص دیه داده شود.
۲- در صورتیكه رعایت شباهت مجازات با جرم مقدور نباشد. چنانكه اگر براثر جرم، استخوان جابجا شود قصاص مقدور نیست (و این جرم را منقله نامند) در اینصورت سه بیستم دیه مجنى علیه را از مجرم مى گیرند.
۳- درموردیكه قانون حكم بدیه كند مانند قتل فرزند به دست پدر.


دیه نفس
(فقه) مقدارآن هزار دینار طلا ویا ده هزار درهم نقره است.


منبع:
ترمينولو‍‍ ژي حقوق ،دكتر محمد جعفر جعفري لنگرودي ،چاپ چهارم ،زمستان 1368 ،ناشر گنج دانش


نام
پست الکترونيک
پيام شما