آمار بازدید سایت
کاربران آنلاين: ۲
بازديد امروز: ۸۴
بازديد روز قبل: ۴۲۴
بازديد هفته: ۲۱۸۲
بازديد ماه: ۱۰۵۶۴
بازديد کل: ۶۱۹۷۷۵۹
آي پي: ۱۹۲.۱۶۸.۰.۱۸۶
واژه نامه هاي تخصصي > ترمينولوژي حقوقي > ۱۳۸۷/۱۰/۰۴
۵۴۵ بازدید
 
   

ق


قائم مقام Ayant – cause
 كسیكه بجانشینی از دیگرى حقوق و تكالیفى پیدا مى كند خواه براى اجراء هدف اوكار كند مانند نماینده تجارتی
( ماده ۳۹۵- ۴۰۱ قانون تجارت) یا براى اجراء هدف خود مانند وارث نسبت بتركه وخریدار نسبت به مبیع پس ازبیع. فرق نمى كند كه قائم مقام وكسیكه داراى قائم مقام شده هر دو زنده و در حال حیات باشند (مانند مورد نمایندگى تجارتی و انتقال ارادى از قبیل بیع )یا فقط قائم مقام زنده باشد مانند وارث. عنصر مشخص نماینده وقائم مقام این است كه نزدیكى قائم مقام( از حیث كثرت حقوق و قلت تكالیف) به كسیكه داراى قائم مقام شده بیشتر است از نماینده بهمین جهت  وصى قائم مقام محسوب است ولى قیم فقط نماینده است و عنوان قائم مقامى ندارد. معذلك همانطور كه در اصطلاح نماینده (رك. نماینده) گفته شد نماینده و قائم مقام گاهى در شخص واحد جمع میشوند و مقنن ایران دراستعمال این دواصطلاح چندان دقیق نشده است.


قائم مقام خاص Ayant - cause a titre Particulier
كسى كه به او مال یا اموال معینى منتقل شده باشد مانند مشترى نسبت ببایع درمورد مبیع.


قائم مقام عام  Ayant - cause a titre Universel
كسیكه كل دارائی دیگرى یاقسمت مشاعى ازآن به او منتقل شده باشد مانند وارث نسبت بمورث در مورد تركه.


قابل
در لغت پذیرنده را گویند. در اصطلاح در معانی ذیل بكاررفته است:
 الف- قبول كننده (درعقود) در مقابل ایجاب كننده كه او را (( موجب )) گویند چنانكه گفته اند: موصب و قابل یعنی ایجاب كننده و قبول كننده.
ب- بمعنى متاثرومنفعل از تاثیر وفعل معینى را گویند و مى گویند: قابل و فاعل. فاعل شخصى مؤثر را گویند وقابل شخص متاثر را چنانكه شاگرد واستاد را قابل و فاعل گویند. شرط تاثیر فعل این نیست كه فاعلیت فاعل كامل باشد بلكه متاثر هم باید قابلیت داشته باشد اى بسا فاعل بى قابل كه عاطل مانده است.


قابلیت
( فقه) جنبه انفعال و تاثر را گویند. ( رك. فاعلیت)


قابلیت انتخاب شدن Eligibilite
شرائط قانونی كه باید دریك فرد جمع شود تا بتواند بعضویت یكى از دومجلس شورى یا سنا انتحاب شود.


قابلیت صحى ازدواج
(مدنى )استعداد فیزیكى( نه دماغى) براى امر زناشوئى كه با آن استعداد زوج یا زوجه مصون از خطرات و عوارض ناشى از مقاربت باشند. قابلیت صحى ابدأ ملازمه با قابلیت دماغى ندارد بهمین جهت شرط معافیت ازسن كه براساس قابلیت صحى داده میشود ایجاد اهلیت بهیچوجه براى صغیر نمى كند و كماكان محتاج به ولى می باشد.


قابلیت عزل و نقلamovibilite
( حقوق ادارى)قابلیت عزل و انتقال ازمحلى بمحل دیگر بتوسط مقام ما فوق صلاحیتدار را گویند.


قابلیت نقل وا نتقال Disponibilite
(مدنی )صفت اموال كه بموجب آن صفت آزادانه قابلیت تملیك و تملك را دارند. ( حقوق ادارى) لغت لاتین مذكور بمعنی انتظار خدمت است.


قاچاق Contrebande
در معانی ذیل بكار مى رود:
الف- حمل ونقل كالا از نقطه اى بنقطه اى (خواه دو نقطه مزبور در داخله كشور باشد ((قاچاق داخلى )) خواه یك نقطه در داخله ویك نقطه در خارجه باشد كه آنرا قاچاق خارجى مى گویند )بر خلاف مقررات مربوط به حمل و نقل بطوریكه این عمل ناقض ممنوعیت یا محدودیتی باشد كه قانونأ مقرر شده است (خواه عمل مزبورناقض امتیاز یا انحصاری باشد خواه نه) مثلا صدور و ورود اجناس مجاز بدون دادن عوارض گمرگى قاچاق عوارض گمركى است( ماده ۳۴ قانون مرتكبین قاچاق- مصوب ۱۳۱۲ )و حمل و نقل اجناس در داخل كشور بدون دادن عوارض بلدى عنوان قاچاق عوارض بلدى را دارد (ماده ۳۷ قانون مذكور) اعمال مقدماتی صدور اجناس مزبور هم عنوان قاچاق را دارد( ماده ۴۵ قانون مجازات مرتكبین قاچاق ۱۳۱۲).
ب- خرید و فروش ویا نگهدارى اجناس مذكور فوق( ماده دوم قانون راجع بفروش اجناس ممنوعه- مصوب ۱۳۱۴).
ج- اجناس مذكور فوق كه مورد فعل قاچاق قرار مى گیرد نیزعنوان قاچاق را دارد. فاعل فعل قاچاق را قاچاقچى گویند. تعریف بالا را از مواد ۵- ۱۱ قانون انحصار تجارت مصوب ۱۳۱۱- ۱۳۲۰ و مواد ۵- ۳۹ قانون مرتكبین قاچاق۱۳۱۲ وسایر مواد پراكنده قانون و نظر اهل این فن استخراج شده است.


قاچاق جنگى  Contebande de guerre
( بین الملل عمومى) چیزى كه مصرف جنگى دارد و دولت بیطرفى آنرا در اختیار یكى از متخاصمین بگذارد مانند تفنگ ومسلسل
یا آذوقه و علیق وپنبه وكنف وپشم وچوب كه براى كشور خصم فرستاده میشود.


قاچاق خارجى
رك. قاچاق


قاچاق داخلى
رك. قاچاق

قاچاق عوارض بلدى
رك. قاچاق.


قاچاق گمركى
یا قاچاق عوارض گمركى (رك: قاچاق).


قاذف
رك. قذف.


قاسم
( فقه) كسیكه از طرف حكومت در كارهاى راجع بتقسیم اموال مشاع اشتغال مى ورزید (جامع الشتات- ص۷۶۱).


قاضى
كسیكه بشغل قضاء وفصل خصومت وترافع اشتغال دارد. در همین معنی دادرس استعمال میشود. كسانیكه در هیات تعدیل مال الاجاره سابق بموجب ابلاغ مخصوص وزارتى رسیدگى می كردند مشمول عنوان بالا نیستند.


قاضى احداث
( تاریخ حقوق )به قاضی عرفى در مقابل قاضى شرعى در زمان تیموریان گفته میشد. (رك. حقوق عرفى)


قاضى اختصاصى Juge ad hoc
( بین الملل عمومی)هرگاه در قضیه معینى قاضى دادگاه دادگسترى بین المللى داراى تابعیت یكى از متداعیین باشد  دولت دیگر طرف دعوى اختیار دارد كه یك قاضی براى شركت در رسیدگی بآن دعوى انتخاب كند(ماده ۳۱ اساسنامه )و گاهى بجاى آن قاضی ملى گفته میشود وحال اینكه ضرورتی ندارد كه قاضی مذكور حتمأ داراى تابعیت كشورى باشد كه اورا بشرح فوق انتخاب مى كند. ماده ۳۱ اساسنامه دیوان.( صلاحیت دیوان بین المللى دادگسترى- تز- ص ۲۱۷).


قاضى ایستاده Magistrat debout
(دادرسى )یا صاحب منصبان پاركه ودادسرا: قاضی ماموركشف و تعقیب جرائم وحسن اجراء قانون است كه از دادگاه تقاضاى احقاق حق و اجراء قانون را مى كند و عبارتند ازدادیار- دادستان- بازپرس. (رك. قاضی نشسته )


قاضى تحقیق
بمعنى بازپرس است. (رك. بازپرس ).


قاضى تحكیم
( فقه)داور را گویند( رك. داور) كسیكه از افراد مردم بتراضى طرفین دعوى و بدون اذن امام رسیدگى بمرافعه كند. (جامع الشتات - ص ۷۳۰)


قاضى شرعى
 در اصطلاحات قدیم به كسى گفته مى شد كه در دعاوى و امور راجع بمقررات شرعى و حقوق شرعى( رك. حقوق عرفى) رسیدگى مى كرد. درمقابل اصطلاح قاضی عرفى بكار رفته است.


قاضى عرفى
كسیكه بدعا وى ناشى ازحقوق عرفى رسیدگى مى كند. ( رك. حقوق عرفى)


قاضى القضات Chancelier
( تاریخ حقوق )قاضی اول (مقدم قضات) را مى گفتند كه بر همه قضات یك كشور رئیس بود. نظامى گوید: اى بسا كور دل كه از تعلیم گشت اقضى القضات هفت اقلیم


قاضى ملى Juge national
بمعنى قاضی اختصاصى است. ( رك. قاضی اختصاصی )


قاضى نشسته Magistrat assis
( دادرسی) یا قاضی بطور مطلق ویا حاكم ویا دادرس. دادرسان مامور رسیدگى بجرائم و صدور حكم یا مامور رسیدگى بخصومات (در امور مدنى) و امورحسبى را گویند.


(ادب)قاضى
( فقه )صفات پسندیده و شایسته كه باید در قاضی باشد( فتح القدیر) این صفات عبارت است از:
الف- دعوت اصحاب دعوى نپذیرد مگر اینكه دعوت عام باشد یعنى دیگران هم در آن شركت كرده باشند.
ب- یكى از اصحاب دعوى را بتنهائى مهمان نكند.
ج- با اصحاب دعوى مزاح نكند.
د- بیكى از اصحاب دعوى توجه بیشتر نكند.
ه - بایكى انر اصحاب دعوى نخندد.
و- بهر دوسلام كندیا به هییچ یك ازآنها سلام نكند.
ز- بهر دو بقدرمساوى احترام كند.
ح- ترشروئی كه مانع توجه اصحاب دعوى باستدلال و دفاع باشد نكند.
ط - اگر خود دریك دعوى مدعى یا مدعى علیه است شخصا در دعوى دخالت نكند و وكیل بگیرد (روى ان علیآ ع وكل عقیلا فى خصومة ).
ى- دربان برمحل قضاء نگه ندارد.
ك- دانشمندان را به مجلس قضاء فرا خواند تا او را از خطاء باز دارند.
ل- شخصأ در بازار به خرید و فروش نپردازد تا مردم در شغل او طمع نكنند ( ما عدل وال اتجرفى رعیته ابدا. والى كه در رعیت خود داد وستد كند عادل نیست).
م- باوجود چیزى كه توجه او را از قضاء سلب كند مشغول بكار قضاء نشود. مانند كسالت و ناخوشى و تاثر شدید و سایر اشتغالات ذهنى.
به چنین قاضی بقدركفایت حقوق میدادند تا توجه او صرفأ بكارقضاء و اجراء عدالت معطوف باشد گویند شریح در زمان عمر ماهى صد درهم مى گرفت و درزمان علا( ع) بعلت گران شدن ارزاق و زیاد شدن عائله ماهى پانصد درهم حقوق مى گرفت. (مبسوط سرخسى- جلد ۱۶- صفحه ۱۰۲).
 
 (دیوان) قاضى
  (فقه)یا دیوان حكم- عبارت است از محفظه ها( خریطه ها )كه درآن سجلات و محاضر و اوراق دیگر مانند وقف نامه ها ولیست نفقات یتیمان و مانند آنها وسیاهه اسامى اوصیاء و قیم ها و مانند این امور نگهدارى مى شد و در حقیقت به تناسب وضع آن اعصارآرشیو قضائى یك قاضی را تشكیل میداد (فتح القدیر- المغنى- تالیف ابن قدامه - جلد ۱۰- ص ۱۳۱- ۱۳۹)


قاعده( Regle norme)
( فقه )قانون بسیار كلى كه منشاء استنباط قوانین محدودتر بوده یا مبناى قوانین متعدد دیگر بوده باشد مانند قاعدهء لاضرر قاعده لزوم عقود و غیره. علم مخصوصى كه از شعب علم فقه است بنام ((قواعد فقه ))شامل قواعد بمعنى بالا است كه باوجود قرابت مفهوم آن با ((كلیات حقوق)) (بمعنى جدید این اصطلاح)با آن فرق دا رد زیرا در كلیات حقوق میتوان از مانى تصورى و یا مبانى تصدیقى بدیهى نیز بحث نمود ولى در قواعد فقه چنین بحثى را نمیتوان نمود.


قاعده التلف فى زعن الخیار ممن لاخیارله
( مدنى- فقه )تلف مورد معامله( ثمن شخصى یا مبیع شخصى) درزمان خیارشرط و خیار حیوان و خیار مجلس ( دراخیر اختلاف نظر هست )موجب ضمان معاوضى كسی است كه خیار ندارد ماده ۴۵۳ ق - م. (رك. ضمان معاوضی )


قاعده احسان
(فقه) اگر كسى از روى حسن نیت و خدمت بغیر در مال اوتصرف كند ازنقص و تلف آن مال ضمان متوجه او نمیشود مثل اینكه براى نگهدارى مواشى بى سر پرست چوپانی اقدام كند و درآن حال  گرگى چند گوسفند را ببرد مدرك این قاعده آیه (ما على المحسنین من سبیل) است(ماده ۳۰۶ ق- م ).


قاعده اصولى
(فقه) قاعده اى كه ابزار استنباط احكام و اجتهاد است. از مواردى كه درگذشته عده اى اتلاف عمر كرده و بیهوده كوشیده اند بین علم اصول و علم قواعد فقه فرق بگذارند( وفرقى هم كه گذاشته اند چندان ثمره و نتیجه عملى قابل توجه ندارد )اصطلاح قاعده اصولى ( یا مساله اصولى )و قاعده فقهى پدید آمده است كه بسیاری از فقهاء( بلكه اكثر فقهاء اسلام) كوچكترین توجهى باین فرق بی ثمر نكرده اند.


قاعده اقدام
رك. اقدام


قاعده امور انشائى
( فقه )هر اثر حقوقى كه بدون قصد انشاء ازعدم بوجود نیاید یا از هستى به نیستى نرود جزء امور انشائى محسوب است مثلا اگر وكالت بصرف رضا و بدون قصد انشاء، حاصل شود از امورانشائى نیست و نیز ودیعه و عاریه. در هیچ عقد اثر حقوقى آن بصرف رضا و بدون قصد انشاء حاصل نمیشود چه عقد جائز باشد وچه عقد لازم. انتقاد- این بحث مبتنى بر فرق رضا وقصد انشاء است ولى در حقیقت بین این دو در اصطلاحات حقوقى نباید فرق نهاد. ( رك. انشاء)


 قاعده تسلیط
( فقه) هركس بر مال خود مسلط است بنحوى كه حق همه گونه تصرف و انتفاع درآن را دارد مگر درمواردى كه قانون استثناء كرده باشد (ماده ۳۰- ۱۳۲ ق - م) (رك. تسلیط)


قاعده تشخیص عقد و ایقاع
 (مدنی)هرگاه رضایا قصد انشاء یكطرف را مؤثر فرض كنیم نتیجه آن، تجاوز صاحب آن قصد به حقوق دیگرى باشد آن قصد اثر ندارد و درآن مورد باید عقدى بر قرار شود تا تجاوز بحقوق دیگران نشود بهمین جهت ودیعه واقعا عقد است زیرا ودیعه گیر بى اذن مالك حق وضع ید بر مال و دیعه ندارد و ودیعه گذار بى كسب رضاى امین حق ندارد بار نگهداری مال خود را بدوش او بگذارد. هرگاه قصد انشاء یكطرف را مؤثر فرض كنیم و نتیجه آن تجاوز صاحب آن قصد بحقوق دیگرى نباشد درآن مورد حاجت بتوافق دو قصد و وقوع عقد نیست وآن مورد مورد ایقاع است مانند وصیت تملیكى.
(اصطلاح شماره ۲۶۴۵ دیده شود ).


قاعده تلازم ملك وتلف
(مدنى- فقه) تلف شدن مال بضررمالك آن است مگر در مواردى كه قانون استثناء كرده باشد مانند مورد تلف مبیع پیش از قبض كه با وجود اینكه مبیع ملك مشترى شده است از حساب بایع تلف میشود( ماده ۳۸۷ ق- م). هم چنین است تلف مبیع( وتلف ثمن شخصى) در زمان خیار شرط و خیار حیوان و خیار مجلس (دراخیر اختلاف نظر وجود دارد )كه بعهده كسى است كه خیار ندارد
باوجود اینكه مال تلف شده ملك صاحب خیار است (ماده۴۵۳ ق- م )قاعده معروف ((التلف فى زمن الخیار ممن لاخیارله)) مربوط بهمین سه خیار است.


قاعده تلازم ملك و نماء
( مدنی- فقه) مالك یك مال مالك نمائات آن هم هست بهمین جهت نمائات بین تاریخ عقد و تاریخ فسخ عقد متعلق به فسخ كننده است (یعنى متعلق بصاحب خیاراست )این تملك نمائات براى فسخ كننده مجانى تمام نشده است زیرا در همان فاصله ببن عقد و فسخ اگر مال تلف مى شد صاحب خیار ضامن تلف شدن آن بود. در مقابل این ضمان، استحقاق منافع آنرا پیدا كرد. این قاعده مستفاد ازقاعده الخراج با لضمان است كه در فقه ازآن تعبیربه ((من له الغنم فعلیه الغرم)) مى كنند. قاعده بالا از مواد ۴۵۴- ۴۵۵ ق- م استفاده میشود.


قاعده حقوق ثابته Droit acquis
قاعده اى است كه براى تشخیص مرزقاعده عطف قانون به ماسبق بكار مى رود ومقصود از ثابت دراین جا یعنى محقق ومسلم و مستقر وبدون تزلزل. نسبت باینگونه حقوق على القاعده نباید قانون به ماسبق علف كند مانند حقى كه بایع پس ازخرید خانه برآن پیدا میكند. اما نسبت بحقوق متزلزل ومحتمل عطف قانون بماسبق اشكال ندارد مثل اینكه كسى هشت سال از دهسال مرور زمان( در مساله معینى ) را پشت سرنهاده و قانونی وضع شود كه مدت مرور زمان همان مساله را به پانزده سال افزایش دهد. انتقاد- حقوق محتمل و متزلزل اصناف مختلف دارد (مانند حقوق ناشى از عقود معلق) كه این نظر نسبت بهمه آنها یكسان جارى نیست و ازهر جهت قابل تأمل است.


قاعده حقوقى
درحقوق جدید به حكم كلى (بدون توجه بشخص خاص یا مورد خاص )كه قابل انطباق بر موارد و نمونه هاى مختلف باشد گفته میشود فرق نمى كند كه ضمن یك قانون بیان شده باشد (مانند ماده ۳۰ قانون مدنی) یا علماء، حقوق آنرا بیان كرده باشند یا از بدیهیات عقلى ویا عرفى باشد.


قاعده دارا شدن غیر عادلانه Enrichissement injuste
(مدنی) یعنى صاحب مالى شدن بدون سبب قانونى مانند اینكه بسرقت مالى را صاحب شوند و یا بقمار و یا بگدائى ویا براثر اشتباه مالك، مالى بدست غیر افتد. ترجمه injuste بغیر عادلانه چندان مناسب نیست و( دارا شدن بی سبب )یا (دارا شدن بى جهت) مناسبتر بنظر می رسد علاوه بر اینكه سبكتراست و زودتر بر زبان جارى میشود.


قاعده عدل وانصاف Equite
الف - محل قاعده عدل وانصاف، مواردى است كه حس برقرارى موازنه حقوق در انسان تحریك شود حكم عقل و وجدان در چنین صورتى قاعده عدل و انصاف را تشكیل میدهد مثلا در رودخانه های سرحدىكه خط القعر را مرز مشترك قرار میدهند چیزى جز رعایت قاعده عدل و انصاف نیست و از همین قبیل است مورد ماده ۴۵۹ آئین دادرسى مدنی و ماده ۵۷ آئین نامه اجراء اسناد رسمى.
ب- تساوى در مقابل قانون و احترام بحقوق دیگران.
ج - مفهوم ناشی از وجدان و فطرت كه درقوانین موضوعه دیده نمیشود ویا خلاف آن دیده میشود.


قاعده عدم
( فقه)هر امر وجودى محتاج بدلیل است عدمی محتاج بدلیل نیست. این امر از بدیهیات عقل است و در حقوق همه ملل كم و بیش بآن توجه كرده اند و ماده ۱۲۵۷ قانوق مدنی ما از مصادیق همین قاعده است. این قاعده ربطى باستصحاب ندارد و حتى بعضی از روى اشتباه آنرا داخل در استصحاب دانسته اند درحالیكه براى داخل كردن این قاعده در قلمرو استصحاب غالبأ ناچاریم یقین سابق وشك لاحق را جعل كنیم یعنى یقین و شك واقعى در خاطر ماخطور نمى كند. بهمین جهت حتى مخالفان استصحاب هم آنرا قبول دارند یعنى بقاعده عدم ترتیب اثر داده اند. بنظر ما قاعده عدم اماره نیست یك فرض Fiction عرفى (مانند قرعه) است كه
بیش وكم مورد قبول قوانین هم واقع شده است ولى بعضى از فقهاء بدون استدلال آنرا اماره دانسته اند. براى نفى شرطیت یا جزئیت یا سببیت امر مشكوك میتوان بقاعده عدم استناد جست (مبانى الاصول - میرزا محمد هاشم خونسارى- ص ۳۶- ۳۷).


قاعده على الید ما اخذت حتى تؤدیه
(مدنى- فقه) هر كس بنحو عدوان( عامدا یا جاهلا )وضع ید برمال غیركند ضامن است این است معنى قاعده مذكور كه یك حدیث نبوى است و معنی آن بطوركامل در ماده ۳۰۸ ق- م منعكس شده است.
قاعده غرور
رك. ضمان غرور


قاعده قبح عقاب بلابیان
( فقه) پیش از اینكه شارع قوانین خود را باطلاع مردم برساند نمیتواند بعلت تخلف ازآن قوانین كسى را مواخذه كند وچنین مؤاخذه اى خوب نیست. ازاین معنى به قاعده قبح عقاب بلابیان تعبیر میشود. ماده دوم قانون مجازات عمومى وقانون مدنی برهمین مبنای حقوقى قرار دارند منظور از (بیان) وضع قانون و اعلان آن است.


 قاعده كل مبیع تلف قبل قبضه...
 (مدنی- فقه) این قاعده عینأ در ماده ۳۸۷ ق- م آمده است و خلاصه آن این است كه اگر مبیع شخصى قبل از تسلیم بمشترى بدون تقصیر واهمال از طرف بایع تلف شود بیع منفسخ و ثمن باید بمشترى رد گردد مگر اینكه بایع براى تسلیم به حاكم یا قائم مقام او رجوع كرده باشد. و هم چنین است تلف ثمن شخصی قبل از قبض (كل مبیع تلف قبل قبضه فهومن مال بایعه).


قاعده لاضرر
رك. لاضرر


قاعده لطف
( كلام- فقه) یكى از قواعد قدیمی در كلام و فقه اسلام است كه امروزه متروك است. خلاصه اش این است كه نظر بمفاد بسیارى از مدارك نقلى و عقلی خداوند به بندگان خود لطفه دارد وفقهاء از لوازم این قاعده( كه بقاعده لطف موسوم شده است) در استنباطات فقهى استفاده مى كردند از جمله در اجماع لطفى. (رك. اجماع حسى )


قاعده مقتضى و مانع
( فقه)دراین قاعده عناصر ذیل مورد توجه است:
الف- متعلق یقین و متعلق شك در این مورد دو چیز است (بعكس استصحاب و قاعده یقین ).
ب- زمان شك ویقین واحد است.
ج- نمان مشكوك و زمان متیقن واحد است.
د- علم بوجود مقتضى وجهل به پیدایش اثر آن. (رك. استصحاب- قاعده یقین)


قاعده ملازمه
( فقه) مقصود این است كه نتایج عقلى (در قلمرو زندگى قضائی )مورد قبول صاحب شریعت آسمانى است چنانكه گفته اند: ((كلما حكم به العقل حكم به الشرع )) در عمل چندان پابند این قاعده نیستند.


قاعده منع تغییر قضات
( دادرسى) تعلیق یا انفصال یا تغییر شغل دادرس بدون محاكمه و ثبوت تقصیر و بدون حكم قانون ممنوع است (اصل ۸۱ -۸۲ متمم قانون اساسی).


قاعده نسبى بودن احكام
(دادرسى) احكام محاكم مربوط به طرفین دعوى است ولى در حدود مدلول خود قابل اجراء است ولو بضرر ثالث باشد و ثالث باید از طریق (دعوى اعتراض ثالث) بحقوق خود برسد( مواد ۵۸۲- ۵۸۹ دادرسى مدنی).


قاعده ید
رك. ید


قاعده یقین
( فقه) عناصر ذیل درآن مورد توجه است:
الف- متعلق شك ومتعلق یقین، واحد است.
ب- زمان مشكوك و زمان متیقن واحد است.
ج- زمان شك و زمان یقین دوتا است. مانند یقین بعدالت شاهد طلاق (ماده ۱۱۳۴ ق- م )در زمان تنظیم سند طلاق  و شك در عدالت زمان تنظیم سند طلاق بعد ازگذشتن یك هفته از تاریخ تنظیم سند  مزبور. متعلق شك ویقین عدالت شاهد در حین وقوع طلاق است و زمان مشكوك و متیقن (یعنى عدالت حین تنظیم و وقوع سند طلاق) هم واحد است ولى زمان یقین و زمان شك مختلف است. قاعده یقین را شك ساری هم مى گویند.


(مقتضاى) قاعده
(فقه )یعنى آنچه كه ناشى از قواعد عدل و انصاف یا قواعد بدیهى عقل یا مصالح اجتماع است بدون توجه بقانونی ازقوانین جاریه كشورمعین. مقتضاى قاعده میزانی است براى فهم اینكه یك قانون معین مطابق قاعده است( و قابل تفسیر موسع است)یا مخالف قاعده است(وقابل تفسیر موسع نیست ). نمیتوان این مفهوم را با مفهوم حقوق طبیعى خلط نمود. ونباید  گفت مفاد هر قانونی از قوانین موضوعه مطابق قاعده است زیرا بسیار است قوانینى كه روى ملاحظات خاصی وضع شده نه با عدل نه با مصالح جامعه و نه باعقل تطبیق مى كند ولااقل ممكن است براثر اشتباه درنظر، چنین قانونى وضع شده باشد.( دیباچه كتاب تاثیر اراده درحقوق مدنى ). اصطلاح ۴۰۷۶ دیده شود.


قانون Loi
گفته شده اصل آنCanon  است كه عبارت است از مقررات موضوعه توسط مقامات كلیسا. وكلمه مزبورمعرب كلمه لاتین مذكور است. بهرحال شك نیست كه این كلمه در اصل عربی نیست. در لغت عرب بمعنى اندازه ومقیاس اشیاء است. و بمعنى قضیه كلیه كه یك رشته جزئیات را بیان می كند. در اصطلاحات ذیل بكار رفته است: ( حقوق اساسى )
الف - دستوركلى (وگاهى جزئی) كه بوسیله مرجع مصلح انشاء شده و بوسیله مجالس قانونگذارى تصویب و سپس بتوشیح مرجع صلاحیتداربرسد.
ب- در معنی اعم شامل مجموعه قواعد حقوقى است كه بوسیله قانونگذار مقرر مى شود.
ج- قانون على الاصول مصادیق فراوان دارد و اختصاص به مورد معینی ندارد. گاهى قانون در معانى ذیل نیز بكار یك- قاعده حقوقى داراى ضمانت اجراء هرچند كه ناظر به مورد خاص باشد مانند قانون راجع به كشیدن خط آهن سرتاسرى ایران. قانون باین معنى در مقابل عرف وعادت است و اعم از تعاریف بالا است. دو- قاعده حقوقى عام یا خاص كه توسط قوه مقننه وضع شده باشد. معنى واقعى قانون این است و باین معنى شامل تصویب نامه و نظامنامه وزارتی كه توسط قوه مجریه مقرر میشود نمى باشد. در همین معنى است كه گفته اند: تصویب نامه ناسخ قانون نمى باشد والا قانون بمعنى اعم شامل تصویب نامه و نظامنامه هم هست ولى شامل بخشنامه نمیشود. ( فقه)در فقه بچیزی قانون( یا قانون شرع ) گفته میشود كه داراى خصوصیات زیرباشد:
الف- كلی باشد خواه الزامى (مانند اوامر و نواهى )باشد خواه نه مانند مستحبات و مكروهات.
ب- از طریق وحى رسیده باشد خواه بصورت قرآن وخواه بصورت احادیث ( ما ینطق عن الهوى ان هو الا وحى یوحی).
ج- جنبه دوام داشته باشد ولو اینكه بعنوان اضطرار موقتآ در بعضى از اماكن یا اعصار، بدل پیدا كند.
بنابراین مقرراتی كه در زمینه اجراء قانون (بمعنی فوق )از طرف امام وضع میشود و تابع مصالح مختلف ومتغیراست اسم آنها در اصطلاح فقهى حكومت است نه قانون.


قانون اثباتى
( آئین دادرسى مدنى )قانونی است كه مقنن بآن جنبه اثباتی داده است مانند مدلول ماده ۳۵ قانون مدنی وهمه امارات قانونى و مواد راجع به اقرار و شهادت و سند و كارشناسی و قسم و غیره. در مقابل این اصطلاح (( قانون ثبوتی )) بكار مى رود.


قانون اختیارى Lois facultatives
بهنگام تعارض منافع دو فرد یا چند فرد، مقنن حقوق خصوصی براى حل عادلانه موضوع، نظر بقواعد عدل و انصاف، حق تقدم را به یك نفر میدهد مانند حق تقدم برخى از بستانكاران میت( ماده ۲۲۶ قانون امور حسبى) اینگونه قوانین نه امرى هستند و نه تفسیرى اینها را قوانین اختیارى مینامند.


قانون اختیاری بمعنى اعم
مقررات غیر الزامی را گویند كه افراد در اقدام بآنها اختیار دارند ما نند مقررات بیع و رهن و نكاح زیرا افراد مكلف به بیع یا رهن یا نكاح نیستند.


قانون ارث Loi successorale (ou lex)successionis
(بین الملل خصوصى) قانون كشورى كه حاكم بر قسمت ماهوى ارث است كه ممكن است قانون كشور متبوع متوفى نباشد. (رك. حقوق ارثیه) ( مدنی )مقررات مربوط به ارث را گویند.


قانون اساسی Constitution
( حقوق عمومى) قانونى كه تشكیلات و روابط قدرتهای عمومى واصول مهم حقوق عمومى یك كشور را متضمن است.


قانون اساسى عادى  Constitution souple
نوعی از قانون اساسى است كه تغییر آن تابع شرائط خاصى نیست و بهمان ترتیبى كه یك قانون عادى بتصویب مى رسد تغییر آن هم بتصویب مراجع صالح مى رسد این شیوه در انگلستان و ایتالیا وجود دارد.


قانون اساسى عرفى Constitution coutumiere
قانون اساسى كه تدوین نشده باشد.


قانون اساسى غیر عادى Constitution rigide
نوعى از قانون اساسى است كه تصویب تغییرات آن تابع تشریفات عادی قانونگذارى نیست بلكه تشریفات بیشتر و پیچیده تر دارد.


قانون اساسى مدون Constitution ecrite
قانون اساسى كه نوشته شده باشد و در صورتیكه تدوین نشده باشد قانون اساسى عرفى نامیده میشود.


قانون اساسی نوشته
بمعنی قانون اساسی مدون است. (رك. قانون اساسى مدون )


قانون اسلام
مقصود از قانون اسلام عبارت است ازآن قسمت ازآیات قرآن( آیات الاحكام )و احادیث درست كه متضمن اوامر یا نواهی (و بطوركلى: متضمن مقررات الزامى ) مى باشند. مقصود از شرع و شریعت بمعنى اخص همین معنى است.


قانون الزامى( Loi imperative ou prohibitive)
قانونی كه متضمن امریا نهى باشد. الزام مشترك بین امر ونهى است. ترجمه اصطلاح لاتینى بالا به قانون امرى كه مرسوم شده ترجمه نارسائى است كه حكایت ازعدم اطلاع مترجمان از اصطلاح ((قانون الزامى)) مى كند. میتوان بجاى اصطلاح قانون الزامى قانون تكلیفى هم بكار برد. مصداق مشتبه قانون الزامى و غیر الزامى ملحق به غیر الزامى است. ( رك. قانون وضعى)


قانون امرى
قانونی است كه اراده افراد در صورتیكه بر خلاف آن باشد بى اثر است خواه آن قانون بصورت امر باشد خواه بصورت نهى( ماده ۲۰۲ دادرسى مدنی) مانند قوانین راجع بنظم عمومی و اخلاق حسنه.


قانون برنامه
رك. برنامه( قانون برنامه)


قانون بودجه ( Loi de financec ou loi de budget)
قانون سالانه كه متضمن پیش بینى و اذن دخل و خرج عمومى براى انجام دادن خدمات عمومى است.


قانون تسریع محاكمات
مواد مصوب در آئین دادرسى در تاریخ ۳- ۴- ۱۳۰۹ را گویند( مجموعه ۱۳۱۲- صفحه ۱۲۸ ).


قانون تعویضى
بمعنى قانون مفسر اراده است. ( رك. قانون مفسر اراده)


قانونى تفسیرى
قانونى است كه آثار حقوقى عقد یا ایقاعى راكه خود افراد در حین عقد یا ایقاع بآنها توجه نداشته اند مقرر میدارد مانند مدلول ماده ۳۵۸- ق- م. ( رك. قانون مفسر اراده )


قانون تكلیفى
بمعنى قانون الزامى است. ( رك. قانون الزامى )


قانون ثبوتى
هر قانونی كه فاقد جنبه اثباتی باشد خواه از قوانین دادرسى باشد خواه از سایر قوانین، قانون ثبوتی است مانند ماده ده قانون آئین دادرسی مدنی وماده ده قانون مدنی.


قانون جزا
الف- در معنى اخص قوانینى است كه جرم وكیفر را معین كند.
ب- در معنی اعم علاوه بر مراتب بالا قوانین راجع بمرور زمان و صلاحیت دادگاهها و تشكیلات مراجع كیفرى را گویند.


قانون جزاى عرفى
قانون مصوب پنجم جمادی الاولى ۱۳۳۵ قمرى كه دردوره تعطیل مجلس به پیشنهاد نصرت الدوله وزیرعدلیه به تصویب هیات وزیران رسید و مدتی بطور موقت اجراء می شد وداراى ۳۴۸ ماده است ماده ۳۴۸ آن مى گوید: مجازاتهاى مقرره در این قانون درباره مقصرین فقط ازحیث جنبه سیاسات عرفیه و حفظ انتظامات ملكیه است لكن تقصیرات و جنایاتی كه موافق موازین اسلامى طرق تعقیب وكشفش میسر و عقوباتش مضروب و معین است راجع به محكمه جنائی اختصاصی است كه پس از محاكمه رسمى و صدور راى حاكم شرع متصدى امر قضاء، مقصرین موافق حدود و تعزیرات مقرره در شرع اسلام مجازات میشوند.


قانون حاكم
رك. حكومت
 
قانونى حمایت وتملك جنگلها
مجموعه قوانین مربوطه بطرز تملك  جنگلها كه بمنظور نگهدارى آنها وضع میشود.


قانون دادگاه  Lex fori (ou loi du for ou loi du juge
( بین المللى خصوصی) قانون كشورى كه دعوى بدادگاهى از دادگاههاى آن كشور عرضه شده است ولوآنكه محل وقوع مال مورد دعوى یا تركه درآن كشور نباشد.


 قانون شكلى Loi de forme
قانون مربوط بمنازعات از جهت رسیدگى و اثبات وقایع حقوقى مانند قانون آئین دادرسی اداری ومدنی و بازرگانى و كیفرى و نحو اینها. فقهاء به آن، قانون اثباتی مى گفتند. ( رك. قانون اثباتی )


قانون صورى Lois formelles
قانون مربوط به شخص خاص( مانند قوانین راجع به مستمرى اشخاص معین )یامورد خاص (مانند قانون راجع بقرار داد بین دولت ایران ویك دولت دیگر درموضوع معین) را گویند. این اصطلاح درمقابل قانونی كه ناظر بخصوص مورد معین یا شخص معین نیست و جنبه دائمى دارد مى باشد Lois materielles


قانون عادى Loi ordinaire
غیر از قانون اساسى سایرمقررات كشور را قانون عادى نامند.


قانون غیر امرى
به قوانین ذیل گفته میشود:
الف- قوانین مفسر اراده. (رك. قانون مفسر اراده )
ب- قانون وضعى. (رك. قانون وضعى )


قانون مادر
رك. ام الباب


قانون ماهوى
بمعنى قانون ماهیت است. (رك. قانون ماهیت - ماهیت )


قانون ماهیت
رك. قانون ماهیتى


قانون ماهیتى Loi de fond
قانونی است كه موضوعى از موضوعات حقوقى را بیان كند و نظرى بمنازعه و اختلاف و طرز رسیدگى مراجع رسیدگى درآن و اثبات واقعه حقوقى نداشته باشد. در فقه بهمین معنى قانون ثبوتی (رك. قانون ثبوتی) گفته اند. قانون ماهیتى را قانون ماهیت و قانون موجد حق و قانون موضوع نیز گفته اند واین تعبیرات در مقام ترجمه اصطلاح خارجى بالا در زبان پارسى پیدا شده و بهترین ترجمه همان قانون ماهیتى است. در مقابل قانون شكلى استعمال میشود. ( رك. قانون شكلى)


قانون محاسبات عمومى
مقرراتی كه از تشریفات مصرف وجوه عمومى( مانند مناقصه و مزایده و خرید و فروش مایحتاج و اموال دولتى ومصرف عوائد دولت بر طبق مقررات بودجه) بحث مى كند.


قانون محكوم
رك. حكومت


قانون محل وقوع عقد Lex loci contractus
(بین الملل خصوصى) قانون كشموری كه عقد معینى درآن كشور واقع شده است و لوآنكه متعاقدین یایكى ازآنها تابعیت كشور دیگرى را دارا باشند.


قانون محل وقوع مال Lex situsou lex rei sitae
(بین الملل خصوصی) قانون كشورى كه مال مورد دعوى یا وراثت در آن كشور واقع شده است ولو آنكه صاحب مال تابعیت آن كشور را نداشته باشد. ( رك. قانون دادگاه)


قانون مدنى
مقررات مختلف شامل مباحث اسم اقامتگاه - احوال شخصیه -اهلیت- جحر- قیمومت- نكاح - طلاق - رجوع و بذل مدت قرابت - نفقه- حضانت و ولایت و مباحث اموال ودارائی (شامل اموال ـ طرق تملك عقود و تعهدات- ارث هبه- وصیت) و مقررات بازرگانی و بحرى وهواپیمائى وكار و بیمه واعصلاحات ارضی. قانون مدنى ایران تا ۹۵۵ ماده اول آن در ۲۰- ۳- ۱۳۰۷ بتصویب رسید وباقى از ۶- ۱۱- ۱۲۱۳ تا تاریخ ۸- ۸- ۱۳۱۴ تصویب شد. شروع بتدوین مجموعه قوانین مدنی در حدود ششم میزان ۱۲۹۸ شمسى شد و مقدارى از آن تا سالى ۱۳۰۴ فراهم گردید قسمتى از مواد این قانون بتوسط سید محمد فاطمى شاگرد میرزا محمدحسین آشتیانى تهیه شده است ودر دفترخاطراتش نوشته است: ((...بترتیب قانون مدنی فرانسه و قوانین مدنى مصر وعثمانى مواد قانون مدنى را تهیه كردم. )) قسمتى كه او تهیه كرده قدر متیقن قسمت اموال و نكاح و طلاق است كه درخاطرات روزانه بخط خود تصریح كرده است. (رك. حقوق مدنى)


قانون مفسر اراده Loi interpretative
یا قانون تفسیرى، قانون گاهى ازپیش براى تفسیراراده عاقد (یا ایقاع كننده) وضع میشود مثلا افراد گاهى در بستن یك قرار داد، جمیع خصوصیات لازم را بیان نمى كنند و اراده خود را مبهم اظهار مى دارند اینگونه قراردادها اگر باطل تلقی شود مردم دچار زحمت میشوند ناگزیر قانونگذاران براى اینگونه موارد مقرراتى وضع كرده اند كه آنها را جانشین سكوت اراده عاقد قرار داده اند یعنى مفروض مقنن این است كه عاقد درقلمرو مقررات مذكور در صورت سكوت وعدم صراحت قصدوى توجه بآن مقررات داشته است چنانكه اگر بایع و مشترى مكان تسلیم عوضین را ذكر نكنند مفروض ماده ۳۷۵ ق- م این است كه مقصود متعاقدین
محل وقوع عقد بوده است.


قانون مكمل اراده
بمعنى قانون مفسر اراده است. (رك. قانون مفسر اراده)

قانون موجد حق
رك. قانون ماهیتى


قانون مورود
رك. ورود


 قانون موضوع
رك. قانون ماهیتى


قانون وارد
رك. ورود


قانون وضعى Loi dispositive
قانونى كه تنظیم كننده مسائلى است كه در قلمرو اراده افراد داخل نمى شوند وترتیب اثر قانونی درمورد آن نسبت به صغیر و كبیروعاقل ومجنون یكسان است و عجز و قدرت درآن تأثیر ندارد مانند قواعد اتلاف وتسبیب. ومانند ید  درمال منقول كه علامت مالكیت است ومقررات راجع بصلاحیت قیم و مانند اینها. لسان این قوانین لسان امر ونهى نیست بعكس قوانین الزامى (یاقوانین تكالیفی یا قوانین آمره).


(اجمال) قانون
هركا درمورد معینى قانونى وجود داشته باشد كه فاقد صراحت و روشنى كافى باشد آن قانون را مجمل نامند و وصف آنرا اجمال قانون گویند. گاهى یك قانون، رافع اجمال قانون مجملى مى شود كه در اصطلاح آنرا ((مبین)) گویند.


(انتشار) قانون
پس ازختم عمل قانونگذارى (یعنى تصویب مجلسین و توشیح رئیس مملكت) اقدامى كه بمنظور اطلاع عموم ازآن بعمل میآید انتشارقانون نامیده مى شود. و پس از انتشار لازم الاجراء مى گردد و عذرجهل به آن مسموع نیست.


(انشاء) قانون
رك. انشاء قانون


( بحكم) قانون  De plein droit
یعنى اثرقانونى كه بدون دخالت قصد ویا تشریفات خاص وصرفا بحكم و دستور و اقتضاء قانون بوجود میآید چنانكه مالكیت ورثه نسبت بتركه صرفأ معلول حكم قانون است.


(تدوین) قانون
عبارت است از جمع آورى قانون با اسلوب  معین ومنظم براى سهولت مراجعه. این اصطلاح درمورد تدوین قوانین متداول  گوناگون كه در حوزه هاى مختلف یك كشور وجود داشته است نیز بكار رفته است چنانكه قبل ازكد ناپلئون درنواحی مختلف كشور فرانسه قوانین مختلف حكومت داشت. درنگارش كتاب جامع عباسى نظر بتدوین قانون بمعنى فوق وجود داشته است.


(تدوین علمى) قانون
این تعبیر بجاى لغت Codification در اصطلاحات قانونگذارى ما نهاده شده است (ماده چهارآئین نامه تشكیل كمیسیونهاى مشورتى اداره حقوقى (غرض ازتدوین علمى عبارت است از اعمال قواعد علمى) ازقبیل تشخیص ناسخ و منسوخ و عام و خاص ومطلق ومقید وترتب قوانین و نظامات و كشف روابط مقررات و تصریح باین روابط ونهادن قسمت هاى مختلف درجاى متناسب بطورى كه درعین اطمینان بسهولت ودركمترین وقت دسترسى بقانون مورد نظر باشد. در حال حاضر فقط مجموعه مقررات اصلاحات ارضی ومجموعه قوانین كار وبیمه( چاپ مجلس )باین مقیاس تهیه و تدوین شده است. با نبودن آرشیو منظم اقدام به تدوین اینگونه مجموعه ها توانفرسا و دشوار است.


(تقلب نسبت به )قانون
رك. نیر نك بقانون واصطلاح شماره ۴۱۵۲


(جهل به) قانون
رك. جهل بقانون


(روح) قانون
عبارت است از اصول و نظرهاى علمى كه پایه یك یا چند ماده قانون باشد چنانكه مواد باب تقسیم اموال شركت در قانون مدنی( ماده ۵۸۹ ببعد )بر پایه لاضرر (یعنى مفاد ماده ۱۳۲ ق- م) بنا شده است (ماده سوم آئین دادرسى مدنى ).



( سكوت )قانون
بمعنی فقدان قانون نسبت بموضوع (یا موضوعات )معین است بنابراین شامل سكوت عمدى وحتى موردى كه اساسأ به علت عدم توجه قانونگذار، قانونی وضع نشده مى باشد. بهمین جهت براى بیان این معنى وسیع در فقه، اصطلاح ((مالانص فیه )) را به كار برده اند كه بسیار رسا و جامع است.


(ضمانت اجراء) قانون Sanction
رك. اجراء


(عدم اجراء) قانون Desuetude
عبارت است از ترك اجراء قانون معینی درمدت نسبتأ طولأنى بدون اینكه مقام صالح، نسخ آنرا اعلان كرده باشد. بین اهل فن اختلاف است كه این وضع موجب منسوخ شدن قانون متروك است یا نه. نظر درست این است كه منسوخ نیست زیرا نسخ قانون) مانند اعراض از مال ) محتاج بقصد مخصوص است.


 (نسخ) قانون Abrogation
رك. نسخ


 (نشر) قانون promulgation
فرمانى كه بموجب آن رئیس كشور: اولا- حق تقاضاى تجدید نظر پارلمان را در قانون معینى كه تصویب كرده است اسقاط مى كند. ثانیا- دستور اجراء آنرا مى دهد (ماده اول قانون مدنى).


 (نقص) قانون
ناقص بودن قانون سه صورت دارد:
الف- اجمال قانون.
ب- تعارض قوانین (رك. تعارض).
ج- سكوت قانون. (ماده سوم آئین دادرسى مدنى)


 (نیرنگ به) قانون Fraude a la loi
یا تقلب نسبت بقانون: هر نوع حیله كه نسبت بمفاد قانون معینى ازقوانین توسط كسانیكه باید آنرا ابراء كنند عنوان تقلب نسبت بقانون را دارد. وشرط تحقق حیله مذكوراین است كه:
الف- غرض مقنن با مصلحت كسى كه در جریان عمل بقانون معینى قرارگرفته تضاد پیدا كند.
ب- شخص مذكور سعى كند كه برخلاف غرض مذكور وقانون مزبور عمل نماید و براى این كه این مخالفت، ظاهر وعلنى نگردد صورتى براى كار خود بسازد كه با ظاهرآن قانون موافق باشد. (رك. حیله قانونى)


 (وضع) قانون
بمعنى انشاء قانون است (رك. انشاء).


قانونگذار Legislateur
مقامی كه بمناسبت قدرت مخصوصى كه دارا مى باشد وضع قانون نموده و آنرا كم وبیش بمعرض اجراء مى گذارد و از قدرت مزبور ضمانت اجرائى قانون را فراهم میكند. مقنن هم درهمین معنمی استعمال مى شود. درفقه بهمین معنى لغت شارع ومشرع (به تشدید راء) استعمال مى شود.


 قانونگذارى Legislation
وضع كردن قانون را گویند. درفقه آن را تشریع گفته اند.


(دوره) قانونگذارى
الف- دوره اى كه درآن مدت مجلس یا مجالس مقننه وضع قانون كنند چنان كه گویند دوره دوم قانونگذارى. در مورد همین اصطلاح می گویند مجلس دوم.
ب- كنابهائى كه حاوى مقررات موضوعه دریك دوره قانونگذارى است و ازمآخذ رسمی قوانین وعقود بین المللى وامتیازات می باشد این نسخه مانند نسخه مجموعه رسمی مغلوط و یا با هم اختلاف دارند و درآنها روش علمى تدرین رعایت نشده و مراجعه: آنها مانند كتب قدیم دشوار و مستلزم صرف وقت زیاد است بنابراین موقع اختلاف نسخ یا احتمال غلط باید به روزنامه رسمى مراجعه كرد.


قانونى De jure
پدیده اى كه با موازین قانونى مطابقت دارد. (به اصطلاح ۲۴۲۴ مراجعه شود).


قباله
سند معامله وعقد وسند مالكیت. (از اصطلاحات قدیم است) سند نكاح را قباله نكاح می گفتند بنابراین اصطلاح مذكور  اختصاص به عقود مالى ندارد ومنحصربه مدرك مالكیت هم نیست زیرا سند حاكی از اجاره مزرعه یا خانه را هم قباله می گفتند (ماده ۲۵۹ قانون جزا) و حتى اوراق دعوى را قباله دعوی میگفتند حافظ گوید: وكیل قاضیم اندرگذركمین كرده است. بكف قباله دعوى چو مار شیوائی ( فقه )- الف- قراردادی است كه بموجب آن یكی ازدو شریك در درخت ( یا درختان یا باغ ). میوه تعهد كند كه درمقابل انتقال سهم شریك باو مقدار معینى میوه به او بدهد (مفتاح الكرامه- جلد متاجر- ص۱۶۰) ثمره قباله دراین جا ثمره بیع است. در باب اجاره و مزارعه هم قباله استعمال شده است( مقا بس الانوارـ ص ۱۶۹ ببعد ). در حقیقت این نوعى از تعهدات است كه فقهاء مغایرت آنرا با عقد بیع احراز كرده وبهمین جهت آنرا قباله نام نهادند.
ب- گرفتن زمین غیر براى آبادانی و دادن مالیات آن ازطرف آباد كننده باین شرط كه منافع آن زمین بین طرفین مشترك باشد (جامع الشتات- مى ۳۰۵ ).


قباله ازدواج
اصطلاح مشهور راجع بسند عادى یارسمى حاكى ازوقوع عقد ازدواج دائم یا منقطع. گاهى آنرا برگ ازدواج و سند ازدواج ونكاحنامه نیزگویند. (ماده ۶ قانون ازدواج ۱۳۱۰-۱۳۱۶ )


قباله انتفالیه
اصطلاح قدیمی است بمعنى سند انتقال(ماده ۱۵ قانون مالیات مستغلات نهم سنبله۱۲۹۴ شمسى).


قباله مزاوجت
بمعنى قباله ازدواج است. (قباله ازدواج)


قبح
درلغت بمعنى زشتى وناپسندى است. در اصطلاحات ذیل بكاررفته است:


قبح ذاتى
(فقه)عملى كه فى حد ذاته وصرفنظر از دستورشارع، بد باشد مانند پس ندادن امانت وترجیح مفضول برفاضل كه ذاتا عمل بدى است. درمقابل قبح شرعی بكار مى رود.


 قبح شرعى
 ( فقه) چیزى كه درنظر شریعت، بد باشد ولوآنكه عادتأ خوب باشد مانند اخذ ربا كه نزد شریعت بداست ونزد غالب مردم عادتأ خوب است.


قبح عادى
(فقه)چیزى كه عادتآ قبیح است ولوآنكه عقلا وشرعأ قبیح نباشد. مانند رد مهمان بوسیله كسیكه توانائى پذیرائی او را بزحمت داشته باشد كه ازنظر غالب مردم خاور عادتأ قبیح است ولى عقل و شرع براى آن قبحى نمى بیند.


 قبح عقاب بلابیان
رك. قاعده قبح عقاب بلابیان


قبح عقلى
( فقه )چیزى كه ازنظرعقول متعارف مردم ناپسند شمرده شود هرچند كه در عادت بخلاف آن عمل كنند مانند تقدم جاهل بر عالم كه قبح عقلى دارد ولى عادتا جهال بلطائف الحیل و كمی آزرم یا به دستاویز امور اعتباری فراتر مى روند واین عمل نزد آنان قبح عادى ندارد اما قبح عقلى دارد.


قبض Prise de possession
الف-( مدنی- فقه) عناصر تشكیل دهنده قبض عبارت است از:
الف- قرار گرفتن مال مورد معامله تحت اختیار طرف دیگر همان معامله ولو این كه این كاربفعل معامل نباشد ( مستفاد از ماده ۳۷۴ قانون مدنی).
ب- توجه طرف مذكور بقرار گرفتن مال مورد معامله تحت اختیار خود بنابراین اگر كسى گوسفند را بفروشد و آنرا بدون توجه مشتری درآغل وی قرار دهد مادام كه مشترى باین امر توجه نكرده (بقدرى كه سیطره مشترى برآن صدق كند) قبض حاصل نشده است. وضع ید مشترى(متعامل) وعمل مادى ازطرف او و نیز رضاى او شرط تحقق قبض نیست پس فرار گوسفند مزبور ازآغل بسبب بى مبالاتی یا بى احتیاطى یا عمد متعامل مذكور قبض را ازبین نمیبرد و اگرگوسفند درآغل مشترى( متعامل) تلف شود این تلف، تلف قبل ازقبض نبوده ومشمول ماده ۳۸۷ قانون مدنی نیست.
 ب- سند مخصوصى است كه بین متعهد و متعهد له( دائن ومدیون) ردو بدل میشود.دراینصورت در معانى ذیل بكارمیرود:


 قبض دریافتى
بمعنى قبض رسید است( رك. قبض رسید ).


قبض رسید
قبضى كه وصول كننده پول یا كالا( متعهدله یا نماینده او )به دهنده پول یا كالا (متعهد) مى دهد و حكایت از دریافت مورد تعهد مى كند بهمین جهت آنرا قبض دریافتی هم مى گویند.


قبض طلب
قبضى است كه بدهكار بابت دینى كه دارد به بدائن میدهد وممكن است عادى یا رسمی


قبوض اصلاحات ارضى
قبض هاى اقساط بدهى كشاورزان به مالك زمین هائیكه بموجب قوانین اصلاحات ارضى ازمالك منتزع و بكشاورز فروخته شده است ماده ۲۷ قانون اصلاحات ارضی مصوب ۱۹ ر ۱۰ ر ۱۳۴۰ و صفحات ۹۱-۹۳-۱۰۳مجموعه اصلاحات ارضى( چاپ مجلس ).


قبول Acceptation
الف -(مدنى- فقه )قبول در قانون وفقه تعریف نشده است میتوان گفت قبول عبارت است ازقصد انشائى كه در جهت عكس ایجاب
قرار گرفت ودرایجاد اثر یك عقد، مكمل ایجاب میباشد. و بطور خلاصه میتوان آنرا قصد انشاء مكمل قصد انشاء دیگر نامید.
( رك. ایجاب )
ب- قبول درمقابل رد( ویا اعتراض )مفهومى است مغایربا مفهوم بالا مثلا مالك درعقد فضولى حق دارد عقدی را كه روى مال او واقع شده است قبول كند. یا كسیكه حكم بدوى علیه اوصادرشده میتواند بآن اعتراض نكند و این را هم قبول باین معنى مینامند (در فارسى تمكین بحكم گفته میشود) قبول باین معنی را Acquiescement نامیده اند وباین معنى اصطلاحى است كه درمدنى و آئین دادرسى مدنی و كیفرى و ادارى بكار می رود.


قبول انشائى
( فقه) قبولى كه حاكى ازقصد انشاء قبول كننده است. درمقابل قبول رضائى استعمال شده است. (رك. قبول رضائی ) فرق بین قبول انشائى وقبول رضائى متفرع براین است كه بین طبیعت قصد انشاء و رضا فرق باشد چنانكه در بند اول ماده ۱۹۰ ق - م این فرق نهاده شده است ولى تحقیق این است كه چنین فرقى وجود ندارد ( اصطلاح شماره ۷۱۷ و ۲۶۸۳ ملاحظه شود ).


قبول برات
(تجارت) یعنى تعهد محال علیه به پرداخت وجه برات. قبول برات باید كتبى وبا قید تاریخ وامضاء باشد.


قبول تركه  Acceptation de succession
( مدنی) اظهار رضا ازطرف كسیكه قانون او را نامزد دریافت تركه كرده است خواه صریح باشد خواه ضمنی خواه بفعل باشد خواه بلفظ دراینصورت قسمت ثبت ومنفى تركه(یعنى دیون) براى او و بعهده او خواهد بود. اختلاس یا اخفاء بعضى از تركه را بعضى از قوانین قبول تركه شمرده اند. همین ضابطه درمورد قبول وصیت نیز جارى است.


قبول و رضائى
( فقه) قبولى كه حاكى ازرضاى قبول كننده است بدون اینكه آن رضا همراه قصد انشاء باشد چنانكه گویند اجازه عقد فضولى از طرف مالك یك قبول رضائى است یعنی او عقد را قبول میكند و بآن رضایت میدهد ولى قصد انشاء نمیكند. وجود رضاى بدون قصد انشاء درعقود محل اختلاف است. ( رك. قبول انشائی)


قبول سفته
( تجارت )تعهد كتبى متعهد سفته بپرداخت وجه آن در رأس موعد كه از طریق امضاء سفته تحقق پیدا میكند.


قبول صریح Acquiescement expres
( مدنی- فقه )قبولى كه دلالت آن برقصد قبول كننده صریح( بوسیله دلالت الفاظ یا نوشته یا فعل )باشد. خواه بوسیلة خود شخص ذینفع باشد یا توسط وكیل او. درمعنى اصطلاح خارجى مزبور شرط شده كه بیان قصد قبول كننده جنبه تشریفاتی داشته باشد.


قبول ضمنى Acquiescement tacite
قبولى كه دلالت آن برقصد قبول كننده در بادى نظر محرز نبوده محتاج به نوعى از تامل واستنباط وتفرس باشد خواه دال بر قصد قبول كننده لفظ باشد یانوشته یافعل یا اشاره. اگر استنباط قبول ازناحیه انقضاء مواعد اعتراض باوجود عدم اعتراض باشد آنرا در
اصطلاحات خارجى Acquiescement  implicite نامیده اند.


قبول فعلى
( مدنى- فقه )قبولى كه دلالت آن برقصد قبول كننده بتوسط عملى از اعمال باش خواه فعل باشد خواه ترك. در مقابل قبول لفظى استعمال شده است كه قبول باید بوسیله عبارات بیان شود.


قبول لفظى
رك. قبول فعلى


قبول وصیت
(مدنى) اظهار رضا ازطرف كسیكه بموجب وصیت نامزد دریافت موصی به Legs شده است خواه صریح باشد خواه ضمنى خواه
بفعل باشد خواه نه. ( رك. قبول تركه)


( توالى ایجاب و)قبول
رك. موالات ایجاب وقبول


قبولى
الف- نوشتن موافقت پرداخت وجه برات یا سند دیگر. ( رك. پذیرش)
ب- درحقوق بین الملل عمومى عملى است كه بموجب آن دولتى تعهدات موجود بین دویا چند دولت را بعهده گرفته ودرعوض
از مزایاى آن عهدنامه( حاوى تعهدات مذكور) استفاده میكند قبولى باین معنی موقعى واقع میشود كه یكى از مواد عهد- نامه چنین اذنى را داده باشد.


قتل Homicide
( جزا) لطمه بحیات دیگرى وارد ساختن ( ازغیر طریق سقط جنین- رك. سقط جنین) خواه بواسطه عمل مادى و فیزیكى باشد خواه بواسطه ترك فعل مثل اینكه مادرى بطفل شیرخواره خود كه تحت حضانت او است شیر ندهد تا او بمیرد وبهرحال باید قصد داشته باشد درغیر اینصورت قتل غیر عمد صدق مى كند.


قتل باسبق تصمیم Assassinat
قتلى كه قبلا براى تحقق بخشیدن آن تصمیم گرفته شده باشد ویا قاتل براى انجام دادن قتل كمین كرده باشد. لغت لاتین ازلغت عربى حشاشین گرفته شده وحسثاشین درلغت بمعنى اصحاب حشیش است و دراصطلاح پیروان حسن صباح را گویند كه مخالفان خود را باسبق تصمیم وتهدید بقتل از پای در میآوردند داستان امام فخر رازی و برهان قاطع او معروف است.


قتل عمد Meurtre
( جزا) قتل از روی قصد وارده را گویند. سعدى گوید: من ازتو پیش كه نالم كه درشریعت عشق معاف دوست بدارند قتل عمدأ را


قتل غیرعمد Homicide par imprudence
( جزا )كشتن انسان بدون قصد واراده و ناشی از عدم مهارت، بى احتیاطى، عدم دقت، غفلت وعدم رعایت مقررات.


قتل ناشى ازعدم مهارت یا تصادف Aberratio ictus
(جزا)قتلى كه از عدم مهارت فاعل ویا وقوع تصادف حاصل شده ومقتول مورد هدف نبوده است.


قدرت Pouvoir
درلغت بمعنى توانائى است. در اصطلاح:
الف- اختیار تحمیل اراده بدیگران قهرأ یا بطور اختیاری.
ب- هصلاحیت قانونی یا قراردادى براى اجراء حق غیربنام او مانند صلاحیت قیم كه بنفع مولى علیه اقدام میكند وصلاحیت وكیل كه بنام موكل عمل مینماید


قدرت اجرائى Pouvoir executif.
مجموع ماموران دولتى وابسته بسازمانهاى ادارى كشور را گویند كه متصدى اجراء قانون وحفظ آن و انجام خدمات عمومى هستند. در اصطلاحات حقوقى ما بآن قوه مجریه هم گفته میشود. درمقابل قدرت تقنینى و قدرت قضائى بكار میرود.


قدرت تقنینى Pouvoir legislatif
(حقوق اساسى) یكی از قواى سه گانه كشوركه وظیفه اش تهیه قوانین و قواعد اساسى كشور است.


قدرت عمومی Pouvoirs publics
سازمانهائى كه دركشور قدرت سیاسى را بكار مى برند. ( رك. سیاست)


قدرت قضائى Pouvoir judiciaire
( حقوق اساسى) یكى از قواى سه گانه كه تصدى حل و فصل دعاوى سكنه كشور و امور حسبى را میكند.


قدر متیقن
در مواردی كه سعه وضیق مدلول یك قانون محل تردید باشد مفسرآن قانون، مدلول آنرا نسبت بمقدارى كه یقینى است تثبیت میكند (وآن مقدار یقینى را قدر متیقن آن قانون مینامند) و نسبت بمازاد بر آن قدرخود را درحالت سكوت قانون قرار میدهد وچاره دیگرى براى آن میاندیشد مثلا جهیزیه خارج از قدر متیتن احوال شخصیه در قانون رعایت احوال شخصیه ایرانیان غیرشیعه است.


قدیم
(فقه) الف- هر وضع حقوقى درمالى كه كیفیت حقوقى زمان حدوث آن وضع، مجهول باشد قدیم نامیده میشود مثلا ناودان خانه حسن از قدیم بخانه حسین میریخت و میریزد و معلوم نیست كه این وضع از ابتداء بطور غاصبانه بوده است ویا با مجوز قانونی صورت گرفته است. دراینصورت حق حسن قانونى شناخته میشود تا خلافى ثابت شود. در همین مورد است كه مى گویند: القدیم یترك على قدمه. شناختن این قاعده ملازمه دارد باشناسائى اصالة الصحه در افعال افراد جامعه فى الجمله. (اصطلاح شماره ۳۴۸ دیده شود)
ب- اسمی است كه به فتاواى شافعى كه در ایام اقامت خود در عراق( قبل از مسافرت به مصر) داده شده است. درمقابل ((جدید)) بكار میرود كه عبارت است از فتاواى او در مصر. و این دو اصطلاح درموقعى بكار میرود كه بین قدیم وجدید اختلاف وجود داشته باشد.


قذف(بفتح اول و سكون دوم)
(فقه) اسناد زنا یا لواط است به شنونده یا غایب بشرط اینكه: اولا- گوینده( یا قادف یعنى كسیكه مرتكب جرم قذف شده است) بآنچه كه میگوید علم داشته باشد. ثانیأ- قصد اسناد زنا یا لواط داشته باشد نه قصد دیگراز قبیل اطفاء خشم. ثالثأ- اسناد زنا یا لواط بقدركافى صریح باشد. رابعا- مقذوف (یعنى مجنی علیه جرم قذف )معین باشد.


( حق) قذف
(فقه )جرم قذف (رك. قذف )براى مجنی علیه ایجاد حقى میكند كه آنرا در در اصطلاح حق قذف نامیده اند این حق تحت شرائط خاصى ارث برده میشود.


قرائت
( فقه )در علم درایه یكى از طرق شنیدن  و تحمل حدیث، خواندن حدیث بر شیخ است خواه متحمل حدیث، خود بخواند یا دیگرى برشیخ بخواند و او حاضر بوده و بشنود خواه از روى كتابى خوانده شود خواه ازحفظ. واین روایت صحیح است. در اصطلاح دیگر آنرا (عرض) گویند. (وصول الاخیار- ص ۱۱۹ )


قرابت Parente
(مدنى- فقه )خویشاوندى را گویند خواه به نسب باشد خواه به سبب. كلمه لاتین فقط در قرابت سببى بكارمیرود.


قرابت ابوینى
خویشاوندانی كه با هم ازظرف پدرومادر قرابت دارند مانند برادریا خواهركه ازیك پدرومادر بدنیا آمده باشند. Geramain


قرابت ابى Consanguin
( فقه- مدنی )كسانیكه خویشاوندى بین آنان فقط از جهت انتساب به پدر است مانند برادر ابی.


قرابت امی uterin
كسانیكه فقط از طرف مادر خویشاوند شخص باشند.


قرابت بطنى
( مدنی) قرابت امى را گویند. ( رك. قرابت امى )


قرابت در خط اطراف Parente en ligne collaterale
رك. نسب بخط اطراف


قرابت درخط مستقیم Parente en ligne diracte
رك. نسب بخط مستقیم


قرابت رضاعى
رك. اقرباء رضاعى


قرابت زنا Parente naturelle
( مدنی- فقه )قرابت ناشى از زنا را گویند.


قرابت سببى
رك. سبب- وارث سببى


قرابت شبهه
(مدنى- فقه )خویشاوندى ناشى از وطى به شبهه را گویند. ( رك. وطى بشبهه )


قرابت صعودى
( مدنی) قسمى ازقرابت نسبی بخط مستقیم است كه ناظر بكسانی است كه شخص از آنها متولد شده مانند قرابت پسر نسبت بپدر و مادر و جد و جده هرچه بالا رود ( رك. نسب بخط مستقیم) در مقابل قرابت نزولى استعمال مى شود ( رك. قرابت نزولى )ماده ۱۱۹۶ قانون مدنى.


قرابت صلبى
( مدنی) قرابت ابى را گویند. ( رك. قرابت ابى )


قرابت عمودى
رك. قرابت بخط مستقیم

قرابت نزولى
(مدنى )قسمى ازقرابت نسبى به خط مستقیم است كه ناظر بكسانی است كه از شخص متولد شده اند مانند قرابت جد نسبت به اولاد و اولاد اولاد تا هرقدركه پائین رود( ماده ۱۱۹۶ قانون مدنى).


قرابت نسبى Parente
رك. نسب


(درجه )قرابت Degre de parente
(مدنى) در قرابت ها چه عمودى باشد و چه بخط اطراف ازروى عده نسلها سلسله مراتبى را انتزاع میكنند وارث را تابع آن قرارمیدهند و ازهر نسل تعبیر بدرجه میكنند مثلا پسر نسبت بپدر( در خط عمودى) درجه اول است ونوه خویشاوند درجه دوم است و هكذا. در قرابت بخط اطراف براى حساب نسلها باید بجامع نسب( رك. جامع نسب) صعود و سپس باید بشخصى مورد مقایسه نزول كرد مثلا دو برادر را ازحیث درجه قرابت اگرمقایسه كنیم درجه قرابت آنها درجه دوم است زیرا ازیك برادر بجامع نسب (پدر) صعود میكنیم كه یك درجه حساب میشود سپس بطرف برادر دیگر
نزول میكنید كه این هم یك درجه است و جمع آن دو درجه است. رك. صنف وراث


 (صاحب )قرابت
(مدنى- فقه )كسیكه سهم ارث او در قانون نصاب معین( ازقبیل ثلث، ربع، سدس وغیره )ندارد و باعتبارخویشاوندى درتركه متوفى سهیم میشود چنانكه پسر متوفى درصورت نبودن و ارث دیگرعلاوه برفرض خود باقى تركه را هم به ارث میبرد. این اصطلاح درمقابل صاحب فرض استعمال میشود(ماده ۸۹۳ ـ ۸۹۴ ق - م).


قرابت بر
بمعنى صاحب قرابت است. ( رك. صاحب قرابت )


قرار  Jugement avant dire droit
تصمیم دادگاه در امر ترافعى كه كلا یا بعضأ قاطع خصومت نباشد( ماده ۱۵۴ دادرسی مدنی) قرار نوعى از رأى است (رك. رأى )رأی ممكن است توسط مدیر دفتر دادگاه صادرشود (ماده ۸۵ دادرسى مدنی) تحقق دعوى شرط صدورآن نیست ( ماده ۲۲۸ دادرسى مدنى ) گزارش اصلاحى رأى نیست بلكه صلحنامه اى است كه اعتباركامل یك سند رسمی را دارد و این امر ازماده ۶۳۰ آئین دادرسی مدنی دانسته میشود.


قرار اخذ كفیل
(آئین دادرسی كیفرى )تصمیم دادسرا بر اخذ كفیل ازمتهم( ماده ۱۲۹ دادرسی كیفرى).


قرار اعدادی
( دادرسى مدنى) اعداد بروزن اعزاز بمعنى آماده كردن است. قرار اعدادى قرارى است براى آماده كردن مقدمات صدور حكم ازقبیل قرار رسیدگى بدلائل (قرار رجوع بكار شناس - قرار رسیدگى باصالت سند و اناطه ومانند اینها) عدول از این قرارها جائز است( ماده ۱۵۳- ۱۵۷ دادرسى مدنى ناظر باحكام است همچنین است ماده ۱۵۵-۱۵۶ ).


قرار مجرمیت
(دادرسى كیفرى) قراری كه بازپرس در صورت كفایت دلیلهاى جرم براى اثبات تقصیر متهم صادر میكند.


قرار مقدماتى
بمعنى قرار اعدادى است. ( رك. قرار اعدادى )


قرار منع تعقیب
( دادرسی كیفرى) قرارى كه بازپرس در صورت كافى نبودن دلائل جرم منتسب به متهم صادركند.


قرار نهائى
( دادرسى مدنى )قرارى است كه كار را در حدود موضوع خود خاتمه دهد و دادرس با صدور آن خود را براى صدور حكم آماده نكند مانند قرار رد داد خواست.


قرارداد Contrat
(مدنى )در فارسى كنونی بمعنى عقد بكار میرود (رك. عقد) دراین صورت اختصاص بعقودى كه اثر مستقیم آنها تعهد است ندارد. درحالیكه ماده ۱۸۳ ق - م تعریف نارسائی از عقد كرده وآنرا اختصاص به عقودى داده كه اثر مستقیم آنها تعهد است. مفهوم لغوى قرارداد شامل عقود عهدى و تملیكى و مالى و غیرمالى و معوض و غیر معوض است و نیز شامل موافقتهائى است كه بمنظورمنتفى ساختن اثرموجودى محقق میشود وماده ۷۵۴ ق- م هم بهمین وسعت بكاررفته است چون صلح در لغت بمعنی مطلق توافق و تسالم است وخلاصه هر نوع توافقى كه عنوان یكى از عقود معین را نداشته باشد صلح است وخود صلح جزء عقود معینه درفقه اسلام نبوده است( هر چند كه برخى از فقهاء اخیر تمایل داشته اند كه آنرا در عداد عقود معینه در آورند ولى توفیقى حاصل نكرده اند ) وقانون مدنی هم اقدامى نكرده است كه آنرا در عداد عقود معینه درآورد و لغت صلح در صدر ماده ۷۵۲ ق- م برهمان مفهوم لغوى خود( یعنى تسالم و توافق ) باقى مانده است و شارع اسلام و مقنن قانون مدنى تغییرى در مفهوم لغوى آن نداده اند.
درمفهوم لغوى قرارداد هم دلیلى نداریم كه مقنن ایران دخل وتصرفى كرده باشد لذا همان مفهوم لغوى حجت است وحجت بودن همین مفهوم لغوى نقص تعریف مذكور در ماده ۱۸۳ ق- م را جبران مى كند و بالنتیجه میتوان گفت مفهوم قرار داد ازمفهوم عقد مذكور درماده ۱۸۳ ق- م اعم است ولى مقنن ایران در خارج از ماده ۱۸۳ عمومأ هر جا كه عقد یاعقود را بدون قرینه بكار برد. منظورش مساوى است با مفهوم لغوى قرارداد و از این رو است كه گفته ایم عقد و قرارداد بیك معنى است.
مسلم نیست كه یكى از معانی قرارداد، نوشته اى باشد كه حاكى ازتراضی وتوافق طرفین است هر چند یكى ازمعانى اصطلاح لاتین مزبور این است. ( رك. قرارداد بین المللى)


قرارداد اتحاد Traite d,alliance
تعهدى است كه دول اطراف تعهد تمام یا قسمتى از قواى خود را براى اجراء یك سیاست مشترك یا تعقیب هدف مشخص و مشترك بكارمیبرند مانند قرارداد جامعه ملل. ( اصطلاح شماره ۱۰۵۹)


قرارداد اتحاد گمركى
( بین الملل عمومى) بمعنی اتحاد گمركى است( رك. اتحاد گمركى ).


قرارداد ادارى Contrat administratif
اصطلاح علمى ناظر بقراردادهائى است كه لااقل یكطرف آن اداره اى از ادارات عمومى بوده و براى تامین پاره اى از خدمات عمومى و بعنوان حقوق عمومى منعقد میشود مانند عقود راجع بخدمات عمومى (چون قرار دادى كه بموجب آن امتیازاستخراج مدنی باشخاص داده شود یاكشیدن خطوط آهن بشركت مخصوص اعطاء گردد). ادارات قرار دادهاى غیر ادارى هم با اشخاص منعقد مى كنند مانند خرید لوازم پرسنلى. بنابراین قراردادهائی كه ادارات منعقد مى كنند ممكن است خاصیت مدنی یا ادارى داشته باشد بسته باین است كه حقوق وتكالیف طرفین كه ازقرارداد معینى حاصل میشود و صلاحیت انعقاد آن جنبه مدنی یا اداری داشته باشد. بنظر ما در مصادیق مشتبه مقررات عقود مدنی جارى است. پاره اى ازعقود به نص قانون، عقود ادارى تلقى میشوند درغیر این موارد باید خصوصیات ذیل را براى تشخیص ماهیت عقد ادارى از عقد مدنی مورد نظر قرار دهیم:
الف- اگر طرفین عقد اشخاص حقیقى یا اشخاص حقوقى حقوق خصوصی باشند این را باید قرارداد مدنی تلقى كرد (بر این قاعده مستثنیاتی وارد كرده اند) .
 ب- اگریكى ازمتعاقدین شخص حقوقى حقوق عمومى باشد( رك. مؤسسات انتفاعى دولت )وعقدى منعقد كند صرف این وضع كافى نیست كه آن عقد را یك قرارداد ادارى بدانیم بلكه باید شرایط ذیل هم با آن جمع شود:
ج- هدف عقد مذكور باید كمك بانجام یك خدمت عمومى باشد ولى اگر هدف آن اجراء یك خدمت عمومى باشد كافى است كه آن عقد را یك قرارداد ادارى بدانیم.
د- اگر شرایط موجود درعقدى كه هدف آن كمك بانجام یك خدمت عمومى است طورى باشدكه متعاقدین بوسیله آن شروط قصد داشته باشند كه مقررات حقوق عمومى شامل عقد آنها نباشد این امردلالت مى كند كه آن عقد یك قرارداد ادارى است. این سه خاصیت كه براى شناسائى قرارداد ادارى ذكر كرده اند هرسه در تعریف بالا گرد آمده است و معذلك مصادیق مشتبه بین قرارداد ادارى و مدنى بسیار زیاد است وعلامات فوق خیلى قاطع نیستند و علاج نهائى همان اصلى است كه براى مصادیق مشتبه ذكركرده ایم یعنى باید مقررات قرارداد مدنی جاری شود(و دعاوى راجع بآنها درمراجع ودادگاههای عمومى مورد رسیدگى میشود نه مراجع ادارى) اثبات خلاف آن با مدعی خلاف است.


 قرارداد ارفاقى Concordat
( قانون تجارت) قراردادى است كه بین تاجر ورشكسته و تمام یا اكثریت بستانكاران او بسته میشود مشروط بر اینكه ورشكستگى بتقلب و تقصیر نبوده و حكم ورشكستگى صادر شده، و پس از رسیدگى بمطالبات و قبل از شروع بفروش دارائى وتصفیه منعقد میشود طرف تاجر مذكور غمض عین از مقداری از طلب خود كرده و بقیه را با ترتیب معینی از او وصول میكند. اما آن عده از دیان كه در قرارداد شركت نداشته اند طلب خود را طبق آنچه كه از دارائی موجود تاجر به بستانكاران میرسد وصول خواهند كرد وحق مطالبه زائد برآن را در آتیه ندارند مگر پس از تادیه تمام طلب كسانیكه طرف قرارداد ارفاقى با تاجر بوده اند. قرارداد ارفاقى نوعى ازقرارداد جمعى است (ماده ۴۷۹ ببعد قانون تجارت).


قرارداد استخدام
(حقوق ادارى )نوعى از قرارداد كار كه یكطرف یكى از اشخاص حقوقى حقوق عمومى وطرف دیگر آن یك شخصى طبیعى است وخدمت وكارموضوع قرارداد اساسأ ناظر به تامین موضوع خدمات عمومى است. این قرارداد نمونه بارز قرارداد ادارى است.
( رك. قرارداد ادارى )درمورد این قرارداد نكات ذیل قابل ملاحظه است:
الف- تغییرات بعدى در وضع این قرارداد بطور ضمنی درحین قرارداد مورد قبول مستخدم است (اگرمستخدم با ین تغییرات اعتراضی كند از باب تمسك بشرایط عقد استخدام نیست بلكه از باب این است كه او فرد جامعه است وهمه افراد جامعه توقعات معقول ازدولت دارند) لذا این تغییرات منافاتی باتراضی وقرارداد اولیه ندارد. احاطه به خصوصیات ((صلح مغابنه اى)) هر گونه استعجاب و استبعاد را دراین زمینه ازبین میبرد چه شرط صدق عقد این نیست كه همه خصوصیات و آثار آن در حین انعقاد عقد دقیقآ محاسبه شود، عقد قائم بتراضی است و تراضی صورت یا صور محدودى ندارد، على الخصوص كه معقول بودن تغییرات بعدى شرط ضمنى قرارداد استخدام است.
ب - پیدا كردن حقوق مكتسبه وثابت نسبت به مقررات حین استخدام، شرط صدق قرارداد وتراضى طرفین نیست یعنى ممكن است با غمض عین ازچنان حقوق مكتسبه و ثابتى تراضى و توافق و مصالحه بعمل آید چنانكه عملا هم این تراضى واقع میشود و بهترین دلیل بر امكان چیزى وقوع آن است.
ج- اگر تراضی و حداقل آثار تراضى را در نظر بگیریم آنوقت جواز تغییر یكجانبه شرایط استخدام از طرف دولت بدون رضایت مستخدم و بدون دادن غرامت را نمیتوان دلیل بر عقد نبودن استخدام تلقى كرده حداقل اثر تراضی مذكورپدید آمدن رابطه استخدام بین دولت و مستخدم است.
 د- قرارداد استخدام ازطرف دولت جائز و ازطرف مستخدم لازم است بهمین جهت صرف استعفاء موجب انتفاع رابطه استخدام نمیشود وبهمین رو دولت یكجانبه میتواند این رابطه را ملغى كند و بطریق اولى میتواند شرایط استخدام را یكجانبه تغییر دهد. (نظیر عقد رهن كه ازطرف راهن لازم وازطرف مرتهن جائز بوده است ).
 ه - اصل اجبارى نبودن خدمات عمومى میدان را براى پدید آوردن قراردادى بنام قرارداد استخدام بازكرده است بالبداهه این اصل نمیتواند مخالف قرارداد استخدام باشد و هرگز با آن مغایرت ندارد بلكه به پیدایش آن كمك كرده است. قبول حداقل آثار حقوقى براى تراضی و بررسی شروط ضمنى و مقتضیات طبع استخدام و جائز بودن این قرارداد از طرف دولت( نه از طرف مستخدم )همه اشكالاتی راكه بر نظریه قراردادى بودن استخدام (مادام كه خدمات عمومى اجبارى نشده باشد )ذكركرده اند بی اثر مى كند تازه این اشكالات كه بصورت استبعاد ذكر شده ناشى ازعدم تجزیه دقیق ماهیت عقد است كه فقط عقود كامل العیار( غیر مغابنه اى )و لازم الطرفین وغیرمستمر را درنظرگرفته اند درحالیكه درعقود مستمر (مانند اجاره- قرارداد كار- قراردا د استخدام )باب غمض عین گشوده تر است بهمین جهت فقهاء در اجاره گفته اند:  (( یغتفر فى الاجاره مالا یغتفر فى البیع )) یعنى غمض عین هائی در اجاره میشود كه در بیع نمیشود( بیع عقد غیرمستمر است و اجاره عقد مستمر) مثلا درمورد بیع مبیع باید موجد باشد بیع معدوم باطل است ( ملاك ماده ۳۴۸ ق- م )و حال اینكه معوض در عقد اجاره در حین عقد اجاره وجود ندارد زیرا معوض، منافع عین مستاجره است كه با گذشتن تدریجى زمان در حیطه اختیار مستاجر قرار مى گیرد پس منافع مدت اجاره درحین عقد اجاره وجود ندارد و معذلك مورد معاوضه قرار مى گیرد. بین عقد اجاره و قرارداد كار هم وضع چنین است یعنى غمض عینی كه در قرارداد كار میشود در عقد اجاره نمیشود فى المثل تعیین مدت شرط اجاره است ولى شرط قرارداد كار نیست( ماده ۳۰ قانون كا ر). درقرارداد استخدام هم غمض عین هائى است كه در قرارداد كار نیست.


قرارداد استرداد Traite d,extradition
قراردادى كه بین دول براى استرداد مجرم یا متهم بسته میشود. ( رك. استرداد )


قرارداد اقامت  Traite d,etablissement
( بین الملل عمومى) قرارداد بین المللى كه درآن شرائط سكونت و توقف اتباع یك كشور دركشور دیگر معین میشود.


قرارداد آموزس حرفه اى Apprentissage
قراردادى كه صاحب مؤسسه صنعتى یا بازرگانى یا امثال آنها با كسى منعقد كند كه شخصأ یا بتوصل دیگرى تعلیم حرفه اى منظم وكاملی باو بدهد و در مقابل متعلم هم مدت معینى براى طرف كاركند.


قرارداد باز  Convention ouverte
قرادادى است بین دول كه بعد ازانعقاد، دولت یا دول دیگر مجازند كه آنرا تصویب كرده و بآن بپیوندند.


قرارداد بازرگانى Traite de commerce
قرارداد بین المللی كه دول اطراف قرارداد بموجب آن منافع مربوط بخود را در روابط مربوط بتولید و مبادله تنظیم میكنند.


قرارداد بتراضى Contrat consensuel
(مدنى) قراردادى كه اثر حقوقى آنژ بصرف اعلام قصد طرفین حاصل شود و محتاج بعمل دیگرى ازقبل قبض و اقباض نباشد.
این اصطلاح جدید وازحقوق اروپا ماخوذ است و در مقابل آن ((قرارداد حقیقى)) Contrat reel را نهاده اند( كه ترجمه درستى نیست زیرا قرارداد بتراضی هم قرارداد حقیقى است و بهتر بود قرارداد فعلى یا قرارداد عملى یا قرارداد بالفعل بآن گفته میشد) كه اثر حقوقى پس ازقبض واقباض حاصل میشود و نیز قرارداد تشریفاتی درمقابل قرارداد بتراضی قرار دارد.


قرارداد بسته  Convention fermee
قراردادى است بین دول كه ناظر بامضاء كنندگان اصلی آن است و دولت هاى دیگر نمیتوانند بآن ملحق شوند. در مقابل قرارداد باز بكار میرود. (رك. قرارداد باز )


قرارداد بهداشتى  Convention sanitaire
قراردادى كه طرفین آن موافقت میكنند كه در خاك خود مقررات و ترتیب مخصوصى را راجع به بهداشت بنحو یكسان اجراء كنند.


قرارداد بین المللى Traite
عقدى كه اطراف آن دو یا چند دولت باشند. موضوع این قراردا د از دوصورت خارج نیست:
الف- قواعد كلى( نوعى)حقوق بین الملل است این را دراصطلاح Traite –loi نامیده اند.
ب- مقررات راجع بموضوعات خاص در روابط بین المللی كه آنراTraite contrat نام داده اند. در زبان فارسى فعلى بجاى قرارداد بین المللى عهود بین المللى و معاهدات بین المللى هم بكار میرود و بطور اختصار ((معاهدات ))گفته میشود.


قرارداد پستى  Convention postale
قرارداد بین المللی بین دو یا چند دولت كه موضوع آن تنظیم مقررات و اتخاذ روشهائى راجع بامور پستى است.


قرارداد تخییرى  Obligation alternative
( مدنى) تعهدى است كه متعهد مخیر بین انجام دادن یكى از دو تعهد است مثل اینكه شخصى با دیگرى قراردادى ببندد كه بموجب آن یكطرف متعهد شود كه ظرف یكسال مطابق نقشه معینى براى اوخانه اى بسازد ویا اگر ظرف یكسال نساخت پانصد هزار تومان باو بدهد. این قرارداد را نباید با قرارداد متضمن وجه التزام اشتباه كرد زیرا اگر طرفین قصد تخییرنكنند آنوقت پاى وجه التزام بمیان مى آید و متعهد كه تاخیر در انجام تعهد كرده باید هم وجه التزام را بدهد وهم خانه را بسازد ! قرارداد مذكور را قرارداد تخییرى نامند. قرارداد تخییرى درحقوق ایران باستناد ماده دهم قانون مدنی درست است. در مواردیكه معلوم نیست كه طرفین قرارداد قصد تخییر داشته اند (تا موضوع وجه التزام منتفى باشد) یا نه (تا وجه التزام وجود پیدا كند) علماء حقوق در خصوص مواردیكه موضوع تعهد، انجام فعلى باشد آنرا حمل بر قرارداد تخییرى میكنند (مبنى اصل برائت است) وگرنه حمل بروجه التزام مینمایند.


قرارداد جمعى  Contrat collectif
قراردادى كه لااقل دریكطرف آن عده اى از اشخاص داراى هدف مشترك قرارگرفته ورضاى آنان بتوسط اكثریت یا نمایندگان آن اشخاص اعلان شود خواه مربوط بهاموركار باشد خواه نه. این نوع قرارداد را درفقه اسلام شناخته اند ( اصطلاح شماره ۲۸۲۰).


قرارداد جمعى كار  Contrat collectif de travail
قراردادى است كه یكطرف آن كارفرما (یا نمایندگان صنف كارفرما )و طرف دیگر آن نمایندگان یك سندیكاى حرفه اى یا كارگر یایكى ازدستجات كارگرى یا خدمتگزاران باشند، وهدف آن تعیین شرائط كار است( لایحه قانون سهیم كردن كارگران درمنافع كارگاههاى صنعتی و تولیدى ۱۷- ۱۰- ۴۱).


قرارداد چند جانبه  Traite collectif (ou )multilateral ou plurilateral
( بین الملل عمومى) قراردادى كه بین بیش از دو دولت تنظیم شده باشد.


قرارداد حقیقى
رك. قرارداد بتراضى


قرارداد حمل و نقل Contrat de transport
( تجارت) قراردادى كه یكطرف درمقابل دیگرى وبا اخذ اجرت معین حمل اشیاء معینى را بعهده گیرد (ماده ۳۷۷ قانون تجارت).


قرارداد داورى  compromis 
رك. داورى


قرارداد دوجانبه Traite bilateral
( بین الملل عمومی) قراردادى كه بین دو دولت بتصویب رسیده باشد بدون لحاظ تعهد متقابل بین طرفین. درمقابل قرارداد چند جانبه بكار رفته است. ( رك. قرارداد چند جانبه)


قرارداد دوستى Traite d,amitie
(بین الملل عمومی) بموجب این قرارداد بین طرفین حالت وجود دوستی ازهر جهت اعلام میشود.


قرارداد دوعهده  Contrat bilateral
( مدنی) قراردادى كه براى طرفین در مقابل یكدیگر ایجاد تعهد كند مانند عقد اجاره. بعنى آنرا قرارداد دوجانبه نامیده اند دراینصورت علاوه بر نارسا بودن تعبیر، جائى براى اصطلاح قرارداد دوجانبه( درمقابل قرارداد چند جانبه) درحقوق بین الملل عمومى باقى نگذاشته اند. ( رك. قرارداد دوجانبه) اصطلاح بالا در مقابل قرارداد یك عهده بكار میرود. (رك. قرارداد یك عهده)


قرارداد ژنو Convention deGeneve
قرارداد بین المللى ۲۲ اوت ۱۸۶۴ و قراردادهاى بعدى كه جانشین آن شده اند و بمنظور بهبود وضع نظامیان مجروح درجبهه جنگ منعقد شده است.


قرارداد سیاسیpolitique  Traite
بمعنی پیمان سیاسى است. (رك. پیمان سیاسی )


قرارداد صلح Traite de paix
( بین الملل عمومى )قراردادى كه دول متخاصم بموجب آن شرائط روابط آینده خود را بر اساس صلحى كه در همین قرارداد یا قبلا واقع شده معین میكنند. درحال حاضر كلمه Pacte درقراردادهاى صلح بیشتر بكار میرود.


قرارداد فرهنگى  Convention culturelle
قرارداد بین المللى كه دول اطراف آن قرارداد، روا بط راجع به تعاون فرهنگى بین خود را تنظیم میكنند.


قرارداد قضائى  Traite de juridiction
قرارداد بین المللى كه موضوع آن رسیدگى بمسائل خاصى است كه ذینفع آنها تابعیت مغایر با تابعیت مرجع رسیدگى را دارد. درمورد كاپیتولاسیون زیاد بكار رفته است.


قرارداد قنسولى Convention consulaire
( بین الملل عمومى) الف- عهدنامه ای است راجع به برقرارى حق قضاء ومعافیت قنسولها.
ب- قرارداد راجع به قبول كنسول ها و تعیین صلاحیت و اختیارات و مصونیتهاى آنان.


قرارداد قیمومت Accord de tutelle
(بین الملل عمومى )منشورملل متحد تحت این اصطلاح ناظر است به توافق كشورهاى ذینفع بر اینكه سرزمین معینی را تحت رژیم بین المللى قیمومت درآورند( فصل ۱۲منشور).
 
قرارداد كار
(مدنی )عقدى كه بموجب آن شخصى خدمت وكار خود را درمقابل اخذ مزد مورد مبادله و معاوضه قرار میدهد و در این صورت كارگر (اجیر)تحت نظر طرفژ ( یعنى مستأجر یا كارفرما )كار میكند و رابطه تبعیت Subordination بین كارفرما وكارگر بوجود می آید. بر خلاف رابطه بین خیاط وكسیكه سفارش لباس باو میدهد كه این رابطه بین آنان بوجود نمى آید.


قرارداد مدنى Contrat civil
درمقابل قرارداد ادارى بكاررفته است. ( رك. قرارداد ادارى )


قرارداد نشر  Contrat d,edition
قراردادى كه بموجب آن یكطرف كه مؤلف نامیده میشود تالیف خود را در اختیار طرف دیگر (ناشر)قرار می دهد و ناشر تعهد مى كند كه بهزینه خود آنرا طبع و توزیع كند و درمقابل مبلغى بمؤلف بدهد و سود و زیان بعهده ناشر است. نوعی دیگر ازقرارداد بین مؤلف و ناشروجود دارد كه ناشر تعهد طبع را درمقابل اخذ مبلغى از مؤلف مى كند ونسخ چاپ شده را در اختیار مؤلف قرار مى دهد. فروش حق التألیف این است كه مؤلف كتاب خود و حق تجدید چاپ آنرا در ازاء اخذ مالی به ناشر برگزار كند این هم ربطى به ((قرارداد نشر)) ندارد.


قرار داد نظامی  Convention militaire
قرارداد بین المللی منعقد در زمان جنگ توسط سران نظامى براى دستجات تحت فرماندهى وسرزمین هائى كه درآن قدرت خود را بكار مى برند.


قرارداد یك عهده  Contrat unilateral
(مدنى) قراردادى كه یكطرف در مقابل طرف دیگر تعهد دارد ولى طرف دیگر تعهدى متقابلا ندارد مانند عقد عاریه كه مستعیر تعهداتی دارد ولى معیر تعهدى ندارد.


قراض Commandite
( فقه) بمعنى مضاربه است این اصطلاح فقط در فقه استعمال شده است ودرحقوق كنونى ما دیده نشده است. (رك. مضاربه)


قرض Pret simple
( مدنى) عقدى است كه بموجب آن یكى از طرفین عقد مقدارمعینى از مال خود را بطرف دیگر تملیك مى كند كه طرف او مثل آنرا از حیث مقدار و جنس و وصف رد نماید و درصورت تعذر رد مثل، قیمت یوم الرد را بدهد (ماده ۶۴۸ قانون مدنى) قرض دهنده را مقرض و وام دهنده وقارض، و قرض گیرنده را مقترض و مستقرض و وام گیرنده مى گویند (ماده ۶۵۰-۶۵۳ قانون مدنی). قرض اخص از دین است زیرا دین ممكن است از عقد دیگر ویا اعمال حقوقى ( غیرعقدى )مانند ضمانات و مسئولیتها ناشى شود.


قرض ربوى
(فقه )قرضى كه قرض دهنده مقدارى اضافه بر میزانی كه بقرض داده بابت ربح آن از قرض گیرنده بخواهد مثلا صد تومان قرض بدهد وصد و دوازده تومان بخواهد.


قرض الحسنه
اصطلاح عامیانه: قرضی كه شرط ربح دادن درآن نباشد.


قرضه
( حقوق تجارت )الف- سندى است حاكى از وجود مبلغى طلب دارند آن ازمؤسسه ( تجارى یا غیر تجارى )صادركننده آن. ربح صاحب سند مذكور معین (فیكس) است.
ب- خود وام را هم قرضه گویند Emprunt اصطلاح لاتین برعقد قرض Pret از حیث اسناد آن بوام گیرنده اطلاق شده است.


قرضه اجبارى Emprunt force
نوعى از قرضه عمومی است كه دولت افراد را ملزم بپذیرش اسنادى كه منتشركرده می كند ممكن است منافعى بآنان بدهد و گاهى اصل مبلغ وام را رد نمى كند. اسكناس نمونه روشنى از اوراق قرضه اجبارى است.


قرضه طلا Emprunt or
قرضی كه مبلغ قرض وبهره بماخذ ارزش طلا احتساب میشود نه به ماخذ پول ملى.


قرضه عمومی  Emprunt public
(مالیه) الف- در این عقد مدیون دولت یایكى از مؤسسات عمومى است ودائن اشخاص عادى هستند.
ب- بخود وجوهى كه از طریق عقد مذكور بدست مى آید نیز گفته شده است.


قرضه ملى  Emprunt partriotique
نوعى از قرضهء عمومى است كه دولت از اتباع خود میخواهد و نفعى در مقابل نمیدهد و ممكن است اصل وام راهم رد نكند.


قرطاس
كاغذ نوشته را گویند و به سند اطلاق شده مانند((لا اعتبار بالقرطاس)) یعنى سند اعتبار ندارد. نفى اعتبار سند، نتیجه موقعیت سازمان ادارى در تمدن اقوام است نه اینكه طبیعت سند اقتضاء كند كه بی اعتبار باشد. با وجود سازمانهاى ادارى پیشرفته این اعصاركه مادرآنها زندگى مى كنیم وتوسعه سواد نوشتن و خواندن واستحكام اسناد رسمی و برترى نسبى اعتبار اسناد مذكور بر شهادت شهود مجال بحث در رجحان سند رسمى بر شهادت باقى نمانده است ولى با وجود سازمانهاى اداری ضعیف ده قرن قبل (مثلا) لازم بود اگر سندعادى دین یا وصیت تنظیم مى شد دو شاهد هم برمفاد سند واقف شده و تحمل شهادت كنند و در موقع لازم شهادت بدهند آنچنانكه شاعر در این شعر مى گوید: انلنی بالذى استقرضت خطأ و اشهد معشرا قد شاهدوه فان الله خلاق البرایا عنت لجلال هیبتة الوجوه یقول: اذا تداینتم بدین الى اجل مسمى فاكتبوه
معنی: خلاصه آنكه در مقابل وامى كه گرفته اى نوشته اى بده وگواهان بگیر زیرا خداوند چنین مقرر فرموده است. درباب وصیت هم دستور شرع به نوشتن وصیت مادر شده است در این مورد هم گفته اند باید گواه بر مفاد سند وصیت گواهى بدهد وخوب نوشته به تنهائى معتبر نیست (المغنی- ابن قدامة- جلد ششم ص ۱۳۷- تذكرة الفقهاء- صفحه اول از بحث وصیت )معذلك نوشتن عقود وتعهدات در شریعت امر مستحب و پسندیده ای است و درصورت اطمینان به انتساب نوشته عادى به كسى( ولو بدون استمداد از گواهى) بآن ترتیب اثر داده مى شد چنانكه در مورد وصیت گفته اند( لووجد الوارث اوالوصی مكتوبا بخط المیت فی دفتر او ورقة اونحو ذلك لم یجب علیه العمل به الا اذا قامت البینة على ارادة المیت بذلك انشاء الوصیة اواطمئن بذلك بسبب القرائن- مناهج المتقین ممقانی- ص ۳۳۴ )و نیز فتاواى فقهاء در مورد نوشته یك قاضی بقاضى دیگر و اسناد بایگانی دادگاهها حكایت مى كند كه اسناد در نظر فقهاء درحدود معینى و باقیود وشرائطى معتبر بوده است( المغنی- ابن قدامه- جلد ۱۰- ص ۱۶۱- ۱۷۴- ۲۷۲).


قرطاس بازى
الف- در اصطلاحات ادارى در مواردى بكار مى رود كه بدون حاجت به نوشتن نامه كارى را میتوان انجام داد و معذلك اقدام به نوشتن آن كنند یا مثلا باحداقل نامه نگارى میتوان كارى را انجام داد ولى بیش از حد لازم اقدام به نامه نگاری كنند و در نتیجه وقت ارباب رجوع ضایع وگردش صحیح امور ادارى دچار رخوت وضعف گردد و موجب بى ایمانی مردم شود.
 ب- دریك معنى عام عبارت است ازاعتبار دادن و اعتماد و تمسك بیش از حد معقول به اوراق و اسنادى كه بطور رسمى ویا در عرف وعادت داراى نوعى اعتباراست. و در نتیجه این كار حقیقت از بین میرود وصورت سازی جاى آن را میگیرد ومیدان از مردان بزرگ تهى میشود. چنانكه درعلم حدیث، اجازه روایت كه نشانه وجود نیروى استنباط در مستجیز بود و بمنظورصیانت متن حدیث ازاسقاط وتحریف واسناد كذب به راوى چنان اجازه ای داده مى شد بر اثر نوعى از قرطاس بازى بحدى از ابتذال رسید كه ابوغالب براى دختر- زاده خود كه كودك گهواره بود اجازه حدیث نوشت و شهید ثانى گفته است كه خطوط جماعتی را دیدم كه برای فرزندان خود در حین تولد اجازه روایت نوشته اند و تاریخ ولادت آنها را در اجازه ضبط كرده اند. گفته اند احمد بن محمد بن عیسى از قم بكوفه نزد حسن بن علی رفت تا از او اجازه روایت نسبت بدو كتاب حدیث را بگیرد حسن بن على گفت: چقدر عجله دارى برو و نسخه اى ازآن كتابها بنویس وسپس سماع حدیث كن. قصه سند سواد، كهنه است. (رسائل ابی المعالى- ص ۶۰۲-۶۰۳)


قرعه Sort
( مدنی- دادرسى مدنی) صفحات كوچكى است ازكاغذ یاغیرآن كه برروى هریك اسم یا علامتى نهند و براى رفع خصومت
و تعیین حق در مواردى كه قانون اجازه كرده بآن متوسل شوند (ماده ۱۵۷ ق - م). قرعه دو قسم است:
الف- قرعه اعلامى كه براى تعیین چیزى است كه در واقع معین است ولى درظاهر مجهول است (ماده ۱۵۷ قانون مدنی ).
ب- قرعه تعیینى (یا تاسیسى) كه براى كشف مجهول نبوده بلكه براى تعیین چیزى بكار مى رود مانند قرعه در باب تقسیم مال مشاع. ماده ۵۹۸ قانون مدنى. ( جامع الشتات- ص ۷۶۲- ۷۶۳)


قرعه اعلامى
هرگاه در مورد قرعه قبل از بروز نزاع، واقعى شخص در بین بوده وبعلت نبودن دلیلی كه آن واقع را روشن كند نیاز به اعمال قرعه حاصل شود چنین قرعه ای را قرعه اعلامى نامند. ( رك. قرعه تاسیسى)


قرعه تاسیسى
در این مورد بعكس مورد قرعه اعلامى، پیش از بروزاختلاف اساسأ واقعه مشخص در بین نبود بلكه ازحین استقراع و بوسیله استقراع، واقعى (كه جنبه حقوقى دارد) پدید مى آید مانند قرعه در مورد تقسیم مال مشاع كه پس از استقراع، واقعى كه سابقه نداشته و بدست مى آید همان سهام مفروز است.


قرعه كشى Tirage au sort
یا استقراع- تمایز حقوق از طریق بكار بردن قرعه را گویند.


قرن
رك. عقل


قروض
جمع قرض است( رك. قرض). در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:



قروض حال
قروضى كه موعد پرداخت آن رسیده و فعلیت پیداكرده است یا اساسأ از حین حدوث بلامدت بود است. در برابر قروض مؤجل (كه موعد پرداخت آنها هنوزنرسیده است )استعمال میشود.


 قروض مؤجل
رك. قروض حال


قرینه Adminicule
( فقه )كیفیتى است كه عارض چیزى شود و بآن چیز معنى و جلوه دیگرى بخشد خواه آن چیز كه قرینه عارض برآن شده است سخن باشد یا چیز دیگرى غیر از سخن مثال: ماده ۳۰ ق- م مى گوید: ((هر مالكى نسبت به مایملك خود حق همه گونه تصرف و انتفاع دارد... )) مالك در محاورات عادى ما ظهور در دارنده مال غیر منقول دارد ولى كلمه ((مایملك )) این ظهور را ازبین برده و مدلول این ماده را شامل هر نوع مال اعم از منقول وغیرمنقول كرده است. چیزیكه دراین مثال قرینه عارض بر آن شده است لفظ ((مالك)) است. قرینه با اماره قضائى این فرق را دارد كه قرینه بسیط است ولى اماره قضائى مركب از دویا چند قرینه است. (اصطلاح شماره ۶۰۳)


قرینه تقابل
(فقه )تقابل بمعنى روبرو بودن دو چیز است. گاهى گوینده در سخن خود دو چیز را درمقابل هم قرارمى دهد واز تقابل آن دوچیز معنى تازه اى دانسته میشود كه تقابل، دلالت بر آن معنى مى كند این را قرینه تقابل نامند مثلا در حالات نفسانى، قطع وظن و شك سه چیزند ولى ماده ۱۳۱۵ ق- م مى گوید:  ((شهادت باید از روى قطع ویقین باشد نه بطور شك و تردید.)) مقنن قطع را درمقابل شك قرار داده است و از این تقابل معلوم است كه ظن را هم داخل در مفهوم شك نموده است یعنى شهادت ظنى هم مانند شهادت تردیدآمیز اعتبار ندارد. (رك. قرینه لفظى)


قرینه حالى
( فقه) قرینه اى كه عبارت است از اوضاع و احوال مقرون به كلام. مانند حاكم كه از اوضاع و احوال مقارن قانونگذاری جدید ایران معلوم است كه مقصود حاكم شرع نیست بنابراین حاكم در ماده ۵۶ - ۷۹ قانون مدنی بمعنى حاكم شرع نیست. و یا منظور ازكلمه مشروع در ماده ۲۱۷ ق- م و مانندآن قانون عرفى است.


قرینه  صارفه
رك. قرینه مانعه


قرینه ظنیه
( فقه )قرینه اى كه چندان قوى و مفید اطمینان نباشد و فقط ایجاد گمان كند.


قرینه عرفى
( فقه) هرگاه قرینه غیر لفظى بصورت دلالت عرف و عادت باشد( ماده ۶۶۷ ق- م ) آنرا قرینه عرفى نامند وهرگاه بصورت دلالت عقل باشد آنرا قرینه عقلى مینامند. مثلا لوازم آرایش درخانه زوج ملك زوجه محسوب میشود این یك قرینه عرفى است نه عقلی.


قرینه عقلى
رك. قرینه عرفى


قرینه غیر لفظى
رك. قرینه لفظى


قرینه قطعیه
(فقه) قرینه اى كه قوى بوده و افاده اطمینان كند.( قانون شهادت وامارات مصوب ۱۳۰۸).


  قرینه لفظى
( فقه ) اگر قرینه از جنس لفظ باشدآن قرینه را قرینه لفظى مى گویند( مانند مثال مذكور در ذیل اصطلاح قرینه )و اگراز جنس لفظ نباشد آنرا قرینه غیر لفظى مینامند. چنانكه ماده ۶۶۷ ق- م مى گوید: ((اختیارات وكیل ممكن است مصرح یا مدلول علیه بقرائن وعرف و عادت باشد.)) مقصود از قرائن در این ماده قرائن غیر لفظى است بقرینه مقابله آن با ((مصرح )).


قرینه مانعه
(فقه )یك لفظ ممكن است یك یا چند معنی واقعى و حقیقى داشته باشد اگر داراى یك معنى واقعى باشد و بتناسب (باكمك قرینه )آن لفظ در معنى دیگرى( كه معنی مجازى نامیده میشود) بكار رود آن قرینه را قرینه مانعه و قرینه صارفه نامند پس اگر گویند (شیرى شمشیر مى زد )عبارت (شمشیر مى زد) قرینه صارفه یا قرینه مانعه است زیرا ذهن را از توجه بمعنی واقعى شیر (كه حیوانى است درنده و شمشیر نمى زند) منصرف مى كند، منع مى نماید. اما اگر یك لفظ دومعنی واقعى (یا چند معنى واقعى) داشته باشد براى فهمیدن خصوص یكى ازمعانی واقعى آن هم قرینه اى لازم است كه آنرا قرینه معینه و یا قرینه موضحه گویند مانند( مهرى كه میدرخشد ( عبارت كه میدرخشد )تعیین مى كند كه مقصود از مهر محبت نیست بلكه خورشید است.


قرینه معینه
رك. قرینه مانعه


قرینه موضحه
رك. قرینه مانعه


قریه
رك. استان


قسامه
( فقه) پنجاه قسم است براى اثبات قتل عمد. در قتل شبه عمد و خطائى بیست وپنج سوگند است كه مدعى (یا مدعى علیه در صورت امتناع مدعى از قسم و برای رفع تهمت )به تنهائى یا بشركت ۴۹ نفر از خویشان مرد ویا كمتر از ۴۹ نفر اداء خواهد نمود. جرمى كه دیه اش مساوی دیه قتل است (یعنی هزار دینار) قسامه آن شش بار قسم است. اگر دیه جرم ۱۶۶ دینار و دوسوم دینار باشد قسامه یك قسم است و در بیشتر ازآن مقدار تا دو برابرآن دو قسم است و بهمین ترتیب تا هزار دینار ادامه پیدا مى كند.


قسط
جزء از چیزى را گویند ودر اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


قسط دین
(مدنى- فقه) قسمتى ازدین كه در فواصل معین (فواصل متساوى یا غیر متساوى) بدائن یا قائم مقام او پرداخته مى شود ( ماده ۶۵۲ ق- م) در فقه لغت نجم بهمین معنى بكار مى رود.


قسم Serment
الف- گواه گرفتن یكى از مقدسات ( بحسب اعتقاد سوگند یاد كننده) برصدق اظهار خود بطورقطع وعلم الا درنفى فعل غیركه باید قسم برنفى علم باشد. قسم از ادله اثبات دعوی است( ماده ۱۳۲۵ ق - م) وگاهى ازتشریفات قانونی اعتبار یك عمل حقوقى محسوب میشمود مانند سوگند كارشناس غیر رسمى( ماده ۲۹ قانون كارشناسان رسمی مصوب ۲۳-۱۱-۱۷) و سوگند نمایندگان مجلس شورای ملى( اصل یازدهم قانون اساسی). قسم على الاصول براى آینده است. رك. مقسم ( جامع الشتات- ص ۷۴۵)
ب- قسم بروزن رسم عبارت است از افراز سهام. در تعدد زوجات افراز از حیث جیره و جامه و بیتوته است.


قسم اثبات
( فقه) قسمی كه مدعى یاد كند چه او باید دعوى خود را باثبات رساند.


قسم استظهارى  Serment de credibilite
(فقه) قسمى كه مدعى در دعوى برمیت یاد كند (ماده ۱۳۳۳ قانون مدنی).


قسم بتى( بفتح اول و تشدید تاء)
( فقه) قسم مدعى علیه هر گاه راجع بامرى باشد كه بخود اومنتسب است قسم بتى نامیده میشود. درمقابل قسم نفى العلم استعمال میشود كه راجع است بدعوى برمیت ونفى فعل غیر.


قسم تكمیلى  Serment suppletoire
قسمى كه دادگاه رأسأ متوجه یكطرف دعوى میكند بمنظور تكمیل دلیلى كه به نظر دادگاه ناقص است. درمقابل قسم قاطع دعوى بكار میرود. (رك. قسم قاطع دعوى)


قسم جزء بینه
(فقه) قسمى كه مدعى یاد كند وقتى كه عده شهود قانونأ براى گواهى دادن كافى نباشد.


قسم قاطع دعوى  Serment decisoire
(مدنی) قسمى كه دریك دعوى یكطرف بطرف دیگرمتوجه كند و با اداء سوگند او دعوى فیصله یابد.


قسم قضائى  Serment Judiciaire
گواه گرفتن یكى از مقدسات برصدق اظهار خود بروجود یا نفى شیئى مورد ادعاء خواه قسم قاطع دعوى باشد خواه قسم تكمیلی.
( رك. قسم تكمیلی)


قسم مدعی
( فقه) اگر پس از استحلاف مدعى علیه توسط مدعی، مدعى علیه ازمدعى بخواهد كه برذیحق بودن خود قسم یاد نماید این عمل را اصطلاحا ((رد قسم )) نامند و قسمی راكه دراینصورت مدعى یاد خواهد نمود قسم مدعی نامیده اند.


قسم مدعى علیه
( فقه )هرگاه مدعی بینه نیاورد میتواند  ازمدعی علیه بخواهد كه بربیحقى مدعى قسم یاد نماید این خواستن را استحلاف مدعى علمیه نامند و این قسم را قسم مدعى علیه یا قسم مذكر نامیده اند و اگر او چنین قسمى یادكند حكم بنفع مدعى علیه و بربیحقى مدعى صادر میشود.


قسم منكر
رك. قسم مدعى علیه


قسم نفى
( فقه )قسمى كه مدعى علیه یاد كند.


قسم نفى العلم
رك. قسم بتى


( تغلیظ ) قسم
( فقه )یعنى اضافه كردن امورو اوضاع و احوالى كه شدت و صلابت و هیبت بقسم بدهد مثل اینكه اسم خداوند را بنویسند وبسوگند یاد كننده بگویند انگشت خود را برآن بگذارد وقسم یاد كند یا دركعبهیا مسجد یا محراب مسجد یا در روزجمعه مثلا قسم یاد كند( جامع الشتات- صفحه ۷۴۴).


 (رد) قسم
رك. قسم مدعى


قسم نامه
متن نوشته سوگند كه بصورت فرمول معین مقررگردیده باشد (اصل یازدهم قانون اساسى).


قسمت
بمعنى تقسیم است( رك. تفسیم ).


قسمت اجبارى Partage force
(مدنی- فقه )بمعنى تصمیم اجبار ومال مشاع است كه بحكم دادگاه صورت میگیرد (ماده ۵۹۱ ق - م ).


قشون
اسم سابق ارتش است (اصل ۱۰۴ متمم قانون اساسی ).


قصاص
( فقه)كیفرى است كه بحكم قانون وبوسیله مجنى علیه یا اولیاء قانونى او علیه مجرمبكارمیرود و باید درحدودى كه قانون معینمیكند نظیر جرمى باشد كه ازطرف مجرمصورت گرفته است پس باید جرم ومجازات شبیه هم باشند. محتسب خم شكست ومن سر او سن بالسن و الجروح قصاص موارد قصاص عبارت است از قتل عمد و جنایت عمدى براطراف( رك. جنایت بر اطراف) وجنایت عمدى برمنافع (رك. جنایت برمنافع) و جرح عمدى( رك. جرح) درموارد فوق اگر جرم عمدى نباشد دیه باید داده شود.(رك. دیه )


قصد Volonte
(مدنی- فقه ) الف- مصمم شدن بانجام یك عمل حقوقى از قبیل اقرار، بیع و غیره خواه تصمیم گیرنده رضایت باقدام خود داشته باشد خواه رضایت نداشته باشد مانند شخصى كه ازروى اكراه اقدام به اقرار یا اقدام به بیع میكند.
ب- خصوص قصد انشاء یعنى قصدى كه یك موجود اعتبارى را بوجود مى آورد. بنابراین قصد اقراركننده (ماده ۱۲۶۲ ق- م) قصد انشاء نیست بلكه قصد اخبار است. قصد انشاء عنصرعمومى همه عقود و ایقاعات است (ماده ۱۹۱ ق - م ). ( رك. اصطلاح ۷۱۷- ۲۶۸۳ )


قصد اخبار
( مدنی- فقه) قصد كسیكه از امرى كه درگذشته واقع شده( مانند قصد اقرار كننده و قصد شهادت دهنده )یا از امرى كه در آتیه واقع میشود حكایت میكند. دربرابر قصد انشاء بكار میرود. ( رك. انشاء )


قصد اضرار بدائن  Consilium fraudis
نیت مدیون در اعمال حقوقى كه نتیجه آنها بنحوى از انحاء اضراربه بستانكار باشد.


قصد انشاء
( مدنی- فقه) قصدى است كه نیروى خلاق دارد و میتواند یك یا چند اثرحقوقى را در ظرف اعتبار ایجاد كند مانند قصد بایع كه مالكیت مبیع را بنفع مشترى( در مقابل اخذ ثمن )در ظرف اعتبار ایجاد میكند( رك. وجود اعتبارى) قصد انشاء در هرعقد و هرایقاعى باید وجود داشته باشد (ماده ۱۹۱ ق - م) این اصطلاح درمقابل قصد اخباراستعمال میشود. ( رك. انشاء - رضا)

قصد تبرع Animus donandi
قصد دریافت عوض مالى. مرادف قصد مجان است. از امارات مربوط باین مورد ماده ۲۶۵ ق - م است كه میتوان از آن تعبیر به اصل عدم تبرع كرد.


قصد تصرف مالكانه  Animus possidendi
(مدنى) نیت كسیكه روى چیزى اعمال مادى میكند بمانند كسیكه باعتقاد داشتن مالكیت عین یا منافع برآن چیزآن اعمال مادى را صورت میدهد.


قصد تملك  Inrention de s,approprier
(مدنی- فقه) تصرف درمالى بقصد تملك مثلا حیازت مباحات باید باقصد تملك همراه باشد تا حیازت كننده مالك آنها شود (ماده ۱۴۳ ق - م ).


قصد قربت
( مدنى- فقه )قصد نزدیك شدن به ساحت قدس الهى كه در حقیقت قصد نیل بصفات كمال است. در عقد صدقه (ماده ۸۰۷ ق - م) قصد قربت لازم است قصد قربت عنصر مشخص عبادات ازغیرعبادات (كه آنها را معاملات بمعنى اعم میگویند) میباشد.


قصد لفظ
(مدنی- فقه) درباب عقود، ایقاعات براى اعلام قصد یك رشته لغات وعبارات وجود دارد كه ممكن است انسان گاهى آنرا بصورت سبق لسان اداء كند در اینصورت قصد آن الفاظ را ندارد ولى اگر درحالت شعور وتوجه و بدون سبق لسان كسى آن الغاظ را بگوید قصد لفظ را دارد. قصد لفظ دلالت برقصد انشاء نمیكند زیرا آن الفاظ دو نوع معنى دارند: معنى اخبارى و معنی انشائی، وموقعى قصد انشاء محقق میشود كه گوینده آن الفاظ، معنی انشائى آن الفاظ را قصد كرده باشد. پس براى تحقق عقد و ایقاع هم قصد لفظ میباید وهم قصد انشاء.


قصد مالكانه Animus domini
( مدنی )دخل و تصرف درمال معین از نوع تصرف مالك وباعتقاد تصرف مالكانه خواه تصرف قانونى باشد خواه نه مثلا سارقى كه مال مسروق را میفروشد بخود حق مالكیت آنرا داده و خود را مانند یك مالك فرض میكند وقصد اوازنظر خود او قصد مالكانه است هرچند كه قانون او را مالك نمیداند. بعضى گفته اند مالك بودن شرط انعقاد عقد نیست بلكه قصد مالكانه كافى است.


قصد نتیجه
الف - درحقوق جزا عبارت است ازقصد فاعل جرم نسبت به نتیجه اى كه عادتأ از جرم گرفته میشود مثلا در جرم قتل  قاتل قصد ازهاق روح (خروج جان ازتن) مقتول را دارد. درجرائم عمدى مجرم قصد نتیجه دارد.
ب- درعقود وایقاعات قصد نتیجه عبارت است از قصد ترتب آثار قانونى برعقد یا ایقاع.
ج- درپاره اى از اعمال حقوقى مانند: اقرار و شهادت، قصد لازم است ولى قصد نتیجه لازم نیست ممكن است خص اقرار كند بدون اینكه بداند چه آثارى براقرار او مترتب خواهد شد این اقرار مؤثر است.
د- درپاره از اعمال حقوقى قصد لازم نیست تا چه رسد كه خصوص قصد نتیجه لازم باشد مانند اتلاف و تسبیب.


(تقابل دو) قصد
( مدنى )ازعناصرعمومى عقود، تقابل دوقصد است ومعنى تقابل دوقصد این است كه یكى در واقع پاسخ دیگرى باشد از قبیل پاسخى كه به پیشنهادى داده شود بنابراین اگر دو شریك به ثالثى اجازه انتفاع از مال مشترك را بطورعاریه بدهند توافق بین خود دو شریك را نمیتوان تقابل دو قصد دانست یعنى دو قصد دو شریك، متقابل نیست ولى قصد هردو شریك باقصد مستعیر، ازقبیل قصدهاى متقابل میباشند.


 قصور
(فقه) درمقابل تقصیر بكاررفته وعبارت است از ترك یك قانون الزامى بدون اینكه مسامحه اى درآن كرده باشد چنانكه كسیكه تازه بتابعیت كشورى پذیرفته شده ممكن است از روى جهل بقانون امر قانونی را ترك ویا نهى قانونی را مرتكب شده باشد این جهل از روى قصور است نه تقصیر( رك. جهل بقانون )در ذیل ماده۵۵۱ قانون آئین دادرسى مدنی مقنن بجاى تقصیر، قصور را بكار برده است كه البته این تقصیر است نه قصور.


  قضاء (دادرسى) Juridiction
درلغت بمعنی ختم وفراغ است و قضاوت غلط است. در فقه آنرا چنین تعریف كرده اند: ولایت صدور حكم از كسیكه صلاحیت افتاء دارد در مورد جزئیات قوانین شرعى و بین اشخاص معین بمنظوراثبات حقوق و استیفاء آنها بنفع ذینفع (جامع الشتات ص ۷۳۰- منهاج الهدایة- ص ۱۸۹) بهمین معنی است تعریف ذیل ازكتاب منهاج- الهدایة: ((القضاء انشاء امرجزئى فى واقعة معینة  بحیث لایتعدی الى مثلها بل یحتاج الى انشاء حكم آخر بخلاف الفتوى فانها لیست انشاء)). این تعریف كه با ماده ۵ قانون آئین دادرسی مدنی مطابقت كامل دارد نشان میدهد كه صرفنظر ازمساله انفصال قواى ثلاثه مملكتى اساسآ طبع قضاء این است واین امرخیلى قدیمى تر ازنظریه تفكیك قواى ثلاثه است. كلمه Juridiction دراصل بمعنى بیان حق وتوانائى (اختیار )احقاق حق وفصل خصومت- قلمروقضائى- قوه قضائیه است. اصطلاحآ درمعانى زیربكار رفته است:
 الف- اختیار و توانائى احقاق حق و فصل خصومت.
ب- مجموع سازمانها ومراجعى كه اختیار احقاق حق وفصل خصومت دردست آنان می باشد.
ج- صلاحیت یك سازمان ومرجع احقاق حق وفصل خصومت مانند سصلاحیت دادگاههاى شهرستان درمقابل صلاحیت دادگاههاى استان.
د- سازمان مرجع دائمى صلاحیتدار براى حل اختلافات بین المللى كه درمقابل داورى بین المللى بكارمى رود (كمیسیون حقوق بین الملل ۱۹۵۰).
 ه - دریك تعبیر وسیع و نارسا بمعنى قدرتهاى بكار رفته از طرف یك دولت درمورد معین را گفته اند (گزارش كمیسیون حقوق بین الملل ۱۹۵۰).
و- مجموع صلاحیت هاى یك سازمان بین المللى.


قضاء دین
(فقه )پرداخت دین را گویند.


قضاء كنسولى Juridiction consulaire
الف- اختیار وصلاحیت دادرسى كه بموجب پاره اى از قراردادها براى كنسولها شناخته میشود على الخصوص در رژیم كاپیتولاسیون.
ب- محاكمى كه دركنسولگری ها براى انجام وظیفه فوق تشكیل داده میشود.


قضاء و شهادات
(فقه )آنچه را كه امروزآئین دادرسى مدنى وكیفری مینامند در فقه ازآن تعبیر به قضاء وشهادات شده است وذكر شهادت از میان ادله(مانند اقرار و سوگند و امارات وعلم قاضی )بعلت اهمیت فوق العاده شهادت در قضاء اسلامى است. در باب قضاء وشهادات ازسازمانهای قضائی وآنچه كه امروز اصول تشكیلات نامیده میشود بتفصیل بحث شده است طرز تنظیم صورت جلسات دادگاه، صورت جلسه تامین دلیل، نیابت قضائى، دادنامه( مقدمه حكم وخود حكم )و بایگانی دادگاه نگهدارى مستندات اصحاب دعوى و مسائل دیگر همه در باب قضاء و شهادات مورد بحث واقع شده است و ازاین مسائل دانسته میشود كه دارالقضاء آن روزگار ازدادگاه كنونی آنقدرها فاصله در صورت نداشته است.


قضائى Judiciaire
الف - منسوب بیك دادگاه معین (بكار و رسیدگی و تصمیمات او ومانند این امور) دراین معنى مقابل Arbitral (داورانه) بكار رفته است چنانكه گویند دیوان دادگسترى بین المللى سازمان قضائى اصلى ملل متحد را تشكیل میدهد.
ب- منسوب بصلاحیت دادن حكم باستناد حق واختیار. دراین صورت شامل مورد داورى هم هست( دبكسیونر ترمینولوژى اصطلاحات حقوق بین الملل sirey۱۹۶۰).
ج- صفت مسائل قابل طرح در دادگاه contentieux
د- در مة ابل امور حسبىGracieux   بكارمى رود و در این صورت صفت مسائل ترافعى است.


قضیه
در لغت بمعنى دادرسى است و دراصطلاح بسیار قدیمى فقه اسلام بمعنى خود دعوى است و بهمین معنى در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


قضیه محكوم بها Chose jugee
یعنی دعوئی كه منتهى بنظر نهائى دادگاه ( درهرمرحله) شده باشد. (اصطلاح شماره ۴۵۱ ) دریك راى آنچه كه مقدمه حكم Motifs نامیده میشود مشمول اعتبارامرمختوم نیست وفقط قسمت اخیر آن (یا حكم بمعنى اخص ) كه Dispositif نامیده میشود مشمول اعتبار امر مختوم است.


قضیة فى واقعة  Decision d,espece
حكمى كه در موضوع خاصى صادر شده و مصلحت خصوص مورد در آن منعكس است و بحسب اقتضاء قواعد حقوقى و مقررات كلى تسرى آن بسائر موارد ایجاد اشكال مى كند.


قطاع الطریق
راهزنان را گویند. سعدى گوید: امبرقافله را هم تغافلى باید كه بی نصیب نمانند قاطعان طریق (فقه )جرم مخصوصی است كه دارای عناصر ذیل است:
الف- مجرم باید مسلم یا ذمى باشد خواه یكنفر باشد یا بطور جمعى اقدام كنند.
ب- مجرم باید عاقل و بالغ بوده و مست و مكره و مجبور نباشد.
ج- داراى نیرو براى نشان دادن قهرو غلبه باشد.
د- متعرض مال یا جان یا ناموس غیر بصورت تجاهر( رك. تجاهر) گردد نه بصورت اختلاس مثل كسانیكه معترض نفرات آخر قافله مى شوند بامید اینكه در صورت مقاومت فرارخواهند كرد چه این ها قهروغلبه( شوكت) نیست.
هـ - مجنى علیه یا مجنى علیهم نتوانند استغاثه كنند و مدد بخواهند خواه بعلت دورى از آبادى یا بعلت عدم دسترسی بقواى عمومى. این عنصر حتى در شهر هم صدق مى كند چه ممكن است مجرمین بعلت شدت قهر وغلبه آنان را از مدد خواهى بازدارند. اگرمدد خواهى كنند و مددكار بكمك آنان بیاید و معذلك تجاوزى بمال یاجان یا ناموس مجنى علیه یا مجنی علیهم كنند عنوان غارت صدق مى كند نه قطع طریق. ( نهایة المحتاج - جلد ۸- صفحه ۲-۳ المغنی جلد ۹- صفحه ۱۲۳). عنوان فقهى قاطع الطریق محارب است.


 قطع
(فقه) حالتى است نفسانى كه در آن حال چیزى براى شخص معلوم است (درمقابل ظن و شك استعمال میشود )و احتمال اینكه ممكن است در آن مورد بخصوص خطا  كرده باشد نزد او منتفى است.
قطع طریقى
( فقه) قطع معمولى كه مقنن درمواد قانونى آنرا موضوع حكمى از احكام خود : قرار نداده باشد. ( رك. قطع موضوعى )


قطع قطاع
(فقه) قطاع بروزن عطار كسى را گویند كه براساس سادگى ذهن بیشتر ازمتعارف درمسائل مختلف قطع پیدا می كند و بعبارت ساده تر: كسیكه زود به اكثر امور قطع پیدا كند. قطع چنین شخصى را قطع قطاع نامند.


قطع موضوعی
( فقه) قطعى كه مقنن آنرا موضوع حكمى از احكام خود قرار دهد مانند قطع دادرس كه از شهادت شهود حاصل شود موضوعى است كه مقنن آنرا موضوع تكلیف دادرس بفصل خصومت بر طبق آن كرده است( ماده ۴۲۴ دادرسى مدنی) ولو اینكه این قطع بعدا بر خلاف واقع درآید و ازاین قبیل است قطع حاصل از امارات قضائى (ماده ۱۳۲۱ قانون مدنى ).


قفیز
 ۱۴۴ ذرع مربع از زمین را گویند.


قلب
چیز تقلبى مانند سكه قلب و اوزان و مقیاس هاى قلب (ماده ۴ قانون اوزان و مقیاس ها- مصوب ۱۳۱۱)قلب در واقع وارونه حقیقت است وشاید به قلب آدمى از آن جهت قلب گفته شده كه واژگونه قرار دارد.


قلمرو Domaine
بمعنی منطقه نفوذ و جریان یك قدرت رسمى یاغیر رسمى است ومجازا بمعنی حوزه و محل و میدان استعمال مى شود. قلمرو یك كشورمساحت آن كشور را تشكیل میدهد. درحقوق بین الملل عمومى ناحیه اى است از زمین و دریا و هوا كه درحدود آن یك دولت حكمرانی مى كند. (ماده دوم قانون الحاق دولت ایران بمقررات هواپیمائى كشورى بین المللى- مصوب ۳۰- ۴-۱۳۲۸).


 قلمرو قانون درزمان
مقصود مدت اعتباریك قانون است اعتبار یك قانون درمسیرزمان دو گونه محدود میشود:
الف- درخود آن قانون وقت معینى براى اعتبارآن ذكر شده باشد.
ب- درخود قانون وقت معینى براى اعتبار آن ذكر نشده باشد بلكه قانون جدیدى ازطریق نسخ باعتبارآن پایان دهد.


قلمرو قانون درمكان
حسب قاعده قوانین یك ملت در داخله خاك آن بكار میرود و اعمال آنها در خارج كشور خلاف اصل است (اصل عدم تأثیر قانون در خارج كشور )ماده ششم قانون مدنی. نیزطبق قاعده قوانین یك كشور درداخله نسبت به تبعه وبیگانه یكسان اجراء میشود ( ازاین معنى به اصل حكومت محلى قانون تعبیر میشود )استثناء اتباع خارجه یا داخله در پاره اى از موارد، خلاف اصل است( ماده پنجم قانون مدنی وماده واحده راجع برعایت احوال شخصیه ایرانیان غیر شیعه).


قلمستان
رك. بیشه


قمار
( فقه) الف - هرنوع شرط بندى درمقابل عوض.
ب- برد و باخت بوسیله اسباب قمارمانند قاب وگردو و سكه پول و ورق و تخته و غیره. ( مدنى )در قانون مدنى تعریف عرفی آن ملاك است كه همان تعریف دوم فقهى است ( ماده ۶۵۴ قانون مدنی و ماده ۲۴۳ قانون مجازات عمومی و نظامنامه امور خلافى).


قنسول
رك. كنسول


قوى
جمع قوه و نیرو است. در علم حقوق بقدرتهاى عالیه ادارى گفته مى شود ودر اصطلاحات ذیل بكار مى رود:


قواى ثلاثه
 بمعنى قواى عالیه است.


قواى عالیه
( حقوق اساسى )سه قوه مقننه و مجریه و قضائیه را گویند.


قواى مملكلت
قوه مقننه و قوه مجریه و قوه قضائیه را گویند (اصل ۲۶-۲۷ متمم قانون اساسى).


 (انفصال) قوی
(حقوق اساسى) یعنى تفكیك سه قوه مقننه و قضائیه ومجریه واستقلال هریك درمقابل دیگرى( اصل ۲۸ متمم قانون اساسی).


قواد( بتشدید واو)
رك. قیاده

قواده
رك. قیاده


قواعد واشنگتن
(بین الملل عمومى) این اصطلاح ناظر است به سه قاعده كه راجع است بپاره اى از تكالیف كشورهاى بیطرف در مورد جنگ دریا ئی. قرارداد شامل قواعد مذكور در ۸ مه ۱۸۷۱ بین اتازونی و بریتانیاى كبیر بامضاء رسیده است.


قوانین
جمع قانون است (رك. قانون )و در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


قوانین اجرائیه
اصطلاح قدیمى قانون شكلى است (رك. قانون شكلى) چون قوانین شكلی زمینه اجراء قوانین ماهوى را فراهم می كنند. معذلك اصطلاح نارسائى است كه با قوانین اجراء احكام و اسناد اشتباه میشود و خوب است كه ترك شده است.


قوانین اختیارى
(مدنى) قوانینى كه اجراء آنها باختیار اشخاص است مانند مقررات بیع. كسیكه نخواهد خرید و فروش بكند این مقررات را اجراء نمى كند.


قوانین آمره
رك. قانون امرى


قوانین انتظامات عمومی
مرادف قانون امرى است. ( رك. قانون امرى )


قوانین تضمینیه
مرادف قانون شكلى است. (رك. قانون شكلى)


قوانین تعیینیه
مرادف قانون ماهیتى است( رك. قانون ماهیتى) اصطلاحى است قدیمى و نارسا كه فعلا ترك شده و بحق ترك شده است.


 قوانین شخصى
 ( بین الملل خصوصی) شخصى كه دركشور بیگانه ساكن شده مشمول یكى ازدو قانون است: قانون كشور محل اقامت وسكونت ( كه نسبت باوكشور بیگانه است )و این قوانین را قوانین محلى گویند، ویا قانون كشور متبوع خود او كه آن قوانین را نسبت باو قوانین شخصى نامند.


قوانین طبیعى
قوانین مربوط به حقوق طبیعی راگویند (رك. حقوق طبیعى )


قوانین عینى
قوانین حاكم بر اموال را گویند.


قوانین محلى
رك. قوانین شخصى


قوانین موضوعه
یعنى قوانینى كه از طرف مفام مطاعى تهیه و بمعرض اجراء عرضه شده باشد. درمقابل قوانین طبیعى استعمال میشود (ماده ۸- ۹ قانون استخدام كشورى ۱۳۰۱ شمسى ).


قود
(فقه)قصاص قتل را گویند.


قورچى باشى
( تاریخ حقوق )صاحب برترین مقام نظامى كشور درعهد صفوى كه او را امیر الامراء مى گفتند اورئیس قورچیان( افواج سواره نظام كه ازعشائربودند )بوده است. مقام او پس از وزیر اعظم بود (قور بمعنى مهمات وسازو برگ است).

قول شرف
 تعهد كسى كه حیثیت خود را وثیقه اجراء تعهد خود قرار دهد( ماده ۳۳ نظامنامه اجراء اسناد رسمى )مقصود از ((قید التزام)) همین معنى است.


قوللر آقاسی
( تاریخ حقوق )رئیس افواج متشكل از غلامان سلطنتى درعهد صفوى كه از امراء ارشد ارتش بشمار مى رفت.


قولنامه
نوشته اى است غالبأ عادى حاكى از توافق بر واقع ساختن عقدى در مورد معینى كه ضمانت اجراء تخلف ازآن پرداخت مبلغى Dedit است. این توافق ها مشمول ماده ۱۰ ق- م است.


قوه
در لغت بمعنى نیرواست درمقابل ناتوانى وضعف بكار مى رود در اصطلاحات اسلامى درمقابل فعلیت بكار میرود چنانكه گویند هر شاگردى در زمان شاگردى اسناد است بالقوه یعنى آن نیرو و استعداد كه بتواند بوسیله آن بمقام استادى برسد در او هست. وقتیكه عملا و واقعأ بمقام استادى رسید آنوقت مى گویند بالفعل استاد است و بر این مقیاس هرانسانى فرشته است بالقوه. در اصطلاحات ذیل بكار رفته است:


قوه اثباتى Force probante
خاصیت اثبات كه بموجب قانون بپاره اى از پدیده هاى حقوقى داده میشود چنانكه سند وید و شهادت و قسم و اقرار ومانند
این ها قوه اثباتی دارند( ماده ۱۲۹۰- ۱۲۹۱- ۱۳۰۱ ق- م ).


قوه اجرائى Force executoire
هرسندى كه قانون آنرا لازم الاجراء شناخته باشد داراى قدرت وقوه اجرائى است مانند حكم دادگاه و اسناد رسمى و چك. قدرت اجرائی یا ناشى از حكم دادگاه است یا بلاواسطه ناشى از اذن قانون است مانند سند رسمى.


قوه اجرائیه Pouvoir executif
مرادف قوه مجریه است. (رك. قوه مجریه - قدرت اجرائی)


قوه بین المللى  Force international
( بین الملل عمومى) قواى نظامى مطیع مقررات خاص یا تابع یك قدرت بین المللی را گویند.


قوه حكمیه
مرادف قوه قضائیه است. اصل ۲۷ متمم قانون اساسى. ( رك. قوه قضائیه)


قوه قاهره Force majeure
آنچه كه قابل پیش بینی نبوده وقابل اجتناب نیز نباشد و متعهد را در حالت عدم قدرت براجراء تعهد خویش قرار دهد ویا موجب معافیت كسیكه بعلت عدم توانائى خسارتی بمتعهدله خود یا متضرر دیگری وارد كرده است گردد مانند حریقى كه بدون عمد وتخطى صاحب كارخانه در كارخانه اتفاق افتد و در نتیجه او نتواند سفارشاتی را كه قبول كرد. بانجام رساند. این اصطلاح واصطلاح ((حادثه غیر مترقب)) cas fortuit در قوانین فرانسه و در آثارغالب حقوقدانان آن مرز و بوم بطور مترادف استعمال میشود (ماده ۱۱۴۸- ۱۷۳۳- ۱۷۸۴ قانون مدنی فرانسه ).


قوه قدسیه
( فقه) تعبیر لطیف خواص است از قوه اجتهاد و استنباط در فقه وعلوم وابسته بآن.


قوه قضائیه
قوه اى كه متصدى امور قضائى كشوراست. مجموع قدرتهاى قضائى تابع دیوان كشور.


 قوه قهریه
بمعنی قوه قاهره است. (رك. قوه قاهره)


قوه مجریه
قوه اى كه حكومت و اداره اموركشور را بعهده دارد. جز قانونگذارى و دادرسی باقى شئون مربوط باداره یك كشور ناشی ازقوه مجریه است( اصل ۲۷ متمم قانون اساسی ). قوه اجرائیه هم در همین معنى استعمال مى شود.


قوه مقننه
(حقوق اساسى) مرجع انشاء و وضع و تصویب و توشیح قانون (ماده ۲۷ متمم قانون اساسى ). پارلمان بمعنى قوه مقننه هم بكارمى رود.


قوه مقننه عادى
مجلس شورى و مجلى سنا را گویند.
قوه مقننه فوق العاده
مجلس مؤسسان را گویند. (رك. مجلس مؤسسان)


قوى
( فقه) روایتى است كه راوى آن ثقه باشد ولو از اهل سنت( بعكس حدیث صحیح كه باید راوى آن شیعه امامیه باشد )و این را موثق هم نامیده اند.


قیاده
( فقه) رابط واقع شدن در زنا را گویند. رابط در لواط را قواد نمى گویند ولو اینكه اوهم مجرم است و محكوم بحكم قیاده است. مرتكب قیاده را قواد گویند واگر زن باشد ((قواده)) نامند ( بند سوم ماده ۲۱۱ قانون مجازات عمومى ).


قیاس Analogie
( فقه )براى وقوع قیاس عوامل زیر لازم است:
الف- دو مطلب متفاوت.
ب- تكلیف یك مطلب درقانون معین شده است و تكلیف دیگرى در قانون معین نشده است.
ج- سببى كه بآن سبب، درمورد مطلب اول وضع آن قانون شده است درمورد مطلب دوم هم وجود دارد. درچنین شرایطى قانون مربوط به مطلب اول را در مورد مطلب دوم هم اجراء می كنند.
مثال- ماده دهم قانون مدنی آزادى اراده را در خصوص قراردادها بیان كرده است نه درایقاعات. اما سبب شناسائی آزادى اراده در قراردادها درایقاعات هم موجود است بنابراین میتوان گفت كه هر ایقاعى هم قانونی است مگرآنكه مخالف صریح قانون باشد. پس قیاس عبارت است از اجراى یك قانون در موردى از موارد سكوت، از این جهت كه بین آن مورد سكوت و بین مورد قانون مزبور قدرمشترك مؤثرى وجود دارد. این قدر مشترك را جامع گویند. قدر مشترك مذكور گاهى جنبه علت را دارد وگاهى جنبه علت ندارد چنانكه ماده ۴۷۵ ق- م اجاره مال مشاع را درست دانسته و اشاعه را مانع تسلیم عین مستاجره ندانسته است، در مورد هبه مشاع ، قانون ساكت است بنابرقیاس بماده ۴۷۵ هبه مشاع هم درست واشاعه در این مورد هم مانع تسلیم نیست. دراین مثال قدرمشترك را نمیتوان علت دانست بلكه قدرمشترك مذكور((عدم مانع )) است یعنى اشاعه هم چنان كه در اجاره مانع تسلیم عین مستأجره نیست درهبه هم مانع تسلیم عین موهوب نیست. فقهاء قدرمشترك را همیشه علت تشریع و قانونگذارى دانسته اند و از همین رو قیاس را بحسب چگونگی علت مزبور بقیاس مستنبط العله وقیاس منصوص العله تقسیم نموده اند وازمثال بالامعلوم شد كه نظرفقهاء در این مورد خالى ازخدشه نیست. درمورد تفسیر قوانین( در مذاهب وغیر مذاهب) همیشه عده اى مخالف قیاس
بوده اند و عقیده بنظریه اى دارند كه از آن تعبیر به ((كمال قانون نوشته بحكم ضرورت عقل )) یا La plenitude  Logiquement necessaire de la legislation شده است ! و گفته اند ماده ۴ قانون مدنی فرانسه بر همین فكر ساخته شده است. ماده ۴ قانون آئین دادرسی مدنى ما هم ازآن گرفته شده است. آنها می گویند درهرمورد وهر واقعه اى یا قانون خاص وجود دارد یا قانون عام واساسأ سكوت قانون( یا فقدان نص) را انكار مى كنند این بود دكترین كهن فرانسه. عده اى از فرق اسلامى مانند شبعه( و ظاهریه از اهل سنت) باوجود اینكه فقدان نص را قبول دارند معتقدند كه حاجت به قیاس نیست و باید از متون قانون بهر وسیله غیراز قیاس، راه حل موارد سكوت را بدست آورد. ابن حزم اندلسى حدیث نبوى ذیل را در رد قیاس آورده است: ( لاینزع الله العلم من صدور الرجال ولكن ینزع العلم بموت  العلماء فاذالم یبق عالم اتخذ الناس رئوسآ جهالا فقالوا بالرأى فضلوا و اضلوا- یعنى خداى دانش را از دل دانایان بر نمى گیرد لكن بامرگ آنان دانش ازبین میرود آنگاه كه دانائی نماند مردم را سران نادان پدید آیند كه بعلت عدم آگهى از قوانین از پیش خود و باندیشه ناپخته خود بقیاسات واهی دست زنند گمراهند وگمراه كننده- الاحكام ابن حزم- جزء ششم ص ۳۹ )ابن حزم هم معتقد است كه اساسأ سكوت قانون وجود ندارد (المحلی چاپ دوم- جلد اول - ص ۵۲) وچون پیروان او بنام حزمیه دراسپانیا فراوان بوده اند احتمال میرود ریشه دكترین كهن فرانسه در نظرات حزمیه باشد حدیث ذیل راهم شیعه در باب بطلان قیاس نقل كرده است: (ضل عام ابن شبرمة. عند الجامعة املاء رسول الله- ص- و خط على- ع- بیده ان الجامعه لم تدع لاحد كلامأ فیها علم  الحلال و الحرام. ان اصحاب القیاس طلبوا العلم با لقیاس فلم یزدادوا من الحق الابعدأ ان دین الله لایصاب بالقیاس یعنى دانش ابن شبرمه كه از دادرسان اهل سنت و معاصرامام صادق- ع- بود دانش نیست گمراهی است او شرع را بقیاس واندیشه خود مى شناسد حال آنكه مقررات شرع در مجموعه اى بنام جامعه گرد آمده است كه رسول خدا مطالبى آنرا املاء كرد و على بخط خود نوشت تمام مقررات حلال و حرام درآن فراهم شده وجاى سخن براى كسى نگذاشته است. پیروان قیاس مى خواهند را محل مشكلات را درقیاس پیدا كنند ولى از این راه از مقصود شارع بدور مى افتند- كتاب وافى- جزء اول ازجلد اول- ص ۵۸ ). درتوصیف ((جامعه ))در جزء دوم از جلد اول وافى- ص ۱۳۵- طى حدیثى چنین گفته اند: صحیفة طولها سبعون ذراعآ بذراع رسول الله ( ص) و املائه من فلق فیه و خط على (ع) بیمینه. فیها كل حلال و حرام، كل شیئى یحتاج الیه الناس حنی الارش فى الخدش. یعنى جامعه صحیفه اى است بطول هفتاد ذراع وباملاء رسول خدا و خط علی.
هر حلال و حرامى درآن ذكرشده است حتى غرامت خراش كه بر بدن كسى وارد آورند. از این حدیث هم دانسته میشود كه ازنظر شیعه هم سكوت قانون اساسآ وجود ندارد ولى بعلت اختلاف نظر در امر امامت و خلافت بسیارى از مقررات مجال نشرو انتشارنیافته اند واین غیرازسكوت مقنن از تقنین در پاره اى از مسائل است و باین ترتیب كلیه فرق اسلامى كه با قیاس مخالفند نظر واحد دارند. با این وصف ازمضمون احادیث منع قیاس دانسته میشود كه پیروان قیاس حتى باوجود نص عام قانون هم دست به قیاس میزدند وبصاحب نظران رجوع نمیكردند وقضاء ملعبه اشخاص فاقد صلاحیت بود وحتى درموارد سكوت جاى قیاس را نمیدانستند اموركیفرى و مدنى را خلط میكردند بهمین جهت شیخ بهائی در زبدة الاصول قیاس اولویت و منصوص العله راجائز شمرده و براى اثبات نظرخود باین حدیث استناد كرده است: ( سئل النبى عن بیع الرطب بالتمر. فقال: أینقص اذاجف؟ فقیل نعم. فقال لا اذأ) یعنى سوآل ازپبغمبر (ص) شد كه آیا خرماى تر را بخرماى خشك میتوان فروخت. پیغمبر پرسید وقتى كه بیع تمام شد و خرماى ترخشك شد وزن كل مبیع از وزن كل ثمن كمترمیشود؟ گفت آرى. پیغمبر فرمود این بیع درست نیست ( زبدة الاصول خطى ۱۳۲۰- ص ۵۹ )و روی همین اصل اكثرفقهاء اصل استصحاب راكه بحسب دلالت نص بسیار محدود است بقدرى توسعه داده اند كه آنرا بصورت بزرگترین اصل حقوقى درتمام مسائل فقهی راه داده اند( مجله حقوقى دادگسترى سال ۱۳۴۵- شماره ۱- ص ۱۱۸- نمره ۳۹) دراشتغالات بكارهاى قضائى نمونه هائى بدست مى آید كه نص خاص و عام راه حل آنها را بدست نمى دهد و از قیاس گزیر نیست شاید امام ابوبكرمحمدبن ابوسهل سرخسى بهمین مقام نظر كرده و گفته است: (النصوص معدودة و الحوادث
ممدودة...فهو دلیل...على ان القیاس حجة...) یعنى نصوص محدود است و وقایع قضائی نا محدود. این است دلیل حجیت قیاس( مبسوط سرخسی - جلد ۱۶ ص ۶۲- ۶۳) بهرحال مساله قیاس و مساله افراط و تفریط غیرصاحب نظر دو چیزاست.
Claude du pasquier: introduction a la theorie Generale et a la philosophie
.du Droit ۳e edition
رساله فاروق الحق- دسفورى- ص ۲۱ ببعد راجع به قیاس اولویت. ( رك. مكتب ملاحظات علمى )


قیاس اصولى
(فقه)آنچه از اقسام قیاس كه بین فقهاء متداول است. درمقابل قیاس منطقى درمنطق صورى بكار مى رود.


قیاس اولویت  Argument a fortiori
(فقه) درمورد این قیاس باید عناصر ذیل وجود داشته باشد:
الف- علت وضع یك قانون معین بهر طریق كه میسر است بدست آمده باشد.
ب- علت مزبور در مورد معینى ازموارد سكوت قانون بطور بارزتر وجود داشت باشد. مثلا بموجب مواد ۷۲۹- ۷۳۰ قانون اصول محاكمات قدیم در اعتراض ثالث باجراء حكم دادگاه میتواند با اخذ  تأمین از معترض، عملیات اجرائی را متوقف كند. در مورد اعتراض ثالث به اجراى قرار تامین، قانون ساكت است از آنجائى كه قرار سست تر ازحكم است و اجراى حكم را بترتیب فوق میتوان توقیف كرد پس بطریق اولى اجراى قرار را هم میتوان بطریق بالا توقیف نمود.


 قیاس طریق اولى
مرادف قیاس اولویت است. ( رك. قیاس اولویت )


قیاس جلى
اسم دیگر قیاس اولویت است. (رك. قیاك اولویت)


قیاس خاص
(فقه) درعقابل قیاس عام است. قیاس خاص همان است كه بطور مطلق به آن قیاس گفته میشود. ( رك. قیاس- قیاس عام)


قیاس شبه
(بكسر شین وسكون باء- یا بفتح شین وباء) درفقه مرادف قیاس مستنبط العله است. ( رك. قیاس مستنبط العله)


قیاس شرعى
قیاسى كه درمسائل فقهى درموارد سكوت قانون میشود. در مقابل قیاساتى كه در غیر فقه مى كنند.


قیاس ظنى
(فقه)هرگاه قیاس كننده به نتیجة كار خود مطمئن نباشد بلكه فقط ظن بصحت استنتاج خود داشته باشد قیاس او را قیاس ظنى مینامند چنانكه درمورد بند سوم ماده :۲۲۵ دادرسی مدنی كه صدور قرار تامین بنظر دادگاه است بسیارى ازدادگاهها بمقدار یك دوازدهم قیمت خواسته وجه نقد ازمتقاضی تامین میگیرند این رقم را از قیاس بر میزان قانونی خسارت تأخیر پرداخت وجه نقد( ماده ۷۱۹ دادرسى مدنی) بدست آورده اند. مستفاد از ماده هفت قانون شهادت وامارات ۱۳۰۸ ومواد ۴۲۴- ۴۳۴ دادرسی مدنی این است كه قیاس ظنى در حقوق كنونی حجت نیست.


قیاس عام
استدلال بمصالح مرسله (استصلاح) را قیاس عام گویند. ( رك. استصلاح)


قیاس علت
( فقه) بمعنى تنقیح مناط است. (رك. قیاس مستنبط العله)


قیاس قطعى
(فقه )هرگاه قیاس كننده به نتیجة كار خود مطمئن باشد قیاس او را نسبت باو قیاس قطعى نامند مانند قیاس حجراصحاب دعوى درحین طرح دعوى برحجر اصحاب دعوى در اثناء رسیدگى بدعوى كه درماده ۲۹۰ آئین دادرسی پیش بینى شده است پس دادرس باید درمورد نخست هم دعوى را متوقف كرده و اوراق دعوى را بنماینده قانونی محجور ابلاغ كند.


قیاس مستنبط العلة
(فقه) این اصطلاح را درمورد قیاس ظنى بكار میبرند یعنى این قیاس را یكى از اقسام قیاس ظنى مى شمرند. اگرعلت وضع یك قانون را بطورقطع ویقین استنباط كنند وآنرا درقیاس بكار برند چنین قیاسی را ((تنقیح مناط))گویند بطوریكه ((تنقیح مناط )) بمعنى یك قسم ((قیاس قطعى )) است وغالب فقهاء امامیه آنرا حجت میدانند ودراین صورت آنرا استنباط ازمفاد قانون تلقى میكنند نه قیاس. (رك. قیاس)


قیاس مع الفارق
هرگاه قدرمشترك درقیاس وجود نداشته باشد یا قدرمشترك وجود داشته باشد ولى بین مقیس ومقیس علیه( رك. مقیس علیه) فرق مؤثرى وجود داشت باشد كه مانع تاثیر قدرمشترك مزبورگردد دراینصورت نباید اقدام بقیاس كرد و اگر اقدام به قیاس شود آن قیاس را قیاس مع الفارق نامند چنانكه قیاس شخص حقوقى را(در مورد ابلاغ بخادمان او)به شخص طبیعى بعضی قیاس مع الفارق میدانند و فارق، میزان علاقه خادم شخص طبیعى بمخدوم خود میباشد كه این مقدار ازعلاقه بین خادم و مخدوم در مورد شخصى حقوقى وجود ندارد و علاقه مزبور مؤثر درامر ابلاغ و رساندن اوراق دعوى به مخدوم است.


قیاس منصوص العلة
( فقه) هرگاه علت تشریع قانون مقیس علیه (رك. مقیس علیه) درخود قانون بیان شده باشد قیاسی كه باتكاء علت مزبور صورت میگیرد قیاس منصوص العلة نامیده میشود وگاهى این را قیاس نمیدانند مثلا ازلحن ماده ۲۱۸ ق- م معلوم است كه قصد فرار از دین علت حكم بعدم نفوذ معامله است پس میتوان ازطریق قیاس منصوص العله گفت: كه ابراء بقصد فرار از دین هم غیر نافذ است و از این حیث فرقى بین عقد و ایقاع نیست.


قیاس منطقى
قیاساتی كه در منطق صورى مورد بحث است این قیاسات فقط راجع به شكل و فرم استدلال است نه راجع بمصالح ومواد اولیه اى كه وسیله استنتاج است و بهمین جهت قیاسات مزبور درعمل توفیق نیافته و بنوعى وسیله سرگرمى مبدل شده است چنانكه مولوى گوید: پاى استدلالیان چوبین بود پاى چوبین سخت بى تمكین بود و دیگرى گفته است: هست ازملال گرچه برى ذات ذو الجلال
او دردل است و هیچ دلى نیست بی ملال صاحب كتاب الفوائد المدنیه( متوفى بسال ۱۰۳۶ هجرى) در ایراد به منطق صورى چنین نوشته است: ((والمنطق بمعزل عن ان ینتفع به فى هذه المواضع وانما الانتفاع به فی صورة الافكار فقط)) ( كتاب مذكور ص ۱۳۴) شگفت این كه استقراء و قیاس معمول درعلم حقوق كه بهرحال درزمینه مصالح و مواد اولیه اندیشه و استدلال مورد حاجت است در منطق صورى در معرض تحقیر و نفرت است و حال اینكه تنها روزنه امید محققان درهررشته اى استقراء و مشاهده مصادیق و نمونه ها است.


قید التزام
رك. قول شرف


قیراط
ازكلمه یونانی Keration گرفته شده است و وزن آن نصف دانق است. قیراط را بعضى سه دانه جو وبرخی چهاردانه جو میدانند. درحال حاضر برابر دودهم گرم است.


قیم Tuteur judiciare
( مدنى- فقه )نماینده قانونى محجر كه  از طرف مقامات صلاحیتدار قضائى در صورت نبودن ولى قهرى و وصى اوتعیین  میشود. اختیارات قیم كمتر ازاختیارات وصى است.


قیم اتفاقى
درمواردیكه تعقیب جرم موقوف بشكایت متضررازجرم است وآن متضررصغیر باشد و ولى و قیم و وصی ندارد یا آنها خود بضرر صغیرمرتكب جرم شده باشند و  مدعی العموم درجریان نصب قیم است و تا ختم جریان مزبور ضرر متوجه صغیر میشود دادستان كسى را بعنوان قیم اتفاقى معین میكند و خود قبل ازتعیین آن براى حفظ آثار جرم و تعقیب آن، دستورات لازم را میدهد ولى ادامه تعقیب بعصلاحدید قیم اتفاقى وتعقیب وشكایت او است (قانون تعیین قیم اتفاقی سال ۱۳۱۶ ).


قیم موقت
بمعنى قیم اتفاقى است. ماده ۹۹ قانون امورحسبى و ماده ۱۲۵۰ قانون مدنی. ( رك. قیم اتفاقى )


قیم نامه
ورقه حاكى ازقیم بودن شخص معین نسبت بشخص یا اشخاص معین (ماده ۲۲ نظامنامه قانون دفتر اسناد رسمى ).


قیمت Prix
(مدنی- فقه )ارزش مال را گویند. قیمت در خصوص بیع مرادف ثمن است: ثمن اختصاص بعقد بیع دارد ولى قیمت اختصاص
بعقد بیع ندارد.


قیمت اسمى سهام
( تجارت) قیمتى كه روى سهم نوشته شده باشد ممكن است براثرعرضه وتقاضا قیمت واقعى بیشتریا كمتر ازارزش اسمى سهام
باشد.


قیمت حقیقى سهام
( تجارت )قیمتی است كه سهم در بازار بازاء آن قیمت خرید و فروش میشود.


قیمت حین الاداء
بمعنى قیمت یوم الرد است. ماده ۳۱۲ ق - م. (رك. قیمت یوم الرد )


قیمت عادلانه
 (مدنی - فقه) الف- بمعنى ثمن المثل است و ثمن المثل یك مال معین عبارت از ثمنى است كه درمحیط وقوع آن مال عرفأ وعادتأ در ازاء آن مال پرداخته میشود ( رك. نرخ عادله ).
ب- قیمت عادله عبارت است از قیمت تمام شده براى واردكنندگان بعلاوه منافع متعارفى (قانون متمم قانون انحصار تجارت خارجى- مجموعه قوانین سال ۱۳۰۹ صفحه ۲۳۴ ).


قیمت یوم التلف
(مدنى- فقه )قیمت مال در روزى كه آن مال تلف شده است.


قیمت یوم الرد
( مدنی- فقه )قیمت مال در روزى كه متصرف عدوانی آن مال خسارت آنرا بمالك پس میدهد (ماده ۳۱۱ ق- م).


قیمت یوم الاعواز
(مدنی- فقه )روزكمیابى یك مال را یوم الاعوازگویند و آن روزى است كه بعلت كمیابی مال معین آن مال عرفأ از مدار معاملات خارج شده باشد و قیمت یوم الاعواز در روزهائى است كه مال مزبور درشرف خروج از مدار معاملات است.


( تورم )قیمت Inflation
وضع قیمت اشیاء مصرفى درموقعى كه بازار قادر بجوابگوئى تقاضاى مصرف كنندگانى كه میتوانند قیمت آن اشیاء را بپردازند نباشد دراین صورت مصرف كنندگان مزبور براى تحصیل مایحتاج خود قیمت بسیار گرانى را تحمل میكنند.


 قیمومت Tutelle
( فقه- مدنی )اداره امورصغاری است كه ولى قهرى و وصی ندارند (یعنى ولى خاص ندارند - ماده ۱۲۱۸ قانون مدنی). و نیز براى اداره امورمجنون وغیر رشیدى كه جنون و عدم رشد آنان متصل بصغر نباشد ویا اینكه درصورت اتصال بصغر، ولى خاص، نداشته باشند نماینده قانونى معین میشود كه او را قیم نامند وعمل ولایتى او را در حق محجوران مذكور، قیمومت نامیده اند. ( بین الملل عمومى) درحقوق بین الملل اطلاق به رژیمى میشود كه بموجب آن بعضى از سرزمینهاى غیرمستقل باستناد موافقت نامه اى بوسیله یك یا چند كشور و تحت كنترل سازمان ملل متحد ویا مستقیمأ بوسیله این سازمان اداره میشوند. ( رك. قرارداد قیمومت )


قیمى Choses non fongibles
(مدنى- فقه )اشیائى كه مكیل یا موزون ویا قابل اندازه گیرى( مانند پارچه) نباشند. (رك. مثلى)


منبع:
ترمينولو‍‍ ژي حقوق ،دكتر محمد جعفر جعفري لنگرودي ،چاپ چهارم ،زمستان 1368 ،ناشر گنج دانش


نام
پست الکترونيک
پيام شما